شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

قبلا هم اینو گفتم که اولین باری که وبلاگ زدم قصدم صرفا ایجاد یه دفترچه خاطرات آنلاین بود. حقیقتش هنوزم هست. ولی از اونجایی که دلم می خواست بی سانسور بنویسم تصمیم گرفتم که آدرسش رو کسی نداشته باشه. بعد این قضیه یهو واسم خیلی خیلی مهم شد! یعنی با این که خودم می دونم من اینجا اورانیوم غنی نمی کنم و نه کار خاصی می کنم و نه چیز خاصی می گم ولی حس اینکه وجود خواننده ی آشنا ممکنه دست و پا گیر باشه اذیتم می کرد.

دلیل این که رها-فارم رو ول کردم و بعد هم خودکار-آبی رو هم یه چی تو همین مایه ها بود. وبلاگ قبلی تو بلاگفا از این جعبه های آمار نداشت. منم هیچ وقت نمی ذاشتم واسش. بعد که اومدم تو بیان وبلاگ ساختم این جعبه ی آمار خوانندگان به عنوان سر جهازی از همون ابتدای امر وجود داشت. بعد من یه روز اومدم دیدم نوشته 97 نفر خواننده داشتم تو اون روز!!! اولشم واسم مهم نبود. ولی یهویی وحشت زده شدم که 97 نفر؟؟ مگه من چی می نویسم؟!! بعد سوظن ها اومد سراغم که من چندباری تو اداره وبلاگمو باز کردم نکنه اینا رفتن اینترنت اونجا رو چک کردن و وبلاگم لو رفته!!! و کلی فکر و خیال شیزوفرنیک دیگه که نهایتش این شد که تصمیم گرفتم تا رسما توهم بینایی نزدم بهتره برم آدرس وبلاگمو عوض کنم.

حقیقتش واسه من تعداد خواننده و کامنت مهم نیست. یعنی ترجیح می دم همین 5-6 تا دوستی که هستیم و به هم سر می زنیم باشیم ولی دوستی مداوم باشه و واقعا این حسو بهم بده که اینجا یه سری دوست خوب دارم. در مورد اسم وبلاگ هم همین قدر توضیح بدم که هیچ فلسفه ای پشتش نیست و چون چیزی به ذهنم نمی رسید دیوان فریدون مشیری رو باز کردم و از توش اسم وبلاگ (هم آفتاب پرست و هم شاید محال نیست!) رو انتخاب کردم و بعدش هم تصمیم گرفتم به همون چند نفر دوست وبلاگی که دوست دارم منو بخونن آدرسو بدم و دیگه مثه ناموسم از اینجا محافظت کنم که لو نره.

الان هم هدف از نوشتن این مطالب صرفا ابراز خیر مقدم و خوش آمد گوییست به چند نفر از آشنایان که آدرس وبلاگ رو اس ام اسی واسشون فرستادم و دیدن نام قشنگشون در کامنت ها مسلما چهره ی منو به لبخند باز می کنه.

به خونه ی من خوش اومدید دوستان... :*

 ....

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما این است

ده روزه ی عمر با همه تلخی

انصاف اگر دهیم شیرین است


از گور چگونه رو نگردانم؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم 

از کرده ی خویشتن پشیمانم


من تشنه ی این هوای جان بخشم

دیوانه ی این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده است برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم...


(فریدون مشیری- آفتاب پرست) 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۱۳:۲۷
raha .

خب من فکر کنم کلا اسم این وبلاگو عوض کنم بذارم "ماجراهای خواستگاری" با مسمی تر باشه! خانمه اومده کلی وقت منو گرفته که اومدیم شیر خشک بگیریم واسه نوم. مادرش شیر نداره و واسه ما پرونده درست کن. هر چی می گم این مربوط به من نیست برید پیش همکارم راهنماییتون می کنه گیر داده که "نه! به ما گفتن بیایم پیش شما!" منم همون طور در شگفت بودم که اونی که اینا رو فرستاده پیش من، مگه چقدر قاطع تر از من در فرستادن اینا پیش یه همکار دیگه رفتار کرده که اینا منو جدی نمی گیرن؟! بعد منم که همه توضیحات ناقص! هی می گم تشریف ببرید اتاق روبرو پیش همکارم. ایشون کاملا براتون توضیح می دن. بعد اون همکار عزیز هم از شانس ... من نبودش. مادره هم هی گیر داده بود که شما فامیل فلانی هستید؟ بهش می گم نه! می گه پس چرا فامیلیاتون مثل همه؟ بهش می گم حاج خانم نصف این شهر فامیلیشون ص.... هست. دلیل نمی شه فامیل من باشند که! دیدم ول کن ماجرا نیستند گفتم صبر کنید بگم همکارمو پیج کنند که خودشون بیان جوابتونو بدن. بعد همکار محترم باز نیومد. بعد من به گوشیش زنگ زدم و تلفنی ازش پرسیدم قضیه این شیر خشک چیه و بالاخره جواب این مادر و پسرشون که من فکر می کردم پدر بچه هستند رو دادم که دیدم مادره یه اشاره به پسره کرد و شازده تو ایکی ثانیه غیب شد!

خلاصه مادره یکم این پا اون پا کرد و تهش گفت "حقیقتش شیر خشک بهانه بود! ما اومده بودیم خودتونو ببینیم! گفتم راستشو بهتون بگم که مدیون نشیم!!" منم اگه یه ذره جراتم بیشتر بود حتما بهش می گفتم که " زهرمار با این صداقتت!" بعد گفتش که "پسرمم شما رو ندیده بود. گفتم بیارمش که هم شما ببینیدش هم ایشون شما رو ببینه..." خب حافظه ی تصویری من در به خاطر سپردن قیافه ی افراد هم که معرف حضورتون هست! تنها چیزی که به خاطر دارم اینه که یک جنس مذکری همراه این خانمه بود که از دم درم جلوتر نیومد! خلاصه اینقدر از رفتارشون بدم اومد که به خانمه گفتم که "زحمت کشیدید تشریف آوردید ولی من قصد ازدواج ندارم و برنامه ام واسه زندگیم چیز دیگه ایه و انشاالله پسرتون خوشبخت بشن و خوش اومدید." بعد یارو گیر داده به برنامه ی من واسه زندگیم! هر چی می گم مسائل شخصیه... دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم... باز یارو ول کن نیست می گه دخترا خجالتین... شما شماره مادرتونو بدید من با ایشون صحبت کنم. منم دیدم اعصابم بیشتر از این نمی کشه شماره رو رو یه تیکه کاغذ نوشتم دادم دستش و بهش گفتم چشم ... اگه شما ترجیحتون اینه که همینا رو از زبون مادرم بشنوید من حرفی ندارم!

عجب گیری کردیما...! من نمی فهمم یعنی چی؟ هر چی من سعی می کنم مودب باشم، رعایت کنم... اصلا نمی فهمن! کلی وقت منو گرفته سر قضیه شیر خشک بعدم انگار نه انگار اینجا محل کار منه... پا شده سر خود پسرشون برداشته آورده اینجا که چی مثلا؟ اونوقت نکنه انتظار جواب مثبتم داشته؟!

تو رو خدا ببنید ما با کیا اومدیم سینزده به در!


پ.ن: دوست دارم بگم سینزده... اصلا درستش سینزدهه! حرفی هست؟!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۶:۰۲
raha .

خانم دکتر میم از اداره ی نظارت بر امور دارو که گاها واسه ارزشیابی عملکرد ما میاد اینجا بازرسی زنگ زده. بعد ایشون خیلی تند حرف می زنه. خیلیم رکه. یعنی اصلا ظرافت نداره. جمعا هم من شاید دو سه بار باهاش صحبت کردم اونم خیلی رسمی... زنگ زده می گه "سلام خانم دکتر. خوبی؟ چه خبر؟!!! تو مجرد بودی نه؟!!!" منتظر جواب منم نمی موند. یه کله می پرسید... "شوهر؟ نامزد؟ دوست پسری چیزی که نداری؟!" بعد همین که کلمه ی "نه" از دهن ما در اومد اجازه گرفت شماره خونمونو بده به یکی از همکاراش. گفت همون آقای دکتری که تو معاونت منو فرستاده بود پیشش واسه آموزش شماره خواسته. خب من چیز زیادی از اون آقا یادم نمیاد. فقط یادمه ریش داشت و لباس تیره هم تنش بود! یعنی اگه جایی خارج از اتاقش ببینمش نمی شناسم. بعد مامانم گیر داده که "تو مگه نمی گی یه ساعت تو اتاقش بودی حرف می زد واستون؟ پس کجا رو نگاه می کردی؟"  اونوقت هر چی من می گم "من تو عمق و محتوا بودم. به ظاهرش نگاه نمی کردم. :)))" اینا هی کارو می کشونند به جاهای باریک که "ظاهرشو که ندیدی. نظرت راجع به عمقش چیه؟!!"

 بعد تو اون جلسه ای که من رفتم  اتاق ایشون یه دختره دیگه هم بود که اونم آموزشی بود و اتاقو گذاشته بود رو سرش و یه بند جیرجیر می کرد و داشت خودشو خفه می کرد از جلب توجه تا اونجا که اومدیم بیرون یه چیزی راجع به همین آقای دکتره گفت که من الان یادم نمیاد چی بود ولی من در جوابش گفتم " خدا به هم ببخشتتون." کلا تو اون جلسهه من فکر کردم اینا با هم سر و سری دارند. واسه همین نه این که بگم دیدم منفیه ولی مثبتم نیست. یعنی اگه از حسم حد بگیری در بینهایت می بینی که به منفی میل می کنه...

نکته ی بعدی هم اینکه اون همه خانم اونجا هست اونوقت این پسره بین این همه پیغمبر صاف رفته سراغ جرجیس؟ یعنی واقعا آدم با ظرافت تر از این خانم دکتره دم دست نبوده این ازش بخواد زنگ بزنه؟ بعد اینجوری که من متوجه شدم طرف هم سن خودمه که من اینو اصلا نمی  پسندم و ترجیح می دم طرفم از من بزرگتر باشه. تازه ریشم داشت که هر چند درد بی درمون نیست و چاره داره ولی ریشه دیگه! چی کار کنم؟ خوشم نمیاد :/ برداشتم هم از شخصیتش این بود که زندگی رو خلاصه شده در پول می بینه و دیدگاه خاص خودشو داره که ... بعد این که زنگ نزده چون الان محرمه!!! خب این خودش پیشینه ی مذهبی قوی این آدم رو نشون می ده که من هر چند براش احترام قائلم ولی نه درکش می کنم و نه می خوام تو زندگیم وارد بشه... نکته ی آخر هم اینکه من این سبک خواستگاری رو نمی پسندم و ترجیح می دم یکم امروزی تر ازدواج کنم. یعنی این آقا اگه به جای پیشنهاد ازدواج، پیشنهاد دوستی می داد من مطمئنا منطقی تر برخورد می کردم!

به نظر شمام دارم بهونه میارم یا این فقط نظر مامانمه؟!


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۰
raha .

پنج شنبه 16/7/94                         2:05 P.M

فهمیدن بعضی آدما خیلی سخته. ولی من همیشه تلاشمو می کنم.حداقل واسه نزدیکانم. واسه کسایی که واسشون ارزش قائلم و به نظرم اونقدر عزیزند، اونقدر باارزشند که می شه بخاطرشون همه کاری کرد. ولی ساکت موندن حتی جلو این آدما وقتی که می بینم داره بهم ظلم میشه کار خیلی سختیه و واسه روح سرکش و یاغی من غیرممکن حتی! باورم نمی شه سر چنین قضیه ای دیشب اون طور گریه کردم. باورم نمی شه حتی یه روز نتونستم خودداری کنم وامروز همین که دیدمش زرت رفتم بهش گفتم که با اون کار دیشبش با من چی کار کرد! و از همه بدتر باورم نمی شه نتونستم چهار کلام حرف حسابمو بدون بغض و گریه بگم و عین احمقا زدم زیر گریه... باورم نمی شه ظهر که از کار برمی گشتم حسم نسبت به خودم چقدر خوب بود و همین که پامو گذاشتم خونه چقدر خراب شد. این همه انرژی منفی دور و بر خودمو باور نمی کنم. رسما رفتم تو مرحله ی انکار و به زور می خوام به خودم بقبولونم که خوب خوب نیست ولی به هر حال خوبه...

می دونم رمزآلود نوشتم. ولی جز حس خودم چیزی برام مهم نیست که ازش بنویسم. الانم دارم می رم استخر. حالم خیلی بده...

خیلی بد :((((


پنج شنبه 16/7/94                  23:15 P.M

امروز بالاخره بعد از حدود 20 سالی که تصمیم داشتم شنا یاد بگیرم می تونم ادعا کنم که بالاخره به آرزوی دیرینه نایل شدم! جلسات شنا به این شکل بود که من از جلسه ی دوم به خواست خودم رفتم 4 متری ولی با 6تا قمقمه! بعد که دیگه تونستم با همون 6تا خوب پا دوچرخه برم و خودمو رو آب نگه دارم، مربیم یکیشو کم کرد تا جلسه ی 8 ام که امروز بود و من با دوتا قمقمه تو آب بودم و با اعتماد به نفس تمام پا دوچرخه و کرال پشت می رفتم که فروغ جون (مربیم) گفت که یکی دیگه اش رو هم در بیار. یعنی من امروز کلا با 1 قمقمه تو آب بودم و هیچ مشکلیم نداشتم. بعد هر کی منو می دید کلی بهم می خندید که مگه این یه قمقمه چی کار داره واسه تو می کنه؟ خیلی خنده دار شدی و ... و  خلاصه ما رو تحریک کردن که اون یکی رو هم در بیارم. فروغم اومد گفت که "6تا قمقمه با هم تو رو نهایتا 3-4 سانت از آب میاره بیرون و بیشتر جنبه اعتماد به نفس داره و بیشتر خودتی که با پا زدن خودتو رو آب نگه داشتی. این یکی دیگه علنا هیچ توانایی واسه بالا کشیدن تو از آب نداره. اگه می خوای درش بیار." ما هم کلی فکر کردیم که آیا تصمیم درستیه یا نه؟! که نهایتا گفتیم باشه! درش میارم.

خلاصه جونم براتون بگه که در آوردن قمقمه همان و تا خرخره زیر آب رفتن همان! بعد این کناریام مرده بودن از خنده چون بدون قمقمه اصلا یه ثانیه هم رو آب نمی موندم. یعنی اعتماد به نفسم له شده بود! بعد مربیم اومد تو آب و دیگه با هزار زحمت یه نمه رو آب موندم. بهش می گم "من حس خیلی خیلی بدی دارم که هیچی دور کمرم نیست. همش حس می کنم یه چیزی کمه!" بعد اینا هی حرف منو جدی نگرفتن! ولی من واقعا مشکلم همین بود و همین که یه چیزی دور کمرم باشه اعتماد به نفسم و برمی گردوند. بعد طی یک اقدام جسورانه از استخر رفتم بیرون و همون یه قمقمه رو هم از اون بندی که دور کمرم می بستم در آوردم و بند خالی رو محکم بستم دور کمرم و رفتم تو آب و احساس کردم چقدر الان راحت ترم و در نهایت تعجب این بار رو آب موندم. ولی هم خودم هم بقیه مردیم از خنده :))))

الانم اومدم کشف علمی مهممو باهاتون در میون بذارم که قمقمه ها همش کشکه... نکته اش تو اون بند است!

مساله ی بعدی هم اینکه حقیقتش مطلب اولو که نوشتم قصد منتشر کردنشو نداشتم. یعنی معمولا چیزای این مدلی رو ثبت موقت می کنم و اغلب هم واسه همیشه ثبت موقت می مونند ولی آخر شب که حسم بهتر شد تصمیمم عوض شد. فقط واسه این که هم به خودم و هم به بقیه بگم که به حسای بدتون میدون ندین. روزایی که حس بد دارید برید استخر... پیاده روی... برید پیش یه دوست خوب... و با هم فیلم ببینید... (خوب من امروز فقط همین کارا رو کردم و با همین اصول ساده امید به زندگیم از منفی 5 به حدودای 80% رسید!) ولی اصل کلام این که نشینید غصه بخورید.

فیلمی که دیدم هم محمد رسول الله بود که بعدا می گم خدمتتون...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۲۶
raha .

ما در طی شبانه روز حدود ۵۰ بار به تمامی عزیزانی که به ما گفتند یا به هر نحوی ما را تشویق کردند این رشته را انتخاب کنیم فحش می دهیم و به هزار و یک دلیل از کرده ی خود پشیمانیم و دم بر نمی آوریم مبادا دشمن شاد شویم! فقط زورمان به خودمان می رسد که هر وقت ابروهای اصلاح نشده مان را در آینه می بینیم اشک در چشمانمان جمع شود و تصمیمات عظیم زندگیمان را با الفاظ رکیک مورد عنایات خاص خود قرار دهیم...

پ.ن: این یکی از اون مطالبی بود که من اواسط امتحانای ترم 9 ثبت موقتتش کردم و هیچ وقت منتشر نکردم. مسخره است ولی الان که دانشگاه ها باز شده دلم واسه اون روزا تنگ می شه... البته نه واسه امتحاناش!

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۳
raha .

امروز اصلا روز خوبی نبود. دلیلشم اینکه کل روزم به چیزی اختصاص یافت که مدتها بود سعی می کردم بهش فکر نکنم. راستش من ذاتا این مدلیم. موقعی که یه مساله ای هست که دوستش ندارم و بهم حس بدی می ده سعی می کنم نه راجع بهش حرف بزنم و نه فکر کنم. کلا اون قضیه می ره رو استند بای! حالا اگه موضوع فقط مرتبط به خودم باشه مشکلی نیست. ولی اگه خدای نکرده پای یکی دیگه هم در میون باشه اون وقته که خدا به اون یارو صبر جزیل عنایت کنه! چون تجربه به من ثابت کرده صبر و حوصله و استقامت من در فکر نکردن به اون موضوع خاص از صبر و حوصله و استقامت 99 درصد آدما واسه تحمل صبر و حوصله و استقامت من (چی گفتم!!!) خیلی خیلی بیشتره! ولی نکته ی خوب داستان اینه که من چند سالیه متوجه شدم که اینجوریم و در یک حالت خودآگاهی نسبت به این موضوع به سر می برم و می دونم که با این اخلاقم دارم بقیه رو زجرکش می کنم! :)) و از اونجایی که واقعا دلم نمی خواد کسی رو عمدا آزار بدم سعی می کنم (اینو خیلی خیلی جدی می گم) تا جایی که ممکنه زودتر تکلیف قضایا رو مشخص کنم ولی همون طور که گفتم اینا در صورتیه که موضوع کاملا شخصی نباشه و بدونم کسی رو معطل خودم کردم...

در مورد مسائل شخصی تری همچون اقساط ماشین که صرف یادآوری موضوع با من همون کاری رو می کنه که یه سطل آب یخ با آدم خواب، من رسما می رم رو فاز فعلا بهش فکر نمی کنم و تو هم یادم ننداز و راجع به این موضوع هیچی نگین... اصلا کنارم نیاین... به من دست نزنید... و جلو بیاین جیغ می زنم...!

ولی بالاخره که چی؟ آخرش روزی که نباید می رسه... قسط دوم ماشین رو قرار بود تا 30 ام بریزم به حساب. بعد من براساس همون اخلاقیاتی که قبل تر ذکر شد پشت گوش انداختم. بعد دوباره از نمایندگی زنگ زدن. بعد من جواب ندادم. بعد زنگ زدن به داییم. بعد دایی زنگ زد به من که تا 15ام واست تمدید کردن برو دنبالش. ما هم هی امروز و فردا می کردیم. بعد مامانم اینقدر استرس گرفته بود که یه روز بدون این که به من بگه پاشدن با بابا رفتن نمایندگی.

حقیقتش من نمی رفتم چون پول قسط دوم رو نداشتم. یعنی 1 تومن کم داشتم و دوست نداشتم از کسی قرض بگیرم. بعد با دل خجسته با خودم تصمیم گرفتم که حقوق این ماهو که گرفتم می رم که حداقل پولم کامل باشه! آخه از اولم قرار نبود اینا اینقدر زود دعوت نامه بفرستند واسه تحویل ماشین و پرداخت قسط دوم. به من چه که ماشیناشون رو دستشون باد کرده! من همون موقعی که قبلتر توافق کرده بودیم –یعنی اواخر مهر- می خواستم برم و از اونجایی که رو کاغذ هم همون اواخر مهر نوشته شده بود خیالم راحت بود که هیچی نمی شه و لازم نیست الان برم دنبالش. حالا اینا هر چی می خوان زنگ بزنن!

خلاصه مامان اینا بی خبر رفتن نمایندگی و برنامه ی چک ها و قسط ها رو گرفتن که مثلا کار پیش بیوفته... که ناگهان ما با یک خبر عظیم فراتر از حد تحملمون رو به رو شدیم! اونقدر عظیم که دیگه اون روش اسنتدبای دیگه جواب نمی داد و من رسما رفتم رو ویبره! جونم براتون بگه ماشینی که من ثبت نام کرده بودم تیبا 2 بود. روزی هم که رفتم نمایندگی چندبار هم من هم مامانم از یارو پرسیدیم که یعنی قیمت نهایی چقدر در میاد. گفتن حدود 28 تومن... از این 28 تومن 8 تومنشو همون اول دادیم. 8 تومن قسط دوم بود که من منتظر بودم تا آخر ماه آماده شه برم پرداخت کنم. بقیه اش –یعنی 12 تومن- هم باید سه تا چک سه ماهه می دادیم. منتها چیزی که اون بیشعوری که همون اول داشت واسه ما توضیح می داد از قلم انداخت این بود که 28 تومن پول ماشینیه که نقد بخری و اگه بخوای چک بدی یا به عبارتی وام بگیری قیمت تموم شده ی ماشین 33 تومن در میاد!!!! یعنی به عبارتی 6 میلیون بهره ی بانکی روی 12 میلیون وام که تو نه ماه می خوای پرداخت کنی!!!!!!! ... یکی آب قند بیاره لطفا...

این جور واستون بگم که بنده اگه سکته نکردم از الطاف الهی بوده و شما کارد می زدی خونم در نمیومد! یعنی شهر هرت که می گن همین جاست! فقط با تمام توان و حداکثر سرعت کوبیدم رفتم در نمایندگی! بعد نکته ی جالبش این جاست که رفتم می پرسم شما سودو چند درصد حساب کردی؟ می فرمایند 24 درصد!!!! بابا من حساب کتابم یه خرده ضعیف هست ولی خدا وکیلی این قضیه یه جاهاییش یه جوری نیست؟!! بعد که دید من شاکیم می گه خانم قوانینو شرکت تعیین می کنه دست من نیست که! بهش می گم "بله قوانینو شرکت تعیین می کنه ولی آقای محترم شما چرا روز اول که من اومدم اینجا اینو نگفتی؟ خب من حق دارم با دید باز تصمیم بگیرم. با این کاری که شما کردین من عذر می خوام ولی رسما حس می کنم سرم کلاه گذاشته شده." اونوقت ایشون اصلا زیر بار نمی رفت که همچین چیزی به من گفته. می گفت من مطمئنم واستون توضیح دادم گفتم 33 تومن. بهش می گم "آخه خدا پدر و مادرتو بیامرزه... من این پولو یه تومن یه تومن رو هم گذاشتم تا اینقدر شد. هر شب یه قرون دوزارشو شمردم ببینم تو این قضیه ماشین دخل و خرجم با هم می خونه یا نه... بعد شما می فرمایید بنده حساب پولی که قرار بوده واسه ماشین پرداخت کنمو ندارم؟ اصلا یکی رو بیار بین ما قضاوت کنه. مگه می شه من از موضوع به این مهمی غافل مونده باشم. من حاضرم قسم بخورم چند باز ازتون پرسیدم." بعد یادم افتاد اصلا شرایط اولیه رو پشت یه کاغذی که تو پاکت همرام بود نوشتم همون روز و در آوردم نشونش دادم. بعد این که قبل از این که من برم صحبت کنم همین آقای به اصلاح محترم داشت با یکی دیگه چونه می زد که نمی شه انصراف بدی و ... ما هم که از عصبانیت داشتیم می لرزیدیم. مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم. یه اشک بزرگم تو چشمام جمع شده بود و منتظر بود که بیفته پایین. همشم عصبانی بودم که "لعنت به من... حالا چرا گریه ام گرفته این وسط؟" بعد آقاهه منو دید دلش سوخت مثلا. گقت بیا یه کار دیگه می کنیم. تو بیا الان به جا 8 تومن 9.5 بده بعد من قسطاتو فلان می کنم که مشکلت حل شه. بهش می گم یعنی اینطوری ماشین چقدر تموم می شه؟ خیلی خوشحال می فرمایند اینجوری می شه 32 تومن... بعد من با همون چشمای پر اشک که عصبانی ترین نگاه ها رو نثار آقا می کرد زل زدم بهش و هیچی نگفتم... که خودش گفت: آهان اینم زیاده...

خلاصه کلی تو سر و کله هم زدیم. منم راستشو بخواین از همون اوایل که کمپین "ماشین صفر نخرید" راه افتاد بارها به بابا گفتم که "محض رضای خدا یه بار مردم این کشور یه دل شدن که حقشونو بگیرن. من دلم به این کار رضا نیست تو این اوضاع برم ماشین صفر بگیرم." ولی همون موقعشم از این که پولمو پس نمی دادن خیلی می ترسیدم و زورم میاورد. دیگه وقتی این اتفاقا رو دیدیم خون جلو چشامو گرفت که شما دیگه همون 28 تومنم بدید من نمی خوام و می خوام انصراف بدم و اینجا بود که به نقش پررنگ و حائز اهمیت قدرت حنجره در پیش بردن امور مهم و غیرممکن اداری واقف اومدیم و اینا دیدن ما آتیشمون خیلی تنده و یارو ما رو نگه داشت تا اونجا یکم خلوت شه و بعد یه فرم انصراف واسمون آورد. (دست ... سوت ... هورا...) و البته اطلاع رسانی کردند که پول پیش (یعنی اون 8 تومن اول) حداقل 1 ماه دیگه پس داده می شه! یعنی انگار نه انگار که حق انصراف جز اصول قرارداد اولیه بوده و اینا الان در حق من لطف نمی کنن! وظیفشونه!

بهش می گم حالا تکلیف این مدتی که پول من اینجا خوابیده بوده چی می شه؟ گفت "سودشو 21 درصد می دن. البته اونم تا همین امروز که انصراف می دی. بعد از انصراف دیگه سودی بهش تعلق نمی گیره." می گم: "حاجی شما که رئیس سایپا نیستی که سنگ اینا رو به سینه می زنی. انصافا خودت ببین چی داری می گی. سود مشارکت 24%، سود انصراف 21%؟ اونم به این شکل... حالا از ما که گذشت. ولی خداییش با بقیه ملت این کارو نکن. حداقل همون اول بگو آقاجان 33 تومن!"

یعنی نمک به حروم که می گن... دیگه ادامه نمی دم که کلماتی که باید بنویسم در شان اینجا نیست.

از درش که اومدم بیرون با عصبانیت تمام فقط یه جمله گفتم:

ایشاالله گل بگیرن درشو...


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۵
raha .

این چند وقت اخیر اسم عربستان زیاد به گوش می رسه. عربستان... منا... حاجی ها... من هم هر روز با بغضی که اوایل می شکست و تازگی ها در گلو خفه می شه شدیدا دارم اخبار اینا رو دنبال می کنم و همش منتظر یه برخورد قاطعم. هی سرچ می کنم واکنش ایران/کشورها به فاجعه ی منا... بعد انگلیسیشو سرچ می کنم. بعد عربی !!! ولی انگار اخبار دست دادن اون از دیدگاه من بزرگ مرد جاودان و فرزند خلف ایران زمین با اوباما... بازم تاکید می کنم خود اوباما... نه زنش!... تازه مادرشم بغل نکرده!... رگ غیرت هموطنان غیور همیشه حاضر در صحنه ی ما رو بیشتر تحریک کرده! هی یه زنجیره از کلمات که پشت سر هم به ذهنم میاد رو سرچ می کنم تا تهش رسیدم به اون جمله ی حقیتا کمر شکن "عربستان سعودی باید عذرخواهی کند!"

یعنی وجدانا هر چی فکر می کنم می بینم از این شدیدتر نمی شد با عربستان در افتاد!! یعنی داغونش کردن با این حرف! البته به نظر من شاید حتی بد نبود تهش می گفتند که "عربستان سعودی خیلی هم بی تربیته!"  خیلی چیزای دیگه هم می شد گفت ولی چون ما خیلی مودبیم و این حرفا و این کارا در شان ما نیست از این حرفا نمی زنیم!
بابا کشتیش!!
لهش کردی! من موندم چطور ملک سلمان بعد از شنیدن این جمله خودکشی نکرد!!

بازم عذر می خوام اینجا گفتم. چون من معمولا سیا..س/ی نمی نویسم و اینجا هم جای این حرفا نیست.
مختصر و مفید گفتم ولی خیلی عصبانیم! خیلی...

به قول دوستان اون از هتل هاشون... اون از آتیش سوزی در چادرها... اون از صفا و مروه... اون از مترو... اینم از منا! من نمی دونم حجه یا جنگ! بعد تازه عزیزانی که از مراحل بالا جون سالم به در بردن یه مرحله دیگه هم هست تو فرودگاه که... بگذریم! 

ولی تا کی؟

تا کی باید بی احترامی ها رو تحمل کنیم!؟ تا کی از زندگیمون بزنیم پول جمع کنیم و با هزار منتی که سرمون می گذارند بریزیم تو حلقوم این سعودی های فلان فلان شده که نه احترامی برامون قائلند و نه امنیتی فراهم می کنند؟

4700 نفر کشته؟!! مگه کمه؟

من دیگه داره فشارم می ره بالا.... کسی نیتروگلیسیرین زیر زبونی دم دستش نیست؟!


پ.ن: راستی حاجی جان... حج و شهادت قبول...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۲
raha .

بذارید این طور شروع  کنم که من ذاتا آدم تمیزی هستم! یعنی از مرتب و تمیز بودن لذت می برم. حالا این که گاها محل زندگیم به چنین وضع اسفناکی دچار می شه و همین که وارد اتاق می شم واسه رسیدن به تختم باید چندباری وسایلو شوت کنم، چند باری دورشون بزنم و یکی دوبارم جاخالی بدم چیزیه که واقعا منو اذیت می کنه. ولی چیزی که باعث می شه با این شرایط کنار بیام اینه که در معادلات حالات روحی روانی من غالبا برآیند نیروهای بازدارنده و مقاوم بسیار قوی تر از نیروهای محرکه است و در نهایت نتیجش این می شه که دستم فقط در حد حرص خوردن بازه!

یکی دیگه از ویژگی های من اینه که من ذاتا آدم اکتیوی هستم. یعنی روز بیکاریم روز مرگ منه. شاید یه جورایی دارم خودمو زیر کار مدفون می کنم که به چیز دیگه ای فکر نکنم. یه جورایی فکر می کنم workaholic نباید چیزی خیلی متفاوت از این چیزی که من شدم باشه! برنامه ام هم به این شکل هستش که هر روز صبح از 7:30 تا 2 سر کار هستم و چهار روز در هفته هم 4:30 تا 8:30 شیفتم. در نتیجه فقط دو روز بعد از ظهر من خالی بود که همونم خیلی اذیتم می کرد. یعنی واقعا احساس افسردگی بهم دست می داد. این شد که اون دو روز هم به این شکل پرش کردم که 2:30 تا 3:30 کلاس شنا دارم و 6:30 تا 8:30 هم کلاس فرانسه... ظهرا هم معمولا نمی خوابم. اونوقت در عجبم که چطور با وجود خستگی زیاد شبا خوابم نمی بره و تازه هر هفته هم باید برم شهر کتاب واسه قبل از خوابم کتاب بخرم! تازه روزای جمعه هم که کلا فاز دپرشنم و همش فکر می کنم باید یه کاری بکنم که البته نمی دونم چیه! و این خیلی اذیت کنندست.

امروزم باز روز جمعه بود و روز عذاب من! دیدم بهترین فرصته واسه این که به زندگیم یه سر و سامونی بدم. پاشدم اتاقو مرتب کردم و گردگیری و جارو کردم. بعد کف سالنو طی کشیدم. قفس طوطوهامو تمیز کردم و روزنامه ی کفشو عوض کردم و واسشون آب و دون گذاشتم و حتی خود طفلکیا رو با آب پاش شستمشون  که زبون بسته ها هی از دستم فرار می کردن و می چسبیدن به لباسم و خودشونو زیر موهای که دم اسبی بسته بودم قایم می کردن. منم که ول کن ماجرا نبودم... در آخر هم یادم افتاد که چند روزیه به موهام قول دادم اگه بچه های خوبی بودن ببرمشون حموم و بالاخره فرصتی پیش اومد که به قولم وفا کنم! :)))) بعد از شامم قصد دارم برم خونه مادربزرگه یه سری بهشون بزنم و بعدشم انشاالله یه جوری باید خودمو بخوابونم که خدای ناکرده دچار یاس فلسفی نشم!

با یه بنده خدایی حرف می زدم می گفت این حال و روزی که تو تعریف می کنی علتش بی انگیزگیه. واسه خودت هدف تعیین کن! بهش می گم آخه تو که منو می شناسی دیگه چرا؟ من عند هدفم! فقط هدفام تکراری شدن. دیگه موفق بودن تو هیچ کاری واسم جذابیت نداره. دست و بالمم بسته است و به خاطر طرحم نمی تونم  خیلی کارا بکنم. می گه "چرا ازدواج نمی کنی؟" حقیقتش خیلی وقته واسه خودمم سواله! چرا کسی به دل من نمی شینه؟ چرا همین که اسم خواستگار میاد تنها فکری که به ذهنم می رسه اینه که چه جوری ردش کنم؟ تو این مدت هم همه مدل خواستگاری داشتم. پولدار، بی پول، بیکار، شاغل، دکتر، مهندس، ساکن ایران، مقیم خارج،... به قول یه بنده خدایی: واقعا موندم پولدار رو به خاطر قیافه رد میکنم. قیافه دار رو به خاطر پول. تحصیل کرده رو به خاطر نداشتن شعور و  با شعور رو به خاطر اینکه نه قیافه داره نه پول نه تحصیلات…

راستی اون پسره بود گفتم هر روز الکی میاد داروخانه یه چیزی می گیره، چهارشنبه مادرشو فرستاد شماره خونمونو بگیره. بعد من ندیده و نشناخته به مادره گفتم فعلا قصد ازدواج ندارم. بعد اون هی اصرار کرد منم دیدم خوشم نمیاد بقیه ایستادن نگاه می کنن شماره خونه رو دادم ولی گفتم مطمئن باشید اونام همینو بهتون می گن. بعدم سریع زنگ زدم به مامان که یه جوری ردش کن! بعد مامان گیر داده که مگه چشه؟ تیپ و قیافشو نپسندیدی؟ گفتم نه اتفاقا خیلیم خوبه. فقط نمی خوام الان ازدواج کنم.

باز یکی از همکارا همین هفته پیش اومد گفت که برادرزادش مقیم سوئد هست و فوق لیسانس فلان داره و وضع مالیشم خیلی خوبه و ... دنبال یه دختر خوب می گرده. کلیم از برادرزادش تعریف کرد ما هم شنیدیم و لبخند زدیم. بعد دست آخر گفت که فعلا ایران نمیاد. شمارتو بدم اینترنتی با هم آشنا بشین تا انشاالله هر موقع اومد حضوری ببینیش؟ بعد یهو خنده رو لبم ماسید. گفتم که از آشنایی اینترنتی خوشم نمیاد. بعد باز هی تعریف برادرزادشو کرد و منم تهش گفتم که اگه تا موقعی که ایشون اومدن ایران من هنوز مجرد بودم چشم می رم می بینمشون و خلاصه از سر بازش کردم. قبلشم ازم پرسیده بود که اگه شرایطش پیش بیاد حاضری از ایران بری که منم چون فکر نمی کردم به چنین منظوری پرسیده باشه خیلی صادقانه گفتم آره... ولی بابا کم چیزی که نیست! ازدواج خودش به اندازه کافی استرس آور هست. بعد این که هم ازدواج کنی هم مهاجرت... اونم قطب شمال! که اسمش میاد من از سرما تنم می لرزه! بعد مگه سوئد دختر قحطه؟ چرا از همونجا زن نمی گیره؟!

یادمه همین پارسال بود یا دوسال پیش. یه یارو استرالیایی بود. یه بار باهاش رفتم رستوران. یادمه راجع بهش اینجا هم نوشتم. بعد خلاصه ما گفتیم نه. راستش هیچیشو نپسندیدم. نه قیافه، نه تیپ، نه اخلاق، نه مذهب، نه اون غرور و خودپسندی که تو رفتارش می دیدم و این که از بالا به همه نگاه می کرد... یادمه همش تو ذهنم این بود که "این فکر کرده دنیا چه خبره یا کجای دنیا رو گرفته که این جوریه!" کلا دوست داشتم زودتر خفه شه پاشم بیام بیرون. بعد روم نمی شد اینا رو بگم. بهونه آوردم که قصد مهاجرت ندارم.  خلاصه ردش کردیم رفت. بعد چند وقت بعدش یکی دیگه از فامیلای نزدیک همون آقا پیشنهاد داد. بعد من باز نپسندیدم و باز روم نشد راست و حسینیشو بگم. یه جورایی دوست نداشتم طرف احساساتش جریحه دار بشه. یعنی کلا من همیشه همین طورم. هیچ وقت نمی گم نپسندیدم یا خوشم نیومد. همیشه میندازم گردن شرایط. مثلا یا قصد مهاجرت ندارم، یا خانوادم خیلی سخت گیرن و راضی نمی شن، یا باید حتما اصفهان زندگی کنم، یا قصد ادامه تحصیل دارم... بعد ما کلی واسه این یارو بهونه آوردیم این هی پیگیر شد تا دست آخرش گفتم حقیقتش اینه که من دارم از ایران می رم!!! :))) یعنی آخر سوتی بود! مخصوصا که بعدا فهمیدم این پسره می دونسته که من به اون فامیلشون چی گفتم!

چند نفری هم بودن تا حالا که قصد داشتن واسم داروخانه بزنن!!! بعد اینا خیلی جالبن. به عبارتی می خوان شریک کار و زندگیو یه سره کنن و علارغم چیزی که می گن قصدشون از ازدواج سرمایه گذاری رو طرفه. بعد نه این که فکر کنید که خودشون شاغلن و دارن لطف می کنن واسه من داروخونه می زننا! نه... قراره همکار بشیم! یعنی این عزیزان قراره نسخه پیچی کنند اونجا، تمیز کاری کنند، طی بکشن، دارو بچینن تو قفسه ها و ... یعنی من چیز بیشتری به عقلم نمیرسه که اینا بتونن انجام بدن و حتی نمی تونن به حساب کتابا رسیدگی کنند. چون شرکتا موسس رو می شناسن و چک ها هم باید به نام من باشه. نظر شما رو نمی دونم ولی به نظر من این دیگه آخر وقاحته! یعنی تا حالا من 3-4 مورد کیس این مدلی داشتم که خودم فقط سعادت همصحبتی با یکیشونو داشتم و بقیه رو خانواده جواب کردند. منم خیلی رک به همون یکی گفتم که با وجود احترامی که برای ایشون قائلم من اگر قصد داروخانه زدن داشته باشم و البته اگر قصد داشته باشم که با ایشون شراکت کنم خب یه جلسه می ذاریم صحبت می کنیم و تهش قرارداد می نویسیم. لزومی نداره به خاطرش ازدواج کنیم! که ایشون خودش حساب کار دستش اومد و دیگه حرفی نزد و رفت.

راستشو بخواین من از آشنایی های این مدلی که یه نفر مستقیما خواستگاری کنه وحشت دارم. کلا ترجیحم اینه که یه نفرو بشناسم. یعنی یه مدتی باهاش در ارتباط باشم و کم کم این علاقهه ایجاد بشه. یعنی قبل از این که طرفم ابراز تمایلی بکنه باهاش آشنا باشم و بدونم با چی و کی طرفم و اونم تا حدودی از روحیات و اخلاقیات من باخبر باشه بدون این که هیچ کدوممون بخوایم خودمونو بیشتر از چیزی که هستیم نشون بدیم. چون تو این چند سال به وضوح دیدم که چقدر تو این مدل آشنایی ها آدما قصد دارن خوشونو بهتر از چیزی که هستن نشون بدن. تو این مدت فکر می کردم پول واسم خیلی مهمه. ولی پولدارش اومد گفتم نه. بعد گفتم شاید تحصیلات مهمه. pHD اومد و منو به این درک رسوند که هیچ رابطه ی مستقیمی بین سطح تحصیلات و شعور آدمیزاد وجود نداره. بعد هی فکر کردم چیزای دیگه واسم مهمه و هی گزینه هام رد شد. تا این که الان با تمام قلبم به این نتیجه رسیدم که من فقط و فقط آرامش می خوام و این تنها چیز مهمیه که باید بودن یه نفر دیگه تو زندگیم بهم بده. من دنبال اون حس خوبم و اخلاق و شعور طرفم مسلما مهم ترین عامل تعیین کنندشه. من دیدم به زندگیم اینه که مهمونی نیومدم که بشینم سر سفره ی آماده... من می خوام تو متن زندگی باشم نه حاشیه اش و آمادم که با سختی هاش روبه رو بشم... حاضرم واسه زندگیم تلاش کنم با همه ی کمبوداش و خودم خشت رو خشت بذارم تا زندگیمو بسازم. من مرد زندگی می خوام. کسی که رو پای خودش بایسته نه این که به پول پدرش تکیه کرده باشه. کسی که توانایی تصمیم گیری داشته باشه و از این نظر هم مستقل باشه و البته اونم نه کسی که از آسمون برسه. یکی که بشناسمش... یکی که منو بشناسه... و شاید دلیل این که کسایی که به سبک خواستگاری جلو میان رو نمی تونم قبول کنم و درجا ردشون می کنم همین باشه. البته اینم می دونم که بحث ازدواج و خواستگاری منوی رستوران نیست که از توش یه چیزایی انتخاب کنی و همونا رو واست بیارن. ولی به هر حال ایده آلای منم اینان. البته نمی گم که به هیچ عنوان حاضر نیستم کوتاه بیام و ممکنه این چیزی که می خوام اتفاق نیفته... از اون طرف بعضی وقتام فکر می کنم شاید من واقعا آدم زندگی دونفره نیستم...

شاید زندگی من همین جوری قشنگ تره..


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۲
raha .

امروز از سر کار که برگشتم خونه دیدم این قدرغر زدن و شکایت از روزای یکنواخت و چرخه ی دائمی کار-غذا-خواب فایده نداره. باید بالاخره آدم خودشم همت کنه. سعی کردم یکم شادابتر از بقیه روزا باشم و تصمیم گرفتم امروز حداقل یه کار متفاوت بکنم یه ذره زندگیم از یه نواختی در بیاد. گفتیم کار فرهنگی بکنیم صوابم داره. خلاصه یه کتاب گرفتم دستم که مثلا کتاب بخونم. با این که رمان بود و متن سنگینی هم نداشت هر پاراگرافو مجبور بودم سه دور بخونم تا بفهمم چی گفته. بعد دیدم مغزم خستس گناه داره، نمی تونه کتاب بخونه، فیلم ببینم بهتره. همون طور که نشسته بودم لب تخت چشم چرخوندم تو اتاق و داشتم دنبال لپتاپم می گشتم که تازه توجهم به این جلب شد که این اتاق داره می گنده از کثیفی! گفتم اول اتاقو مرتب کنم بعد با خیال راحت فیلم می بینم. خلاصه همون طور نشسته با پا صندلی رو کشیدم سمت خودم که مثلا تو راه نباشه و بذارمش یه گوشه که دیدم حوله ای که آویزون کردم بهش داره از روش میفته. سریع دستمو دراز کردم حوله رو رو هوا بگیرم. بعد منم که اینقدر آمادگی جسمانی دارم... اینقدر آمادم که یه چیزیه در حد المپیک! ... یا حالا پاراالمپیک! ولی به هر حال دراز کردن دست همان و کش اومدن عضله ی بازوم همان! یعنی یه آن گرفت ولم نمی کرد! بعد همون طور که با اون دستم بازومو می مالیدم و حوله هم دستم بود و داشتم از درد به خودم می پیچیدم پیش خودم فکر کردم اصلا حالا که حوله دستمه برم حموم هم موهام از این وضعیت دربیاد هم دستمو یکم بگیرم زیر آب گرم دردش آروم شه. بعد همون طور حوله به دست خواستم پاشم که از لای در که باز بود دیدم پرنده هام گند زدن به یه قسمت خونه. گفتم حالا بعدا می رم حموم فعلا تا مامان شاکی نشده برم این پوسته تخمه و ارزنی که طوطیام ریختنو تمیز کنم که اصلا حوصله غر شنیدن ندارم. اومدم پا شم همون دستم که کشیده شده بود درد گرفت. منم خسته بودم... خیلی خسته... تازه دستمم درد می کرد. دیدم تا همین الانشم نسبت به روزای قبل کلی کار متفاوت کردم: یه کتاب ورق زدم... یه صندلی تکون دادم ... و البته یه حوله هم دست گرفتم! تازه کلی هم تصمیمات گرفتم تو این بازه! بیشتر از این کاری بکنم کارام حیف می شه و واسه روزای دیگه بیکار می مونم و تازه همون طور که عملا هم بهم ثابت شد این همه کار واسه سلامتیم هم خطر داره و آمادگی جسمانی لازم واسه همشو ندارم. این شد که همون طور که بازومو فشار می دادم آروم آروم خودمو به صورت نشسته رو تخت کج می کردم یه پا گذاشتم بالا. بعد اون یکی پا... و بعد جای همگی خالی...

یه ضرب 9 ساعت خوابیدم :)))


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۸
raha .

یکی از تصمیم های قشنگی که من در زندگی گرفتم همین پروسه ی وبلاگ نویسی بود. این روزها که به لطف کار اداری  زمان زیادی را پشت کامپیوتر هستم تفریح من در ساعات بیکاری سر زدن به سایت ها و وبلاگ هاست. امروز ناگهان به ذهنم رسید خاطرات گذشته را مرور کنم. آن زمان های دور... آن زمانی که هنوز در رها-فارم می نوشتم. قبل از این که آدرس وبلاگم را عوض کنم و در پی آن بسیاری از دوستان مجازی ام را از دست بدهم. شروع کردم خواندن... و چه زیبا به همان دوران می رفتم. خیلی چیزهایی که فراموش کرده بودم دوباره برایم تداعی شد و نکته ی جالب تر زمانی بود که کامنت ها را می خواندم! پاسخی که در هنگام خواندن کامنت ها در ذهنم شکل می گرفت در 99% موارد همانی بود که 4 سال پیش نوشته بودم! با همان ادبیات! با آن که خودم همیشه فکر می کردم از لحاظ نگرشم به دنیا و ادبیات کلامی و بسیاری موارد دیگر خیلی فرق کرده ام اما خواندن پست های پیشین و یکی شدن و ادغام روح و روانم با تک تک کلامات نشان می داد که چقدر این نوشته ها خود من هستند! انگار خودت یک موجود خارجی می شوی برای خودت که می روی و به این  موجود آشنا سر می زنی! حس قشنگی است... مخصوصا برای من که به نوعی هیچ وقت عرضه نداشته ام یک دفتر خاطرات شخصی برای خودم نگه دارم...

خلاصه این که دیدم خواندن خاطرات خیلی لذت دارد و تصمیم گرفتم یک بلاگر فعال باشم. حیف که خیلی از خاطرات از دستم رفت و ننوشتم. خیلی هایش را ننوشتم چون خبرهای خوبی نبودند... از فوت مادربزرگم -که همین چند وقت پیش اتفاق افتاد- هیچ چیز ننوشتم. از دعوای عمه و عمو بعد از مراسم ننوشتم... از این که چقدر از خیلی از فک و فامیلم بدم آمد طی این ماجراها ننوشتم. از اتفاقات دیگر مربوط به برادرم هم ننوشتم. از اتفاقا روزمره ام هم همین طور...

دلم گاهی می گیرد. همیشه به سرزنده بودن و طراوت معروف بوده ام. همیشه هر جا رفته ام یک کوله بار انرژی مثبت و ذوق و شوق با خودم برده ام. حتی در محل کاری که دوستش ندارم. همکارها می آیند اتاقم گپ می زنند و مخصوصا یکیشان که خیلی با هم صمیمی شده ایم و حتما روزی 1 ساعتی را کنار هم می گذرانیم امروز می گفت:"من روزی که می خواستم بیام اینجا استخاره کردم. خوب اومد. با این که دوست نداشتم اومدم. حالا می فهمم اتفاق خوب اون استخاره تو بودی و خوشحالم که اومدم اینجا!" و ناگهان همان طور که در بهتی عجیب نگاهش می کردم، احساس قشنگی به من دست داد که کسی مرا "اتفاق خوب" تلقی کرده!!

من پر از زندگی ام. پر از شور و شوق دیدن و شنیدن و تجربه کردنم. پر از احساسات بزرگ و عمیقم... ولی موقعیت الانم جوری است که اگر بداد روح و روان خودم نرسم می پوسم. می مانم. بوی ماندگی می گیرم و قبل از اینکه این اتفاق بیفتد باید شروع کنم. برای من که شخصیت بسیار بسیار برونگرا و اجتماعی دارم و آن دوستی های قشنگ و عمیق را توی دانشگاه با کسانی ساختم که هرچند شب ها توی تلگرام در ارتباطیم اما از زندگی ام کم شده اند و جایشان عجیب خالیست، پیدا کردن آدمهایی که خاطرات قشنگی را با آن ها رقم بزنم باید در الویت قرار گیرد. من آنقدر از رنگ و بوی روزمگی گرفتن وحشت دارم که برای تک تک لحظاتی که سر کار نیستم برنامه می ریزم تا کاری کنم که احساس کنم زندگی ام در جهت بهتر شدن باشد. در جهت یادگرفتن و احساس زنده بودن داشتن باشد. کلاس های شنا را با جدیت ادامه خواهم داد. یادگیری فرانسه را هم همین طور و در این روزگاری که مریم عزیز و آیدای دوست داشتنی ام که رازدار زندگی ام بودند کنارم نیستند وبلاگ نویسی را جدی تر خواهم گرفت. و دوستان وبلاگی ام را نیز... بابک عزیز هست و صنم خوبم که امروز انگار تازه متوجه شوم! سالهاست همدیگر را می خوانیم و من برای داشتنشان شکر گذارم. جالب است که از همان 5 سال پیش که شروع به نوشتن کردم، از همان موقع می شناسمشان! دوستی 5 ساله چیز کمی نیست! بنده از همین جا یک ابراز ارادتی هم به هر دویشان دارم :) 

و حالا قصد دارم دوستان وبلاگی بیشتری پیدا کنم. شدیدا به این نوع دوستی ها نیاز دارم.

دوستانی که کامنت می گذارید لطفا آدرستان را هم بنویسید تا انشاالله من هم بتوانم به شما سر بزنم... 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۴ ، ۲۰:۰۰
raha .