شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

گم شده ایم... به همین سادگی! نمی دانیم چه می خواهیم. "حق" واژه مضحکی بیش نیست! و چه بی خردانه پیر سپید موی زیبا لبخندمان، که شوق روییدن و جوانه زدن "امید" را در دل هایمان زنده کرده بود، مغرورانه می نگرستم که می آید و انتقام 88 را می گیرد! نمی دانستم هنوز چیزی نگذشته می رسیم به آنجا که از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!! رو سیاهمان کرد. خود من گردن شکسته از آن دسته بودم که برایش کلی تبلیغ کردم. حالا یک "ننگ بر شما" ی بزرگ توی گلویم مانده...

مدتی بود به خودم قول داده بودم اخبار نخوانم. اعصابم را بدجور به هم می ریخت. ولی در نهایت نشد که نشد... "عوارض خروج از کشور" امشب همان آخرین قطره کاسه صبرم بود که لبریز شد. بدجور روی دلم مانده ازشان بپرسم کم روی بلیط های خارجیشان عوارض می کشند که این هم اضافه شد؟ که شما را به خدا... به چه دلیل؟ به خاطر کدام خدمات؟ اصلا واقعا می خواهید با درامد حاصل از این افزایش مالیات جایی را آباد کنید یا فقط می خواهید از کسانی انتقام بگیرید که به سفر خارجی می روند؟ یکباره بفرمایید زندان است و حق خروج از کشور را ندارید و خلاص! به آنچه قبولش دارید... ارزانی نمی خواهیم! همین که دست مبارکتان را از جیب ما ملت در آورید دعا گویتان هم هستیم. اصلا به مقدساتتان قسم... ولش کنید! التماستان می کنم اقتصاد را رها کنید. این باتلاق را که هم می زنید هی بیشتر زیر می رویم. ما از دست و پا زدن ماندیم. شما هم بی خیال شوید...!

کم از فیش های حقوقیمان کم می کنید؟ کم مالیات بر ارزش افزوده از آب و برق و تلفن گرفته تا کالای مصرفی از جیب مردم بیرون می کشید؟ از آن طرف عوارض خودرو دو برابر شده است که باز شاخ توی جیب ما ملت خاک بر سر (خودم را عرض می کنم) می کنید که بروید کالای داخلی بخرید، از محصول داخلی حمایت کنید که خدای ناکرده خاطر مبارک مافیای خودرو مکدر نشود؟! هنوز چیزی از دوره دوم انتخابات نگذشته یکی یکی تعهدات بیمه کم تر و کم تر شده و تا دفترچه بیمه را رسما تبدیل به دفترچه یادداشت نکنند هم ول کن ماجرا نیستند! گیر افتاده ایم. ما عصبانی ترین مردم دنیا در سال 2017 در این خراب شده گیر افتاده ایم و در منجلاب بی تدبیر مسئولین-که تمام همت شان این است که کمبود بودجه شان را از جیب مردم جبران کنند- و بی عرضگی خودمان شلنگ و تخته می اندازیم.

دردناک تر از  ظلم و ستم امثال این ها رخوتی است که ما ملت دچارش هستیم. بغض این ملت کجا می خواهد بترکد که برای یک وام 20 میلیونی که تا ضامنش را جور کند هفت پشتش آمده جلوش چشمش – آن هم با سودهای نجومی و کمرشکن که معرف حضورتان هست- ناگهان دقیقه نود یک 800 هزار تومان هم به عنوان "کارمزد" کرده اند توی پاچه اش و دم برنیاورده... جوان های مردم را گرفته اند برده اند توی یک سگ دانی، همه شان تلف شده اند حالا آقا آمده می گوید "ببخشید" و تخفیف می گیرد! همین طور دست روی دست بگذاریم تا چند وقت دیگر نهایت برخورد با تخلف های کلان می شود در همین حد که "مجرم باید روزی دو ساعت برود توی اتاق به کارهای زشتش فکر کند!"

بوی گند فسادشان دارد ملت را خفه می کند... و بدترین قسمتش این که این نکبتی که به این شکل می گذرد اسمش جوانیمان است! والله این هایی که از اوضاع گل و بلبل این مملکت به خوردمان می دهند یک مشت حرف رایگان است!

مردیم از بس جان نداشتیم...


خسته ام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵
raha .

نمی دانم اسم این وضعیت را چه می توان گذاشت!

قرار بود ۱۱ ام زایمان خواهرم باشد. کلی برنامه ریزی کرده بودیم. من مرخصی گرفته بودم. مامان داشت برنامه ریزی می کرد که چه روزهایی او برود پیش خواهرم و چه روزهایی من که به درس یلدا هم لطمه ای وارد نشود. تازه تولد خواهرزاده ام هم بود که قرار بود چند روز بعد از تولد برادرش یک مهمانی خودمانی برای هردویشان تدارک ببینیم... اما از آنجا که ما خانوادتا (!) عجولیم خواهرزاده بی طاقت ما یک هفته زودتر آمد و زد وسط گل و کاسه همه مان! درست زمانی که بابا بنا گرفته بود نمای خانه را فلان کند! من هم که تماما شیفت بودم. ولی نور علی نورش همانا ماجرای سنگ کلیه مادر جان بود که درست از روز قبل از زایمان خواهرم شروع شد و تا امروز ادامه دارد و به زور انواع و اقسام مسکن سرپاست تا دیشب که با هم آمدیم بیمارستان بستری شد و همین الان هم رفت اتاق عمل! :"(

من هم نشسته ام پشت در اتاق عمل بعد عمری پست می گذارم و برای خودم شعر می خوانم که "سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد..." 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۵۷
raha .

به یلدا قول داده بودم زمستان ببرمش کیش. شدیدا هم حواسم بود که این بچه بیشتر از کیش رفتن نیاز دارد بداند که که آدم هایی هم هستند که روی قولشان بمانند. از بس طفلکم از پدر و مادرش دروغ شنیده و قول هایی که همان دم بعد از به زبان آوردنشان فراموش شده اند... خلاصه فردا صبح عازم کیش هستیم...

روزهای کاری به سرعت می تازند و پیش می روند. باورم نمی شود انقدر زود 10 ماه شد که اینجا شاغلم! محیط بدی نیست. ولی آدم است دیگر.. دلش می خواهد پیشرفت کند. اینست که دائم سر و گوشم دارد می جنبد ببینم کجا می شود کار دیگری دست و پا کرد. بخشی از این سر شلوغ بودن ها هم مربوط به همین قضیه است. بخش دیگر می رسد به ماجرای یاد گرفتن زبان و موسیقی... یک جوری با جدیت فرانسه می خوانم که برای بچه ها مسجل شده بود که "خانم دکتر که داره می ره کانادا..." تا آنجا که اخبار به معاونت هم رسید و زنگ زدند پرسیدند که آیا بنده هستم؟؟ و می خواهم استخدام شوم؟ یا دارم مهاجرت می کنم!؟ که ما خاطر نشان کردیم که بله خیالتان تخت... هستیم خدمتتان! بنده فتیش زبان دارم! ((((: فرانسه ام هم تمام شود در برنامه ام هست بروم اسپانیایی یاد بگیرم. ^_^ با منشی دندانپزشکی که الان گه گاه توی داروخانه هم نسخه پیچی می کند بعلاوه یکی از پرسنل آزمایشگاه و یکی از پزشک ها که همگی عشق انگلیسی هستند هم یک گروه تشکیل داده ایم. هر هفته یک فایل صوتی-تصویری زبان اصلی می گذاریم توی کانال. بعد من به عنوان ادمین تعیین می کنم که از کجا تا کجا را transcript کنیم و یک روز زودتر می رویم سر کار ترانسکریپشن ها را با هم بررسی می کنیم. تمرین های موسیقی ام را هم بگذارید کنارش و این که بالاخره کرال سینه و شنای غورباقه هم یاد گرفتم و یک سری چیزهای دیگر... خداییش وقت خالی باقی نمی ماند...

صحبت از زبان شد شاید برایتان جالب باشد که یاد گرفتن زبان یک هنر است. یعنی لم کار را که یاد بگیرید دیگر فرقی نمی کند چه زبانی باشد. بخدا یادش می گیرید. خیلی هم لذت بخش است. یک بار دیگر هم گفتم شده فرش زیر پایتان را بفروشید، از کارتان بزنید، قرض کنید یا هر چیزی... بروید و یک زبان دیگر را تمام و کمال یاد بگیرید و هدفتان هم این باشد که مثل بلبل بلدش باشید... کار آسانی نیست ولی اگر روش درستی انتخاب کرده باشید بسیار لذت بخش است. من به عنوان کسی که خودم سال هاست دستی در این کار دارم چند روشی که خودم استفاده می کنم معرفی می کنم. شما هم امتحان کنید. شاید به دردتان خورد:

  1. بهترین روش یاد گرفتن زبان این است که شما در آن کشوری که می خواهید زبانش را یاد بگیرید باشید. یعنی کاملا در محیطی به آن زبان. برای مدت حداقل 6 ماه. اگر هم هستید تقلب نکنید. برای راحتی کار انگلیسی صحبت نکنید. می دانم سخت است. ولی این بهترین راه یاد گرفتن زبان است. خب... می دانم متاسفانه فراهم کردن چنین مساله ای کار آسانی نیست و برای خود من غیرممکن! (هرچند برنامه هایی هست که شما می روید با یک خانواده زندگی می کنید. مثلا به عنوان baby sitter و در ازایش بهتان غذا و مکان می دهند و زبان یاد می گیرید. در زبان فرانسه به این ها می گویند fille au pair) ولی حداقل کاری که از دستمان برمی آید این که تا حد امکان خودمان را در مواجهه با آن زبان قرار دهیم:

  • زبان موبایلتان را عوض کنید.

  • توی ماشینتان آهنگ هایی به آن زبان گوش کنید.

  • فیلم ببینید. (با زیر نویس یا بدون زیر نویسش فرق نمی کند.)

  • سعی کنید با دوستانی که با آن زبان آشنایی دارند به همان زبان پیام دهید. یا در مرحله بعدی صحبت کنید.

  • ...

جا داره یه خاطره از همکلاسیم تعریف کنم که تابستونا یک ماه می ره پاریس خونه خالش. بعد خالش دیده ایشون داره فرانسه یاد می گیره رفته کلاس آشپزی ثبت نامش کرده که تو محیط باشه و مجبور شه صحبت کنه. بعدم گفته اگه نفهمیدی چی می گن مهم نیست. حداقلش این که می بینی داره چی کار می کنه که!... خلاصه این دوست ما می ره کلاس. می فهمیده چی می گن ولی نمی تونسته صحبت کنه انگلیسی جواب می داده. بعد آخر کلاس استادشون میاد بالاسرش می گه این یه پدیده خیلی جالبه. ایشون فرانسه می فهمه، انگلیسی جواب می ده، به یه زبون دیگه می نویسه (((((:

  1. قابل تقدیر است اگر می خواهید خودتان به صورت خودکار زبان بخوانید ولی قبول کنید که هنوز بهترین راه کلاس رفتن و استفاده از یک متد است که استادتان به شما درس می دهد. مخصوصا اگر در سطح پایین تر از A2 هستید.

  2. Doulingo یک سایت و نرم افزار فوق العاده است. این برنامه پله پله از صفر دست شما را می گیرد و بلندتان می کند و اگر تمام مراحل را با حوصله و دقت بگذرانید حداقل می توانید زبان مورد نظر را سطح خوبی بفهمید و در سطح پایین تر صحبت کنید. همچین در قسمت کامنت ها می توانید سوالاتتان را بپرسید و دیگران با حوصله به اشکالات شما پاسخ می دهند. منتها یکی از اشکالات این نرم افزار این است که زبان فارسی ندارد! که واقعا جای تاسف است... بنابراین شما باید حداقل یک زبان دیگر مثلا انگلیسی بدانید و بعد مثلا به واسطه انگلیسی، آلمانی یاد بگیرید! J و ایراد دیگر این که مکالمه یاد نمی دهد. یعنی شما به ندرت مجبور می شوید جمله ای بسازید یا بگویید که البته این مساله راه حل دارد که در مورد بعدی توضیح می دهم.

  3. از برنامه های آموزش زبان به صورت مکالمه با native speaker ها استفاده کنید. برای نمونه hellolingo.com یا نرم افزار speaky که برای موبایل طراحی شده. مثلا من خودم با یک فرانسوی آشنا شده ام و حالا هر روز برای هم پیام می دهیم. در همین حد ساده که "سلام، حالت چطوره؟ روز خوبی داشتی؟ چه خبر؟" اما با دوست بریتانیایی ام در اسکایپ انگلیسی صحبت می کنیم و درباره مسائل روز و حتی گاها فلسفی بحث می کنیم. منظورم این است که سخت نگیرید. در همان حدی که بلدید حرف بزنید. تازه من یکی دو نفر را هم دارم که دارند فارسی یاد می گیرند. اینقدر حال می دهد از بقیه اشکال بگیرد و درستش را یادشان بدهید. :P (سادیسم هم ندارمJ) تازه یک بار به یک یارو ایتالیاییه که نظرم را راجع به لهجه اش (فارسی را با لهجه غلیظ ایتالیایی صحبت می کرد) گفتم که خوبه فقط روح ادبا و شعرای ایرانی رو آشفته می کنه... ((((:  الحمدالله نفهمید پرسید odab va shoar yani chi? ... البته به جایش کسانی که باهاشان فرانسه صحبت می کنم تلافی اش را سرم در می آورند!

  4. نرم افزار فلش کارت... من فرانسه ام را مدیون خالق این نرم افزارم که سلام و درود بر خالقش باد. در بازار برنامه "سازنده فلش کارت" را (آیکون آن سه کارت سبز رنگ است که روی اولی عکس یک خودکار سفید است) این برنامه به خصوص برای افرادی که مشکل کمبود وقت دارند مفید است. برای من در این حد کاربرد دارد که مثلا در همان 3 دقیقه ای که نسخه ندارم 20 تا کلمه بخوانم! می بینید چقدر عالیست؟؟؟! نکته مهمش هم این که همیشه فارسی به آن زبان حفظ کنید. مثلا روی فلش کارت از شما پرسید شود:"سیب؟" بعد شما پاسخ بدهید:"Apple" علتش این است که خیلی طول می کشد که یاد بگیریم کلا به آن زبان فکر کنیم. مثلا شما دارید صحبت می کنید بعد می خواهید بگویید سیب و یادتان نمی آید. چیزی که توی ذهن شماست احتمالا این است:"سیب؟ سیب؟ سیب؟ چی بود؟ نوک زبونمه!!" یعنی از خودتان فارسی اش را می پرسید. پس این طور حفظ کردن کلمه بیشتر در صحبت کردن به دردتان خواهد خورد.

  5. یک فیلم انتخاب کنید. ده بار، بیست بار بلکه صدبار ببینیدش. این خیلی بهتر از این است که فیلم های متفاوت ببینید. یک بار فقط ببینید که ماجرا را بدانید. مثلا با زیر نویس. بعد یک بار بدون زیر نویس. بعد با زیر نویس فارسی. بعد با زیر نویس همان زبان. بعد مثلا 5 دقیقه اش را انتخاب کنید. هر حرفی می زنند را سعی کنید بفهمید. لغات جدیدش را بنویسید و وارد نرم افزار فلش کارت -که قبلا گفتم- کنید. بهترین راه یاد گرفتن زبان از نظر من این آخری است. مخصوصا برای سطوح B1 به بالا. این طوری در کنار اصطلاحات و واژگان کم کم فرهنگ شان را هم یاد می گیرید...

چیزهای دیگر هم هست که می تواند مفید باشد. مثلا من خودم در یک شهر توریستی زندگی می کنم. تا حالا دو بار با توریست هایی که به ایران سفر کرده اند قرار گذاشته ام. یک بارش را رفتیم میدان نقش جهان، یک بار دیگر هم با یکی دیگر رفتیم بالای کوه صفه شام خوردیم. در کنار همه چیزهای جالب دیگر که دارد تمرین زبان خوبی است. یا مثلا کتاب به آن زبان بخوانید یا ...

ممکن است همه این ها با هم ترسناک باشد. پیش خودتان بگویید خب من کار و زندگی ام را باید بگذارم کنار بنشینم زبان بخوانم ولی واقعا این طور نیست. گلچین کنید. روزی نیم ساعت هم می تواند کافی باشد. بسته به هدفتان است. هر روز که نمی خواهید همه این ها را انجام بدهید. هر موقع حسش بود. مهم این است که در مسیر آموزش باشید و خوش بگذرد و از این مسیر لذت ببرید و دلتان بخواهد در آن بمانید. J


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۶
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۹
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۸
raha .

ملاکا شهر قدمی زیبایی است با ساختمان های سرخ که آثار بجا مانده از جنگ با پرتقال و انگلیس هنوز هم در آن به چشم می خورد. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتیم با راجش برویم ملاکا ولی به هر حال ارزش رفتن را داشت. ناهار را در یک رستوران کوچک محلی خوردیم. یک خانواده چینی که پدربزرگشان به شکل دلپذیری شبیه پیرمرد انیمیشین Ups  بود...

از آنجا که تعریف کردن کل وقایع نه در حوصله شما می گنجد و نه من فکر می کنم بهتر همان که در سکوت با هم چند تایی عکس تماشا کنیم...  

Melaka...

قصر پادشاه واقع در پوتراجایا که متاسفانه ازین نزدیک تر نتونستیم بریم...

 french village انقدر فضا آرامش بخش و دوست داشتنیه آدم دلش می خواد یه چند روزی اینجا اتراق کنه...

این دهکده به همراه دهکده ژاپنی ها و البته یه excitement park در چند کیلومتری کوالالامپوره. قیمت پیشنهادی تور 40$ بود. در ضمن تور فقط یه توقف کوتاه در دهکده ها داره و اصلا ممکنه از اون پارکی که گفتم و عکس هاش در ادامه هست خبردار نشید! من با دوستم رفتم و کل هزینه ای که پرداخت کردم پول بنزین ماشین طرف (15 رینگت) -که البته پیشنهاد خودم بود و به شما هم پیشنهاد می کنم که اگر کسی در حقتون لطفی می کنه نذارید پای وظیفش و شما هم سعی کنید جبران کنید و البته این مساله باعث می شه طرف هم بیشتر دلش بخواد کمکتون کنه و خاطره بهتری هم از شما و احتمالا ایرانی جماعت در ذهنش بمونه، مخصوصا در فرهنگ بدون تعارف و حساب حساب کاکا برادر اون طرف آب!- و ورودی پارک بود. ^_^)

دهکده ژاپنی ها... یه فضای کاملا با حس و حال ژاپنی! که کیمونو هم برای نیم ساعت اجاره می دادن. ما با یه تور چینی رسیدیم اینجا و فکر می کنم براشون خیلی خنده دار بود که کسی با چهره اصطلاحا خاورمیانه ای کیمونو پوشیده باشه. چند نفر ازم خواستند باهاشون عکس بگیرم که البته خودمم بی نصیب نموندم و بهترین عکسای سفرمو اینجا گرفتم :)

اینجا یه excitement park بود که یه مسیر پر پیچ و خمی رو باید طی می کردید که شامل یه ذره کوهنوردی، عبور از پل معلق، این طنابی که در شکل می بینید و اسمش رو نمی دونم چیه که فاصه دوتا کوه رو باید به صورت آویزان از این طناب طی می کردید و جای همگی خالی... خیلی جای جالبی بود. یه نمه منو یاد فیلم hunger game مینداخت :))

(فقط سه تا تصویر اول واسه اون روز سفر به ملاکاست. بقیه اش جاهای دیگست که روزای دیگه و با افراد دیگه رفتم.)

راجش به خانواده اش گفته بود که یک مهمان ایرانی دارد. از طرف دیگر عمویش را هم در همان جلسه مدیتیشن ملاقات کرده بودم. در راه برگشت مادرش تماس گرفت و گفت که عمویش مهمانشان است و کلی از مهمان فوق العاده راج تعریف کرده و خوشحال می شوند اگر دعوتشان را بپذیرم و شب هر ساعتی که به کوالالامپور برگشتیم با راجش بروم خانه شان. حقیقتش قبل از این هم گفتم که من اصلا حس خوبی به رفتن به خانه ی کسی که نمی شناسم ندارم! اصلا کلا در سفر آن هم سفر خارجی این جز خط قرمزهایم است. البته یک روز برای ناهار رفتم خانه کیستین. ولی آن فرق داشت. کیستین یک مامان به معنای واقعی کلمه بود. دختر نوجوانش هم همراهمان بود و خیلی با این شرایط فرق می کرد. ولی این ها هم یک خانواده بودند. مگر چند بار دیگر ممکن است یک خانواده هندی مرا به خانه شان دعوت کنند! عجیب وسوسه شده بودم. به راجش گفتم به مادرش بگوید که اگر زود برگشتیم خوشحال می شوم مهمانشان باشم... البته که در نهایت مساله ای پیش آمد که قرارمان بهم خورد و من نرفتم. ولی این را تعریف کردم که بدانید چقدر مشتاق و تشنه دیدن و تجربه کردن شرایط متفاوت و جدید بودم!


(ادامه در پست بعدی)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۰
raha .

والله همش یک ماه نبودم. ولی انقدر اتفاقای زیاد افتاد که کلا از نوشتن جا موندم

الانم مسافرتم باز از نوشتن جا موندم. فقط گفتم در جریان باشید اگه کم کارم علتش فقط مشغله زیاده. 

برمی گردم... حتما... :)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۹
raha .

محال است شما به کوالالامپور بروید و غارهای باتو یا به عبارتی Batu caves  از برنامه خط بخورد. این مکان پر است از غارها و مجسمه ها و فضای حاکم بر آن کاملا هندی است.

این مکان پر است از کبوترهایی که بین آدم ها راه می روند و غذا می خورند و میمونهای کوچک بازیگوشی که غافل شوید ممکن است وسایلی که در دست دارید را بقاپند و فرار کنند. بالا رفتن از پله ها واقعا طاقت فرساست ولی منظره اطراف و میمون هایی که از درخت ها و نرده ها آویزان می شوند بسیار دوست داشتنی است. فقط این که خیلی به دلتان صابون نزنید. آن بالا چیز خاصی در انتظارتان نیست. بیشتر قضیه همان بالا رفتن از پله هاست که گویا در مواقعی از سال مردم در این جا جمع می شوند و ورزش همگانی هم دارند.

نمایی از منظره بالای پله ها


غار دیگری که در مسیر فرعی وجود دارد dark caves  است که سالها پیش به صورت مصنوعی ایجاد شده و در آن چندین نمونه مار رطیل عقرب عنکبوت خفاش و ... زندگی می کند. بنابراین داخل غار به هیچ عنوان نباید از گروه فاصله بگیرید یا به مکان های ممنوعه بروید. تورهای غارنوردی آموزشی به همراه راهنما وجود دارد که به یک بار امتحان کردنش می ارزد. فقط در جریان باشید که آن عکس هایی که از موجودات داخل غار نشانتان می دهند همه کاملا واقعی است منتها مطلبی که بهتان گفته نمی شود این است که اکثرا در ابعادی کم تر یک سانتی مترند و اغلب دیدنشان جدای از ذره بین چشم بصیرت هم می خواهد. البته علارغم همه این ها بنده از رفتن به داخل این غار بسیار خرسندم.

این نقطه از غار از معدود جاهایی بود که نور وارد آن می شود. در بیشتر نقاط غار تاریکی محض است.

این ها چند نمونه از خفاش های داخل غار هستند.

توجه! این قسمت نوشته حاوی مطالب دلخراشی است:

یکی از چیزهای جالبی هم راهنما توضیح داد در خصوص سوسک هایی است که در غار زندگی می کنند. این سوسک ها در صورتی که به مدت طولانی گرسنه بمانند همنوعانشان را می خورند و در صورتی که سوسک دیگری نیابند یکی از پاهای خودشان را!! در نهایت هم سوسک بدبختی که پای کمی دارد و ناتوان است توسط همنوعانش خورده می شود!

در همان محوطه محلی وجود دارد که البته اگر با تور بروید احتمالا شما را آنجا نخواهند برد. مخصوصا که خیلی هم در معرض دید نیست. ولی راجش که کاملا به محیط اشراف داشت پیشنهاد داد برویم ببینیم که بنده هم با شادمانی پذیرفتم. در حقیقت به این مکان نمی شود باغ وحش گفت ولی کم و بیش حیواناتی وجود دارد. علاوه بر آن یک منطقه نگهداری از خزندگان –بیشتر انواع مار- وجود دارد که برخی از مارهای آن کاملا اهلی هستند و در صورت تمایل از شما در حالی که مار عظیم الجثه ای به در گردن و دستانتان پیچیده شده عکس می گیرند! متاسفانه امکان عکس گرفتن با دوربین شخصی وجود ندارد و اگر مایل باشید خودشان این کار را انجام داده و عکس را برایتان ارسال می کنند. بنده هم تمام تلاشم را کردم که عکس مناسبی تهیه کنم ولی همین که آقای مار یک دور به دور ساعدم پیچیده شد فشارم افتاد و قندم فلان شد و رنگم پرید و تا به خودم آمدم دیدم دو نفر زیر بازویم را گرفته اند و از محیط دورم می کنند. ناگفته نماند که بسی اشکمان جاری شده و اسباب آبروریزی فراهم گشت! این ها همه در حالی بود که شدت فاجعه و ضربه روحی روانی امکان جیغ زدن را از ما گرفته بود و این ها فقط از دیدن حالات روحی روانیمان به فکر نجاتمان افتادند! یکی هم نبود به ما بگوید –جنابعالی که هنوز از ماهی زنده وحشت داری و در مورد مرده اش هم تا سرش را جدا نکنند حاضر نیستی بهش دست بزنی دقیقا در خودت چه دیدی که خواستی با مار عکس بگیری!!-

نمایی از محوطه مذکور

ایشونم خیلی خوشحال اونجا واسه خودشون قدم می زدند.

در این محوطه رقص هندی هم اجرا می شود که بسیار زیباست.

غار دیگری که در این محوطه قرار دارد غار رامایاناست که در مسیر رفتن به سمت آن این مجسمه یا به عبارتی monkey god  را می بینید که میمون سبز رنگی است که سینه اش را شکافته و در درون آن یک زن و مرد دست همدیگر را گرفته اند. منظور از رامایانا هم همان حماسه معروف هندی است که درون این غار داستان های آن را با مجسمه روایت می کنند.

خدای میمون! کلا هندی ها تا دلتان بخواهد خدا به شکل انواع جک و جانور دارند!


ورودی غار رامایانا


ته غار این عمو سیبیلو خوابیده بود.

متوجه نشدم  آدم بدهای قصه را چطور باید تشخیص داد ولی هر جا دیدید قیافه کسی شبیه حیوانات است یا دم و این ها دارد بدانید این ها نقش مثبت اند!

بخواهم هر روزا را جدا جدا تعرف کنم طولانی می شود. پس از این جا به بعد مکان های دیدنی را با هم مرور می کنیم. فارغ از این که آنجا را با چه کسی رفتم و چه شد...


Upside down village یا دهکده وارونه... که در آن همه چیز وارونه است. وارد خانه که می شوید اسباب اساسیه را می بینید که به طرز بامزه ای به سقف چسبیده اند. خود مسئولین آنجا هم پوزیشن های بامزه ای برای عکس گرفتن بهتان معرفی می کنند.


باغ گل ها هم از ان جاهایی است که ادم از دیدن مناظر زیبایش سیر نمی شود. باغ پرندگان- باغ ارکیده و باغ پروانه ها هم در همین محوطه قرار دارد.

همین که وارد باغ پرندگان شدم دیدم که ایشان با خیال راحت و آسوده از کنارم رد شد و روبرویم نشست. همان طور که با عجله دوربینم را در می آوردم از عابرین خواهش کردم که نترسانندش! می خواهم عکس بگیرم. فارغ از این که این ها مثل مور و ملخ همه جا ریخته اند و غافل شوی غذایت را می دزدند و یک جاهایی هم کم مانده بود سوارم شوند!

نارگیل تازه چیزی است باید در مالزی حتما امتحانش کنید. بنده هم همین که نارگیلم را باز کردم این ها هر کدام از یک طرف پیدایشان شد و ادعای مالکیت کردند! این شد که نشستیم 7-8-10 نفری دور هم نارگیل خوردیم. یک آن به خودم امدم دیدم چند نفری آن عقب تر ایستاده اند تماشایمان می کنند و یک آقایی با تیپ تیپیک یک عکاس خبرنگاری و یک کوله بزرگ و دوربین لنز دارش پشت سرم ایستاده ازمان عکس می گیرد. نگاهش که می کنم لبخند می زند و با انگشت عدد 1 را نشان می دهد به این معنا که اینجا را نگاه کن! لبخند می زنم. چندتا عکس می گیرد. تشکر می کند و می رود. تازه یادم می افتد خودم هم عکس بگیرم.

شبش احمد- همان دوستی که گفتم دم رفتن ما رفت سنگاپور- پیام می دهد که چه خبر و آیا خوش می گذرد یا نه... عکس و فیلم ها را برایش می فرستم و برایش تعریف می کنم که

and there was this guy, looking like a professional photographer... and i realized that he was whether filming or taking photo and I was thinking maybe I`m gonna be on National Geographic!  ((:

قاه قاه می خندد. بعد راهنمایی می کند که کجاها بروم و چطور می شود با وسیله نقلیه عمومی رفت. راجش و کیستین را هم که اضافه کنیم بنده کلا یک تیم بسیار مجرب برای برنامه ریزی هر روزم داشتم که بدون هر کدامشان هرگز سفرم به این خوبی پیش نمی رفت...


we were having our coconut together ((:

KL Tower که برادر دوقلویش-میلاد جان- در همین تهران خودمان است!


بیشتر دقت کنید بنده هم در تصویر دیده می شوم (:


شب با دوست بنگلادشی ام می روم بیرون. لب حوض بزرگ محوطه برج های دوقلو می نشینیم و رقص فواره ها را تماشا می کنیم. از شرایط کشورش برایم می گوید. ازینکه چه شد که بنگلادش از پاکستان جدا شد و چه شد که ناگهان کشورش با موج عظیم جمعیت مواجه شد. از مشکلاتی که باعث شد روانه غربت شود و مالزی را برای زندگی انتخاب کند. از مشکلات سیاسی-اقتصادی مالزی... دوستانی که در جمعشان هستم همگی آسیایی اند و هر کدام حرفی برای گفتن دارند و من معادل کلمات -تورم- و -رکود- را در دیکشنری فارسی-انگلیسی ام جستجو می کنم و به این فکر می کنم که علارغم همه تفاوت ها چقدر همه مان شبیه همیم!

همان شب توانم برای تحمل غذاهای مالایی تمام شد. از بچه ها می پرسم که آیا رستوران ایرانی این اطراف هست؟ ولی چیزی که انتظار ندارم این است که کسی انقدر برای طبع متفاوت من ارزش قائل شود که زحمت راهنمایی کردن و بردن من به چند خیابان آن طرف تر برای خریدن شام مطبوع و البته مقرون به صرفه را به خودش بدهد و همه این ها در حالی است که ما نه تنها انچنان آشنایی با هم نداریم که حتی ممکن است همین فردا هیچ کدامشان را دیگر نبینم!

نکته جالب دیگر این که من آن شب بعد از سالها دوباره سوار موتور سیکلت شدم!!! خودم هم باورم نمی شود! از آن کارهای خرکی بود که جرات نکردم برای خانواده تعریف کنم. می دانستم که نه تنها برایشان جالب نیست که می خواهند مغزم را بخورند سر این که چه بلاهایی می توانست سرم بیاید! توی راه هم یک جا کنسرت خیابانی بود. شب ها در این شهر گاها گروه هایی را می بینید که در هم می زنند و می خوانند و گاها می رقصند و بعضی هایشان مثل این موردی که ما دیدیم جلویشان نیمکت گذاشته بودند و ملت نشسته فیض می بردند. که ما هم نیم ساعتی نشستیم و لذت بردیم... و این ها همه بخش ها و لایه هایی از سفر است که عمرا با تور بتوانید تجربه کنید! در کل بگویم که واقعا خوش گذشت. مساله جالب دیگر هم این که در مالزی همه موتورسوارها کلاه کاسکت می گذارند. حتی دوستی که من سوار موتورش شدم یک کلاه اضافه داشت برای کسی که احتمالا بخواهد ترک موتورش بنشیند. بنابراین مساله کاملا جدی است. کسی هم غر نمی زند که هوا گرم است و شرجی است و سخت است و ولمان کن و ازین قبیل صحبت ها...! قانون است و همه هم رعایت می کنند.

همچنان ادامه دارد...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۳
raha .

راجش اصالتا هندی است ولی هرگز هندوستان را ندیده است. 35-36 ساله و هنوز زندگی را آنطور که باید جدی نگرفته. برای دل خودش نقاشی می کشد و گاهی نمایشگاه نقاشی می گذارد. از نظر رفتاری هم یک جورهایی از مرحله پرت است. یک گیجی و بی خیالی بامزه ای دارد.

روز دوم اقامتم در مالزی است. پیام می دهد که »پس کی می رسی کوالالامپور؟«خبر می دهم که رسیده ام! قرار می گذاریم برای فردا صبح. با ماشین می آید دم هتل. مرا که می بیند چشم هایش را گشاد می کند و می گوید: »رها خودتی؟« لبخند می زنم و تصدیق می کنم. با حالت دو می آید نزدیک تعظیم می کند مثل شوالیه ها خم می شود و دستم را که برای دست دادن جلو برده ام می بوسد و با آن لهجه هندی عجیب غریبش می گوید:

-my lady… you are much more beautiful than your pictures...

از این حرکتش رسما شوکه می شوم. چند لحظه با قیافه شوک زده نگاهش می کنم و بعد می زنم زیر خنده... بله! هندی ها به اندازه همان فیلم های بالیوود احساساتی اند! به خاطر تاخیرم عذر خواهی می کنم. سوار ماشین می شویم و می رویم برای صبحانه...


نام نوشیدنی; teh tarik که یک نوشیدنی محبوب مالایی است و غذا هم mee goring mamak


می گوید که امروز کلاس مدیتیشن دارد و اگر دوست دارم می توانم همراهش بروم و چه چیزی بهتر از این؟!

Bodam  یک دختر کره ایست که مراحل contraction meditation  را پله پله طی کرده و حالا به عنوان راهنما دیگران را هدایت می کند. علاوه بر او عموی راج هم انجاست. برایم توضیح می دهند که چگونه کانتراکشن مدیتیشن شما را به شعور نامحدود جهان متصل کرده و باعث از بین رفتن اضطراب و نگرانی شده و در نهایت شما را با خودتان و دیگران به صلح می رساند. بعد همان طور که بودام توضیح می دهد اولین جلسه مدیتیشن را برایم برگزار می کنند که بسیار لذت بخش و تسکین دهنده بود...

بعد از یکی دو ساعت خداحافظی می کنیم و می رویم داخل شهر. جایی که برج های دوقلوی پتروناس -نماد کوالالامپور- ابهت خاصی به این شهر بخشیده.


البته ما در روشنایی روز رفتیم ولی عکس هایی که در شب گرفتم دیدنی تر است. فواره هایی که می بینید هم هر نیم ساعت با اهنگ جدیدی به رقص می ایند که بسیار دیدنی است. آن عقب تر ها هم استخری است کم عمق که مردم در آن آب بازی می کنند. ما هم کفش هایمان را کندیم و کمی در آب راه رفتیم.

داخل برج در طبقه اول خانه کوچکی به سبک خانه های قدیمی مالزی ساخته شده تا گوشه ای از فرهنگ آن به مردم نشان داده شود.

در فاصله ای نه چندان دور از برج های پتروناس این معبد چینی قرار دارد.

تصویری از مجسمه های داخل معبد

قدر مسلم ان که چنین جایی را باید با یک چینی رفت نه یک هندی مسیحی که حتی نمی داند بودا خداست یا فرستاده ی خدا (((:

ادامه دارد...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۰
raha .

صبح با ضربه آرام دست کنار دستی ام بیدار می شوم. وقت صبحانه است. با چشم های پرخواب از پنجره بیرون را تماشا می کنم. هوا گرگ و میش است. آبی بیکران اقیانوس هند خواب را از سرم می پراند.





دلم می خواهد حتی پلک هم نزنم. میخکوب بیرون را نگاه می کنم. جزیره هایی که در دور دست دیده می شوند و مالزی این کشور زیبای سرسبز که از بالا هم دیدنی است.



سرتان را درد نیاورم. از هواپیما که خارج می شوی گرمای مرطوب ملایمی پوست را نوازش می کند. تور لیدر را خیلی راحت پیدا می کنم و منتظر می مانیم که همه مسافران برسند. گرمای ملایم داخل فرودگاه همین که از ساختمان خارج می شوی غلیظ تر می شود ولی حداقل برای من آزار دهنده نیست. به هر حال در این کشور باید مراقب گرما زدگی باشید. نوشیدنی به نام hundred plus  محلول ایزوتونی است که آب و املاح از دست رفته را جبران کرده و مانع گرمازدگی می شود.

در مسیر اتوبوس به سمت هتل ها تور لیدر شروع می کند به معرفی پکیج ها و برنامه های گشت شهری و خارج شهری. برایمان توضیح می دهد که اینجا جیب بری و کیف قاپی زیاد است! شهر بزرگ است! و آمده ایم سفر چند روزی را خوش باشیم نه این که اعصاب خوردی گم و گور شدن و ... را داشته باشیم. از طرف دیگر از آنجا که وقت محدود است سریع تر برنامه های مورد نظرمان را خریداری و وجه نقد هم پرداخت کنیم و ... خلاصه به هر شکلی که بلد است سعی دارد ما را تشویق کند برای خرید تورها که البته بنده هیچ کدام را نمی خرم!

به هتل که می رسم به کیستین پیام می دهم که رسیده ام و می پرسم کی می توانیم همدیگر را ملاقات کنیم. می گوید که خودش سر کار است و نمی تواند بیاید ولی مهمان مراکشی اش که شهر را هم خوب می شناسد می تواند همراهم بیاید. خلاصه قرار می گذاریم و اولین تجربه من در کوالالامپور شکل می گیرد...

از رسپشن هتل نحوه رفتن به سر قرار را می پرسم و تصمیم می گیرم با مونوریل بروم و خدا پدر مخترع GPS  را بیامرزد که واقعا نمی دانم بدون ان چطور مسیرها را پیدا می کردم. برای منی که تا الان حتی مترو سوار نشده ام گرفتن بلیط مونوریل و پیدا کردن مسیر کمی بیشتر ترسناک بود. مخصوصا این که در مالزی بلیط ها و ورودی ها اغلب با دستگاه انجام می شود. مسیر را انتخاب می کنید و ایستگاه ورود و خروج را مشخص می کنید. بعد پول را می گذارید داخل دستگاه و خودش باقیمانده را به شما پس می دهد. به همین راحتی به همین خوشمزگی... هر چند من دفعه اول از یک عابری خواهش کردم کمکم کند.

در حقیقت حمل و نقل و جابجا شدن در کوالالامپور راحت تر از انست که بتوانید تصورش را بکنید! داخل شهر هم اتوبوس های بنفش رنگی هست که کاملا free  است و در تمام نقاط دیدنی شهر توقف دارند. با وجود همه این ها جای تاسف است که تورها مسافرانشان را اینقدر وابسته و فاقد اعتماد به نفس می خواهند. در نتیجه همه این ها 20 دلاری که برای تور شهری قرار بود بپردازم به 10 رینگت – چیزی حدود 10 هزار تومان- کاهش یافت. -قیمت دلار موقع مسافرت بنده 3750 تومان بود- پس نتیجه کلی این که به تورها و حرف هایشان اعتماد نکنید! مالزی کشور امنی است و اگر کمی انگلیسی بدانید از پس خودتان برخواهید آمد.

خالد-همان مهمان مراکشی کیستین- را از دور که می بینم ترس برم می دارد با آن موهای فرفری بلند که گردی صورتش را تا شعاع 10 سانتی متر پوشش داده و ان شلوارک تا بالای زانو و تیپ عجیب و غریبش... یک لحظه تردید می کنم که آیا اصلا بروم خودم را معرفی کنم یا نه... از آن دسته آدم هایی است که اگر خودم قرار بود انتخاب کنم مسلما انتخاب من نخواهد بود. به خودم می گویم نهایتا یک قهوه با هم می خوریم و بعد می پیجانمش... ولی دوستان...

بزرگترین درسی که من از این سفر گرفتم همین غلط بودن پیش داوری هایم بود! هیچ گاه آدم ها را نباید از روی ظاهرشان قضاوت کرد. خالد با تحصیلات عالی دانشگاهی که به راحتی به 3-4 زبان با تسلط کامل صحبت می کرد. تا شب بسیاری از محله های کوالالامپور را با هم قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و تازه وقت هم کم آوردیم... او با آن زندگی پر فراز و نیشیبش و با ان تجربه ها و زندگی کاملا متفاوتش انگار دریچه ای رو به دنیای دیگر بود که من از دیدنش سیر نمی شدم! از سفرهایش برایم گفت و خاطرات رنگارنگی که مرا بهت زده می کرد... چقدر موقع صحبت کردن با خالد برای خودم و زندگی ساده و یکنواختم متاسف شدم. چه داشتم که برایش تعریف کنم؟ که مثلا »آره منم همش داشتم درس می خوندم بعد که درسم تموم شد همش کار می کردم؟« همه اش فکرم این بود که درست که خالد خیلی از من بزرگتر است ولی تا همین سن هم چه تجربه خاصی در زندگی داشته ام؟ ناگهان احساس شکست می کنم. احساس اینکه زندگی ام یه خط صاف یکنواخت تکرار کننده زندگی همه آن دیگرانی است که در ایران در اطرافم زندگی می کنند. انگار هیچ وقت فرصت کشف کردن خودم و توانایی ها و تجربه های منحصر به فردی که مرا و به طور ویزه ای خودم و هویتم را می سازد نداشته ام و ناگهان احساس می کنم زندگی چیزهای قشنگ تر از درس و کتاب و دانشگاه و روزهای تکراری کار و هیچ کاری نکردن دارد! به این فکر می کنم که چقدر بد که هیچ وقت شانس مواجه شدن با آدم های تا این حد متفاوت از خودم را نداشته ام ...

خالد 4 ماه است که در کوالالامپور و در منزل کیستین مهمان است! شهر را خیلی خوب می شناسد. برایم می گوید که فقط 50 درصد مردم این کشور مالایی و بقیه عمدتا چینی و هندی هستند. نکته خیلی جالب هم این که نزادهای متفاوت با صلح و آرامش در کنار هم زندگی می کنند و اغلب اعیاد مسلمانان هندوان و بوداییان را همگی جشن می گیرند. هر کدام فرزندانشان را به مدارسی با زبان خودشان می فرستند آداب و رسوم خودشان را حفظ کرده اند و همگی خودشان را متعلق به این آب و خاک می دانند!

یکی از مساجد مهم شهر که در ماه رمضان موقع افطار غذای رایگان می دهد.

متاسفانه حضور ذهن ندارم و اسم مکان ها خاطرم نیست. ولی اینجا منظره بسیار زیبایی داشت.

سر در ورودی یکی از معابد هندو


خدایان هندی


گردنبند گل برای تقدیم به خدایان هندی


معبد هندیان

موبدان معابد هندی پارچه سفید به خود می بندند... هندوان در معابد مقابل شمعی می ایستند و دعا می خوانند...


یکی از معابد چینیان در محله china town

در میانه راه هم با دختر و پسری فرانسوی آشنا شدیم که با کوله پشتی سفر می کردند. میانه راه با هم آشنا شده بودند و تازه به کوالالامپور رسیده بودند. بدون این که جایی را رزرو کرده باشند یا پول کافی برای رزرو هر جایی داشته باشند! تصور همچین چیزی برای من بیش از حد عجیب بود! نتوانستم به درستی این دو را از هم تمیز دهم که ما زیاد سخت می گیریم یا آن ها زیاد آسان! خیلی ناگهانی با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم قسمتی از مسیر را با هم باشیم... و چرا که نه! فرصت مناسبی برای این که فرانسه ام را با یک بومی اش محک بزنم! قسمت جالبش هم این که او -دختره- سعی داشت تا برای راحتی من با انگلیسی دست و پا شکسته اش صحبت کند و من که بالاخره یک فرانسوی پیدا کرده بودم سعی داشتم با فرانسه نه چندان خوبم جوابش را بدهم. نتیجه این که دو نفر را می دید که هر دو دست و پا شکسته یکی انگلیسی حرف می زند و دیگری به فرانسه پاسخ می دهد (((:

محله و بازار چینی ها را با هم گشتیم و بعد جدا شدیم. بعدا یادم افتاد حتی اسم همدیگر را نپرسیدیم!

شب من و خالد خسته از پیاده روی طولانی توی یک مال بزرگ منتظر کیستین روی زمین نشسته بودیم. توی همان نیم ساعت دابسمش درست کردیم. فارسی آن هم به لهجه غلیظ اصفهانی یادش دادم و فیلم گرفتیم و کلی خندیدیم. کیستین که می آید گرم و صمیمی در آغوشم می گیرد. کیستین یک زن مسلمان محجبه است. سه فرزند دارد و مارکو پلویی است برای خودش. تازه از سفر افریقای جنوبی اش برگشته و کلی حرف های خوب برای گفتن دارد. سه تایی می رویم شام می خوریم. یک غذای مالایی که خیلی خوشم نیامد ولی محض ادب کمی خوردم. کیستین تعریف می کند که قبلا یک مهمان ایرانی داشته که دستهایش را می گذاشته روی هم و صدای تق تق می داده. سعی می کند اجرا کند که نمی شود. بهشان یاد می دهم که چطور بشکن بزنند. جو آنقدر صمیمی و خودمانی است که هر کس ما را ببیند حتما فکر می کند سالهاست هم را می شناسیم. دیر وقت است. کیستین و خالد مرا به ایستگاه مونوریل می رسانند و من به لطف نقشه و GPS  خودم را به هتل می رسانم...

غذای مالایی... از انجا که بخش مهمی از سفر gastronomie یا همان امتحان کردن غذاهای محلی است در این سفر اغلب انتخاب غذا را با گفتن suprise me به همراهم واگذار کردم... اما... متاسفانه غذاهای مالایی خیلی با طبع ما سازگار نیست چرا که اغلب یا بسیار تندند یا ادویه مورد استفاده بوی ماهی می دهد که ما ایرانی ها اصلا نمی پسندیم.

به هر حال روز اول سفر می گذرد و شب با این فکر به خواب می روم که دارد خوش می گذرد (((:

ادامه دارد...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۳
raha .