شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

بابا آدم خوش مشرب عجییی است. همین که تاکسی که قرار بود ما را به ترمینال برساند کلی دیر کرد و بعد فهمیدیم آدرس را اشتباه متوجه شده است و ما نزدیک بود از اتوبوس جا بمانیم و بابا بعد از چند دقیقه با خوش رویی گرم صحبت با راننده شده بود و من جلز و لز می کردم خودتان تا آخرش را بخوانید! گرم مقایسه بی تحملی نسل خودم و صبوری و بی سر و صدایی نسل قدیمی ترها هستم که بابا از راننده می پرسد که اوضاع کار چطور است؟ ماشین یک پیکان درب داغان است که آدم را یاد ماشین مشتی مندلی می اندازد! راننده هم از آن مو فرفری های پایه سبیل دار که انگار مستقیما از دهه ۵۰ صادر شده... ولی آنچه که اخم های مرا باز کرد پاسخ راننده است که می گوید: "خدا را شکر، تو این محله جدیدیم ولی انشالله اوضاع خوب می شه. مخصوصا تو عید! مطمئنا بهتر می شه." این ها را با شادمانی می گوید. با یک امیدواری دوست داشتنیی که این روزها دیدنش بر چهره هر کسی غنیمت است. لبخندی بر چهره ام می نشیند و توی دلم می گویم:"انشالله"

حالا اینکه من و بابا راهی کجا بودیم خودش داستانی دارد. کلا من نه تنها خودم عشق تجربه کردن دارم که عاشق این هستم که ببینم دیگران هم چیزهایی که احتمالا برایش جذاب است را تجربه کنند. قضیه از مسافرت کیش شروع شد که چند وقت پیش رفتیم. وقتی رفتم با ذوق به بابا گفتم عصری قرار است برویم ساحل و بلیط غواصی خریده ام! برای خودم ، یلدا و بابا... آقای پدر ما یک عشق عجیب غریبی دارد به مستندهای حیات وحش. مخصوصا دنیای زیر آب. گفت نمی آید و با یلدا مغزش را خودیم تا قبول کرد. ولی انگار هنوز باور نکرده باشد. یعنی تا آن لحظه که لباس غواصی تنش کنند باورش این بود که منظور از غواصی مثلا یک محفظه ایست که شما همین طوری شیک و مجلسی با کت و شلوار می روید داخل آن و زیر آب را نگاه می کنید!!! که اگر می دانست قضیه چیست عمرا قبول می کرد! ولی بالاخره رفت. و حالا یکی از شنیدنی ترین داستان هایی که دیده ام تو جمع با ذوق و شوق و قاه قاه خنده برای دیگران تعریف می کند ماجرای آن چند دقیقه ایست که مربی که همراهشان بوده رفته تا آن آقای دیگر که با بابا رفته بوده و حالش بد شده را برساند توی قایق و بابا تک و تنها زیر آب دو دستی یک صخره مرجانی را گرفته که تا آمدن مربی جریان آب نبردش و چهارچشمی اطراف می پاییده مبادا از یک طرف یک کوسه پیدا شود!!!!! بعد هم اضافه می کند که (با لهجه بخوانید ^_^) "اینا همش کارا رهاس این بلاها را سری ما میارد"

خلاصه معلوم شد از برنامه هایی که در کیش برایشان در نظر گرفته بودم خوششان آمده. فکر کنم اینکه ناگهان تصمیم گرفت در سفر بعدی هم همراهم باشد همین بود. حالا هم توی اتوبوس هستیم. دیشب همان راننده ای که بالاتر وصف کردم رساندمان ترمینال و راه افتادیم به سمت تهران برای انجام کارهای اداری و انگشت نگاری ویزای هند :))) بله درست است! خودم هم ذوق زده ام.... همان صبح کارمان تمام شد، ظهر رفتیم خانه مریم عزیزم(همخانه دانشگاهم) نمی شود گفت یک دل سیر، ولی به هر حال دیدمش ^_^ و حالا هم داریم برمی گردیم. 

حقیقتش سفر هند قرار بود یک سفر سبک بک پکری و ماجراجویانه باشد. و البته قرار بود تنها بروم. منتها دقیقه نود بابا با پرسیدن سوال هایی مثل "حالا چند روز هست؟"و"هند خیلی دیدنیه"و ... ما را به شک انداخت که انگار آقای پدر دلش می خواهد بیاید. ما هم بسیار استقبال کردیم و اعلام کردیم بسیار هم باعث افتخار و خورسندی ماست... و این چنین شد که ناگهان سفرمان شد پدر-دختری...

البته ناگفته پیداست که من از آن مدل دختر بابایی ها هستم که لذت هم نشینی با پدر بسیار هم برایم دلنشین و دوست داشتی است. حتی اگر مدل سفر کاملا تغییر کند و با تور برویم که اصلا دل خوشی از آن ندارم. عاشق این هستم که نازش را بخرم و حواسم به بلند و کوتاهی بالش زیر سرش و سرد و گرمی چایش و درد چشمی که تازه عمل کرده باشد و جالب تر از آن نگاه های دوست داشتنی اطرافیان است وقتی می بینند بابایت را لوس می کنی، کفش هایش را جلویش جفت می کنی و توی اتوبوس با پالتویت برایش بالش درست می کنی که راحت تر بخوابد...


خلاصه اینکه سفر دیگری در راه است و طبق روال معمول سفرنامه دیگری...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۲۳
raha .
دلواپس لحظه هایت نمان
تولدی دیگر در راه است
و فردایی دیگر

پ.ن: یک سال دیگه هم گذشت و خدا رو شکر خوب گذشت :)
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۶
raha .

خدا پدر این کلینیک را بیامرزد که از تمامی پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان بیمه مسئولیت خواست! نمی دانم پدر کی را بیامرزد که دیشب تا صبح خواب بیمه مسئولیت می دیدم! تا آنجا که صبح با استرسش از خواب بیدار شده و هر جایی که فکر می کردم امکانش باشد را گشتم.

همین گشت و گذار برای پیدا کردن بیمه نامه باعث شد بعد از ماه ها که از تصمیم عظیم "مرتب کردن" اتاقم (عنایت بفرمایید فقط تصمیمش و نه عملی کردن آن) فارغ شده ایم بالاخره آستین همت بالا زده دست به سر و رویش بکشیم و هر سوراخ سمبه ای را یکبار خالی و پر کنیم و دست آخر هم بیمه نامه را پیدا نکنیم! کار به آنجا کشید که مامان پیشنهاد کرد زنگ بزنم از خود بیمه بپرسم و درخواست کنم بیمه نامه جدید برایم چاپ کنند. از آنجا که بنده حواس خیلی جمعی دارم –رویم به دیوار- حتی یادم نبود کجا خودم را بیمه کرده ام! خلاصه با کلی انشاالله ماشاالله و توکل به خدا زنگ زدم بیمه آسیا (جنبه تبلیغاتی ندارد. صرفا می خواهم اگر سال آینده باز بیمه ام را فراموش کردم این پست رهنمودی باشد!!!) می پرسم:

- ببخشید من برای بیمه مسئولیت مزاحمتون می شم. می خواستم بدونم بیمه شما هستم؟

- شغلتون چیه؟

- داروساز هستم. (فامیلیم را می گویم)

خانم پشت خط انگار کلی من را بشناسد. می گوید" بله شناختمتون." و اسم و فامیلی ام را می گوید. همین جا من کمی شوکه می شوم که چطور اسم کوچک من یادش بود. توی کامپیوترش چک می کند و می گوید که تا 8/95 اعتبار داشته. بنده هم شاکی می شوم که 2 ماه است بیمه من اعتبارش تمام شده و مگر قرار نیست اینها قبلش زنگ بزنند اطلاع دهند. که باز خانم پشت خط با همان شادابی و طراوت خنده کنان پاسخ می دهد:" نه خانم دکتر! یک سال و دو ماه. الان سال 96 هستیم!" از آن وقت هایی است که احساس می کنم کسی "خانم دکتر" را بر وزن "خاک بر سر" ادا می کند! اما توضیحات بعدی این خانم البته شنیدنی تر است که می فرمایند یادشان هست که همان موقع تماس گرفتند من جواب نداده ام. بعد به مادرم که چند روز بعد برای تمدید بیمه ماشینشان رفته بودند اطلاع دادند. قبل ترش هم که من تازه رنو را خریده بودم و شرایط تمدید بیمه ماشین را پرسیدم هم به من گفتند که تا اتمام تاریخ بیمه مسئولیتم چیزی باقی نمانده!!! بعد باز با خوشحالی می پرسد:"راستی رنو رو هنوز دارید؟!!"

یعنی کم مانده بود شاخ هایم بزند بیرون! شدت و عمق فاجعه به حدی است که می بینید بعد عمری آمده ام وبلاگستان و در خصوص این اعجوبه ی حافظه می نویسم! بنده خودم شهادت می دهم که حق ایشان را خورده اند وگرنه ایشان باید تا حالا دانه دانه شاخه ها علم را فتح کرده باشد! خلاصه تصاویر گنگ و مبهمی که در خاطره درب داغان ما از وقایع ذکر شده حک شده بود، گواه بر صدق گفتار ایشان بود. این شد که بنده سپر انداختم و تسلیم محض شدم. تازه بعد مامان گیر داده که "به من نگفت! وگرنه من یادم بود." حرف های خانم را برای مامان تعریف می کنم و می گویم:"مامان اصلا بحث نکن که این خانم واسه من اثبات شدست!"

خلاصه بدیو بدیو (بدو بدو ^_^ ) می روم بیمه کارهای بیمه مسئولیتم را راست و ریست کنم که همین جوری محض خالی نبودن عریضه و برای این که سر بیمه ماشین هم دچار همچین آبروریزی و قرار گرفتن در معرض اتهام سنگین "بی فکری" قرار نگیرم، می گویم:"ببخشید می شه تاریخ بیمه ماشینمم چک کنید. حواسم باشه اونو یادم نره."

سردردتان ندهم! از ذکر جزئیات و این که چقدر یارو گشت و پیدا نکرد و به من گفت شاید جای دیگر بیمه اش کرده ای و ... من که موبایلم را جا گذاشته بودم و چند باری از تلفن همان جا زنگ زدم از مامان خواستم برود ته برگ چکی که برای بیمه ماشین کشیده ام را چک کند ببینیم به نام کدام بیمه است و ... می گذرم! فقط نتیجه نهایی را خدمتتان عرض کنم که آن روز کذایی که من فکر می کردم برای بیمه ماشین به آنجا رفته بودیم، در حقیقت ماشین من هنوز بیمه داشت! یعنی آن مالک قبلی تا برج 5 ماشین را بیمه کرده بود. ما آن روز رفته بودیم ماشین مامان را بیمه کنیم!!! نتیجه نهایی این که ماشین بنده از اواسط برج 5 سال 95 به این طرف بیمه نداشته!!!!! شدت فاجعه به حدی بود که خودم یک آن کپ کردم!!! تازه آخر وقت هم هست و هم من باید بروم سر کار و هم این ها می خواهند ببندند و بروند. دسته چکم هم همراهم نیست که کار را یکسره کنم. آن آقایی که آن طرف نشسته می آید جلو و می گوید:"خیلی خب فردا بیایید. فقط محض احتیاط تا فردا ماشین رو بیرون نیارید. خدای نکرده شر نشه براتون..." البته با در نظر گرفتن مسافرت هایی که بنده در طی این یک سال و اندی با این ماشین رفته ام و سفرهای کوتاه بین شهری و ... خودتان مستحضر هستید که این جمله چقدر می تواند مضحک به نظر برسد... یک نگاهی به ماشین که جلوی در بیمه پارک شده می کنم و فقط برای جلوگیری از هر نوع آبروریزی بیشتر یک "بله حتما" می گویم و سریع فلنگ را می بندم می آیم بیرون...

فقط خدا می داند این ها بعد از خروج من چند بار در دانشگاهی که به بنده مدرک داده، افسری که گواهینامه ام را امضا کرده، آن خراب شده ای که من گیج را استخدام کرده و ... را گل گرفته و برای اوضاع مملکتی که دکترش بنده باشم اظهار تاسف کرده اند!

حالا هر چه من بگویم کار و مشغله ذهنی ام زیاد است. جزئیات در ذهنم نمی ماند و مطمئن بودم آن روز که با مامان رفتیم ماشین خودم را بیمه کردم و ... و تازه من برای کارهایی که باید در لحظه انجام بدهم تمرکز حواس و حافظه ام خوب است. فقط مسائل طولانی و علی الخصوص تاریخ ها در ذهنم نمی ماند... باز هم باعث نمی شود مثلا پدر جان خودمان بهمان نگوید:"بابا تو فقط پات رو گازه؟ اینو مثل اسب بتازونی؟"

بقیه که جای خود دارند..!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۶
raha .

گم شده ایم... به همین سادگی! نمی دانیم چه می خواهیم. "حق" واژه مضحکی بیش نیست! و چه بی خردانه پیر سپید موی زیبا لبخندمان، که شوق روییدن و جوانه زدن "امید" را در دل هایمان زنده کرده بود، مغرورانه می نگرستم که می آید و انتقام 88 را می گیرد! نمی دانستم هنوز چیزی نگذشته می رسیم به آنجا که از دشمنان برند شکایت به دوستان/ چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!! رو سیاهمان کرد. خود من گردن شکسته از آن دسته بودم که برایش کلی تبلیغ کردم. حالا یک "ننگ بر شما" ی بزرگ توی گلویم مانده...

مدتی بود به خودم قول داده بودم اخبار نخوانم. اعصابم را بدجور به هم می ریخت. ولی در نهایت نشد که نشد... "عوارض خروج از کشور" امشب همان آخرین قطره کاسه صبرم بود که لبریز شد. بدجور روی دلم مانده ازشان بپرسم کم روی بلیط های خارجیشان عوارض می کشند که این هم اضافه شد؟ که شما را به خدا... به چه دلیل؟ به خاطر کدام خدمات؟ اصلا واقعا می خواهید با درامد حاصل از این افزایش مالیات جایی را آباد کنید یا فقط می خواهید از کسانی انتقام بگیرید که به سفر خارجی می روند؟ یکباره بفرمایید زندان است و حق خروج از کشور را ندارید و خلاص! به آنچه قبولش دارید... ارزانی نمی خواهیم! همین که دست مبارکتان را از جیب ما ملت در آورید دعا گویتان هم هستیم. اصلا به مقدساتتان قسم... ولش کنید! التماستان می کنم اقتصاد را رها کنید. این باتلاق را که هم می زنید هی بیشتر زیر می رویم. ما از دست و پا زدن ماندیم. شما هم بی خیال شوید...!

کم از فیش های حقوقیمان کم می کنید؟ کم مالیات بر ارزش افزوده از آب و برق و تلفن گرفته تا کالای مصرفی از جیب مردم بیرون می کشید؟ از آن طرف عوارض خودرو دو برابر شده است که باز شاخ توی جیب ما ملت خاک بر سر (خودم را عرض می کنم) می کنید که بروید کالای داخلی بخرید، از محصول داخلی حمایت کنید که خدای ناکرده خاطر مبارک مافیای خودرو مکدر نشود؟! هنوز چیزی از دوره دوم انتخابات نگذشته یکی یکی تعهدات بیمه کم تر و کم تر شده و تا دفترچه بیمه را رسما تبدیل به دفترچه یادداشت نکنند هم ول کن ماجرا نیستند! گیر افتاده ایم. ما عصبانی ترین مردم دنیا در سال 2017 در این خراب شده گیر افتاده ایم و در منجلاب بی تدبیر مسئولین-که تمام همت شان این است که کمبود بودجه شان را از جیب مردم جبران کنند- و بی عرضگی خودمان شلنگ و تخته می اندازیم.

دردناک تر از  ظلم و ستم امثال این ها رخوتی است که ما ملت دچارش هستیم. بغض این ملت کجا می خواهد بترکد که برای یک وام 20 میلیونی که تا ضامنش را جور کند هفت پشتش آمده جلوش چشمش – آن هم با سودهای نجومی و کمرشکن که معرف حضورتان هست- ناگهان دقیقه نود یک 800 هزار تومان هم به عنوان "کارمزد" کرده اند توی پاچه اش و دم برنیاورده... جوان های مردم را گرفته اند برده اند توی یک سگ دانی، همه شان تلف شده اند حالا آقا آمده می گوید "ببخشید" و تخفیف می گیرد! همین طور دست روی دست بگذاریم تا چند وقت دیگر نهایت برخورد با تخلف های کلان می شود در همین حد که "مجرم باید روزی دو ساعت برود توی اتاق به کارهای زشتش فکر کند!"

بوی گند فسادشان دارد ملت را خفه می کند... و بدترین قسمتش این که این نکبتی که به این شکل می گذرد اسمش جوانیمان است! والله این هایی که از اوضاع گل و بلبل این مملکت به خوردمان می دهند یک مشت حرف رایگان است!

مردیم از بس جان نداشتیم...


خسته ام...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۵
raha .

نمی دانم اسم این وضعیت را چه می توان گذاشت!

قرار بود ۱۱ ام زایمان خواهرم باشد. کلی برنامه ریزی کرده بودیم. من مرخصی گرفته بودم. مامان داشت برنامه ریزی می کرد که چه روزهایی او برود پیش خواهرم و چه روزهایی من که به درس یلدا هم لطمه ای وارد نشود. تازه تولد خواهرزاده ام هم بود که قرار بود چند روز بعد از تولد برادرش یک مهمانی خودمانی برای هردویشان تدارک ببینیم... اما از آنجا که ما خانوادتا (!) عجولیم خواهرزاده بی طاقت ما یک هفته زودتر آمد و زد وسط گل و کاسه همه مان! درست زمانی که بابا بنا گرفته بود نمای خانه را فلان کند! من هم که تماما شیفت بودم. ولی نور علی نورش همانا ماجرای سنگ کلیه مادر جان بود که درست از روز قبل از زایمان خواهرم شروع شد و تا امروز ادامه دارد و به زور انواع و اقسام مسکن سرپاست تا دیشب که با هم آمدیم بیمارستان بستری شد و همین الان هم رفت اتاق عمل! :"(

من هم نشسته ام پشت در اتاق عمل بعد عمری پست می گذارم و برای خودم شعر می خوانم که "سه پلشت آید و زن زاید و مهمان برسد..." 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۰۸:۵۷
raha .

به یلدا قول داده بودم زمستان ببرمش کیش. شدیدا هم حواسم بود که این بچه بیشتر از کیش رفتن نیاز دارد بداند که که آدم هایی هم هستند که روی قولشان بمانند. از بس طفلکم از پدر و مادرش دروغ شنیده و قول هایی که همان دم بعد از به زبان آوردنشان فراموش شده اند... خلاصه فردا صبح عازم کیش هستیم...

روزهای کاری به سرعت می تازند و پیش می روند. باورم نمی شود انقدر زود 10 ماه شد که اینجا شاغلم! محیط بدی نیست. ولی آدم است دیگر.. دلش می خواهد پیشرفت کند. اینست که دائم سر و گوشم دارد می جنبد ببینم کجا می شود کار دیگری دست و پا کرد. بخشی از این سر شلوغ بودن ها هم مربوط به همین قضیه است. بخش دیگر می رسد به ماجرای یاد گرفتن زبان و موسیقی... یک جوری با جدیت فرانسه می خوانم که برای بچه ها مسجل شده بود که "خانم دکتر که داره می ره کانادا..." تا آنجا که اخبار به معاونت هم رسید و زنگ زدند پرسیدند که آیا بنده هستم؟؟ و می خواهم استخدام شوم؟ یا دارم مهاجرت می کنم!؟ که ما خاطر نشان کردیم که بله خیالتان تخت... هستیم خدمتتان! بنده فتیش زبان دارم! ((((: فرانسه ام هم تمام شود در برنامه ام هست بروم اسپانیایی یاد بگیرم. ^_^ با منشی دندانپزشکی که الان گه گاه توی داروخانه هم نسخه پیچی می کند بعلاوه یکی از پرسنل آزمایشگاه و یکی از پزشک ها که همگی عشق انگلیسی هستند هم یک گروه تشکیل داده ایم. هر هفته یک فایل صوتی-تصویری زبان اصلی می گذاریم توی کانال. بعد من به عنوان ادمین تعیین می کنم که از کجا تا کجا را transcript کنیم و یک روز زودتر می رویم سر کار ترانسکریپشن ها را با هم بررسی می کنیم. تمرین های موسیقی ام را هم بگذارید کنارش و این که بالاخره کرال سینه و شنای غورباقه هم یاد گرفتم و یک سری چیزهای دیگر... خداییش وقت خالی باقی نمی ماند...

صحبت از زبان شد شاید برایتان جالب باشد که یاد گرفتن زبان یک هنر است. یعنی لم کار را که یاد بگیرید دیگر فرقی نمی کند چه زبانی باشد. بخدا یادش می گیرید. خیلی هم لذت بخش است. یک بار دیگر هم گفتم شده فرش زیر پایتان را بفروشید، از کارتان بزنید، قرض کنید یا هر چیزی... بروید و یک زبان دیگر را تمام و کمال یاد بگیرید و هدفتان هم این باشد که مثل بلبل بلدش باشید... کار آسانی نیست ولی اگر روش درستی انتخاب کرده باشید بسیار لذت بخش است. من به عنوان کسی که خودم سال هاست دستی در این کار دارم چند روشی که خودم استفاده می کنم معرفی می کنم. شما هم امتحان کنید. شاید به دردتان خورد:

  1. بهترین روش یاد گرفتن زبان این است که شما در آن کشوری که می خواهید زبانش را یاد بگیرید باشید. یعنی کاملا در محیطی به آن زبان. برای مدت حداقل 6 ماه. اگر هم هستید تقلب نکنید. برای راحتی کار انگلیسی صحبت نکنید. می دانم سخت است. ولی این بهترین راه یاد گرفتن زبان است. خب... می دانم متاسفانه فراهم کردن چنین مساله ای کار آسانی نیست و برای خود من غیرممکن! (هرچند برنامه هایی هست که شما می روید با یک خانواده زندگی می کنید. مثلا به عنوان baby sitter و در ازایش بهتان غذا و مکان می دهند و زبان یاد می گیرید. در زبان فرانسه به این ها می گویند fille au pair) ولی حداقل کاری که از دستمان برمی آید این که تا حد امکان خودمان را در مواجهه با آن زبان قرار دهیم:

  • زبان موبایلتان را عوض کنید.

  • توی ماشینتان آهنگ هایی به آن زبان گوش کنید.

  • فیلم ببینید. (با زیر نویس یا بدون زیر نویسش فرق نمی کند.)

  • سعی کنید با دوستانی که با آن زبان آشنایی دارند به همان زبان پیام دهید. یا در مرحله بعدی صحبت کنید.

  • ...

جا داره یه خاطره از همکلاسیم تعریف کنم که تابستونا یک ماه می ره پاریس خونه خالش. بعد خالش دیده ایشون داره فرانسه یاد می گیره رفته کلاس آشپزی ثبت نامش کرده که تو محیط باشه و مجبور شه صحبت کنه. بعدم گفته اگه نفهمیدی چی می گن مهم نیست. حداقلش این که می بینی داره چی کار می کنه که!... خلاصه این دوست ما می ره کلاس. می فهمیده چی می گن ولی نمی تونسته صحبت کنه انگلیسی جواب می داده. بعد آخر کلاس استادشون میاد بالاسرش می گه این یه پدیده خیلی جالبه. ایشون فرانسه می فهمه، انگلیسی جواب می ده، به یه زبون دیگه می نویسه (((((:

  1. قابل تقدیر است اگر می خواهید خودتان به صورت خودکار زبان بخوانید ولی قبول کنید که هنوز بهترین راه کلاس رفتن و استفاده از یک متد است که استادتان به شما درس می دهد. مخصوصا اگر در سطح پایین تر از A2 هستید.

  2. Doulingo یک سایت و نرم افزار فوق العاده است. این برنامه پله پله از صفر دست شما را می گیرد و بلندتان می کند و اگر تمام مراحل را با حوصله و دقت بگذرانید حداقل می توانید زبان مورد نظر را سطح خوبی بفهمید و در سطح پایین تر صحبت کنید. همچین در قسمت کامنت ها می توانید سوالاتتان را بپرسید و دیگران با حوصله به اشکالات شما پاسخ می دهند. منتها یکی از اشکالات این نرم افزار این است که زبان فارسی ندارد! که واقعا جای تاسف است... بنابراین شما باید حداقل یک زبان دیگر مثلا انگلیسی بدانید و بعد مثلا به واسطه انگلیسی، آلمانی یاد بگیرید! J و ایراد دیگر این که مکالمه یاد نمی دهد. یعنی شما به ندرت مجبور می شوید جمله ای بسازید یا بگویید که البته این مساله راه حل دارد که در مورد بعدی توضیح می دهم.

  3. از برنامه های آموزش زبان به صورت مکالمه با native speaker ها استفاده کنید. برای نمونه hellolingo.com یا نرم افزار speaky که برای موبایل طراحی شده. مثلا من خودم با یک فرانسوی آشنا شده ام و حالا هر روز برای هم پیام می دهیم. در همین حد ساده که "سلام، حالت چطوره؟ روز خوبی داشتی؟ چه خبر؟" اما با دوست بریتانیایی ام در اسکایپ انگلیسی صحبت می کنیم و درباره مسائل روز و حتی گاها فلسفی بحث می کنیم. منظورم این است که سخت نگیرید. در همان حدی که بلدید حرف بزنید. تازه من یکی دو نفر را هم دارم که دارند فارسی یاد می گیرند. اینقدر حال می دهد از بقیه اشکال بگیرد و درستش را یادشان بدهید. :P (سادیسم هم ندارمJ) تازه یک بار به یک یارو ایتالیاییه که نظرم را راجع به لهجه اش (فارسی را با لهجه غلیظ ایتالیایی صحبت می کرد) گفتم که خوبه فقط روح ادبا و شعرای ایرانی رو آشفته می کنه... ((((:  الحمدالله نفهمید پرسید odab va shoar yani chi? ... البته به جایش کسانی که باهاشان فرانسه صحبت می کنم تلافی اش را سرم در می آورند!

  4. نرم افزار فلش کارت... من فرانسه ام را مدیون خالق این نرم افزارم که سلام و درود بر خالقش باد. در بازار برنامه "سازنده فلش کارت" را (آیکون آن سه کارت سبز رنگ است که روی اولی عکس یک خودکار سفید است) این برنامه به خصوص برای افرادی که مشکل کمبود وقت دارند مفید است. برای من در این حد کاربرد دارد که مثلا در همان 3 دقیقه ای که نسخه ندارم 20 تا کلمه بخوانم! می بینید چقدر عالیست؟؟؟! نکته مهمش هم این که همیشه فارسی به آن زبان حفظ کنید. مثلا روی فلش کارت از شما پرسید شود:"سیب؟" بعد شما پاسخ بدهید:"Apple" علتش این است که خیلی طول می کشد که یاد بگیریم کلا به آن زبان فکر کنیم. مثلا شما دارید صحبت می کنید بعد می خواهید بگویید سیب و یادتان نمی آید. چیزی که توی ذهن شماست احتمالا این است:"سیب؟ سیب؟ سیب؟ چی بود؟ نوک زبونمه!!" یعنی از خودتان فارسی اش را می پرسید. پس این طور حفظ کردن کلمه بیشتر در صحبت کردن به دردتان خواهد خورد.

  5. یک فیلم انتخاب کنید. ده بار، بیست بار بلکه صدبار ببینیدش. این خیلی بهتر از این است که فیلم های متفاوت ببینید. یک بار فقط ببینید که ماجرا را بدانید. مثلا با زیر نویس. بعد یک بار بدون زیر نویس. بعد با زیر نویس فارسی. بعد با زیر نویس همان زبان. بعد مثلا 5 دقیقه اش را انتخاب کنید. هر حرفی می زنند را سعی کنید بفهمید. لغات جدیدش را بنویسید و وارد نرم افزار فلش کارت -که قبلا گفتم- کنید. بهترین راه یاد گرفتن زبان از نظر من این آخری است. مخصوصا برای سطوح B1 به بالا. این طوری در کنار اصطلاحات و واژگان کم کم فرهنگ شان را هم یاد می گیرید...

چیزهای دیگر هم هست که می تواند مفید باشد. مثلا من خودم در یک شهر توریستی زندگی می کنم. تا حالا دو بار با توریست هایی که به ایران سفر کرده اند قرار گذاشته ام. یک بارش را رفتیم میدان نقش جهان، یک بار دیگر هم با یکی دیگر رفتیم بالای کوه صفه شام خوردیم. در کنار همه چیزهای جالب دیگر که دارد تمرین زبان خوبی است. یا مثلا کتاب به آن زبان بخوانید یا ...

ممکن است همه این ها با هم ترسناک باشد. پیش خودتان بگویید خب من کار و زندگی ام را باید بگذارم کنار بنشینم زبان بخوانم ولی واقعا این طور نیست. گلچین کنید. روزی نیم ساعت هم می تواند کافی باشد. بسته به هدفتان است. هر روز که نمی خواهید همه این ها را انجام بدهید. هر موقع حسش بود. مهم این است که در مسیر آموزش باشید و خوش بگذرد و از این مسیر لذت ببرید و دلتان بخواهد در آن بمانید. J


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۶
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۹
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۸
raha .

ملاکا شهر قدمی زیبایی است با ساختمان های سرخ که آثار بجا مانده از جنگ با پرتقال و انگلیس هنوز هم در آن به چشم می خورد. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتیم با راجش برویم ملاکا ولی به هر حال ارزش رفتن را داشت. ناهار را در یک رستوران کوچک محلی خوردیم. یک خانواده چینی که پدربزرگشان به شکل دلپذیری شبیه پیرمرد انیمیشین Ups  بود...

از آنجا که تعریف کردن کل وقایع نه در حوصله شما می گنجد و نه من فکر می کنم بهتر همان که در سکوت با هم چند تایی عکس تماشا کنیم...  

Melaka...

قصر پادشاه واقع در پوتراجایا که متاسفانه ازین نزدیک تر نتونستیم بریم...

 french village انقدر فضا آرامش بخش و دوست داشتنیه آدم دلش می خواد یه چند روزی اینجا اتراق کنه...

این دهکده به همراه دهکده ژاپنی ها و البته یه excitement park در چند کیلومتری کوالالامپوره. قیمت پیشنهادی تور 40$ بود. در ضمن تور فقط یه توقف کوتاه در دهکده ها داره و اصلا ممکنه از اون پارکی که گفتم و عکس هاش در ادامه هست خبردار نشید! من با دوستم رفتم و کل هزینه ای که پرداخت کردم پول بنزین ماشین طرف (15 رینگت) -که البته پیشنهاد خودم بود و به شما هم پیشنهاد می کنم که اگر کسی در حقتون لطفی می کنه نذارید پای وظیفش و شما هم سعی کنید جبران کنید و البته این مساله باعث می شه طرف هم بیشتر دلش بخواد کمکتون کنه و خاطره بهتری هم از شما و احتمالا ایرانی جماعت در ذهنش بمونه، مخصوصا در فرهنگ بدون تعارف و حساب حساب کاکا برادر اون طرف آب!- و ورودی پارک بود. ^_^)

دهکده ژاپنی ها... یه فضای کاملا با حس و حال ژاپنی! که کیمونو هم برای نیم ساعت اجاره می دادن. ما با یه تور چینی رسیدیم اینجا و فکر می کنم براشون خیلی خنده دار بود که کسی با چهره اصطلاحا خاورمیانه ای کیمونو پوشیده باشه. چند نفر ازم خواستند باهاشون عکس بگیرم که البته خودمم بی نصیب نموندم و بهترین عکسای سفرمو اینجا گرفتم :)

اینجا یه excitement park بود که یه مسیر پر پیچ و خمی رو باید طی می کردید که شامل یه ذره کوهنوردی، عبور از پل معلق، این طنابی که در شکل می بینید و اسمش رو نمی دونم چیه که فاصه دوتا کوه رو باید به صورت آویزان از این طناب طی می کردید و جای همگی خالی... خیلی جای جالبی بود. یه نمه منو یاد فیلم hunger game مینداخت :))

(فقط سه تا تصویر اول واسه اون روز سفر به ملاکاست. بقیه اش جاهای دیگست که روزای دیگه و با افراد دیگه رفتم.)

راجش به خانواده اش گفته بود که یک مهمان ایرانی دارد. از طرف دیگر عمویش را هم در همان جلسه مدیتیشن ملاقات کرده بودم. در راه برگشت مادرش تماس گرفت و گفت که عمویش مهمانشان است و کلی از مهمان فوق العاده راج تعریف کرده و خوشحال می شوند اگر دعوتشان را بپذیرم و شب هر ساعتی که به کوالالامپور برگشتیم با راجش بروم خانه شان. حقیقتش قبل از این هم گفتم که من اصلا حس خوبی به رفتن به خانه ی کسی که نمی شناسم ندارم! اصلا کلا در سفر آن هم سفر خارجی این جز خط قرمزهایم است. البته یک روز برای ناهار رفتم خانه کیستین. ولی آن فرق داشت. کیستین یک مامان به معنای واقعی کلمه بود. دختر نوجوانش هم همراهمان بود و خیلی با این شرایط فرق می کرد. ولی این ها هم یک خانواده بودند. مگر چند بار دیگر ممکن است یک خانواده هندی مرا به خانه شان دعوت کنند! عجیب وسوسه شده بودم. به راجش گفتم به مادرش بگوید که اگر زود برگشتیم خوشحال می شوم مهمانشان باشم... البته که در نهایت مساله ای پیش آمد که قرارمان بهم خورد و من نرفتم. ولی این را تعریف کردم که بدانید چقدر مشتاق و تشنه دیدن و تجربه کردن شرایط متفاوت و جدید بودم!


(ادامه در پست بعدی)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۰
raha .

والله همش یک ماه نبودم. ولی انقدر اتفاقای زیاد افتاد که کلا از نوشتن جا موندم

الانم مسافرتم باز از نوشتن جا موندم. فقط گفتم در جریان باشید اگه کم کارم علتش فقط مشغله زیاده. 

برمی گردم... حتما... :)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۳۹
raha .