شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۶ مطلب با موضوع «کاری» ثبت شده است

اتاق کناری در این شبکه یک آقای مهندسی هست در آستانه بازنشستگی که همیشه خدا ناراضی است. البته خیلی جاها هم حق دارد ولی من از آنجا که نارضایتی ها و بی حوصلگی های خودم زیاد است زیاد تحویلش نمی گیرم از ترس این که مبادا با دیدن ما دوباره روضه و نوحه سرایی در وصف مصائب اداره را شروع کند! و ما همین چند مثقال انگیزه برای این که صبح ها بیدار شویم بیاییم اداره را هم از دست بدهیم! ولی این به این معنا نیست که بدمان بیاید سر به سرش بگذاریم...

حالا یک روزی ما تقویم رومیزی سال 96 احتیاج داشتیم. دیدم در اتاقش باز است و خودش نیست. بدو بدو رفتم تقویمش را برداشتم با این هدف که دوباره برگردانم سر جایش! ولی از آنجا که حافظه ما معرف حضورتان هست، یادمان رفت! 0_o

آمده اتاق من می پرسد:"ببخشید...شما تقویم ندارید؟"

من هم خیلی خونسرد، به جای این که با دست به پیشانی ام بکوبم که "خنگ خدا! باز یادت رفت!" می گویم:"چرا، اتفاقا یه تقویم رومیزی دارم اگه می خواین ببریدش." تقویم را می گیرد و براندازش می کند:"اتفاقا مال منم همین شکلی بود! نمی دونم چی کارش کردم." بدون این که نگاهش کنم، همان طور که دارم با کامپیوتر کار می کنم، با یک لبخند قایمکی و لحنی که فقط خاص این گونه موارد است می گویم:

-          "چه جالب!!! چون اتفاقا منم اینو تو اتاق شما پیداش کردم."

فکر کنم اولش متوجه نشد یعنی چه! از گوشه چشم می بینم که چند ثانیه ای ایستاد مرا نگاه کرد. تقویم را برداشت و رفت که رفت...

باز امروز تقویم لازم شدم. بدون این که خودم را از تک و تا بیندازم می روم در اتاقش:

-          "سلام. خسته نباشید... ببخشید تقویم دارید؟"

 (چون همزمان به موبایل و کامپیوتر احتیاج داشتم نمی توانستم از تقویم روی این دستگاه ها استفاده کنم.)

یک جورهای مدل هپروتی مرا برانداز می کند: "خانم دکتر چشمت این تقویمه رو گرفته؟"

-          "من؟ نه والا! من که از این دنیا چیزی نمی خوام. همین جوری این دورو برا واسه خودمون هستیم! بی تقویم... با تقویم... بالاخره یه جوری می گذرونیم... کسیم که واسمون ازین چیزا نمیاره!..."

-          ]از معدود زمان هایی که دارد می خندد[ "بیا بردار ببر. مال خودت!"

بدو بدو می روم تقویم عزیزم را برمی دارم "ممنونم ^_^ "

قبل از این که در را ببندم صدایش را می شنوم که با لحن جدی می گوید:"دیگه هم از تو اتاق من چیزی برندار!"

و من با آسودگی در را می بندم و می روم...(((:

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۳
raha .

یکی از ایرادهای بزرگ ارگان های دولتی–حداقل این دو ارگانی که بنده در آن ها شاغل هستم- این است که نظر و سلیقه شخصی افراد نقش مهم و پررنگی در آینده شغلی افراد دارد. مخصوصا در درمانگاه که زیردستی ها یک جور حال به هم زنی دست و پای بالا دستی ها را می لیسند که آدم دلش می خواد بالا بیاورد!! به شخصه نه حاضرم جلوی بالادستی تا کمر خم شوم و نه خوشم می آید کسی جلوی بنده رکوع و سجود کند!

رییس درمانگاه آمده با آن چاپلوسی خاص خودش عنایت همایونی اش را خیلی بی دلیل نثار یکی از بچه ها می کند که "این م.الف معجزه است... باید خیلی هواشو داشته باشیم." ر.ع می پرسد"من چی آقای دکتر؟" خیلی رک برمی گردد می گوید "تو؟ تو هیچی! تو یه اتفاق ساده ای!!" بعد همه قاه قاه می زنند زیر خنده. حتی خود ر.ع! بعد استاد می رود روی منبر" حسین هم از این ساعت جیبیاست. هر وقت کارش داری از جیبت میاریش بیرون یه نگاه بهش میندازی، کارتو که راه انداخت برش می گردونی سر جاش!" باز همه قاه قاه می خندد و من در عجبم کجای این حرف انقدر خنده دار است که من درک نمی کنم؟ از نظر بنده این حرف رسما توهین است! پشتم را می کنم به بچه ها و سرم را به کاری گرم می کنم. حالا دوستان خودشان گوی سبقت را از استاد ستانده، مزه پرانی می کنند که "آره... میلادم از این ساعت شنیاست... یه نفرو باید استخدام کنی فقط این رو اون روش کنه..."

هندزفری ام را روشن می کنم و بقیه برنامه "رازها و نیازها"ی دکتر هلاکویی که دانلود کرده ام را گوش می کنم که کلمه ی "خانم دکتر" به گوشم می خورد. نگاهشان می کنم. گویا مراتب لطف و محبت استاد نثار بنده شده، یک چشمکی به بنده می زنند و می فرمایند: "خانم دکترم از این ساعت صورتیاست که رو دستش قلب داره، توشم یه بچه گربه کشیده..." همان طور که از لحن گفتارش خنده ام گرفته پاسخ می دهم: "کلا امروز ارزشیابی عملکرد داریم..." با حالت سربه هوا انگار دارد تفریح می کند: "آره، چه اشکالی داره؟" از آن وقت هایی است که دلم می خواهد جواب طرف را بدهم:"هیچی... کاااااااملا علمی و دقیق!!!... حتما دکترام دارید؟!" صدای خنده بچه ها این بار واقعا بلند است. خودش هم می خندد. بلندتر از بقیه... و این بار برای من واقعا جای سوال است. یک چیزی این وسط هست که من نمی فهمم! دفعه اولی نیست که چنین اتفاقی می افتد. دلیلی ندارد ما به همه چیز بخندیم! حالا این بار که اتفاقا شوخی هایشان خیلی هم شدید نبود ولی گاها چنان توهین هایی به هم می کنند که من دهانم باز می ماند توی احمقی که داری توهین می شنوی چرا می خندی و بعد تازه رو می کنی که بهت برخورده؟

خلاصه این که یا تفاوت دیدگاه های زنانه-مردانه است یا همکارهای بنده آدم های خجسته دلی هستند یا... یا نمی دانم چه...!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۲
raha .

تیر خلاص مریضی و سرماخوردگی هفته پیش زده شد و بنده بعد از یک 24 ساعتی که رسما کله پا شدم، در حال حاضر در مسیر ریکاوری هستم. رویم نمی شد زنگ بزنم بگویم دوباره حالم بد است و علارغم همه سرگیجه و چشم سیاهی رفتن ها و ... با چیزی نزدیک به سرعت مورچه از گوشه خیابان رانندگی کردم و خودم را رساندم درمانگاه و بعد گلاب به رویتان... نه آمپول های ضد تهوع فایده داشت و نه مسکن ها! و بنده رسما از آن روز ایمان خودم را به دگزا و پلازیل و دیکلوفناک و پرومتازین و بروفن و حتی سرم در رفع کاهش فشار و قند خون از دست دادم که به مدت 6-7 ساعتی در مرحله ای بودیم که "از قضا سرکنگبین صفرا فزود"! فردایش هم که با آن یکی داروساز درمانگاه داشتیم صحبت می کردیم در وصف حال دیروزمان با لبخند تلخی خدمتشان اعلام کردیم که اگر دیدند بیماری با این داروها حالش بهبود یافت شک نکند که اثر پلاسبو* است که ما دیگر-بعد از آنچه بر ما گذشت- بعید می دانیم ازین تنور آبی گرم شود!

خلاصه این که بحمدالله الان خوبیم و به جز صدایی که هنوز درست باز نشده و البته ما خودمان از این گرفتگی صدا خیلی خوشمان می آید ^_^ همه چیز خوب و روبراه است.

تنها نقطه قوت این روزهایمان هم دوست عزیزی است که ما قبلا هم اینجا و جاهای دیگر راجع به ایشان نوشته ایم. رابطه ما با این رفیق جانمان شکر خدا آنقدر مستحکم و قوی است که انگار نه انگار چند صد کیلومتری فاصله داریم. تله پاتی هم که گاها بیداد می کند و اتفاقاتی که برایمان می افتد هم گاها واقعا عجیب غریب است!

مثلا دقیقا همان موقع که ناخن پای بنده شکستگی دارد و درد می کند و ما هی داریم استخاره باز می کنیم که برویم دکتر یا نه، آیدا جان ناگهان پیام می دهد که رفته پیش دکتر فلانی و ایشان بهشان گفته باید ناخن پایش را بکشد!!! جالب این که قبلش هم اصلا راجع به این موضوع با هم صحبت نکرده بودیم! بعد ناگهان دندان عقل هر دویمان با هم تصمیم می گیرد دربیاید و جا ندارد و جفتمان دندان درد داریم!!! بعد ما محض شوخی خنده اعلام می کنیم که "می گم یه جوشم رو لپم زده حواست به خودت باشه...:))" که ایشان یک عکس از لپش با سند و مدرک می فرستد که شک و شبهه ای در کار نباشد و هر دو قاه قاه می خندیم...

حالا درست در برهه ای از زندگی که ما دلمان بهانه می گیرد و تنگ شده و ازین زندگی خسته است و فرسوده است و حال روحیمان خراب است و یک تلنگر کوچک کافیست تا ما پقی بزنیم زیر گریه پیام می دهد که "یادته یه روز دوتایی رفتیم فلان جا بستنی خوردیم؟ همینجوری الان یاد اون روز افتادم الان دلم می خواد عر بزنم..." بعد به نوبت استیکر گریه بفرستیم و وسط استیکرها بگوید که "چرا بیشتر منو نبردی واسم بستنی بخری؟" و من به این فکر می کنم که واقعا چرا بیشتر نرفتیم بستنی بخوریم؟!

هر چند که بنده به شدت در دوران تحصیل دَدَری بودم. چقدر دائم با همخانه ام خیابان ها را متر و رستوران ها و فست فودها و جگرکی ها و آش فروشی ها را تست می کردیم! چقدر از ته دل می خندیدیم. از آن مدل ها که اشک آدم در می آید و هی خواهش می کند که ساکت شو و ادامه نده... و این که چقدر الان تنهایم. چقدر زندگی آنطوری نیست که به نظر می رسد باید باشد.

حالا هم هر چند خودمان می دانیم و مثل روز برایمان روشن است که این حال و روزمان همه از آثار ماتقدم و ماتاخر فشار بالای کار و نبود تفریحات است ولی همچنان دستمان بسته و صدایمان بلند است! تنها زنگ تفریحمان همان پیانویی است که آن هم طبق معمول عادتی که در هر مساله ای تا گندش را در نیاوریم ول کن ماجرا نیستیم، از شدت تمرینات فشرده و سنگین مچ دست چپمان چند وقتی است درد می کند و مجبوریم مراعات اوضاع جسمی را بیشتر داشته باشیم... در وصف اوضاع احوال تمرین های پیانو همین حد بگویم که طی تقریبا چهارماهی که از شروع تمریناتمان می گذرد کتاب های جان تامسون 1و 2 و مایکل آرون 1 به پایان رسید و هم اکنون انتهای کتاب بِیِر هستیم! می شود به طور معمول روزی حداقل 3 ساعت تمرین بعلاوه روزهای تعطیلی که حداقل میزان تمرینمان 5-6 ساعت بوده. یعنی به عبارتی تمام ساعات خانه بودن اینجانب! تعریف از خود نباشد، دوستان عزیز پیانو باز می دانند که این حجم کار معادل چیزی در حدود 10-12 ماه کار است که ما به صورت جهشی و دوتا یکی داریم رد می کنیم و از تک تک لحظاتش لذت می بریم و استاد عزیزمان هم به شدت از ما راضی است. همچنین ما هم از ایشان...

3 ماه دیگر باقیست و خودمان را با این عبارت دلخوش کرده ایم که شرایط سختی که ما را نکشد،حتما قویترمان خواهد کرد...

 

*پلاسبو (Placebo) ، به معنی «من خوب خواهم شد» به استفاده از روش‌های درمانی صوری و تلقینی گفته می‌شود که می‌تواند با فریب مریض، اثر مثبتی در روند بهبودی وی داشته باشد. اثر درمانی که از به کار بستن چنین روش‌هایی حاصل می‌شود را نیز اثر پلاسبو می‌نامند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳
raha .

یک ماه و نیم از این وضعیت می گذرد. از این وضعیت صبح ساعت 7:30 سرکار رفتن و شب ساعت 8 شب برگشتن خانه! می شود روزی تقریبا 12 ساعت کار... تا یک جاهایی هم با قدرت پیش رفته ام ولی انگار ناگهان بدن آدم از انرژی خالی شود! گاهی فکر می کنم به جای راه رفتن دارم روی زمین می خزم. عصرها چشمم به ساعت خشک می شود و این عقربه های لعنتی تکان نمی خورند و پیش نمی روند و فکر کردن به این که این وضعیت تا 4 ماه دیگر هم ادامه خواهد داشت اشک به چشمانم می آورد.

دلم یک تغییری، تنوعی، چیزی می خواهد. یک آن می زند به سرم و مثل خیلی تصمیم های این مدلی دیگرم سریعا پیام می دهم در گروه دوستانم که می خواهم آخر فروردین یا اردیبهشت یا یک وقتی بروم سنگاپور یا هند یا یک جای دیگر... کی میاد؟

بیتا اعلام آمادگی می کند و حالا تفریحم این است که مواقع بیکاری تور و هتل سرچ کنم. در حالی که اصلا نمی دانم با توجه به این که در دو ارگان دولتی کار می کنم امکان مرخصی گرفتن از هر دو در یک زمان وجود خواهد داشت یا نه! آخرش هم چشمم آب نمی خورد جایی برویم...

مدتی است دلم می خواهد یک کاری انجام بدهم که نمی دانم چیست! دلم می خواهد جایی بروم که نمی دانم کجاست! خیلی بد است فکر کنی دلت می خواهد تغییری ایجاد کنی و کسی هم نیست که جلویت را بگیرد ولی خود تنبل بی عرضه بی همتت کاری نمی کنی!

از آن طرف فشار کار که بالا بود و از قبل هم توی کارهای خودمان مانده بودیم. آن وقت دیروز مدیر بیمارستان زنگ زده که بعد از "او" که طرحش تمام شد و رفت بیمارستان مسئول امور دارویی ندارد و کار گیر کرده و فعلا دست خودم را می بوسد!!! این تماس همان آخرین قطره گنجایش کاسه صبرم بود که لبریز شد... حتی فکر کردن به این که مجبور باشم بروم توی آن اتاق بنشینم هم اشک به چشمانم می آورد. به هر زبانی، ترفندی، هنری بلدم افعال نتوانستن، نشدن و نخواستن را برایشان صرف می کنم... می گوید "یکی دو روزم بیای کافیه. فقط باید فاکتور خریدا رو امضا کنی و بری بخشا بازرسی!!!" ما هم باورمان نمی شود که همچین شخص با تجربه ای چطور انتظار داد ما کاغذهایی که هم بار مالی دارد و هم اینکه خدای نکرده اگر فردا، پس فردایی توی بخشی دارو کم بود یا تاریخش فلان بود یا ... و مریضی یک مو از سرش کم شد همه یقه ما را می گیرند را بدون این که دقیقا در جریان باشیم که چیست و چگونه است فقط امضا کنیم و برویم!!! حقوقمان را هم که خدای ناکرده زیاد نمی کنند! فقط سعادت خدمت رسانی نصیبمان می شود. رییس شبکه هم فرمودند همین است که هست و فعلا چند ماهی بساز! چهارشنبه هم قرار است کسی که ما اصلا حوصله دیدنش را نداریم بیاید کار را به ما تحویل بدهد و برود... آن وقت وقتی ما می گوییم "طرحی خاک بر سر" همه ما را دعوا می کنند که چرا این طور می گویی! بله یک نیروی طرحی واقعا خاک بر سر است که هر کسی از راه می رسد برایش تعیین تکلیف و دستور صادر می کند...

همه اش توی ذهنم هست که دارد کارد می رسد به آن استخوان "من شاهد نابودی دنیای منم" و به آن نقطه ی" باید بروم دست به کاری بزنم..." نشسته ام توی اتاق و در را بسته ام. چاره داشتم لامپ را هم خاموش می کردم که اصلا کسی نداند هستم. دلم می خواهد بروم زیر میز بنشینم و یک دل سیر گریه کنم.

توی درمانگاه هم دوست عزیزی که خودش از ابتدا ما را معرفی کرده رفته اعتراض کرده که چرا بنده که شیفت عصر هستم یک روز در هفته صبح هم می روم سر کار! رییس درمانگاه هم به جای این که بگوید چون اگر نیاید نه  per case اش پر می شود نه ساعتش! تندی ما را از شیفت صبح خارج کرده که حساسیت ایجاد نشود!

حالا هم درست است که "غلط کردم" را برای چنین روزی گذاشته اند ولی ما همچنان از ترس "من که گفتم" ها و "آخرش به حرف من رسیدی" ها زبان به دندان گرفته ایم و دم نمی زنیم. چاره ای هم نداریم. بالاخره دو سال طرحمان اول آخر باید می گذشت... ولی دلیلی ندارد که خودمان توی خلوت و قایمکی از این فکرها نکنیم که "این اسمش زندگی نیست!" و "این زهرماری که دارد این طور می گذرد اسمش جوانی مان است!"

حالا این ها را می نویسیم تا ثبت شده باشد و یادمان بماند روزی روزگاری به چه نکبتی افتاده بودیم و باز هم یادمان بماند که روزی روزگاری در حالی که به گل نشسته بودیم به خودمان قول داده ایم که بعدها وقتی این طرح لعنتی تمام شد و وقت سر خاراندن پیدا کردیم فقط و فقط و فقط یک جا کار کنیم و دیگر هرگز چنین بلایی به سر خودمان و زندگی عزیزمان نیاوریم... می نویسم که یادم بماند کار کردن در محیط دولتی چطور بود و علارغم این که هنوز درمانگاه را باید نگه داریم که یک آب باریکه ای برای زنده ماندن دستمان باشد، هدفمان نه استخدام در هیچ ارگانی، که اندوختن توشه و در نهایت استقلال و رهایی از این وضعیتی باشد که به معنای واقعی مناسب ما و روحیات ما نیست.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۰
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۳
raha .

کفش های قبلی که سر کار می پوشیدم یه نیم بوت ساده قهوه ای رنگ بود، وقتی راه می رفتم یه نمه صدای تق تق می داد. بعد از درمانگاه صدام کردند گفتند کفشت صدا می ده. بهشون می گم "من که همش نشسته ام، اینجام که بخش بستری نیست که بگی مریض اذیت می شه. حالا گیرم تو این مسیر که من می رم تا پانسیون یه ذره صدا بده! چه اشکالی داره؟" فرمودند:"جلب توجه می کنه!!!" دلم می خواست سرمو یه جایی بکوبم. ولی به جاش خیلی رام و سر به زیر رفتم یه جفت کفش چرم مشکی با کفی نرم خریدم که تق تق نکنه. روز اولی که پوشیدم اومدم درمانگاه همین که از در اومدم تو و پامو رو سرامیکای کف سالن گذاشتم دیدم یا ابالفضل این دیگه چه مدلشه؟! یعنی تا خود داروخانه با هر قدمی که من برمی داشتم این کفشه خیلی بلند و با اعتماد به نفس تمام می گفت:"جیر... جیر..." نمی دونم من حساس شدم یا صدای جیر جیر این کفشه واقعا این قدر فاجعه است! به هر حال به صدای این یکی گیر بدن، دیگه یه چیزی بهشون می گم... (عصبانی(

--------------------------------------------------

یه خانمه هست سرطان داره. فکر کنم قبلا راجع بهش نوشتم. من خیلی ناراحتش بودم. گهگاه در حد توان یه کمکی هم بهش می کردم. این دفعه اومد کلی با شرمندگی گفت می خواد وام بگیره ضامن می خواد. گفتم "باشه من ضامنت می شم. برو ازشون بپرس چه مدارکی احتیاجه." از بانک زنگ زدن که "اول باید بیای اینجا حساب باز کنی... بعد فلان کنی و تو حسابت اینقدر باشه و ..." منم رک و پوست کنده بهشون گفتم نه وقتشو دارم و نه حال و حوصله این کارا رو. این خانم بدجوری لنگ پوله. می خوایم مشکلش حل شه. اگر می خواین که میام از همون حسابی که دارم چک می ذارم وگرنه من اعصاب این کارا رو ندارم..." تهشم به کارمند بانک گفتم که "مگه کل پولی که ایشون قراره بگیره چقدر هست اصلا؟ شما نگرانش نباشید اگر قسطاش عقب افتاد ضامن منم دیگه، بهم خبر بدید خودم یه فکری براش می کنم." خلاصه آخر اونام دلشون واسه این خانم سوخت یا هر چی بالاخره اینکه قبول کردند و ایشون وام گرفت. حالا نمی دونم بانکیه از این صحبت آخر من برداشت دیگه کرده حرفی به خانمه زده یا خود خانمه تصمیم گرفته پیام بده که دفترچه قسطش آمادست و اگه برام بیاره قسطاشو پرداخت می کنم یا نه...!!!

حقیقتا هنوز که هنوزه بهش فکر می کنم حالت تشنج بهم دست می ده!

خواهش می کنم کسی نصیحت نکنه که آدم واسه کسی که نمی شناسه ضامن نمی شه. این مدت به حد کافی ازین حرفا شنیدم! این خانم واسه آزمایش سالیانه اش احتیاج داشت و من از همون اولم پی اینکه ایشون ممکنه نتونه قسطاشو پرداخت کنه رو به تنم مالیده بودم. مبلغ وام هم زیاد نبود. ولی چیزی که سوپرایزم کرد این بود که ایشون خیلی رک و پوست کنده پیشنهاد بده که تشریف بیارن دفترچه قسط رو تقدیم کنند!!! یه جورایی به نظرم در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟!

--------------------------------------------------

نکته بعدی که بی ربط به مورد قبلی نیست هم این که این خانم که اوضاع احوالشو می دونم و واقعا احتیاج داره و انقدر زندگیش چاله چوله داره که هر چند تایید نمی کنم ولی برام قابل درکه که به هر راه نجاتی که می بینه چنگ بندازه، ولی خیلیا هستند اینا بی پول نیستند، نیازهاشون متفاوته! یعنی انقدر از اینا دیدم که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد ندارم. مسئول بسیج شبکه که الان دیگه رفته خیلی خانم دست به خیری بود. خیلی وقتام میومد اتاق من واسه استراحت و چای و صحبت و اینا... واسه همین مراجعینش راه اتاق منو خوب بلد بودند. الانم که رفته فکر می کنند این امامزاده هنوز حاجت می ده! چند ماه پیش یه خانمه اومده می گه:"بچم کم خونه... خیلی حالش بده. دکتر گفته پسته بخوره! پول ندارم واسش پسته بخرم!" می گم:"حالا اشکال نداره، قرص آهن بهش بدید. بسته ای 300 تومنه... بهترم هست. زودتر درمان می شه." می فرمایند "آخه نمی خوام بهش دارو بدم. قرصی بارش بیارم!" یعنی فقط در بهت فرو رفتم که الان مثلا ایشون توقع داره من براش پسته بخرم؟؟ یا به یه جایی معرفیش کنم که بهش پول بدن بره پسته بخره؟؟؟؟ آخرین باری که خود من پسته خوردم کی بوده؟!!

می تونم بهتون اطمینان بدم که این خانم از اون مدل ساده ها نبود که مثلا فکر می کنند چون دکتر گفته دیگه حجته و حتما باید بچش پسته بخوره. اتفاقا با کمی صحبت متوجه شدم خیلی خوبم می فهمه داره چی کار می کنه... جسارتا همینان که باعث می شن حس کمک به همنوع در دیگران از بیخ و بن نابود بشه. مسلما هیچ آدم عاقلی از این که بدونه داره ازش سواستفاده می شه خوشحال نخواهد شد! حالا شاید خودتون تجربه های مشابه داشتید ولی جا داره دوباره بگم که مردم شهر بهوشید که خیلی ها نیازمند نیستند! نیازهاشون متفاوته... 

----------------------------------------------------------------

جواب گزینش اومد. بحمدالله پذیرفته شدیم و فردا می رویم برای انعقاد قرارداد ^_^

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۹
raha .

داروخانه مرکز بهداشت در یک روستای تازه شهر شده، قبلا برای ارائه خدمات دارویی از ما یارانه دریافت می کرد. بعد که جمعیت منطقه و متعاقبا درآمدش بیشتر شد یارانه قطع و مبلغ ناچیزی به عنوان اجاره گرفته می شد. حالا امسال از معاونت به ما گفته اند درخواست ها زیاد است و داروخانه را بگذارید برای مزایده. آن وقت یک احمقی نمی دانم با کدام عقلی مبلغ پیشنهادی اش را زده ماهی 3 میلیون و 200!!! آن هم برای داروخانه ای که تا همین چند وقت پیش -به علت عدم صرفه اقتصادی ارائه خدمت در چنین منطقه ای- یارانه می گرفت!

ما همه همان موقع هم رفتیم توی شوک که این بنده خدا چه فکری کرده و مثل روز روشن است که این کار اصلا منطقی نیست. آن هم با این اوضاع بازپرداخت بیمه ها و ... حالا طرف تازه به حرف ما رسیده. آمده با کلی آه و ناله می گوید "برایم نمی صرفد و دردسرهایش زیاد است و نمی توانم و ... یا مبلغ اجاره را کم کنید و یا لغو قرارداد!" انگار اینجا خانه خاله است! براساس قانون هم برای ما ممکن نیست وسط کاری با مبلغ پایین تر با شخص دیگری قرارداد ببندیم. این احمق هم خون ما را توی شیشه کرده و هم با این تصمیم خرکی اش مبلغ پایه برای مزایده را کلی بالا برده!

یعنی ایشان به معنای واقعی مصداق این عبارت است که "نه خود خورد نه کس دهد/ گّنده کند به سگ دهد..."

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۸
raha .

آدمیزاد موجود عجیب غریبی است. به آب خوردنی به شرایط جدید عادت می کند. به عنوان مثال خودم را عرض می کنم. یک زمانی بود که بنده علاوه بر صبح ها دو روز در هفته عصرها بعد از این که می رفتم خانه و 3 ساعتی را به ناهار و استراحت و ... می گذراندم ساعت 5 دوباره می رفتم سر کار...

این دو روز حسمان این بود که شاخ بز :P می شکنیم! بعد کم کم شرایط تغییر کرد و این 3 ساعت استراحت شد 1 ساعت و روزهای دو شیفت کاریمان هم شد هر روز! یکی دو روزی سخت گذشت و بعد دوباره عادت کردیم تا کار رسید به آنجا که دو روز پیش رفتیم پیش رئیس درمانگاه گفتیم:"آقا ما این 1 ساعت استراحت را نخواستیم. مستقیم از آن اداره میاییم اینجا... عوضش یک روز عصر ما را کلا آف کنید لطفا." و ایشان هم از شانس خوب یا بد ما پذیرفت و این گونه شد که ما رسما از دایره زندگی انسانی خارج شدیم! جالب این که تندی هم به این شرایط عادت کردیم! انگار از اول همین طور بوده! و چقدر خوب که آدم عادت می کند... حالا رسیده ایم به آن مرحله که یک روزی مثل امروز که عصرمان را کاری نداریم برایمان مثل این است که یک تعطیلی اساسی پیش روست و می شود گفت از اول هفته منتظر امروز بودیم و برایش نقشه می کشیدیم.

یکی دوبار هم به ما گفتند اگر صبح ها برویم سر کار چون per case مان بالا می رود می توانیم عصرها نرویم. که خدا لعنت کند دوران طرحی را که هر روز صبح ما را به خودش مشغول می کند و چنین شرایطی را غیرممکن. البته حقیقتش یکی دوبار هم صبح از طرح مرخصی گرفتم و رفتم درمانگاه ولی جو پرسنل شیفت صبح را اصلا و ابدا نپسندیدم...  

من خودم یک جورهایی سر کار اخلاقم داش مشتی است. متوجه شده ام توی جو مردانه راحت ترم مخصوصا که پرسنل مرد اینجا واقعا انسان های سالمی هستند. شوخ طبع و خوش اخلاقند. حد و حدودشان را می دانند. برخلاف خانم های شیفت صبح که در همان یکی دو شیفت به نوعی برای بنده شجره نامه خانوادگی رسم کردند، اینها اصلا سوالات شخصی از آدم نمی پرسند و حرف ها و صحبت هایی که پیش می آید همان جا تمام می شود. کسی پیگیرش نیست و از تویش حرف و حدیثی هم درست نمی شود. نسبت به خانم های شیفت صبح بیشتر در جریان اوضاع احوال اجتماعی-سیاسی پیرامونشان هستند. خوش خوراک اند و از صدقه سر همین ویژگی هر روز عصر یک نفر بقیه را به چیپس و ماست/آب هویج بستنی/ کیک و آبمیوه و ... دعوت می کند و دائم هم راجع به عدس پلو یا درصد آف فلان مغازه یا ...(مسائلی که من واقعا نظری در مورد هیچ کدامشان ندارم) حرف نمی زنند!

مثلا همین دیروز بحث از دهه فجر و 22 بهمن شروع شد بعد رسید به آنجا که یکیشان رفت روی منبر و افاضاتی فرمود که از ذکرشان می گذریم. در پاسخ همان طور که با سر به ایشان اشاره می کنم به بچه ها می گویم:"دیگه از نسل اَنگَزَ، اَنگَزَ بیشتر از اینم نمی شه توقع داشت!" بقیه آن یک ربع عصرانه ما به این گذشت که بچه ها اصرار داشتند شعر مذکور را خوانده و ترجمه کنند! و ما آنقدر خندیدیم که اشک از چشمانمان سرازیر شد. به هر حال اغلب خانم های اینجا کمتر همچین دلقک بازی هایی در می آورند. البته از جامعه ای که در آن بلند خندیدن دختر جلف است بیش از این هم انتظار نمی رود! تازه فکر کنید طرف در جای دولتی هم کار کند و زیر ذره بین حراست هم باشد... ولی ساعات کاری بنده آنقدر زیاد است که اگر کمی فان به آن اضافه نکنم زمان اصلا نمی گذرد. شاید هم تنها دلیل راحت تر بودنم این است که ساعات بیشتری را در کنارشان بوده ام.

به هر حال قصدم اصلا این نیست که این صحبت های چیپ "زن ها این طورند مردها اینطور"، را راه بیندازم. کما این که آقایان با مشکلات اخلاقی و رفتاری هم اینجا کم نداریم. حقیقتش شخصیت من هم آنقدر اجتماعی است که اغلب کم تر جنسیت مخاطبم برایم اهمیت پیدا می کند. از این حرف ها که بگذریم، ولی باز هم خدا را شکر که حداقل اگر قرار است از صبح تا شب سرکار باشیم و به آن خو بگیریم و عادت کنیم، شرایط به گونه باشد که اگر خوش نمی گذرد حداقل بد هم نگذرد!

یعنی روز به روز سطح توقعاتم از زندگی کم تر و کم تر می شود...

  

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۵۹
raha .

تو داروخانه همین طور که سرم پایینه و تند و تند دارم نسخه رد می کنم یه کلوتریمازول واژینال می دم به خانمه می گم اینم هر شب یه اپلیکاتور...

-          ]خانمه[ این از این چیزاست؟

-          ]من[ بله!

-          اونوقت چیز نداره؟

-          نه از جای دیگه تهیه کنید...

یه صدای ویز ویز از اون پشت میاد. برمی گردم می بینم بچه ها ریسه رفتن از خنده. با خنده بهشون می گم "رسیدم به اون مرحله که مریض بگه ف خودم رفتم فرحزاد!"... یکی دو ساعت بعد موقع استراحت یکی از بچه ها لیوان به دست اومده می گه:

-          خانم دکتر من برم چیز؟

-          برو... :)))

-          چیز نداره؟

-          نه، خیالت راحت D:

----------------------------------------------------

رئیس درمانگاه اومده اول کلی واسم صغری کبری چیده بعد با یه حالت محجوبی می گه: "حقیقتش فلانی از طبقه پایین اومده ازت خواستگاری کرده، به چند نفر گفته کسی جرات نکرده بیاد بهت بگه. دیگه از من خواست بگم... البته من خودم بهش گفتم که احتمال خیلی زیاد نظر شما منفیه و ... حالت نظرت چیه؟"

با خنده بهش می گم "آقای دکتر زدی بخت دختر مردمو بستی، حالا تازه می پرسی نظرت چیه؟! دیگه من الان چی بگم آخه؟" اولش جا می خوره ولی بعد اونم میندازه رو شوخی خنده:"کاری نداره که... می خوای همین الان زنگ می زنم بیاد بالا!" می بینم که ای وای کار خرابی شد. بهش می گم"نه دیگه من رو حرف رئیسم حرف نمی زنم" خلاصه یه ربعی از اون تهدید و از ما انکار(!) تا آخر گفتم که "حالا جدا از شوخی، جواب من واقعا منفیه. کار خوبی کردین گفتین نه."

--------------------------------------------------------------

اینجا یه آقای دکتری هست دست خطش فاجعه است. چند روز قبل تو پانسیون دیدمش رفتم خودمو معرفی کرده و خواهش کردم بهمون رحم کنه و یه مقدار خواناتر بنویسه که خطا و اشتباهی رخ نده که تازه متوجه شدم دست خطش پیش حرف زدنش خداست! یعنی هر چیزی رو دو سه بار باید می پرسیدم تا متوجه بشم چی می گه! به دوستام می گم "یا لیسنینگ من ضعیفه یا اسپیکینگه آقای دکتر... به احترام رایتینگ هم یک دقیقه سکوت می کنیم!"

خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۳
raha .

تقریبا 3 هفته است که در این درمانگاه کار می کنم. اینجا متاسفانه توی داروخانه فلاسک و ... نداریم. ماهم مثل بقیه باید برویم پانسیون. هر کسی 20 دقیقه در6 ساعت وقت استراحت دارد. آن هم به نوبت... چند روز اول خوشم نیامد. ولی بعد که بیشتر پرسنل را شناختم دیدم که اتفاقا اینجا بیشتر خوش می گذرد.

یکی از پرسنل رفته یک پفک خریده و توی پانسیون همه دو دستی رفته اند توی کارش!!! همسر یکی شان زنگ می زد. ایشان هم که نگران است از قافله عقب بماند همان طور که تند تند دارد پفک می خورد گوشی را جواب می دهد که "مورد اورژانسی دارم، اگه کارت واجب نیست بعدا زنگ بزن." و خیلی طبیعی قطع می کند و می رود سر ادامه پفکی که 5 نفر بالای سرش ایستاده اند... صدای قاه قاه خنده بلند می شود...

باز دیروز می روم پانسیون می بینم دکتر ب سریع تبلتش را در می آورد کلش آو کلنزش را چک کند. بعد هم صحبتش با دکتر ج در این رابطه است که شب دوتایی بروند به فلانی -که من نمی شناسم- حمله کنند!! گویا درمانگاه دراین خصوص خیلی متحد است و از من هم پرسیدند کلش دارم یا نه که ما اعلام برائت کردیم و به ایشان گفتیم که فعلا تنها چیزی که در زندگیمان احتیاج نداریم اعتیاد جدید است... ^_^

معرف من به این سازمان یکی از دوستانم بود که شیفت صبح داروخانه را دارد و من دقیقا زمانی آمده ام که ایشان با رییس درمانگاه رابطه شان کارد و پنیر است. ایشان مسئول امور دارویی درمانگاه است و بنده مسئول فنی داروخانه. حالا من گیر افتاده ام بین این دوتا. آقای دکتر –رئیس درمانگاه- برای اذیت کردن خانم دکتر، هی به من پوئن می دهد و مرا بالا می برد و حتی دفعه قبل که داشت عصرانه می خورد مرا دعوت کرده که "بیا خانم دکتر با من عصرانه بخور، تنهایی نمی چسبه..." آدم خوبی است. ولی من در دعوای بین دو نفر آتش بیار معرکه نخواهم شد. نمی دانم توی سرش چه می گذرد. مشکل جفتشان هم این است که معتقدند آن دیگری ایشان را اصلا آدم به حساب نمی آورد! راستش را بخواهید حقیقت هم همین است!! آقای رئیس هم یک بار از دهانش در آمده که "بخواد اینجوری رفتار کنه اعلام عدم نیاز می کنم. ما همین الانشم یه داروساز دیگه داریم. با همون سر می کنیم."

والله قسم من نیامده ام اینجا نان کسی را ببرم. آن هم نان کسی که خودش مرا اینجا آورده! به دوستم می گویم کوتاه بیاید. می گوید"این فکر کرده کیه؟ از نظر چارت سازمانی ایشون مافوق من نیست. مافوق من رئیس دارو و تجهیزات سازمانه!" رابطه مان آنقدر نزدیک نیست که بهش بگویم "خیلی خری" ولی نمی فهمم چرا بعضی ها اینقدر سیاست ندارند! مافوق تو نیست؟؟ به راحتی می تواند تو را از اینجا بیرون کند! فقط خیلی دوستانه می گویم"ببین عزیزم، من اگه جای تو بودم و انقدرم مطمئن بودم که روش خودم درسته، اتفاقا خیلی هم با رئیسم صمیمی می شدم نظرشم می پرسیدم، یه جوری که انگار برام مهمه. تهشم حرف خودمو به کرسی می نشوندم. یا اگه بتونی حرف تو دهنش بذاری که چه بهتر! همون چیزی که تو می خوای رو اون بگه... یه ذره حوصله می خواد. من خودم با رییس شبکه همین کارو کردم! خیلی خوب جواب داد. تهشم همه راضی و خوشحالند! :)))" ولی این ها همه یاسین در گوش کسی خواندن است! اصلا درک نمی کنم چرا بعضی ها انقدر غد و یک دنده اند؟!

مشکلی که اغلب آدم های دارای غرور این مدلی دارند این است که حرف آخر را این ها باید بزنند. اتفاقا به نظر من حق با خانم دکتر است. ولی این طور انتحاری پیش رفتن ره به جایی نمی برد. نمی دانم تا حالا با چنین آدم هایی روبرو شده اید یا نه. با این افراد که در مورد مساله ای صحبت می کنی بیشتر از آن که خود مساله مهم باشد "منیت" افراد است که نمود پیدا می کند. افراد به جای آنکه برای رفع مشکل بحث کنند دارند "من" خودشان را به رخ هم می کشند و در این جنگ تن به تن مهم ترین چالش این است که کی دیگری را ضربه فنی می کند و حرفش ولو اشتباه را به کرسی می نشاند!

از این بحث و جدل ها خسته می شوم و همان طور که به خودم قول می دهم هرگز قاطی موضوعی که به من ربطی ندارد نشوم، دوستم را می کشم کنار و می گویم:"عزیزم به جای این بحثا بیا ببین می تونی آسیکلوویر موضعی رو بیاری تو فارماکوپه که نخوایم واسه کسی که زنا داره چشمیش رو بدیم؟!"

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۳۳
raha .