شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۷ مطلب با موضوع «ماجراهای خواستگاری!» ثبت شده است

با خواندن پیام بچه ها توی تلگرام (در غیاب خودم) از خنده روده بر می شوم. مریم از آیدا می پرسد که آیا می داند من کجا هستم؟ و می خواهد بداند نتیجه ملاقات با خواستگار چه شده. آیدا هم جواب داده "احتمالا یارو خوب بوده این دختره استرس گرفته حالش خرابه که پیداش نیست! وگرنه تا حالا هزار باره اومده بود کله پاچه پسره رو دور همی بار گذاشته بودیم!!" مریم تصدیق می کند!!!

از تفسیرشان قاه قاه می خندم. تا حالا کسی اینقدر ظریف و دقیق مرا توصیف نکرده بود! بله... درست می گوید. در واقع هر بار با کسی بیرون می روم که به نظرم انسان معقول و خوبی است و احتمال می دهم ممکن است این دفعه "بشود" اضطراب عجیبی می گیرم. ترس از تغییر... از این که مبادا همین نیمچه آرامشی که داریم هم به فای فنا برود... از این که اگر زندگی خوبی نشود هزینه بسیار سنگینی برای یک تجربه پرداخت کرده ام! می روم سر قرار تا هم خانواده دست از سرم بردارند و هم این که خودم را راضی کنم که من تلاشم را کردم... خواستم و الحمدالله نشد! ولی این ها اصل ماجرا نیست... حقیقت این است که من برخلاف شخصیت اجتماعی و ارتباطات و دوستان زیاد در زمینه مسائل عاطفی و عشقی یک جورهایی توی خودم جمعم! استاد روابط افلاطونیم، در لحظه می گویم و می خندم و خوش می گذرد و تمام! انتظار دارم بقیه هم در ارتباط با من همین طور باشند. اصلا تمایلی ندارم کسی به طور ویژه و به عنوان case وارد زندگی ام شود. اصلا اضطرابش مرا دیوانه می کند!

گفته بودم که برنامه "راز ها و نیازها"ی دکتر هلاکویی را دنبال می کنم. یک بار یک دختری زنگ زد با شرایطی کم و بیش شبیه من! بسیاری از حرف هایش انگار از دهان خود من خارج می شد و ما شدیدا منتظر بودیم ببینیم نظر هلاجان در این باره چیست که ایشان در پاسخ حرفی زد که من برای چند ثانیه چشمانم گشاد و دهانم باز مانده بود. از آن خانم پرسید که آیا وقتی یک خانم خیلی خوشگل جذاب می بیند احساس خاصی در او بیدار نمی شود؟!! که ما اگر آن لحظه سر کار نبودیم حتما دو دستی می کوبیدیم تو سر خودمان که کارمان به جایی رسیده که سکچوالیتیمان زیر سوال می رود!!!

...محض اطلاع، جواب بنده یک "خیر" بزرگ است!!! ://

از این ها که بگذریم باید اقرار کنم که برخلاف برداشت اولم از آقایی که قبلا هم راجع به ایشان نوشتم، در نهایت به این نتیجه رسیدم که به راستی پسر خوب و فهیمی است. بعد از آخرین باری که بیرون رفتیم هم موقع خداحافظی آمد نیم ساعتی توی ماشین من نشست بقیه حرف ها را آنجا زدیم. دست مرا فشرد و گفت احساس می کند با خود جوانترش ملاقات کرده و خیلی خوشحال است و ... منتها چیزی که ناگهان توجه مرا جلب کرد این بود که...

اینکه ایشان تمایل دارد در ولایت خارجه زندگی کند را می دانستم ولی چیزی که ناگهان خیلی شدید توی ذوق زد این بود که لابه لای حرف هایش خیال مرا راحت کرد که به هییییچ عنوان ایران بیا نیست! و صد در صد این منم که باید بروم آنجا... پیش خودش فکر کرده که اوضاع مالی اش که خوب است، دولت آنجا هم که فمینیستی است و شرایط زنان در آن کشور فلان است و ما هم کلی فرصت پیشرفت داریم و ... و اصلا چرا نباید دلمان بخواهد برویم؟!!! حتی حاضر نبود قبول کند که اگر من رفتم و خوشم نیامد برگردد ایران یا راجع به آن فکر کند!

ما هم همیشه در این گونه مواقع طوطی مان را برای حضار مثال می زنیم که ما کلی به پرنده مان که به نوعی فرزندمان است توجه داریم و می رسیم و غذایشان را می دهیم و برایشان آهنگ می گذاریم و ... ولی کافی است یک لحظه در قفسشان را باز کنیم. محال است یک لحظه داخل آن بمانند! حالا حکایت خود ماست! ایشان بیاید ما را ببرد خود بهشت ولی بگوید حق نداری پایت را از اینجا بیرون بگذاری. آن وقت است که کل آنجا می شود همان "زندون بی دیوار" که "سلول بی مرزه" و ما می خواهیم زودتر از آن فرار کنیم!

این در حالی بود که قبلا به من گفته شده بود بحث "محل زندگی" قابل مذاکره است!! وگرنه بنده مگر مرض داشتم هم وقت خودم و هم ایشان را بگیرم بروم سر قرار؟ صحبت ها و پیام ها و تلفن هایش را که مجموعا کنار هم گذاشتم فهمیدم ماجرا از چه قرار است. ایشان قصد داشت کم کم وارد زندگی بنده بشود یک جوری هم دل ما را ببرد که ما در نهایت راضی بشویم برویم و آن حرف های اول هم همه برای این بود که ما انقدر رک و پوست کنده (مثل دفعه اولی که سال قبل خواستگاری کرد) نگوییم "نه"!

این ها را به خودش هم گفتم. می گوید"ببین من اونجا خیلی stable شدم و احساس خوشبختی می کنم و حالا دوست دارم این حس خوبو با یه نفر دیگه شریک شم..." ما هم بی تعارف بهشان گفتیم که "ببین ... جان، منم اینجا خیلی stable شدم و اتفاقا خیلی هم احساس خوشبختی می کنم! نمی شه من این حس خوبمو با تو شریک شم؟!..." خلاصه بحث کشید به شوخی و خنده تا قرار بعدی که ما دقیقا یک ساعت قبلش جلسه مشاوره بودیم و در نهایت بهشان پیام دادیم که نزد مشاور بوده ایم و واقعا قصد مهاجرت نداریم و فکر هم نمی کنیم که نظرمان تغییر کند و با این اوصاف آیا ایشان همچنان علاقمند به دیدن ما هست یا نه؟! که ناگهان برخلاف تصورمان، بعد از نیم ساعت پیام آمد که رفتن پیش مشاور بسیار کار عاقلانه ای بوده و ایشان از آشنایی با ما بسیار خرسند است و از ما خواست مراقب خودمان باشیم و... ما هم در پاسخ گفتیم که از آشنایی با ایشان خوشحالیم و برایشان آرزوی خوشبختی کردیم و... و ... و چه؟ دنبال چه می گردید؟!! و دیگر تمام! یک خداحافظی باشکوه و تمیز... :P

توی راه برگشت به منزل شیشه های ماشین را می کشم پایین... اصفهان این وقت سال واقعا دیدنی است.  دم غروب است و هوا به شدت عااالیست. این شهر به خودی خود حس خوبی به من می دهد. باد خنکی موهایم را به هم می زنم. زندوکیلی می خواند و من بلندتر از او... می زنم به جاده... یک جورهایی احساس خوب خوشبختی می کنم. نمی توانم توصیفش کنم. حسی شبیه به این که افسار زندگی را به دست دارم. احساس این که کار درستی کرده ام... عاقلانه و مسئولانه! نمی دانم... فقط می دانم حس بسیار خوبی است...

 

*آلبوم زندوکیلی فوق العاده است!

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۷
raha .

نمی دانم اسمش را می توان رابطه گذاشت یا نه...! ولی به هر حال درگیر یک چیز نصف نیمه ام که اصلا شبیه روابط سالم نیست! حتی نمی دانم قرار جمعه چه مناسبتی دارد! اصلا با وجود این همه اختلاف سلیقه که در ملاقات قبلی داشتیم، چرا قبول کردم که دوباره جمعه باهاش بروم بیرون؟! نمی دانم! محض تنوع روزگار است؟ توی رودربایستی عمه اش مانده ام؟ یا قربان صدقه رفتن های مادرش؟ یا شکلات هایی که به قول خودش چون می دانسته دوست دارم اختصاصی از فرنگ آورده؟

داستان یک جور خاصی مریض است و بنده هم تا کمر در گل فرو رفته ام! همین که پیام هایش را صرفا محض ادب پاسخ می دهم خودتان تا آخر خط بروید! تماس هایش هم حالم را خوب که نمی کند هیچ...

و حتی... حقیقتش شما که غریبه نیستید. پریشب توی تختم بودم که صدای پیام موبایل آمد. اولش گفتم بی خیال... ولی بعد فکر کردم نکند "او" باشد! حالا "او"یی که سال تا ماه پیام نمی دهد و حتی عید را تبریک نگفت چرا باید نصف شبی پیام بدهد الله اعلم! بگذارید پای خریت بنده... بعد که دیدم همین آقاست که می فرماید جمعه دیر است و فلان... محض ادب یک جور مودبانه به ایشان می فهمانم که "خدا وکیلی ولمان کن نصف شبی... همان جمعه هم زیاد است!" و بعد به معنای واقعی کپه مرگم را گذاشتم...

حالا این که چرا منی که قصد مهاجرت ندارم با یک آقای مقیم فرنگ به اصطلاح date می گذارم و بعد هم عزا می گیرم که عجب غلطی کردیم و کاش این دو هفته زودتر تمام شود و ایشان برگردد همان خراب شده ای که بود، را نپرسید که واقعا جوابی ندارم!

در این مدت تصمیم های مدل خرکی هم تا دلتان بخواهد گرفته ام. یکهو عاشق یک چیزی می شوم بعد هم فارغ! تصمیم می گیرم با یک توری بروم بارسلون! آن هم در حالی که سه ماه است حقوق نگرفته ام و اوضاع مالی حسابی خراب است. بعد مامان با من دعوا می کند که خودت می فهمی داری چه کار می کنی و رای ما را می زند! بعد در عرض چند دقیقه تصمیم می گیرم بروم کلاس اسب سواری... بعد پیام می دهم به فلانی و از هر پاسخش صدتا استنباط می کنم. یکی از بچه های داروخانه شب پیام می دهد. جوابش را نمی دهم و فردا حسابی می شورمش که "من در 24 ساعت گذشته 12 ساعت رو با شما بودم. شبم که می رم خونه باز باید جلو چشم من باشین؟ مثلا این چه کار واجبی بود که اون وقت شب به من پیام دادی؟" فکر نمی کنم نیاز به توضیح بیشتر باشد و احتمالا خودتان تا همین جا متوجه شده اید که "یه سوراخ موش حالا اینجا می ارزه!"

خلاصه کنم... متاسفانه ما از آن هایش نیستم! نه این که نخواهیم. نمی شود! این ارتباط مریض گونه با این آقا حالمان را بهتر که نکرد هیچ، همان نیمچه آرامشی که داشتیم را هم از ما گرفت. خواهش می کنم نگویید اتفاق خاصی نیفتاده. این خانواده به نوبه خودشان روان مرا پاک کرده اند. بدبختانه خیلی هم محترم اند و تا دلتان بخواهد هم باهاشان رودربایستی داریم...

و حالا رسیده ایم به آنجا که باید یا ایشان ما را نپسندد یا شرایط جوری پیش برود که ما بی این که مجبور باشیم حیثتمان را جلوی این خانواده لکه دار کنیم، کاری کنیم که این ها بی خیال ما شوند...

آقا اصلا شازدشان خیلی هم خوب است. داشتنشان کمی لیاقت می خواهد که ما نداریم.

تمام :/

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۲۲
raha .

شب است و توی تاکسی هستم. دختر عمو زنگ می زند و بعد از سلام و احوال پرسی ها:"مریمو که می شناسی؟" می پرسم:" نه... کی هست؟"، -"زن فلانی..." –" آها... نه نمی شناسم ولی با شوهرش و برادرش دوستم. چطور؟"

این را که می گویم راننده از توی آینه یک نگاه بدی به من می اندازد و دختر خاله برمی گردد از صندلی جلو چشم غره می رود. خنده ام می گیرد. احساس می کنم جو سنگین است و هر آن ممکن است یکی داد بزند"مگر خودت برادر و پدر نداری؟" ((((: خدا رو شکر می کنم که زود رسیدیم و سریع پیاده می شوم.

FYI: مریم دوست دختر عمویم است و شوهرش مسئول پشتیبانی نرم افزار دارویی است که در داروخانه استفاده می کنیم و تمام وقتی که توی داروخانه است داریم سر این سیستم جدیدشان یا با هم کل کل می کنیم یا دعوا! برادرش هم مسئول کارگزینی بیمارستان است و بنده هر وقت برای برگه پاس یا مرخصی می روم اتاقش یک نیم ساعتی می نشینم گپی بزنیم و چای بخوریم و برای هم کتاب الکترونیک بفرستیم. پدرش هم که مسئول امور عمومی است و تقریبا همه کاره ی شبکه...

حالا برادر مریم مرا جهت امر خیر به دوستش معرفی کرده. خواهرش به دختر عمویم گفته عکس مرا برایشان بفرستد و دختر عمو زنگ زده بود اجازه بگیرد و ما هم گفتیم هرگز!

این ها همه مربوط به دیشب بود. امروز هم صبح تا ظهر شبکه بودم. سر ظهری هم از این خراب شده رفتم آن یکی خراب شده! (کلا این روزها خیلی به محل های کاری ام ارادت دارم!) ناهارم را توی همان خراب شده دوم خوردم و لحظه شماری می کردم 8 شود بروم خانه. شامم را سر ساعت 8:30 می خورم و جواب سوال های سر میز را از فرط خستگی با حرکت سر آن هم فقط در دو جهت بالا و پایین می دهم. شامم که تمام می شود همان طور که سرم را کج گرفته ام می گویم "خدایا شکرت بالاخره سیر شدم..." و بعد ساده لوحانه و با نوعی شادی کودکانه با صدای خجالتی آرامی به بقیه می گویم "بخوابیم دیگه؟" و مامان و بابا و یلدا می زنند زیر خنده...

باز طبق روال توی تختم دراز می کشم و net surfing می کنم. با آیدای عزیزم چت می کنم. راجع به فلانی می پرسد. می گویم:"دکش کردم." می گوید:"قربون اخلاق سگت بشم" می گویم:"پرورده مکتبتونیم استاد!" و مثل همیشه حرف می زنیم و غر می زنیم و در ذکر مصائب زندگی حیوانی-هر چه می خواهید اسمش را بگذارید ولی قدر مسلم آنکه انسانی نیست!- که برای خودمان ساخته ایم می گوید:" اصولا خاک بر سرمون"... می گردم بزرگترین استیکر لایکی که می توانم برایش می فرستم...

خیر سرمان قرار است بخوابیم که باز برادر مریم پیام می دهد که "اجازه بده شمارتو بدم مادرش بهت زنگ بزنه." نمی دانم منی که تکلیفم برایم مشخص است چرا می گویم "باشه اشکالی نداره..." تنها چیزی که توقع ندارم هم این که مادرش تندی زنگ بزند! اولش کمی دودلم که جواب بدهم یا نه ولی در نهایت جواب می دهم. کمی از اوضاع زندگیشان تعریف می کند و بعد سوال ها شروع می شود. اولین سوالی که می پرسد:"شما نماز و روزتو انجام می دی؟" یک زنگ خطری توی گوشم صدا می کند. از پاسخ دادن طفره می روم و بحث را می کشم به آنجا که ببخشید من ازدواج های سنتی رو نمی پسندم و... بعد هم می گویم "اجازه بدید راجع به مسائل شخصی با خود پسرتون صحبت کنم." ولی چیزی که اصلا توقع ندارم این است که بگوید"چشم الان گوشی رو می دم بهش!" متعجب می شوم و خنده ام می گیرد در نهایت می گویم "باشه از نظر من مشکلی نداره..." خلاصه این که نیم ساعتی هم با شازده که طفل معصوم صدایش هم کمی می لرزید صحبت کردم و همان طور که حدس می زدم خیییییییلی مذهبی بودند. من هم راست و حسینی هر چه که بود از خودم و خانواده ام را شرح دادم و بعد هم که دیدم طرف در محظور گیر کرده گفتم:"فکر می کنم بد نباشه شما هم یکم راجع به این تفاوت ها بیشتر فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید." که ایشان هم استقبال کرد. خداحافظی کردیم و تمام...

بعد هم می روم و برای مامان تعریف می کنم. مامان هم طبق روال همیشه بنده را دعوا می کند که "زرتی گفتی نه؟؟؟!!!" می گویم :"نه مامان جان... زرتی نگفتم! خودش منصرف شد!" می گوید "با این چیزهایی که تو گفتی باید هم می شد! حالا اگه طرف واقعا آدم خوبی باشه، نمی میری که بخاطرش یک لچک بندازی سرت!" و باز بحث و جدل ها شروع می شود. می گویم "چرا می میرم!" و بعد سعی می کنم برای مامان جا بیندازم که از دیدگاه این ها علی و دانیال و پسر دایی/عمو/عمه ها نامحرمند! یعنی من باید از شوهر خواهرم و احتمالا برادر شوهرهای آینده رو بگیرم! وقتی می گوید خیلی مقید است یعنی دور از ذهن نخواهد بود که صبح ها بنده را برای نماز صبح بیدار کند... من برای رضایت هیچ کس به چیزی که نیستم تظاهر نمی کنم. پدرش در نیروی هوایی ارتش است. فکر کن چنین شخصیتی با بابا یک بحث ساده سیاسی بکند! این ها همه اشکال است و در چیزی کمتر از 20 دقیقه مشخص شد...

ولی در کل مامان معتقد است این طورها که من فکر می کنم هم نیست و من اشتباه کردم انقدر رک حرف زدم و حالا به بابا می گوییم با بابایش بحث سیاسی نکند. کلا مامان در یک دنیای خیالی عجیب غریبی زندگی می کند. به نظر بنده که مسائل عقیدتی خیلی خیلی مهم است و قرار هم نیست کسی نقش بازی کند! نه من، نه بابا و نه خودش... همینیم که هستیم. یک کلامش را هم حاضر نیستم چیزی که نیستم را بگویم. منتی هم به سر کسی نیست. به خودم لطف می کنم. چون بخواهی نخواهی گند دروغ هایی که می گویی درخواهد آمد و بنده هم ارزش خودم را بالاتر از آن می دانم که خودم را با این کارها به کسی قالب کنم! و اصلا مگر این ها کی هستند که ما بخواهیم این طور تورشان کنیم؟

حالا هم عصبانی ام. از دست مامان با این طرز برخوردش و از دست خودم که یک لحظه به کار خودم شک کردم و پشیمان شدم. آخرش هم استرس گرفتم که مبادا این حرف هایی که من به این آقا زدم به گوش پدر مریم برسد و از آنجا درز کند به هسته گزینش که در این صورت فاتحه ام خوانده است... ببینید خدا وکیلی نصف شبی از کجا به کجا رسیدم! کار و خستگی و زندگی کوفتی خودم کم است، هر چند وقت یک بار هم یکی قدم رنجه کرده منورترش می کند...

پ.ن: نصف شبی همین که آپ کردیم زده حاضرین در سایت 8 نفر! یا سایت بیان ما را گرفته یا این که مگر شماها نصف شبی خواب ندارید؟!!!

بعدا نوشت: ضمنا مریم دوست دخترٍ عمویم نیست! مریم دوستِ دختر عمویم است! ;)

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۸
raha .

تو داروخانه همین طور که سرم پایینه و تند و تند دارم نسخه رد می کنم یه کلوتریمازول واژینال می دم به خانمه می گم اینم هر شب یه اپلیکاتور...

-          ]خانمه[ این از این چیزاست؟

-          ]من[ بله!

-          اونوقت چیز نداره؟

-          نه از جای دیگه تهیه کنید...

یه صدای ویز ویز از اون پشت میاد. برمی گردم می بینم بچه ها ریسه رفتن از خنده. با خنده بهشون می گم "رسیدم به اون مرحله که مریض بگه ف خودم رفتم فرحزاد!"... یکی دو ساعت بعد موقع استراحت یکی از بچه ها لیوان به دست اومده می گه:

-          خانم دکتر من برم چیز؟

-          برو... :)))

-          چیز نداره؟

-          نه، خیالت راحت D:

----------------------------------------------------

رئیس درمانگاه اومده اول کلی واسم صغری کبری چیده بعد با یه حالت محجوبی می گه: "حقیقتش فلانی از طبقه پایین اومده ازت خواستگاری کرده، به چند نفر گفته کسی جرات نکرده بیاد بهت بگه. دیگه از من خواست بگم... البته من خودم بهش گفتم که احتمال خیلی زیاد نظر شما منفیه و ... حالت نظرت چیه؟"

با خنده بهش می گم "آقای دکتر زدی بخت دختر مردمو بستی، حالا تازه می پرسی نظرت چیه؟! دیگه من الان چی بگم آخه؟" اولش جا می خوره ولی بعد اونم میندازه رو شوخی خنده:"کاری نداره که... می خوای همین الان زنگ می زنم بیاد بالا!" می بینم که ای وای کار خرابی شد. بهش می گم"نه دیگه من رو حرف رئیسم حرف نمی زنم" خلاصه یه ربعی از اون تهدید و از ما انکار(!) تا آخر گفتم که "حالا جدا از شوخی، جواب من واقعا منفیه. کار خوبی کردین گفتین نه."

--------------------------------------------------------------

اینجا یه آقای دکتری هست دست خطش فاجعه است. چند روز قبل تو پانسیون دیدمش رفتم خودمو معرفی کرده و خواهش کردم بهمون رحم کنه و یه مقدار خواناتر بنویسه که خطا و اشتباهی رخ نده که تازه متوجه شدم دست خطش پیش حرف زدنش خداست! یعنی هر چیزی رو دو سه بار باید می پرسیدم تا متوجه بشم چی می گه! به دوستام می گم "یا لیسنینگ من ضعیفه یا اسپیکینگه آقای دکتر... به احترام رایتینگ هم یک دقیقه سکوت می کنیم!"

خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۳
raha .

مامان مدت هاست گیر سه پیچ داده که تو چرا با خواستگارهات این طور حرف می زنی؟ چرا این قدر می پری به مردم و چرا انقدر ایراد می گیری و از این مدل حرف ها... آنوقت امروز یک خانمی زنگ زد راجع به امر ازدواج با بنده صحبت کند. می گویم "الان بازرسی هستم و نمی توانم صحبت کنم" و قرار می شود بعدا تماس بگیرد. عصر زنگ می زند می گویم "الان شیفت هستم نمی توانم صحبت کنم" می پرسد "پس، فردا زنگ بزنم؟" فکر نشده جواب می دهم که "حقیقتش الان حضور ذهن ندارم فردا کجا هستم!" واقعا هیچ تمایلی به صحبت کردن نداشتم و هر کسی به جز ایشان بود احتمالا تا همینجا از رو رفته بود ولی ایشان معلوم بود عزمش را جزم کرده!

توی خانه هم مامان از این جا و آیدا از راه دور توی تلگرام هی توی گوش بنده می خوانند که "بنده خدا نیتش خیره... زنگ زده خواستگاری کرده. نزنی لت و پارش کنی یا بشوریش ها!!!" بعد مامان می گوید:"اصلا نمی خواد تو حرف بزنی... شماره منو بده بگو با من صحبت کنه!" همین موقع خواهر جان می رسد. مامان می گوید قضیه از چه خبر است و حالا نوبت خواهرجان است که بگوید:"می خوای شماره منو بده. تو بلد نیستی حرف بزنی!" برایم عجیب است که دقیقا چرا الان همه این طور وحشت کرده اند! مگر برخورد من چطور است؟

خلاصه شب بعد از این که می رسم خانه زنگ می زند. این را اول بگویم که دوست عزیز وبلاگ نویسی که متاسفانه آدرس وبلاگش را گم کردم یک بار حرف جالبی راجع به خواستگاری به این سبک نوشته بود که مضمونش از این قرار است که واسطه ها در امر ازدواج مثل ویزیتورهای فروش هستند! به این معنا که جنس هر چقدر هم ناب و باکیفیت، اگر خوب پرزنت نکنند از بیخ و بن گند می زنند به قضیه! این است که توصیه ی من به همه ی آقایان مجرد عزیز این که اگر قرار است گند هم زده شود، بهتر است خودتان گند بزنید تا یک نفر دیگر به نیابت از شما این کار را انجام دهد!!! یعنی مزخرف ترین کار ممکن این است که یک نفر دیگر بیاید به جای یک آدم اصطلاحا عاقل بالغ حرف بزند! خودتان اقدام کنید لطفا!!! (عصبانی)

به هر حال این خانم زنگ زد ما هم از ترس مادر جان و خواهری که هی می آمد توی اتاق سر و گوشی آب بدهد، یک به یک سوالات بازار برده فروش ها را آن هم لبخند به لب پاسخ می دادیم: "متولد چندی عزیزم؟ هزار ماشاالله! کدوم دانشگاه درس خوندی؟ چقدر از طرحت مونده؟ به سلامتی... تحصیلات پدر و مادرت چقدره؟ ازین دختر حجابیا که نیستی قربونت برم؟ ما یه عروس می خوایم مثل خودمون باشه... چرا تا این وقت شب سر کاری عزیزم؟؟! راستی قدت چقدره فدات شم؟ چاق که نیستی؟ اونوقت چرا تو عکس عینک زدی؟!" به این جا که رسید احساس کردم خون دوید توی صورتم. ولی هر طور بود خودم را کنترل کردم و در حالی که یکی از آن خنده های هیستریک را تحویل می دادم با کنایه گفتم:"واضحا چون چشمام ضعیفه!" بعد در جواب گفتند:"آخه بعضیا الکی عینک می زنند." باز با حرص جواب دادم:"نه خانم باور کنید چشمای بنده واقعا ضعیفه!" و فحش و فضیحت بود که در همان حال نثار خودم می کردم که "الان دقیقا داری چه غلطی می کنی؟ و چرا آدم عاقل باید تن به چنین حقارتی بدهد؟" شیطونه می گوید بگو:"نه قربونت برم، خیالت راحت عینکه دکوره، تنها مشکل کوچیکی که دارم اینه که یه پام از اون یکی ده سانت کوتاه تره..."

آنقدر رک و بی پروا و حق به جانب سوال می کرد که اگر تعداد دندان های خرابمان را هم می پرسید عجیب نبود! آن وقت مساله این است که من واقعا ظاهر بدی ندارم. حتی می توانم بگویم ظاهرم خیلی هم خوب است. این که یک نفر بگردد توی ظاهر دیگری ایراد برجسته کند غیر از فقدان شعور و ادب، بدجنسی طرف را می رساند! یکی نیست بگوید"خب ما که برای جنابعالی دعوت نامه نفرستاده ایم، خب نپسندیدی می خواستی زنگ نزنی! والله...!" :/

بعد هم یک ساعت برایمان رفت روی منبر که شازدشان با رتبه دو رقمی دانشگاه تهران درس خوانده بعد هم به خاطر معدل بالا سربازی و طرح را معاف شده و الان در فلان کشور کار می کند و خیلی سخت گیر است و دختر قد کوتاه نمی پسندد و چاق نمی خواهد و... بعد هم تعریف کرد که نوه اش هم المپیادی است!!! که ارتباط این یکی به اصل موضوع کاملا بر ما پوشیده ماند و کلی حرف های دیگر که ما هی دلمان می خواست بالا بیاوریم ازین همه معیارهای منطبق بر عقل و شعور ایشان و شازده شان! بعد هم شماره موبایلشان را دادند که ما برویم عکس های پروفایلشان را ببینیم. در جواب می گویم:"ببخشید ولی آخه من چرا باید بخوام عکس شما رو ببینم؟" می فرمایند"آخه پسرمم تو یکیش هست." ما هم که به خودمان قول داده ایم بچه سربه راهی باشیم شماره را یادداشت می کنیم.

خلاصه اش این که ما از ترس عکس العمل خانواده و برای اثبات این که ما روی خوب هم داریم و با خواستگار جماعت پدرکشتگی نداریم، مستقیما آب پاکی را نریختیم روی دستشان. ولی رفتیم با حرص تمام، مو به مو حرفای ایشان را برای مادر و خواهرمان تعریف کردیم و در آخر هم گفتیم که طبق سفارشات قبلی با ایشان به خوبی صحبت کرده و مثل یک بره رام جواب تک تک سوالاتشان را داده و طبق خواسته بانو شماره مادرجان را هم برایشان ارسال کردیم!

فقط آن قسمت شماره عینک را برای تاثیر گذاری بیشتر گذاشتیم آخر دست تعریف کردیم تا با خیال راحت در برابر چشمان حیرت زده مادر و خواهر جان یک "تحویل بگیر مامان خانم..." جانانه نثار کنیم...

بنده احتمالا امشب از فشار حرف هایی که خوردم و از فکر جواب هایی که باید می دادم و ندادم تا صبح غمباد می گیرم...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱
raha .

مورد1:

از بیمارستان هی مرا پیج می کنند. از بخش زنان زنگ می زنم کارگزینی که "دستم بند است. تلفنی بگویید چه کار دارید." می گویند "یک خانمی آمده اصرار دارد خود شما را ببیند. کارش را به ما نمی گوید." اینست که با اعصاب خوردی کارم را ول می کنم بروم پایین ببینم چه کاری است که انقدر هم اورژانس و فورس ماژور است و هم درجه امنیتی اش بالاست که نمی تواند به یکی دیگر از همکاران بگوید...

احتمالا حدستان درست است! آمده بود مرا برای پسرش خواستگاری کند!!! از آن زن هایی که خیلی حرف می زنند و به شکل اغراق آمیز و نچسبی یک ریز قربان صدقه آدم می روند. می گوید "من خودم آموزشگاه دارم و کلی دختر تو آموزشگاهم هست ولی می خوام واسه پسرم دختر بومی بگیرم که جراحی زیبایی هم انجام نداده باشه!" ما هم که "بهمان برخوردن" مان (!) ملس است. نوک زبانمان بود بگوییم "پس چک کنید علاوه بر فابریک بودن، برچسب اصالتم داشته باشه..." یک جورهایی انگار آمده دهات برای پسرش سوغاتی ببرد!

شاید باورتان نشود چنین احمق هایی وجود خارجی داشته باشند ولی این چیزی که تعریف می کنم 100% بدون اغراق اتفاق افتاد: ایشان اول از من پرسید که دکتر فلانی که جراح خیلی معروفی است را می شناسم یا نه. ما گفتیم نه. بعد کلی آدرس داد باز ما نشناختیم. آدرس مطبش را که داد دیگر حوصلمان سر رفت. می پرسم "خب حالا فرضا من ایشون رو شناختم. کی هستند ایشون؟" فرمودند:"ما باهاشون رفت و آمد خانوادگی داریم!!!!" این را که گفت بنده عین ماست وا رفتم! همان طور که گوشه لبم می پرد می پرسم:"همین؟!" و باز اگر یکمی رک تر بودم حتما بهشان می گفتم:"آفرین... 20 امتیاز!" ^_^ بعد هم کلی مغز ما را پیاده کرد که با این که تازه از فلان کشور آمده اند ایران ولی پسرشان هرگز دوست دختر نداشته و ایشان الحمدالله از همان سنین پایین جلوی فرزندشان دامن کوتاه می پوشیده و موهایش را رنگ می کرده و پسرشان خیلی پاک و چشم و دل سیر است. به اینجا که رسید روسری اش را از سرش برداشت تا اثباتی باشد بر اظهاراتشان مبنی بر موی رنگ شده و ما هم که از شدت خنده اشک در چشمانمان جمع شده بود بیشتر از این طاقت نیاورده توی رویشان پخی زدیم زیر خنده و تمام ادامه صبحتشان هم شانه هایمان از شدت خنده می لرزید. همین که رسیدیم خانه هم برای مادر جان تعریف کردیم که "این یکی بنده خدا خیلی چشم پاکه، فقط مامانشو دید می زده!" و مامان همان طور که ما را دعوا می کرد که "خجالت بکش اینا چیه می گی" انقدر خندید که صورتش قرمز شد. بعد هم شنیدیم که عین همین عبارات را دارد برای بابا جانمان تعریف می کند و دوتایی قاه قاه می خندند... خدایا این خوشی ها را از ما نگیر :)))))

مورد 2:

اینجور که ما به همه ظنینیم خودمان توی کار خودمان مانده ایم که مردم چجوری سمت ما بیایند ما رم نمی کنیم! دوست شوهر خواهرمان که مرکز ترک اعتیاد دارد زنگ زده به ایشان گفته که "تنهام... انگیزه ندارم... بدبختم... فلانم... می خوام ازدواج کنم..." داماد جان هم گفته اند:"خب ازدواج کن عزیز من" ایشان گفته اند:"آخه دختر خوب سراغ ندارم... تو کسیو نمی شناسی؟ از آشناهاتون مثلا؟ که غریبه نباشه، حداقل تو بشناسی، همشهری باشه، دختر خوبی باشه، داروساز باشه!" :)))) خیلی ظریف عمل کردند!! یعنی ایشان حتی نمی خواهد خدای ناکرده انگ خواستگاری بهشان بچسبد! در لفافه ترین شکل ممکن! بعد آقای داماد هم خندیده گفته "بذار بپرسم بهت خبر می دم." و زنگ زده به ما که "نظرت چیه؟" ما هم جواب می دهیم که "عزیزم پرسیدن نداشت که... تو هم می گفتی چرا اتفاقا یه خانم دکتر داریم رو دستمون مونده... بیا لطف کن بگیرش!"

این یکی واقعا برایم جالب است. من و این آقای دکتری که گفتم تا حالا دوبار با هم دعوا کردیم! بار آخرش رفته بودیم مطبشان برای بازرسی و ایشان طبق معمول حضور نداشتند و پرستار مرکزشان را اداره می کرد. ما هم نزدیک به یک ساعت آنجا بودیم. پرونده ها ناقص... ترالی داغون... حواله داروها هم موجود نبود... خلاصه فرم هایمان را پر کردیم و داشتیم برمی گشتیم شبکه که توی راهرو ایشان را دیدیم که تازه داشتند می آمدند مطب. سلام و علیک مختصری کردیم و رفتیم. بعد توی خیابان دیدیم که ایشان کپی فرمی که ما پر کرده ایم را گرفته اند دستشان بدو بدو دنبال ما می دوند و شاکی هستند که "نوشته اید مسئول فنی حضور ندارد." می گویم:"خب تشریف نداشتید آقای دکتر... الانم معلومه بهتون زنگ زدند که اومدید." با وقاحت تمام می فرمایند:"به هر حال اومدم که... خواهش می کنم تصحیحش کنید." ما هم همین طور مانده بدیم که ایشان چقدر رو دارد! جواب می دهم که:"چشم. حتما... الان می نویسم در ساعت 11:45 دقیقه مسئول فنی در راه پله رویت شد!" این را که گفتم آن دوتا بازرس دیگر زدند زیر خنده. طفلی خیلی عصبانی شد، کلی صغری کبری می چیند که اورژانس بیمارستان خودمان بوده و صبح پزشک نداشتند و مجبور شده برود و برویم از بیمارستان بپرسیم و ... ولی ما یک کلمه از بازدید را هم تغییر ندادیم که یاد بگیرد وقتی کسی مطب یا مرکز می زند باید در آنجا حضور داشته باشد!

خلاصه کنم. به داماد جان گفتیم که به دوستش بگوید ایشان اگر مطبش را درست اداره کند منت سر ما گذاشته... زندگی مشترک پیشکش... باز بقیه کلی به ما ایراد گرفتند که این ایرادهای بنی اسرائیلی چیست از مردم می گیری و تو چه کار به مطبش داری و مهم اخلاق فرد توی خانه و زندگی است و فلان است و ...

ما هم همان طور که با یک لبخند ملیح لم می دهیم رو مبل، صدای تلویزون را به نشانه تمایلمان به اتمام مکالمه زیاد می کنیم و فکر می کنیم که درست است. چیزهای دیگر هم مهم است. ولی چقدر بعضی آدم ها برایمان دوست نداشتنی و نچسبند.

دست خودمان هم نیست...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
raha .

1-              هارد اکسترنالم را با پست فرستاده ام برای آیدا برایم 1ترا فیلم و سریال بریزد. طی این مدت هم دائم برایش اسم فیلم و سریال می گویم و می گوید دارد و می ریزد روی هارد! احساس می کنم به منبع لایزال الهی وصلم ^_^

2-              توی این هفته یاد گرفتم وقتی برای یک آینه بغل ناقابل گریه زاری راه می اندازید، پیدا کردن عکس العمل مناسب برای زمانی که ماشین را کنار خیابان پارک کرده اید و وقتی برمی گردید می بینید سپر عقب کلهم کنده شده و یک خط بزرگ هم روی بدنه کشیده شده، واقعا سخت می شود! ماجرا زمانی تراژدیک تر می شود که یادتان می آید سنسورهای عقب ماشین روی سپر است و احتمالا یک خرج اساسی روی دستتان گذاشته اند L((

3-              معاون دبستانم که ازقضا همسرش هم معلم دبیرستانمان بود و ما یکسال بعد از این که برگه های امتحان سال سومی ها را به ما که سال دوم بودیم داد و امتحان اشتباه گرفت و زیر بار هم نمی رفت و ما هم خودمان انتقاممان را این طور گرفتیم که از مدرسه به صورت غیرقانونی(!) خارج شده باد دو چرخ ماشینش را کاااااملا خالی کردیم بلکه دلمان کمی خنک شود، با دخترش آمده اداره ما را برای پسرش خواستگاری کند! آنوقت ما به هزار و یک دلیل منطقی و غیر منطقی می گوییم نه. بعد می گوید: "حیف شد... مثل این که شرایطتون به هم نمی خوره. ولی یه پسر دیگه دارم...!!!!" و حتی چشمان گرد شده ما باعث نشد جمله اش را تمام نکند! نوک زبانمان بود یک what the f…?! غلیظ بگوییم. خودمان هم نمی فهمیدیم الان بیشتر دارد به ما توهین می شود یا به پسرهایش! از یک چنین خانم تحصیلکرده که این همه هم به قر و فرش می رسد چنین دیدگاه سخیف آدم ها را به شکل نر و ماده دیدن و چنین موضوعی را به شیوه قفل و کلید مطرح کردن بعید بود. :/

4-              مادربزرگ عزیزم بالاخره از بیمارستان ترخیص شد. مادربزرگ از آن پیرزن های کوچولوی ظریف اندام دوست داشتنی است. مشکلی که در ابتدا عفونت کیسه صفرا تشخیص داده شد، توی اتاق عمل دیدند که سوراخ شدگی(!!) معده است. نمی دانم تا حالا درد معده یا دور از جان خودتان و عزیزانتان زخم معده کشیده اید یا نه! دردش پدر صاحب آدم را در می آورد! اینکه کسی آنقدر با چنین دردی مدارا کند که کارد به استخوان برسد و معده سوراخ شود(!!!) صبر ایوب طرف را می رساند. توی ICU پرستار می گوید:" ما مادربزرگتونو خیلی دوست داریم. احساس می کنم عبد صالح که می گن ایشونن. رفتم بهش می گم مادر درد داری؟ می گه نه زیاد. ولی من یه مسکن بهش تزریق کردم، دیدم تنفسش بهتر شد. می گم پس درد داشتی؟! می گه یه ذره!!" ما هم رفتیم کلی به پرستارها تاکید کردیم که مادرجان دردش را نمی گوید! خدا خیرتان بدهد حواستان بیشتر به ایشان باشد وقتی کوچکترین نشانه ای از درد پیدا کردید مسکن را تزریق کنید.

5-              پزشکی که مادر بزرگ را عمل کرده می آید توی CCU و از مادربزرگ که نه نای حرف زدن دارد و نه اصلا اخلاقش شوخی بردار است می پرسد:"چطوری عروس چی (عروس کوچک)؟" مادربزرگ توی خواب و بیداری است و جواب نمی دهد. می پرسم "وضعیتشون چطوره؟" با یک وضعیت سرخوشانه ای انگار با بچه حرف می زند، می گوید:"خوبه ماشاالله، فقط خوب بهش غذا بدین، ناز و تپل بشه!" عاشق اخلاق دکتره شدم. ^_^

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۷
raha .

حتی صحبت کردن راجع به چنین موضوعی باعث شروع دل پیچه ها و حالت تهوع ها می شود. تقریبا یک سال پیش یا بیشتر بود که یکی از همکارها - خانم پ - گفت برادرزاده اش در فلان کشور زندگی می کند و در فلان شرکت مشغول است و ... ما هم با علاقه داشتیم گوش می کردیم تا آنکه صحبت رسید به اینجا که "اگه موافق باشی با هم آشناتون کنم!" که رنگ از رخسار ما پرید و همان عکس العملی را نشان دادیم که در مواجهه با هر خواستگار مقیم غیر از ولایت! و خلاصه قضیه فیصله یافت. ولی به لطف بازرسی های مشترک با معاونت محترم درمان، ما با این همکار عزیزمان که همچنان هم بسیار عزیز است روابطمان هی حسنه تر و حسنه تر شد. تا همین یک ماه پیش که خانم "الف" که آن هم همکار است در جوار همین  خانم "پ" گفتند که حیف، پسر داییشان فعلا وضعیت مناسبی ندارد وگرنه ایشان هرگز اجازه نمی دادند ما از دستش برویم!!!! که ناگهان صحبت خانم پ هم باز شد که "والله برادرزاده ما که شرایط خوبی هم داشت که جواب رد گرفت" درد سرتان ندهم. همین چندتا جمله باعث شد بحث دوباره باز شود و هی خانم الف بگوید:"اوا چرا آخه؟ فلانی که خیلی پسر خوبیه و ..." ما هم هی توی رودربایستی به ساعتمان نگاه می کردیم که "پس این راننده فلان فلان شده چرا نمیاد دنبال ما؟" و تهش از دهان ما خارج شد که "خانم پ جان، آخه ایشون که اصلا ایران نیستند الان. باشه چشم اگر اومدند و خودشونم تمایل داشتند می رم می بینمشون. حالا شما اصلا مطرح نکنید باهاشون. بذارید اگر یه روزی اومدند..."

بعد خانم پ همان روز ما هنوز از اداره نرسیده بودیم منزل که پیام دادند "عکسش رو برات فرستادم... ببین اصلا می پسندی؟!" بعد یکهو تا آمدیم به خودمان بیاییم ناگهان اوضاع از کنترل ما خارج شد! عکس ما را هم فرستادند برای ایشان و بعد "زن داداش (مادر شوهر بالقوه!) هم سلام می رسونند و زن داداشم عاشقیدون شدِس و...!" ما هم هی پوکر فیس به دیوار رو به رو خیره شدیم و یک ماری تو دلمان از این طرف می رفت آن طرف و هی نیش می زد! تا یک هفته پیش که گفتند برادرزاده شان اجازه می خواهد که به ما زنگ بزند! ما هم که کلا بحث جدی می شود اول سردردهای میگرنی مان عود می کند، بعد دل پیچه و گلاب به رویتان موارد دیگر رخ می دهد، بعد ریزش مو می گیریم، به اینجا که می رسد سریع جواب منفی می دهیم مبادا بیشتر از این اذیت شویم. از این طرف مامان هی فرمودند که "تو چرا اینجوری برخورد می کنی و حالا حرف زدن مگه چه ایرادی داره؟!" ما هم نزدیک به ده روز زمان خواستیم که مثلا فکر کنیم! به چی را خودم هم نمی دانم! و هی تف و لعنت فرستادیم به این رسم و رسوم و یک مساله بنیادین در ذهنمان شکل گرفت که "اصلا چرا دخترها باید شوهر کنند؟!" خلاصه کنم علارغم همه اینها ما گفتیم"چشم، بگویید زنگ بزنند!" و بالاخره دیشب زنگ زدند!

من نمی دانم ایا دخترهای دیگر هم در مواجهه با پیشنهادهایشان همین قدر پنیک می شوند یا نه! حتی درک این که کسی برای چنین موضوعی ذوق کند هم اصلا برایم امکان پذیر نیست. باز هم دم آیدا جان گرم که نشست برای ما فکر کرد 5-6 تا سوال خوب عنوان کرد. وگرنه کل یک ساعت مکالمه به "دیگه چه خبر؟!" می گذشت! متاسفانه باید بگویم آدم معقولی به نظر می رسید. خیلی پخته و منطقی صحبت می کرد و اتفاقا کم و بیش علایق مشترک هم داشتیم. 4-5 بار هم ما به طرق مختلف عنوان کردیم تماس تلفنی را نمی پسندیم و البته این را هم گفتیم که انتظار نداریم ایشان بخاطر یک مساله ای که معلوم نیست آخر عاقبت داشته باشد کار و زندگی اش را ول کند و این همه هزینه کند بیاید اینجا و توی ذهنمان این بود که "ایشون همین چند وقت پیش ایران بوده و حالا حالاها نمیاد و اینجوری حداقل تا یک سال دیگه راحتم!" منتهی فکر کنم ایشان که از مقاصد ما بی خبر بود این طور تعبیر کرد که "عجب دختر فهمیده ای!"... در نهایت هم فرمودند:"چشم، دفعه بعدی زمانی باهات تماس می گیرم که بخوایم مکان ملاقات رو تعیین کنیم." منتها بعدا که تمام شد و قطع کردیم عمه شان پیام داد که برادرزاده شان گفته:"الان سرم شلوغه ولی زمستون میام!" و باز طبق معمول ما رفتیم روی ویبره! و بالاخره دیشب به هر ضرب و زوری بود خودمان را خواباندیم تا امروز صبح که آیدا جان لطف فرمودند پیام دادند:"و زمستان از رگ گردن به ما نزدیک تر است!"

حالا خود مساله ازدواج به حد کافی برای من ترسناک هست. راجع به مهاجرت هم این طور بگم که البته بدم نمی آید در یک جامعه آزاد زندگی کنم. مجبور نباشم حجاب داشته باشم. حقوق شهروندیم رعایت بشود. شغل و حقوق و مزایا مناسبی داشته باشم. امکان ادامه تحصیل و پیشرفت باشد. عضو اتحادیه اروپا هم باشد خوب است. دوست و آشنا هم داشته باشم و مهم تر از همه این که فاصله اش هم با خانه مامان این ها نیم ساعت بیشتر نباشد! :))) [در کل این چیزی که ما می خواهیم "نشد" است!]

به خدا این ها لوس بازی نیست. من بعضی وقت ها واقعا فکر می کنم بنده اصلا marriage material نیستم. الان چی ندارم که بخواهم با ازدواج بدست بیاورم؟ الحمدالله منزل پدری به قدر خودش راحت است، دستمان به دهانمان می رسد، آزاد و راحتیم که هر وقت خواستیم برویم هر وقت خواستیم بیاییم، مسئولیتی جز مسئولیت پرنده هایمان گردنمان نیست و همه هم دم دستند و مهم تر از همه این که نسبتا آرامش داریم.

من واقعا برایم سوال است. یعنی شما باید کاری را انجام دهید چون همه انجام می دهند؟! هیچ تضمینی وجود ندارد که آدم بعد از ازدواج خوشحال تر از قبلش باشد. کلا زندگی، زندگی تضمین ها و ضمانت ها نیست. آدم باید در لحظه حس خوبی داشته باشد. حسی که وارد شدن یک فرد دیگر به زندگی شخصی من به من می دهد، حسی است شبیه دل پیچه! شاید حتی همان لحظه ای که با فلانی حرف می زنم یا بیرون می روم حس کنم "بد نبود" یا "خوش گذشت" یا حتی "چه آدم باحالی"! ولی به محض این که می رود و تنها می شوم تمام این حس ها هم رفته و بنده مصداق واقعی این عبارتم که "از دل برود هر آنکه از دیده رود!" و تهش به این نتیجه می رسم که "تنهایی رو عشقه"

 

پ.ن: ذیگه صادقانه تر از این نمی تونستم بنویسم. خواهشم این که لطفا مراعات چیزی رو نکنید و بدون سانسور نظر بدید. من واقعا باید این مساله رو حلش کنم.

 

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۰:۳۴
raha .

دو-سه هفته ی گذشته هفته های پرباری بودند... از همه جهت!  یعنی چند ماه گذشته هیچ خبری نبود بعد یهو در عرض10-15 روز خواستگار بود که میومد و می رفت. نفر اول برادر شوهر یکی از پرسنل بیمارستان بود که گویا بنده رو تو داروخانه دیده بود. زن برادرش رفته بود با یکی از دوستای بیمارستانم مطرح کرده بود. معصومه هم زنگ زد پرسید "با غیر پزشک ازدواج می کنم یا نه؟!" بعد من همونجور که شاخام داشت در میومد پرسیدم:"وا... این دیگه چه سوالیه؟؟ اگه آدم خوبی باشه چرا که نه؟!" بعد توضیح داد که طرف مهندس فلانه و ازیناست که ده روز اینجاست ده روز می ره جنوب و اگه با این موضوع اکیم که طرف ده روز نباشه بیان با خودم صحبت کنند. والله من اسم چنین شرایطی رو زندگی مشترک نمی ذارم!  یعنی اصلا برام قابل درک نیست... عین روز برام روشن بود که "نه"! خیلی جدی و در حالی که سعی می کردم نخندم به معصومه گفتم:"نه عزیزم. مشکلی ندارم شوهرم ده روز نباشه... اتفاقا مشکلم اون ده روزیه که هست!!!" بعد دیگه قضیه افتاد رو شوخی و گفتیم و خندیدیم و تهش ردش کردیم رفت...

به فاصله ی دو روز بعد از ایشون یه خانمی چادری و بسیاااااااار محجبه تشریف آوردن شبکه اتاق من. منم تو اتاقم همیشه درو می بندم چون خوشم نمیاد هر کی از راهرو رد می شه همین جوری سرشو بندازه پایین بیاد اتاقم. اینجوری طرف در می زنه آدم هر لحظه سوپریز نمی شه ولی این خانم کلا منزل خودشون بود همینجوری شَتَرَق درو وا کرد اومد تو. بدون مقدمه هم رفت سر اصل مطلب که واسه امر خیر مزاحم شده و گویا از چندتا همکارا هم رفته تحقیق کرده. شازدشونم طبق معمول بنده رو تو داروخانه دیده! بعد کلی از خوبی های پسرشون گفتند که اخلاقش خیییییییلی خوبه و ایشون شدیدا پسرشونو تایید می کنند! (مدیونید اگه فکر کنید حکایت روباهست و دمش!) :/ فقط تحصیلات پسرشون پایینه ولی اونم مشکلی نیست چون ایشون قصد دارن حتما ادامه تحصیل بدن و تا مدراج خیلی خیلی بالا هم بخونن و تند و تند پیشرفت کنند، از نظر مالی هم فعلا مثل دل مومن پاک پاکن. ولی خیلی پرتلاشن و مطمئنا (با تشدید بخونید) به جاهای بالایی می رسن. بعد من همش برام سوال بود که این گل پسر سنش که بالاست، درس که نخونده، کارم که نکرده، ایشون دقیقا تا الان چه غلطی داشتند می کردند؟! بعدم این که خیلی اهل نماز و روزه و خدا پیغمبره پسرشون و خیلی پاکه! بعد برا من سوال بود که اونوقت من کجام شبیه نماز و روزه ایاست که اینا منو پسندیدن؟! بهش می گم خانم شرایط پسر شما از هیچ نظر به من نمی خوره ولی یه خانمی هست تو همین شبکه خیلی دختر خوبیه شاید ایشون برا شما مناسب تر باشن. دختر باایمانیم هست. بعد ایشون فرمودند "پسرشون گفته زنش باید حتما دکتر باشه." اینو که گفت واقعا مونده بودم الان سرمو دقیقا به کجا بکوبم؟ خلاصه مغز منو خورد. بعد کلی پشت سر دخترای امروز برام حرف زد! که علی رغم همه بلانسبت گفتناش من کلی بهم برخورد! بعدم هی می گفت:" حالا من نمی خوام اصرار کنما ولی..." بعد هی اصرار می کرد! خلاصه یه جوری از شرش راحت شدم. بعد فرداش باز یه فامیلامون از طرف این خانم زنگ زد... یعنی تنها شرطی که پسرشون از شرایط یک خواستگار می تونست داشته باشه همین مذکر بودنش بود وگرنه از نظر من ایشون از هییییچ نظر نه شرایط یک خواستگار تیپیک و نه حتی آمادگی ازدواج رو نداشت. مادره هم به شدددت دوست نداشتنی بود... :/

بعد از بچه های اون داروخانه قبلی که می رفتم یکیشون زنگ زد گفت که "خانم دکتر اون پسره بود که میومد الکی دارو می گرفت... این مدتی که شما نبودینم میومد. بعد دیروز از آقای فلانی سراغتونو گرفته پرسیده که الان کجا شاغل هستید؟ اجازه می دید آدرستونو بدیم؟" بعد من همش تو ذهنم سوال بود که "فصل گرده افشانیه؟! چه خبره یهو؟!"

تا هفته ی پیش که یه خانمه اومد داروخانه اونم داروخانه شبانه روزی تو اون جمعیت و جلوی نسخه پیچا اومده می گه"ببخشید می شه من شمارتونو داشته باشم؟" منم یه نمه شستم خبر دار شد گفت:" نه متاسفانه." بعد باز اصرار که "پس شماره پدر یا مادرتون... واسه امر خیره..." یعنی انقدر عصبانی شدم که دلم می خواست یه چیزی پرت کنم طرفش. دقیقا نظرم این بود که "what the hell?!" زنیکه نفهم یه ذره فکر نکرده ضایست کارش؟ بعد همه هم واستاده بودن تو دهن من نگاه می کردن. دیدم خیلی داره ضایع می شه گفتم:" خانم من نظرم منفیه." گیر داده "من که هنوز شرایطو نگفتم! شما اجازه بدید!" بهش می گم "اونوقت شما واقعا پیش خودتون فکر کردید بهترین زمان و مکان واسه مطرح کردن چنین موضوعی اینجاست!؟" اینو که داشتم می گفتم خون داشت خونمو می خورد. بعدم با یه لحن خییلی بد که مطمئنم دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه بهش گفتم که قصد ازدواج ندارم. بعدم خودکارو پرت کردم رو میز و رفتم اون پشت مشتا خودمو گم و گور کنم! فکر می کنم عکس العملم گویای شدت عصبانیتم هست دیگه توضیح اضافه نمی دم. o_0

مورد آخر هم دو روز پیش بود که ایشون مقیم سوئد هست که پارسال هم مطرح کرده بود و من جواب منفی دادم. بعد یه جریاناتی پیش اومد که دوباره مطرح شد و عمه اش آیدی اینستا شو داد که عکسشو ببینم. البته بنده هر گونه ارتباط مجازی رو کاملا تقبیح کردم و گفتم حاضر نیستم اینجوری با کسی آشنا بشم ولی تهش گفتم "چشم... اگر اومد ایران می رم می بینمش" تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد... 

و بدین گونه سه هفته ی شلوغ به پایان رسید...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۲
raha .

استاد فرانسه ام خارج می زند. از همان روزی که گفت "من برای پول نمیایم." شاخک های من شروع کرد به تکان خوردن که "خب پس واسه چی میای؟!" یکی دوبار هم در پاسخ به پیامم که "چه ساعتی منتظرتان باشم؟" (کلاس خصوصی است) خیلی بی ربط در انتهای پیام نوشت که دلش خیلی تنگ شده! من هم یکی دوبار تحمل کردم و دفعه ی سوم پرسیدم "شما واسه همه کلاساتون اینقدر دلتنگی می کنید؟! و ..." که خودش متوجه شد و خودش را جمع کرد!

چند باری هم که کلاس به خاطر مسافرتش کنسل شد برایم کارت پستال آورد. من هم همان موقع باز کردم و دیدم داخلش به فرانسوی یک چیزهایی نوشته که از سواد بنده خارج است. این شد که بی خیال شدم و کارت ها هم وسط خرت و پرت هایم گم و گور شد! طفلی انقدر هم خجالتی و سربه زیر است که دلم نمیاید محکم توی برجکش بزنم تا جلسه ی قبل که در آخر کلاس دیدم کلی سرخ و سفید شد و بعد یک بسته ی کادو شده داد و کلی خواهش کرد که قبول کنم. حقیقتش من از کادو وحشت دارم! در زندگی من دو نفر پیش از ایشان به من کادو دادند که البته کار با هردویشان هم به جاهای باریک کشید!

نفر اول یک شرکتی داشت که الان اسمش خاطرم نیست. دانشجویان نخبه را جذب می کرد. ایشان از قبل طی اتفاقاتی با بنده آشنا بود بعد که فهمید انگلیسی را روان صحبت می کنم پیشنهاد کرد توی شرکتشان عضو شوم. آشنایی قبلیمان هم مکاتبه ی اینترنتی بود. به این بهانه و البته مسائل دیگر-چرا که ما با ایشان خیلی رفیق شده بودیم- ما را کشاند سر قرار! ما هم توی عوالم خودمان جوری با نخبگیمان مشغول بودیم که یک لحظه به ذهن مبارکمان خطور نکرد که آخر ما کجا و به چه دلیلی نخبه ایم؟! انگلیسی حرف زدن که نخبگی نمی شود! خلاصه همان قرار اول ما دستمان آمد که موضوع از چه قرار است! ترم 3 یا 4 بودیم و به معصومیت یک کودک! همه چیز را خیلی بی قصد و غرض می دیدیم. حتی دفعه ی دوم که برایمان کادو آورد! و دفعه ی سوم که ما به این دلیل به دیدن ایشان رفتیم که بگوییم بهتر است این ماجرا همین جا تمام شود و ایشان رسما خواستگاری کرد! در نهایت هم همین که دید تمایلی به ادامه ی ماجرا نداریم یکی دوبار تماس گرفت و آخرش هم مثل یک آقای باشخصیت بی خیال ما شد... فقط آخر کار پیام داد که ایمیلت را چک کن. ما هم رفتیم دیدیم یک شعر است که خودش گفته. از آنجا که حس بدی به من دست داد و مطمئن بودم بعد از خواندن شعر حالم بدتر می شود ایمیل را نخواندم. البته در نهایت بازش کردم ولی 2-3 سال بعد... کادوها ماند پیش ما که طی اسباب کشی از شهر محل تحصیل به منزل دوباره به چشممان خورد و در نهایت بین خواهرزاده و برادرزاده تقسیم شد...

نفر دوم شریک استادم بود و با هم داروخانه داشتند و من به مدت 3 سال هفته ای دو روز در داروخانه شان مسئول فنی بودم و چقدر از این شخص بدم می آمد! یادم هست یکبار به مریم (همخانه ام) گفتم: "خدا به داد کسی برسه که یه عمر بخواد اینو تحمل کنه." هر چند با گذر زمان دیدم کلی تلطیف شد ولی هرگز ازش خوشم نیامد. یک بار صحبت فیلم شد فهمیدم فیلم باز است و یک آرشیو خوب هم دارد. پرسیدم که "قصد دارم هارد اکسترنال بخرم و آیا برایش امکان پذیر است فیلم هایش را برایم بیاورد؟" دو هفته بعد بود که موقع خروج از داروخانه مرا صدا کرد آن پشت مشت ها و یک هارد اکسترنال به من تحویل داد و گفت "روشم فیلم ریختم واستون. یک یادگاریه از طرف بچه های داروخانه!!!!" بعد من همان طور که هم متعجب بودم و هم بهم برخورده بود گفتم "حق نداشته هدیه ای به این قیمت برای من بخرد." و خلاصه کلی بگو مگو کردیم و آخرش گفتم به شرطی قبول می کنم که پولش را بگیرد. از قضا اصلا اوضاع مالی خوبی هم نداشتم و چقدر نفرینش کردم سر این کادو خریدنش و چقدر ناز کرد و چه ماجراها داشتیم تا پول را گرفت، ولی فیلم ها واقعا خوب بود. تقریبا یک ماه بعد بود که استادم (شریک همین آقا) آمد داروخانه و داشتیم راجع به پایان نامه و دفاع من صحبت می کردیم و اینکه تا یک ماه دیگر برای همیشه می روم خانه که ایشان پرید وسط حرف ما که "مگه داری می ری؟"

شبش پیام داد که باید راجع به موضوع مهمی حضورا صحبت کند. موضوع مهمش را می دانستم چیست. گفتم "وقت ندارم" اما در اصل حوصله نداشتم! گفت هر وقت، وقت داشتی... مریم گفت :"ببین تجربه به من ثابت کرده که وقتی یه پسر می خواد یه حرفی بزنه باید بذاری حرفشو بزنه. یه شام باهاش برو بیرون ببین چی می خواد بگه!" ما هم دیدیم آش کشک خاله است و اول آخر باید حرفش را بزند. گفتیم "بذار هفته ی آینده یه روز بهت خبر می دم" هفته ی آینده شد و هی به روی خودمان نیاوردیم تا روز سه شنبه که صبح تا 3 بعد از ظهر کلاس داشتیم و ناهار نخورده مستقیم از دانشگاه رفتیم داروخانه و از خستگی هم داشتیم تلف می شدیم و نم باران هم نمدارمان کرده بود! یک ساعت مانده به رفتن من آمد داروخانه. از آشپزخانه ی کوچکی که آن پشت بود پیام داد:"من هنوز منتظرم بهم خبر بدین." دیدم هر چه زودتر این ماجرا تمام شود بهتر است. گفتم "باشه همین امشب بریم یه جایی صحبت کنیم." خلاصه من از بچه ها خداحافظی کردم و آمدم بیرون و ایشان هم جدا خارج شد و با ماشین آمد دنبالم رفتیم یک رستوران ترکی...

با این عبارت شروع کرد که "فلانی (اسمش خاطرم نیست) گفته موقع ابراز عشق باید دو چیز رو کنار گذاشت: یکی ترس و اون یکی غرور... من امشب اومدم که این دوتا رو کنار بذارم" و الباقی ماجرا... خیلی خوب حرف میزد و اگر این شناخت 3 ساله نبود شاید یخ من هم آب می شد. ولی مطمئن بودم که این آدم من نیست. همه اش هم عصبانی بودم که "این احمق می دونه من از صبح دانشگام بعدشم اومدم داروخونه و چیزی نخوردم. من دارم از گرسنگی ضعف می کنم بعد این گارسونو رد کرد گفت خودم صداتون می کنم؟!!" خلاصه چشمتان روز بد نبیند! 45 دقیقه یک ریز حرف زد.non stop!

بعد تازه فرمودند "من حالا خیلی صحبت نمی کنم که شمام شرایطتتون رو بگید و ..." بعد من در کمال زمختی که بعد از گفتن حرفم و از قاه قاه خنده اش متوجه آن شدم خیلی عصبی گفتم:"آقای دکتر هزار ماشاالله 45 دقیقه است یه بند داری صحبت می کنی. نفس نکشیدی وسطش... حالا تازه می گی من خیلی صحبت نمی کنم؟ می شه بفرمایید شام رو بیارن بعدش چشم من در خدمت شما هستم!" حالا که فکر می کنم حرفم خییییییلییی ضایع بود! و باورم نمی شود چطور این حرف ها از دهان من خارج شد. قشنگ یادم هست که خیییلی خندید و عذر خواهی کرد و تازه رفت سفارش شام داد. البته ایشان با روحیات من هم طی این 3 سال آشنا بود و شاید گذاشت به حساب شوخ طبعی و شاید خیلی هم تعجب نکرد.

یادم هست آنقدر رویایی حرف می زد که من احساس کردم به زندگی عادی نمی خورد از این رو پرسیدم :" ببخشید من الان گیج شدم. ما الان داریم راجع به چی حرف می زنیم؟ شما دوست دختر می خوای یا منظورت چیز دیگه ایه؟" که دوباره ایشون قاه قاه شروع کرد خندیدن و گفت :"عزیزم من اگه دوست دختر می خواستم همون 3 سال پیش که اومدی داروخانه بهت پیشنهاد می دادم نه الان که داری می ری. آخه یه دوست دختر تو اصفهان به چه درد من می خوره؟ من دارم راجع به ازدواج صبحت می کنم." همان موقع شام را آوردند. من خسته و عصبی بودم و لباس هایم هنوز کمی نم داشت و از صبح که از خانه بیرون آمده بودم تا آن وقت شب یک سره فعالیت داشتم... همان طور که میز را می چیدند گوشی ام را در آوردم و پیام دادم به مریم که" مریم به من گفت عزیزم!! (با کلی شکلک عصبانی!)" بلافاصله جواب آمد که "زهرمار! توام بگو جون دلم (با همان شکلک هایی که من فرستاده بودم!)" خلاصه آن شب تمام شد و رفت و کلی از من قول گرفت که جدی فکر کنم، ما هم هرچند جوابمان مثل روز برایمان روشن بود قول دادیم فکر کنیم. این یکی بعد از شنیدن جواب منفی یک داستان فرستاد! آن موقع بود که یادم افتاد یک شعر نخوانده هم توی میل باکسم دارم! راستی نفر قبلی (اون شعریه) الان ازدواج کرده و الحمدالله خیلی هم خوشبخت است. از صمیم قلب امیدوارم این یکی هم خوشبخت شود...

خلاصه چی شد که به اینجا رسیدیم؟ آهان کادوی استاد فرانسه ام. راستش را بخواهید هر دختری ممکن است خواستگار داشته باشد. ولی کسی که مدتی آدم را بشناسد و ابراز عشق کند با خواستگار زمین تا آسمان توفیر دارد. بعید می دانم کسی از دوست داشته شده، خواسته شدن، طلبیده شدن و ... بدش بیاید. ولی حداقل چیزی که من خودم طی این دوتا ماجرایی که داشتم فهمیدم این بود که تو هم باید بخواهی، بطلبی، دوست بداری تا جواب بدهد. یک طرفه اش برای من یکی که ناکارامد بود. چند وقت پیش توی فیس بوک دیدم این یارو (داروخانه ایه) پست گذاشته به این مضمون که "الان یک سالی می شه که رفته و ..." چقدر هم بقیه توی کامنت ها این "رفته ی بی وفا" را نکوهش و گاها نفرین کرده بودند! راستش اولش هم شک کردم که منظورش من باشم ولی برحسب اتفاق یا هر چیز من دقیقا اردیبهشت سال پیش برگشتم خانه. راستش را بخواهید اصلا خوشم نمی آید بد و بیراه و ناله و نفرین پشت سرم باشد. ولی خب چه می شود کرد. گویا رسمش این است...

این وسط ما مانده ایم و کار دلمان که بین این همه آدمی که آمدند و رفتند پیش کسی گرو مانده که قانونش از همه ی قانون ها سواست و ما یکی که حریفش نمی شویم و فقط دستمان به این وبلاگ می رسد که هر چند وقت یکبار بیاییم یک پست رمزدار بگذاریم و آه و ناله کنیم که کاش زودتر یا ماندنی شود یا برای همیشه رفتنی...

بلاتکلیفی حس بدی است...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۲۶
raha .