شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

نمی دانم قبلا گفته ام یا نه. ولی میل به سفر از همان بچگی – شاید حتی خیلی قبل تر از آن نقشه جغرافیای نصب شده بر دیوار کلاس درس که ساعت ها وقت استراحت من به خیره شدن به آن می گذشت- در من وجود داشت و می دانید علارغم همه چیزهایی که می شنویم از حسن کودکی و دنیای آسوده اش، به نظر من بزرگسالی خیلی خیلی چیز بهتری است. سن و سال من دیگر زمان رویا بافی نیست. یا شاید رویاها تغییر نام دادند و شدند "هدف" و من علی الخصوص در این چند ماه اخیر خودم را محق دانستم که از فرصتی که برای به تحقق پیوستن بخشی از اهدافم داشته ام به بهترین وجه استفاده کنم. بزرگ که می شوی قدرت و استقلالت بیشتر می شود و این برای من به تمام آن شیرینی های دنیای کودکی می چربد.

ازین که این اواخر چه گذشت بخواهم تعریف کنم، خلاصه اش این است که همان طور که قبلا گفتم قبل از عید با آقای پدر رفتیم هند... 8 روزه به بمبئی و گوا... سفر دل انگیزی بود که خاطراتش را بعدا خواهم نوشت. چرا که الان چیزهای جالب تری برای تعریف کردن دارم و آن سفر متفاوت تری بود که علارغم غر زدن های خانواده که هر چه در می آوری خرج می کنی و این چه وضعش است و تازه مسافرت بوده ای و مرخصی هایی که به سختی ردیفش کردم، بدون برنامه ریزی قبلی انجام دادم. سفر تقریبا دو هفته ای که فقط می دانستم می خواهم آن طور که دوست دارم بگذرانم و با توجه به این که زبان ترکی استانبولی را شروع کرده بودم تصمیم گرفتم دو هفته را در ترکیه بگذرانم. چند شهر را انتخاب کرده بودم و داشتم قیمت بلیط ها را بررسی می کردم که مایک در تلگرام پیام داد و حالم را پرسید و پرسید چه کار می کنم.

مایک را بیشتر از یک سال است که می شناسم. عاشق فرهنگ ایرانی است و بالای 6-7 بار به ایران سفر کرده و آنقدر خوب ذهنیت، دغدغه ها و وقایع اطراف من را درک می کند که از یک غربی بعید است! 65 سال دارد. فلسفه خوانده. شوخ طبع و دوست داشتنی است و آشنایی ما برمی گردد به یک گروه تلگرامی برای تمرین انگلیسی که آنجا من فهمیدم ایشان فرانسه را هم مسلط است و برای این که به بقیه بچه های گروه احترام بگذاریم به صورت پرایوت فرانسه تمرین می کردیم و او هم "سلام، خوبی؟ سلامتی؟ چیطوری دادا؟ عامو ولم کن، چی چی می گوی، چرنده" و اصطلاحات پرکاربردی از این قبیل را یاد گرفت :)

اصالتا بریتانیایی است و بعد از 15 سال زندگی در آمریکا و 20 و چند سال زندگی در پاریس به این نتیجه رسیده که زندگی غرب دیگر چیز جدیدی برای عرضه کردن ندارد. این است که به قول خودش برای این که احساس پیری نکند تصمیم می گیرد آخرین ماجراجویی زندگی اش را در شرق ادامه دهد و کجا بهتر از ایران؟؟ روزی که به من گفت می خواهد بیاید ایران زندگی کند با تک تک سلول هایم سعی کردم منصرفش کنم!! به نظرم دیوانگی محض بود. با پاسپورت انگلیسی اش بیاید ایران!!! گفتم بعدا که آمد ایران و یکی دو ماه اول را مجبور شد در اوین صرف اثبات این مساله کند که جاسوس نیست، از من دلخورنباشد که از قبل بهش نگفته ام! خلاصه حرف ها کار خودش را کرد. رفت و با فلان جا که حافظ منافع انگلستان در ایران است (یا یک همچین چیزی) مکاتبه کرد و نظرشان را پرسید و آنها هم بلافاصله یک ایمیل فرستادند که او را شدیدا از انجام چنین کاری منع می کرد و گفتند که روابط ایران و انگلستان همین قدرمتزلزل است که پس فردا یک امام جمعه ای، کسی حرفی برعلیه انگلستان بزند و اینها بزنند هر چه انگلیسی است از کشورشان بیرون کنند! خدا رو شکر ایمیل کار خودش را کرد و رفیق ما از سکنی گزیدن در ایران منصرف شد و به جایش تصمیم گرفت به یکی از کشورهای مجاور ایران مهاجرت کند و در نهایت ارمنستان را انتخاب کرد. این است که  الان چند ماهی است که ساکن ایروان است و به قول خودش از آرامش و تمیزی هوا و غذاهای خوشمزه اش فوق العاده لذت می برد.

 روزی که گفتم دارم دنبال بلیط ارزان به یکی از شهرهای ترکیه می گردم پرسید چرا ترکیه؟ گفتم "همین طوری... بالاخره یک روزی باید بروم و ترکیه را ببینم." پرسید:"به نظرت اون روز می تونه یکم صبر کنه؟؟ ارمنستانو نمی خوای ببینی؟J" بعد هم کلی وعده وعید داد که تو فقط بیا و کارها را بسپار به من. قول می دهم خوش می گذرد. پیشنهاد وسوسه انگیزی بود و همین قدر کشکی کشکی نوک پیکان ما رفت سمت ارمنستان و از آنجا که دو هفته برای ارمنستان زیاد است تصمیم دیگری گرفتم.

بعد از کلی مشورت با مایک و بررسی شرایط ویزا و... بالاخره ایتینری که در ذهن نوشتم به این صورت از آب درآمد:

 تهران>ایروان> تفلیس> باتومی> ترابزون> استانبول> تهران...

و با این فکر که برنامه انعطاف پذیر خواهد بود (همان طور که در پست بعدی نوشتم برنامه تغییر کرد) از طریق یک آژانس (چون ارزان تر است) یک بلیط یک طرفه (چون نمی دانستم از کجا قرار است برگردم) به ایروان گرفتم و رفتم تا ببینم دست روزگار ما را از کجا برخواهد گرداند :)))

ادامه دارد...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۶
raha .
وقتی آدم از سال ۹۰ هر ماه حداقل ماهی یکبار نوشته باشد، ننوشتن تبدیل می شود به یک عامل استرس آور! انگار مشق هایت را ننوشته باشی. تکراری است بگویم سرم شلوغ است خودتان می دانید... ولی امروز بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم هر چند سر کار باشم و نوشتن با مویابل سخت باشد و نسخه هایی که باید لابلای نوشتن رد می کنم ذهنم را به هم بریزد...
حالا اینکه از چه باید نوشت خودش داستانی است... سفرنامه هند که قولش را داده بودم مفصل است و بماند برای یک وقت دیگر که با سفرنامه سفر بعدی ام (فردا عازمم) با هم بنویسم...
علت این سفر اخیر هم جدا از تعطیلاتی که پیش آمد، ماه مبارک رمضان بود که عجیب زندگی را برای امثال من که گاها بیش از ۱۲ ساعت شیفت داریم، سخت کرده! یعنی باور کنید در این مملکت روزه نگرفتن همانقدر سخت است که گرفتنش! نه خبری از چای هست، نه آب سرد کن. صحرای کربلاست اینجا...  نه می توانی مثل آدمیزاد غذا ببری. اگر بردی باید سرد بخوری، چون گاز را قطع کرده اند. قایمکی بخوری کسی نبیند... کلاس های قرآن سر ظهر که برای نرفتن باید کلی دلیل بیاوری و مواخذه شوی که چرا فقط ۳ نفر شرکت کرده اند!جالب ترین قسمتش هم اینکه در درمانگاه ما از ۴۲ نفر پرسنل جمعا شاید ۷-۸ نفرشان روزه اند... آخرین نسل روزه داران منزل هم مادر و برادرم بودند که آنها هم امسال به این نتیجه رسیدند که این قبری که سرش گریه می کنند مرده داخلش نیست. یعنی این طور که جمهوری اسلامی گند زد به اعتقادات ملت، هیچ دشمن خارجی توانایی همچین کاری نداشت!
امروز خارج از ساعات عرف و معمول رفتم برای استراحت به این امید که کسی توی پانسیون نباشد و بنده راحت ناهارم را بخورم. هنوز دو سه لقمه بیشتر نخورده بودم که آقای دکتر ب یواش در را باز می کند می آید تو. ایشان از آن دسته است که فلاسک می آورد چای دم می کند زنگ می زند به باقی همکاران که"بیا پانسیون، چای داریم." می گویم "به موقع اومدی دکتر، بفرمایید." تعارف و اینها هم ندارد. بدو بدو می رود آشپزخانه بشقاب و قاشق چنگال برمی دارد می آید و جای همگی خالی ماکارونی خوشمزه می خوریم.
خلاصه می نشیم نیم ساعت بحث می کنیم که "عجب بدبختی داریم واقعا! چیزی نخور، یکی روزست دلش می خواد... خانما حجاب داشته باشن، مردا بالاخره مردن و دلشون می خواد... خلاصه همه همه یاری کنند تا یه مشت بی اراده برن بهشت!" حقیقتش من با روزه گرفتن و حجاب و این ها مشکل ندارم. مشکل در اجبارش است. وگرنه کسی که قبول دارد و معتقد است که مبارکش باشد. خیرش را ببیند. ما هم احترام می گذاریم.
چرا بقیه را آزار می دهند؟؟
می رم داروخانه دکتر ب هم می آید. بچه ها اشاره می کنند که "دکتر گفتی ناهار نخوردی اون پشت بیسکوییت و اینا هست..." دکتر هم کلی این ها را می گذارد سر کار که "ممنون صرف شد. ما برگزیدگان الهی هستیم و اراده کنیم فرشته ها مائده آسمانی واسمون میارن ..."
خلاصه اینکه همه اینها دست به دست هم داد تا برنامه یک سفر ۱۲ روزه بریزم. انشالله فردا هوایی می رم ایروان از آنجا زمینی به تفلیس بعد با قطار به باتومی و بعد هم که برمی گردم وطن. سفر با کوله پشتی، سبک و ارزان خواهد بود. تنها سفر می کنم و به جز ایروان که دوست بریتانیایی ام برایم هتل رزرو کرده، در بقیه شهرها محل اقامتم هنوز معلوم نیست. احتمالا می رم هاستل. حتی بلیط برگشت نخریده ام ولی مطمئنم اتفاق بدی نخواهد افتاد.
بعد از تجربه های قبلی اعتماد به نفسم فوق العاده بیشتر شده. هم اطمینان دارم که سفر امنی خواهد بود و هم اینکه خوش خواهد گذشت. جزئیات سفر را بعد از برگشتن همراه با سفرنامه هند به اشتراک خواهم گذاشت.
فعلا...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۲
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۹
raha .

ملاکا شهر قدمی زیبایی است با ساختمان های سرخ که آثار بجا مانده از جنگ با پرتقال و انگلیس هنوز هم در آن به چشم می خورد. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتیم با راجش برویم ملاکا ولی به هر حال ارزش رفتن را داشت. ناهار را در یک رستوران کوچک محلی خوردیم. یک خانواده چینی که پدربزرگشان به شکل دلپذیری شبیه پیرمرد انیمیشین Ups  بود...

از آنجا که تعریف کردن کل وقایع نه در حوصله شما می گنجد و نه من فکر می کنم بهتر همان که در سکوت با هم چند تایی عکس تماشا کنیم...  

Melaka...

قصر پادشاه واقع در پوتراجایا که متاسفانه ازین نزدیک تر نتونستیم بریم...

 french village انقدر فضا آرامش بخش و دوست داشتنیه آدم دلش می خواد یه چند روزی اینجا اتراق کنه...

این دهکده به همراه دهکده ژاپنی ها و البته یه excitement park در چند کیلومتری کوالالامپوره. قیمت پیشنهادی تور 40$ بود. در ضمن تور فقط یه توقف کوتاه در دهکده ها داره و اصلا ممکنه از اون پارکی که گفتم و عکس هاش در ادامه هست خبردار نشید! من با دوستم رفتم و کل هزینه ای که پرداخت کردم پول بنزین ماشین طرف (15 رینگت) -که البته پیشنهاد خودم بود و به شما هم پیشنهاد می کنم که اگر کسی در حقتون لطفی می کنه نذارید پای وظیفش و شما هم سعی کنید جبران کنید و البته این مساله باعث می شه طرف هم بیشتر دلش بخواد کمکتون کنه و خاطره بهتری هم از شما و احتمالا ایرانی جماعت در ذهنش بمونه، مخصوصا در فرهنگ بدون تعارف و حساب حساب کاکا برادر اون طرف آب!- و ورودی پارک بود. ^_^)

دهکده ژاپنی ها... یه فضای کاملا با حس و حال ژاپنی! که کیمونو هم برای نیم ساعت اجاره می دادن. ما با یه تور چینی رسیدیم اینجا و فکر می کنم براشون خیلی خنده دار بود که کسی با چهره اصطلاحا خاورمیانه ای کیمونو پوشیده باشه. چند نفر ازم خواستند باهاشون عکس بگیرم که البته خودمم بی نصیب نموندم و بهترین عکسای سفرمو اینجا گرفتم :)

اینجا یه excitement park بود که یه مسیر پر پیچ و خمی رو باید طی می کردید که شامل یه ذره کوهنوردی، عبور از پل معلق، این طنابی که در شکل می بینید و اسمش رو نمی دونم چیه که فاصه دوتا کوه رو باید به صورت آویزان از این طناب طی می کردید و جای همگی خالی... خیلی جای جالبی بود. یه نمه منو یاد فیلم hunger game مینداخت :))

(فقط سه تا تصویر اول واسه اون روز سفر به ملاکاست. بقیه اش جاهای دیگست که روزای دیگه و با افراد دیگه رفتم.)

راجش به خانواده اش گفته بود که یک مهمان ایرانی دارد. از طرف دیگر عمویش را هم در همان جلسه مدیتیشن ملاقات کرده بودم. در راه برگشت مادرش تماس گرفت و گفت که عمویش مهمانشان است و کلی از مهمان فوق العاده راج تعریف کرده و خوشحال می شوند اگر دعوتشان را بپذیرم و شب هر ساعتی که به کوالالامپور برگشتیم با راجش بروم خانه شان. حقیقتش قبل از این هم گفتم که من اصلا حس خوبی به رفتن به خانه ی کسی که نمی شناسم ندارم! اصلا کلا در سفر آن هم سفر خارجی این جز خط قرمزهایم است. البته یک روز برای ناهار رفتم خانه کیستین. ولی آن فرق داشت. کیستین یک مامان به معنای واقعی کلمه بود. دختر نوجوانش هم همراهمان بود و خیلی با این شرایط فرق می کرد. ولی این ها هم یک خانواده بودند. مگر چند بار دیگر ممکن است یک خانواده هندی مرا به خانه شان دعوت کنند! عجیب وسوسه شده بودم. به راجش گفتم به مادرش بگوید که اگر زود برگشتیم خوشحال می شوم مهمانشان باشم... البته که در نهایت مساله ای پیش آمد که قرارمان بهم خورد و من نرفتم. ولی این را تعریف کردم که بدانید چقدر مشتاق و تشنه دیدن و تجربه کردن شرایط متفاوت و جدید بودم!


(ادامه در پست بعدی)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۰
raha .

محال است شما به کوالالامپور بروید و غارهای باتو یا به عبارتی Batu caves  از برنامه خط بخورد. این مکان پر است از غارها و مجسمه ها و فضای حاکم بر آن کاملا هندی است.

این مکان پر است از کبوترهایی که بین آدم ها راه می روند و غذا می خورند و میمونهای کوچک بازیگوشی که غافل شوید ممکن است وسایلی که در دست دارید را بقاپند و فرار کنند. بالا رفتن از پله ها واقعا طاقت فرساست ولی منظره اطراف و میمون هایی که از درخت ها و نرده ها آویزان می شوند بسیار دوست داشتنی است. فقط این که خیلی به دلتان صابون نزنید. آن بالا چیز خاصی در انتظارتان نیست. بیشتر قضیه همان بالا رفتن از پله هاست که گویا در مواقعی از سال مردم در این جا جمع می شوند و ورزش همگانی هم دارند.

نمایی از منظره بالای پله ها


غار دیگری که در مسیر فرعی وجود دارد dark caves  است که سالها پیش به صورت مصنوعی ایجاد شده و در آن چندین نمونه مار رطیل عقرب عنکبوت خفاش و ... زندگی می کند. بنابراین داخل غار به هیچ عنوان نباید از گروه فاصله بگیرید یا به مکان های ممنوعه بروید. تورهای غارنوردی آموزشی به همراه راهنما وجود دارد که به یک بار امتحان کردنش می ارزد. فقط در جریان باشید که آن عکس هایی که از موجودات داخل غار نشانتان می دهند همه کاملا واقعی است منتها مطلبی که بهتان گفته نمی شود این است که اکثرا در ابعادی کم تر یک سانتی مترند و اغلب دیدنشان جدای از ذره بین چشم بصیرت هم می خواهد. البته علارغم همه این ها بنده از رفتن به داخل این غار بسیار خرسندم.

این نقطه از غار از معدود جاهایی بود که نور وارد آن می شود. در بیشتر نقاط غار تاریکی محض است.

این ها چند نمونه از خفاش های داخل غار هستند.

توجه! این قسمت نوشته حاوی مطالب دلخراشی است:

یکی از چیزهای جالبی هم راهنما توضیح داد در خصوص سوسک هایی است که در غار زندگی می کنند. این سوسک ها در صورتی که به مدت طولانی گرسنه بمانند همنوعانشان را می خورند و در صورتی که سوسک دیگری نیابند یکی از پاهای خودشان را!! در نهایت هم سوسک بدبختی که پای کمی دارد و ناتوان است توسط همنوعانش خورده می شود!

در همان محوطه محلی وجود دارد که البته اگر با تور بروید احتمالا شما را آنجا نخواهند برد. مخصوصا که خیلی هم در معرض دید نیست. ولی راجش که کاملا به محیط اشراف داشت پیشنهاد داد برویم ببینیم که بنده هم با شادمانی پذیرفتم. در حقیقت به این مکان نمی شود باغ وحش گفت ولی کم و بیش حیواناتی وجود دارد. علاوه بر آن یک منطقه نگهداری از خزندگان –بیشتر انواع مار- وجود دارد که برخی از مارهای آن کاملا اهلی هستند و در صورت تمایل از شما در حالی که مار عظیم الجثه ای به در گردن و دستانتان پیچیده شده عکس می گیرند! متاسفانه امکان عکس گرفتن با دوربین شخصی وجود ندارد و اگر مایل باشید خودشان این کار را انجام داده و عکس را برایتان ارسال می کنند. بنده هم تمام تلاشم را کردم که عکس مناسبی تهیه کنم ولی همین که آقای مار یک دور به دور ساعدم پیچیده شد فشارم افتاد و قندم فلان شد و رنگم پرید و تا به خودم آمدم دیدم دو نفر زیر بازویم را گرفته اند و از محیط دورم می کنند. ناگفته نماند که بسی اشکمان جاری شده و اسباب آبروریزی فراهم گشت! این ها همه در حالی بود که شدت فاجعه و ضربه روحی روانی امکان جیغ زدن را از ما گرفته بود و این ها فقط از دیدن حالات روحی روانیمان به فکر نجاتمان افتادند! یکی هم نبود به ما بگوید –جنابعالی که هنوز از ماهی زنده وحشت داری و در مورد مرده اش هم تا سرش را جدا نکنند حاضر نیستی بهش دست بزنی دقیقا در خودت چه دیدی که خواستی با مار عکس بگیری!!-

نمایی از محوطه مذکور

ایشونم خیلی خوشحال اونجا واسه خودشون قدم می زدند.

در این محوطه رقص هندی هم اجرا می شود که بسیار زیباست.

غار دیگری که در این محوطه قرار دارد غار رامایاناست که در مسیر رفتن به سمت آن این مجسمه یا به عبارتی monkey god  را می بینید که میمون سبز رنگی است که سینه اش را شکافته و در درون آن یک زن و مرد دست همدیگر را گرفته اند. منظور از رامایانا هم همان حماسه معروف هندی است که درون این غار داستان های آن را با مجسمه روایت می کنند.

خدای میمون! کلا هندی ها تا دلتان بخواهد خدا به شکل انواع جک و جانور دارند!


ورودی غار رامایانا


ته غار این عمو سیبیلو خوابیده بود.

متوجه نشدم  آدم بدهای قصه را چطور باید تشخیص داد ولی هر جا دیدید قیافه کسی شبیه حیوانات است یا دم و این ها دارد بدانید این ها نقش مثبت اند!

بخواهم هر روزا را جدا جدا تعرف کنم طولانی می شود. پس از این جا به بعد مکان های دیدنی را با هم مرور می کنیم. فارغ از این که آنجا را با چه کسی رفتم و چه شد...


Upside down village یا دهکده وارونه... که در آن همه چیز وارونه است. وارد خانه که می شوید اسباب اساسیه را می بینید که به طرز بامزه ای به سقف چسبیده اند. خود مسئولین آنجا هم پوزیشن های بامزه ای برای عکس گرفتن بهتان معرفی می کنند.


باغ گل ها هم از ان جاهایی است که ادم از دیدن مناظر زیبایش سیر نمی شود. باغ پرندگان- باغ ارکیده و باغ پروانه ها هم در همین محوطه قرار دارد.

همین که وارد باغ پرندگان شدم دیدم که ایشان با خیال راحت و آسوده از کنارم رد شد و روبرویم نشست. همان طور که با عجله دوربینم را در می آوردم از عابرین خواهش کردم که نترسانندش! می خواهم عکس بگیرم. فارغ از این که این ها مثل مور و ملخ همه جا ریخته اند و غافل شوی غذایت را می دزدند و یک جاهایی هم کم مانده بود سوارم شوند!

نارگیل تازه چیزی است باید در مالزی حتما امتحانش کنید. بنده هم همین که نارگیلم را باز کردم این ها هر کدام از یک طرف پیدایشان شد و ادعای مالکیت کردند! این شد که نشستیم 7-8-10 نفری دور هم نارگیل خوردیم. یک آن به خودم امدم دیدم چند نفری آن عقب تر ایستاده اند تماشایمان می کنند و یک آقایی با تیپ تیپیک یک عکاس خبرنگاری و یک کوله بزرگ و دوربین لنز دارش پشت سرم ایستاده ازمان عکس می گیرد. نگاهش که می کنم لبخند می زند و با انگشت عدد 1 را نشان می دهد به این معنا که اینجا را نگاه کن! لبخند می زنم. چندتا عکس می گیرد. تشکر می کند و می رود. تازه یادم می افتد خودم هم عکس بگیرم.

شبش احمد- همان دوستی که گفتم دم رفتن ما رفت سنگاپور- پیام می دهد که چه خبر و آیا خوش می گذرد یا نه... عکس و فیلم ها را برایش می فرستم و برایش تعریف می کنم که

and there was this guy, looking like a professional photographer... and i realized that he was whether filming or taking photo and I was thinking maybe I`m gonna be on National Geographic!  ((:

قاه قاه می خندد. بعد راهنمایی می کند که کجاها بروم و چطور می شود با وسیله نقلیه عمومی رفت. راجش و کیستین را هم که اضافه کنیم بنده کلا یک تیم بسیار مجرب برای برنامه ریزی هر روزم داشتم که بدون هر کدامشان هرگز سفرم به این خوبی پیش نمی رفت...


we were having our coconut together ((:

KL Tower که برادر دوقلویش-میلاد جان- در همین تهران خودمان است!


بیشتر دقت کنید بنده هم در تصویر دیده می شوم (:


شب با دوست بنگلادشی ام می روم بیرون. لب حوض بزرگ محوطه برج های دوقلو می نشینیم و رقص فواره ها را تماشا می کنیم. از شرایط کشورش برایم می گوید. ازینکه چه شد که بنگلادش از پاکستان جدا شد و چه شد که ناگهان کشورش با موج عظیم جمعیت مواجه شد. از مشکلاتی که باعث شد روانه غربت شود و مالزی را برای زندگی انتخاب کند. از مشکلات سیاسی-اقتصادی مالزی... دوستانی که در جمعشان هستم همگی آسیایی اند و هر کدام حرفی برای گفتن دارند و من معادل کلمات -تورم- و -رکود- را در دیکشنری فارسی-انگلیسی ام جستجو می کنم و به این فکر می کنم که علارغم همه تفاوت ها چقدر همه مان شبیه همیم!

همان شب توانم برای تحمل غذاهای مالایی تمام شد. از بچه ها می پرسم که آیا رستوران ایرانی این اطراف هست؟ ولی چیزی که انتظار ندارم این است که کسی انقدر برای طبع متفاوت من ارزش قائل شود که زحمت راهنمایی کردن و بردن من به چند خیابان آن طرف تر برای خریدن شام مطبوع و البته مقرون به صرفه را به خودش بدهد و همه این ها در حالی است که ما نه تنها انچنان آشنایی با هم نداریم که حتی ممکن است همین فردا هیچ کدامشان را دیگر نبینم!

نکته جالب دیگر این که من آن شب بعد از سالها دوباره سوار موتور سیکلت شدم!!! خودم هم باورم نمی شود! از آن کارهای خرکی بود که جرات نکردم برای خانواده تعریف کنم. می دانستم که نه تنها برایشان جالب نیست که می خواهند مغزم را بخورند سر این که چه بلاهایی می توانست سرم بیاید! توی راه هم یک جا کنسرت خیابانی بود. شب ها در این شهر گاها گروه هایی را می بینید که در هم می زنند و می خوانند و گاها می رقصند و بعضی هایشان مثل این موردی که ما دیدیم جلویشان نیمکت گذاشته بودند و ملت نشسته فیض می بردند. که ما هم نیم ساعتی نشستیم و لذت بردیم... و این ها همه بخش ها و لایه هایی از سفر است که عمرا با تور بتوانید تجربه کنید! در کل بگویم که واقعا خوش گذشت. مساله جالب دیگر هم این که در مالزی همه موتورسوارها کلاه کاسکت می گذارند. حتی دوستی که من سوار موتورش شدم یک کلاه اضافه داشت برای کسی که احتمالا بخواهد ترک موتورش بنشیند. بنابراین مساله کاملا جدی است. کسی هم غر نمی زند که هوا گرم است و شرجی است و سخت است و ولمان کن و ازین قبیل صحبت ها...! قانون است و همه هم رعایت می کنند.

همچنان ادامه دارد...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۳
raha .

راجش اصالتا هندی است ولی هرگز هندوستان را ندیده است. 35-36 ساله و هنوز زندگی را آنطور که باید جدی نگرفته. برای دل خودش نقاشی می کشد و گاهی نمایشگاه نقاشی می گذارد. از نظر رفتاری هم یک جورهایی از مرحله پرت است. یک گیجی و بی خیالی بامزه ای دارد.

روز دوم اقامتم در مالزی است. پیام می دهد که »پس کی می رسی کوالالامپور؟«خبر می دهم که رسیده ام! قرار می گذاریم برای فردا صبح. با ماشین می آید دم هتل. مرا که می بیند چشم هایش را گشاد می کند و می گوید: »رها خودتی؟« لبخند می زنم و تصدیق می کنم. با حالت دو می آید نزدیک تعظیم می کند مثل شوالیه ها خم می شود و دستم را که برای دست دادن جلو برده ام می بوسد و با آن لهجه هندی عجیب غریبش می گوید:

-my lady… you are much more beautiful than your pictures...

از این حرکتش رسما شوکه می شوم. چند لحظه با قیافه شوک زده نگاهش می کنم و بعد می زنم زیر خنده... بله! هندی ها به اندازه همان فیلم های بالیوود احساساتی اند! به خاطر تاخیرم عذر خواهی می کنم. سوار ماشین می شویم و می رویم برای صبحانه...


نام نوشیدنی; teh tarik که یک نوشیدنی محبوب مالایی است و غذا هم mee goring mamak


می گوید که امروز کلاس مدیتیشن دارد و اگر دوست دارم می توانم همراهش بروم و چه چیزی بهتر از این؟!

Bodam  یک دختر کره ایست که مراحل contraction meditation  را پله پله طی کرده و حالا به عنوان راهنما دیگران را هدایت می کند. علاوه بر او عموی راج هم انجاست. برایم توضیح می دهند که چگونه کانتراکشن مدیتیشن شما را به شعور نامحدود جهان متصل کرده و باعث از بین رفتن اضطراب و نگرانی شده و در نهایت شما را با خودتان و دیگران به صلح می رساند. بعد همان طور که بودام توضیح می دهد اولین جلسه مدیتیشن را برایم برگزار می کنند که بسیار لذت بخش و تسکین دهنده بود...

بعد از یکی دو ساعت خداحافظی می کنیم و می رویم داخل شهر. جایی که برج های دوقلوی پتروناس -نماد کوالالامپور- ابهت خاصی به این شهر بخشیده.


البته ما در روشنایی روز رفتیم ولی عکس هایی که در شب گرفتم دیدنی تر است. فواره هایی که می بینید هم هر نیم ساعت با اهنگ جدیدی به رقص می ایند که بسیار دیدنی است. آن عقب تر ها هم استخری است کم عمق که مردم در آن آب بازی می کنند. ما هم کفش هایمان را کندیم و کمی در آب راه رفتیم.

داخل برج در طبقه اول خانه کوچکی به سبک خانه های قدیمی مالزی ساخته شده تا گوشه ای از فرهنگ آن به مردم نشان داده شود.

در فاصله ای نه چندان دور از برج های پتروناس این معبد چینی قرار دارد.

تصویری از مجسمه های داخل معبد

قدر مسلم ان که چنین جایی را باید با یک چینی رفت نه یک هندی مسیحی که حتی نمی داند بودا خداست یا فرستاده ی خدا (((:

ادامه دارد...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۰
raha .

صبح با ضربه آرام دست کنار دستی ام بیدار می شوم. وقت صبحانه است. با چشم های پرخواب از پنجره بیرون را تماشا می کنم. هوا گرگ و میش است. آبی بیکران اقیانوس هند خواب را از سرم می پراند.





دلم می خواهد حتی پلک هم نزنم. میخکوب بیرون را نگاه می کنم. جزیره هایی که در دور دست دیده می شوند و مالزی این کشور زیبای سرسبز که از بالا هم دیدنی است.



سرتان را درد نیاورم. از هواپیما که خارج می شوی گرمای مرطوب ملایمی پوست را نوازش می کند. تور لیدر را خیلی راحت پیدا می کنم و منتظر می مانیم که همه مسافران برسند. گرمای ملایم داخل فرودگاه همین که از ساختمان خارج می شوی غلیظ تر می شود ولی حداقل برای من آزار دهنده نیست. به هر حال در این کشور باید مراقب گرما زدگی باشید. نوشیدنی به نام hundred plus  محلول ایزوتونی است که آب و املاح از دست رفته را جبران کرده و مانع گرمازدگی می شود.

در مسیر اتوبوس به سمت هتل ها تور لیدر شروع می کند به معرفی پکیج ها و برنامه های گشت شهری و خارج شهری. برایمان توضیح می دهد که اینجا جیب بری و کیف قاپی زیاد است! شهر بزرگ است! و آمده ایم سفر چند روزی را خوش باشیم نه این که اعصاب خوردی گم و گور شدن و ... را داشته باشیم. از طرف دیگر از آنجا که وقت محدود است سریع تر برنامه های مورد نظرمان را خریداری و وجه نقد هم پرداخت کنیم و ... خلاصه به هر شکلی که بلد است سعی دارد ما را تشویق کند برای خرید تورها که البته بنده هیچ کدام را نمی خرم!

به هتل که می رسم به کیستین پیام می دهم که رسیده ام و می پرسم کی می توانیم همدیگر را ملاقات کنیم. می گوید که خودش سر کار است و نمی تواند بیاید ولی مهمان مراکشی اش که شهر را هم خوب می شناسد می تواند همراهم بیاید. خلاصه قرار می گذاریم و اولین تجربه من در کوالالامپور شکل می گیرد...

از رسپشن هتل نحوه رفتن به سر قرار را می پرسم و تصمیم می گیرم با مونوریل بروم و خدا پدر مخترع GPS  را بیامرزد که واقعا نمی دانم بدون ان چطور مسیرها را پیدا می کردم. برای منی که تا الان حتی مترو سوار نشده ام گرفتن بلیط مونوریل و پیدا کردن مسیر کمی بیشتر ترسناک بود. مخصوصا این که در مالزی بلیط ها و ورودی ها اغلب با دستگاه انجام می شود. مسیر را انتخاب می کنید و ایستگاه ورود و خروج را مشخص می کنید. بعد پول را می گذارید داخل دستگاه و خودش باقیمانده را به شما پس می دهد. به همین راحتی به همین خوشمزگی... هر چند من دفعه اول از یک عابری خواهش کردم کمکم کند.

در حقیقت حمل و نقل و جابجا شدن در کوالالامپور راحت تر از انست که بتوانید تصورش را بکنید! داخل شهر هم اتوبوس های بنفش رنگی هست که کاملا free  است و در تمام نقاط دیدنی شهر توقف دارند. با وجود همه این ها جای تاسف است که تورها مسافرانشان را اینقدر وابسته و فاقد اعتماد به نفس می خواهند. در نتیجه همه این ها 20 دلاری که برای تور شهری قرار بود بپردازم به 10 رینگت – چیزی حدود 10 هزار تومان- کاهش یافت. -قیمت دلار موقع مسافرت بنده 3750 تومان بود- پس نتیجه کلی این که به تورها و حرف هایشان اعتماد نکنید! مالزی کشور امنی است و اگر کمی انگلیسی بدانید از پس خودتان برخواهید آمد.

خالد-همان مهمان مراکشی کیستین- را از دور که می بینم ترس برم می دارد با آن موهای فرفری بلند که گردی صورتش را تا شعاع 10 سانتی متر پوشش داده و ان شلوارک تا بالای زانو و تیپ عجیب و غریبش... یک لحظه تردید می کنم که آیا اصلا بروم خودم را معرفی کنم یا نه... از آن دسته آدم هایی است که اگر خودم قرار بود انتخاب کنم مسلما انتخاب من نخواهد بود. به خودم می گویم نهایتا یک قهوه با هم می خوریم و بعد می پیجانمش... ولی دوستان...

بزرگترین درسی که من از این سفر گرفتم همین غلط بودن پیش داوری هایم بود! هیچ گاه آدم ها را نباید از روی ظاهرشان قضاوت کرد. خالد با تحصیلات عالی دانشگاهی که به راحتی به 3-4 زبان با تسلط کامل صحبت می کرد. تا شب بسیاری از محله های کوالالامپور را با هم قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و تازه وقت هم کم آوردیم... او با آن زندگی پر فراز و نیشیبش و با ان تجربه ها و زندگی کاملا متفاوتش انگار دریچه ای رو به دنیای دیگر بود که من از دیدنش سیر نمی شدم! از سفرهایش برایم گفت و خاطرات رنگارنگی که مرا بهت زده می کرد... چقدر موقع صحبت کردن با خالد برای خودم و زندگی ساده و یکنواختم متاسف شدم. چه داشتم که برایش تعریف کنم؟ که مثلا »آره منم همش داشتم درس می خوندم بعد که درسم تموم شد همش کار می کردم؟« همه اش فکرم این بود که درست که خالد خیلی از من بزرگتر است ولی تا همین سن هم چه تجربه خاصی در زندگی داشته ام؟ ناگهان احساس شکست می کنم. احساس اینکه زندگی ام یه خط صاف یکنواخت تکرار کننده زندگی همه آن دیگرانی است که در ایران در اطرافم زندگی می کنند. انگار هیچ وقت فرصت کشف کردن خودم و توانایی ها و تجربه های منحصر به فردی که مرا و به طور ویزه ای خودم و هویتم را می سازد نداشته ام و ناگهان احساس می کنم زندگی چیزهای قشنگ تر از درس و کتاب و دانشگاه و روزهای تکراری کار و هیچ کاری نکردن دارد! به این فکر می کنم که چقدر بد که هیچ وقت شانس مواجه شدن با آدم های تا این حد متفاوت از خودم را نداشته ام ...

خالد 4 ماه است که در کوالالامپور و در منزل کیستین مهمان است! شهر را خیلی خوب می شناسد. برایم می گوید که فقط 50 درصد مردم این کشور مالایی و بقیه عمدتا چینی و هندی هستند. نکته خیلی جالب هم این که نزادهای متفاوت با صلح و آرامش در کنار هم زندگی می کنند و اغلب اعیاد مسلمانان هندوان و بوداییان را همگی جشن می گیرند. هر کدام فرزندانشان را به مدارسی با زبان خودشان می فرستند آداب و رسوم خودشان را حفظ کرده اند و همگی خودشان را متعلق به این آب و خاک می دانند!

یکی از مساجد مهم شهر که در ماه رمضان موقع افطار غذای رایگان می دهد.

متاسفانه حضور ذهن ندارم و اسم مکان ها خاطرم نیست. ولی اینجا منظره بسیار زیبایی داشت.

سر در ورودی یکی از معابد هندو


خدایان هندی


گردنبند گل برای تقدیم به خدایان هندی


معبد هندیان

موبدان معابد هندی پارچه سفید به خود می بندند... هندوان در معابد مقابل شمعی می ایستند و دعا می خوانند...


یکی از معابد چینیان در محله china town

در میانه راه هم با دختر و پسری فرانسوی آشنا شدیم که با کوله پشتی سفر می کردند. میانه راه با هم آشنا شده بودند و تازه به کوالالامپور رسیده بودند. بدون این که جایی را رزرو کرده باشند یا پول کافی برای رزرو هر جایی داشته باشند! تصور همچین چیزی برای من بیش از حد عجیب بود! نتوانستم به درستی این دو را از هم تمیز دهم که ما زیاد سخت می گیریم یا آن ها زیاد آسان! خیلی ناگهانی با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم قسمتی از مسیر را با هم باشیم... و چرا که نه! فرصت مناسبی برای این که فرانسه ام را با یک بومی اش محک بزنم! قسمت جالبش هم این که او -دختره- سعی داشت تا برای راحتی من با انگلیسی دست و پا شکسته اش صحبت کند و من که بالاخره یک فرانسوی پیدا کرده بودم سعی داشتم با فرانسه نه چندان خوبم جوابش را بدهم. نتیجه این که دو نفر را می دید که هر دو دست و پا شکسته یکی انگلیسی حرف می زند و دیگری به فرانسه پاسخ می دهد (((:

محله و بازار چینی ها را با هم گشتیم و بعد جدا شدیم. بعدا یادم افتاد حتی اسم همدیگر را نپرسیدیم!

شب من و خالد خسته از پیاده روی طولانی توی یک مال بزرگ منتظر کیستین روی زمین نشسته بودیم. توی همان نیم ساعت دابسمش درست کردیم. فارسی آن هم به لهجه غلیظ اصفهانی یادش دادم و فیلم گرفتیم و کلی خندیدیم. کیستین که می آید گرم و صمیمی در آغوشم می گیرد. کیستین یک زن مسلمان محجبه است. سه فرزند دارد و مارکو پلویی است برای خودش. تازه از سفر افریقای جنوبی اش برگشته و کلی حرف های خوب برای گفتن دارد. سه تایی می رویم شام می خوریم. یک غذای مالایی که خیلی خوشم نیامد ولی محض ادب کمی خوردم. کیستین تعریف می کند که قبلا یک مهمان ایرانی داشته که دستهایش را می گذاشته روی هم و صدای تق تق می داده. سعی می کند اجرا کند که نمی شود. بهشان یاد می دهم که چطور بشکن بزنند. جو آنقدر صمیمی و خودمانی است که هر کس ما را ببیند حتما فکر می کند سالهاست هم را می شناسیم. دیر وقت است. کیستین و خالد مرا به ایستگاه مونوریل می رسانند و من به لطف نقشه و GPS  خودم را به هتل می رسانم...

غذای مالایی... از انجا که بخش مهمی از سفر gastronomie یا همان امتحان کردن غذاهای محلی است در این سفر اغلب انتخاب غذا را با گفتن suprise me به همراهم واگذار کردم... اما... متاسفانه غذاهای مالایی خیلی با طبع ما سازگار نیست چرا که اغلب یا بسیار تندند یا ادویه مورد استفاده بوی ماهی می دهد که ما ایرانی ها اصلا نمی پسندیم.

به هر حال روز اول سفر می گذرد و شب با این فکر به خواب می روم که دارد خوش می گذرد (((:

ادامه دارد...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۳
raha .

سفر برای من از آن لحظه ای شروع شد که خواهرم مرا مقابل ترمینال پیاده کرد. با اتوبوس عازم فرودگاه امام بودم. قلبم از شادی محکم تر از همیشه می زد. شارژ موبایل را نیاز داشتم بنابراین سعی کردم بی خود و بی جهت از موبایلم استفاده نکنم یا به اینترنت وصل نشوم. همین جا خاطر نشان می کنم که در سفر پاوربانک فراموش نشود! خلاصه علارغم این که خیلی دلم می خواست بروم و سفرنامه دیگران را بخوانم به خودم گفتم هر چقدر تحقیق و بررسی کرده ام بس است و بی خیال قضیه شدم. ولی باز دلم نمی آمد. برای آخرین بار اینترنت گوشی را وصل می کنم و می بینم احمد -یکی از دوستانی که عمده برنامه هایم در کوالالامپور را با اون قرار بود بروم- در واتزاپ پیام داده... متن پیام حاکی از اینست که رئیس فلان فلان شده اش برای یک سمینار یک هفته ای او را به سنگاپور فرستاده! کلی هم عذرخواهی کرده بود که در آن لحظه نظر بنده این بود که عذرخواهی اش بخورد توی سرش! قرار بود با هم برویم غواصی و کلی برنامه دیگر... من الان دقیقه نود کی را به جای او پیدا کنم؟!

 تفکر تنها بودن در کشور غریب اصلا مساله جالبی نبود. ترس برم داشت. اینترنت را قطع کردم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. هی با خودم تکرار می کردم اشکالی ندارد. یک کاریش می کنم. چیزی نشده که...

ولی حقیقتش چیزی شده بود! من همین که یک public trip نوشتم کلی پیشنهاد و دعوت داشتم و انتخاب هایم زیاد بود. مشکل بزرگترم این بود که علارغم این که من در پابلیک تریپ صراحتا عنوان کرده بودم که ترجیح می دهم با خانم ها بروم بیرون تقریبا تمامی پیشنهادهای شهر گردی از جانب آقایان بود و زیر و رو کردن تمامی پیشنهادات و انتخاب گزینه های safe پروزه زمان بری بود که به این سادگی امکان پذیر نبود. این هایی که انتخاب کرده بودم در مالزی ملاقات کنم با وسواس بسیااااااار زیاد انتخاب کرده بودم. افراد بدون عکس را نمی پذیرفتم. همین طور آن هایی که تعداد رفرنس هایشان زیر 30 عدد بود! و آن هایی که به زبان انگلیسی تسلط کامل نداشتند و آن هایی که در عکس هایشان خیلی عصاقورت داده به نظر می رسیدند... ادبیاتی که استفاده می کردند هم که برایم بی نهایت مهم بود! خلاصه اگر کسی از این فیلتر ها عبور می کرد تازه شماره رد و بدل می کردیم و مدتی قبل از سفر با هر کدام در واتزاپ کلی صحبت می کردم که با اخلاقیاتشان آشنا شوم. در مورد یکی دو موردشان که قبلا مهمان ایرانی داشتند حتی به مهمان هایشان زنگ زده بودم و راجع بهشان تحقیق کرده بودم. نمی شود که دقیقه نود بیایند کاسه کوزه آدم را به هم بریزند! این کار خیلی خیلی غیر اخلاقی است...

از طرف دیگر به طرف حق می دادم. خودم را گذاشتم به جای او. به خودم می گفتم فکر کن رییست بخواهد تو را به ماموریتی ناگهانی بفرستد. خود تو حاضری به خاطر یک آدمی از یک کشور دیگر که اصلا نمی شناسیش و فقط چند بار توی واتزاپ با هم صحبت کرده اید شغلت را به خطر بیندازی... در نهایت تصمیمم را می گیرم. یک پیام به کیستین-خانمی که خودم از او درخواست کرده بودم همدیگر را ملاقات کنیم- دادم که اگر ممکن است با هم بیشتر وقت بگذرانیم و در پاسخ به احمد می نویسم که »خیلی حیف شد و من فردا صبح در کوالالامپور هستم. « بعد برایش سفر خوشی  آرزو کردم و گفتم امیدوارم زودتر بیاید شاید به چندتا از برنامه هایمان رسیدیم. در نهایت هم اضافه کردم که »راستی... از رییست متنفرم!!! «

احمد از آن ماجراجوهایش بود. بسیار شوخ طبع و باشخصیت. از همان اولش هم حس خیلی مثبتی به او داشتم با یکی از مهمان هایش که یک دختر ایرانی بود تلفنی صبحت کرده بودم و رفرنس هایی که دیگران برایش گذاشته بودند هم حاکی از این بود که آدم قابل اعتمادی است. بنابراین عمده برنامه های من در کوالالامپور حول او می پرخید. در پاسخ باز هم عذرخواهی می کند و قول می دهد که تمام تلاشش را بکند که زودتر برگردد. به قول خودش my level best!  بعد چندتا فحش نثار رئیسش می کند و تمام...

هنوز در راه فرودگاه هستیم. از پنجره بیرون را تماشا می کنم. احساس آزادی می کنم. احساس به جایی تعلق نداشتن. دارم می گذارم و می روم. تنها... آرام... بی دغدغه... نمی گذارم چیزی سفرم را خراب کند. اولین عکس سفرم را می گیرم. از بیابان خشک. فکر کردن به این که چند روزی از این آب و خاک دورم حس ناسیونالیستی ام را تقویت می کند. عکس را در چنلی که در تلگرام با عنوان سفرنامه مالزی درست کرده ام پست و این شعر را زیرش اضافه می کنم :

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل برمی افشانم

در فرودگاه اتفاق خاصی نمی افتد. فقط همین که برای check in  پیجمان می کنند یک شماره ی ناآشنا زنگ می زند. یک خانمی هستند که برای امر خیر تماس گرفته اند. سرسری جوابش را می دهم و با عذرخواهی می گویم که مسافرم و همین الان شماره پروازم را خوانده اند و از سر بازش می کنم. حوصله داشتم بعدا ماجرایش را برایتان تعریف خواهم کرد. الان از بحثمان خارج است. خلاصه چمدانم را تحویل می دهم و می روم محوطه اصلی فرودگاه. پرواز ساعت 9 و نیم شب است دو سه ساعتی وقت دارم. آنجا با یک خانمی زرتشتی که مسافر افریقای جنوبی است دوست می شوم و با هم در فرودگاه قدم می زنیم. مثل آدم های خجسته دل برای خودم راه می روم. ویترین مغازه ها را نگاه می کنم. گرسنه ام می شود. می روم داخل یک فست فود. غذا سفارش می دهم. کنار یک پریز برق می نشینم و موبایلم را می زنم داخل شارژ. اینترنتم را که وصل می کنم می بینم احمد پیام داده. دوباره به خاطر بدقولی اش عذرخواهی کرده و در اخر نوشته I really wanted to see you badly…I promise I'll do my best to come back n meet u    و من می دانم که قاعدتا باید او را از لیست خط بزنم و بی خود و بی جهت خودم را معطلش نکنم. دفترچه خاطراتم را در می آورم و شروع به نوشتن می کنم که چشمم می افتد به ساعت مغازه

9 و بیست و سه دقیقه است. یکهو اپی نفرین خونم می زند بالا. نمی فهمم چطور وسایلم را جمع می کنم و می زنم بیرون. می بینم دارند اسمم را پیج می کنند! حالا علاوه بر اپی نفرین دوپامین هم می زند بالا... نمی دانم خروجی پرواز ما کدام است. سریع می روم پیش نگهبان و نگهبان با من می آید خروجی را نشانم می دهد. خلاصه سر دردتان ندهم!!! من خوش خیال فکر می کردم منظور از ساعت پرواز 9 و نیم اینست که یعنی این ساعت برویم سوار هواپیما شویم. نه این که این ساعت هواپیما از زمین بلند می شود! والا من قبلا هم هواپیما سوار شده بودم. واقعا نمی دانم چطور توانستم همچین اشتباه فاحشی بکنم و حقیقتش را بخواهید یکی از بزرگترین مزیت های همسفر داشتن همین است که جلوی گیج بازیهایتان گرفته شود... به هر حال به هر شکلی بود دقیقا ساعت 9 و سی و دو دقیقه سوار هواپیما شدم و ساعت 9 و 43 دقیقه هواپیما با 13 دقیقه تاخیر حرکت می کند... خطر از بیخ گوشمان عبور کرد!!

هواپیما که از زمین بلند می شد فقط دعا می کنم اتفاقی نیفتد... به خیر بگذرد... از کاری که کردم پشیمان نشوم و هزار و یک فکر و خیال دیگر که برای رهایی از آن ها یک قرص دیمن هیدرینات می خودم چشم بندم را می زنم و تخت گاز تا فردا صبح می خوابم...

)ادامه دارد


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۲
raha .