شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳۲ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

به کنجکاو گفته بودم یه موقع که حوصله داشتم یه آهنگ پیانو می ذارم و امروز فکر کردن به این که انشاالله فردا رو که از سر بگذرونیم یه عاااااااالمه تعطیلی پیش رو داریم حوصلمو سرجاش آورد. ^_^
در ضمن خیلی با دقت گوش نکنید! چندتا نت از دستم در رفت، خودتون سعی کنید متوجه نشید P; (((:

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۵
raha .

تیر خلاص مریضی و سرماخوردگی هفته پیش زده شد و بنده بعد از یک 24 ساعتی که رسما کله پا شدم، در حال حاضر در مسیر ریکاوری هستم. رویم نمی شد زنگ بزنم بگویم دوباره حالم بد است و علارغم همه سرگیجه و چشم سیاهی رفتن ها و ... با چیزی نزدیک به سرعت مورچه از گوشه خیابان رانندگی کردم و خودم را رساندم درمانگاه و بعد گلاب به رویتان... نه آمپول های ضد تهوع فایده داشت و نه مسکن ها! و بنده رسما از آن روز ایمان خودم را به دگزا و پلازیل و دیکلوفناک و پرومتازین و بروفن و حتی سرم در رفع کاهش فشار و قند خون از دست دادم که به مدت 6-7 ساعتی در مرحله ای بودیم که "از قضا سرکنگبین صفرا فزود"! فردایش هم که با آن یکی داروساز درمانگاه داشتیم صحبت می کردیم در وصف حال دیروزمان با لبخند تلخی خدمتشان اعلام کردیم که اگر دیدند بیماری با این داروها حالش بهبود یافت شک نکند که اثر پلاسبو* است که ما دیگر-بعد از آنچه بر ما گذشت- بعید می دانیم ازین تنور آبی گرم شود!

خلاصه این که بحمدالله الان خوبیم و به جز صدایی که هنوز درست باز نشده و البته ما خودمان از این گرفتگی صدا خیلی خوشمان می آید ^_^ همه چیز خوب و روبراه است.

تنها نقطه قوت این روزهایمان هم دوست عزیزی است که ما قبلا هم اینجا و جاهای دیگر راجع به ایشان نوشته ایم. رابطه ما با این رفیق جانمان شکر خدا آنقدر مستحکم و قوی است که انگار نه انگار چند صد کیلومتری فاصله داریم. تله پاتی هم که گاها بیداد می کند و اتفاقاتی که برایمان می افتد هم گاها واقعا عجیب غریب است!

مثلا دقیقا همان موقع که ناخن پای بنده شکستگی دارد و درد می کند و ما هی داریم استخاره باز می کنیم که برویم دکتر یا نه، آیدا جان ناگهان پیام می دهد که رفته پیش دکتر فلانی و ایشان بهشان گفته باید ناخن پایش را بکشد!!! جالب این که قبلش هم اصلا راجع به این موضوع با هم صحبت نکرده بودیم! بعد ناگهان دندان عقل هر دویمان با هم تصمیم می گیرد دربیاید و جا ندارد و جفتمان دندان درد داریم!!! بعد ما محض شوخی خنده اعلام می کنیم که "می گم یه جوشم رو لپم زده حواست به خودت باشه...:))" که ایشان یک عکس از لپش با سند و مدرک می فرستد که شک و شبهه ای در کار نباشد و هر دو قاه قاه می خندیم...

حالا درست در برهه ای از زندگی که ما دلمان بهانه می گیرد و تنگ شده و ازین زندگی خسته است و فرسوده است و حال روحیمان خراب است و یک تلنگر کوچک کافیست تا ما پقی بزنیم زیر گریه پیام می دهد که "یادته یه روز دوتایی رفتیم فلان جا بستنی خوردیم؟ همینجوری الان یاد اون روز افتادم الان دلم می خواد عر بزنم..." بعد به نوبت استیکر گریه بفرستیم و وسط استیکرها بگوید که "چرا بیشتر منو نبردی واسم بستنی بخری؟" و من به این فکر می کنم که واقعا چرا بیشتر نرفتیم بستنی بخوریم؟!

هر چند که بنده به شدت در دوران تحصیل دَدَری بودم. چقدر دائم با همخانه ام خیابان ها را متر و رستوران ها و فست فودها و جگرکی ها و آش فروشی ها را تست می کردیم! چقدر از ته دل می خندیدیم. از آن مدل ها که اشک آدم در می آید و هی خواهش می کند که ساکت شو و ادامه نده... و این که چقدر الان تنهایم. چقدر زندگی آنطوری نیست که به نظر می رسد باید باشد.

حالا هم هر چند خودمان می دانیم و مثل روز برایمان روشن است که این حال و روزمان همه از آثار ماتقدم و ماتاخر فشار بالای کار و نبود تفریحات است ولی همچنان دستمان بسته و صدایمان بلند است! تنها زنگ تفریحمان همان پیانویی است که آن هم طبق معمول عادتی که در هر مساله ای تا گندش را در نیاوریم ول کن ماجرا نیستیم، از شدت تمرینات فشرده و سنگین مچ دست چپمان چند وقتی است درد می کند و مجبوریم مراعات اوضاع جسمی را بیشتر داشته باشیم... در وصف اوضاع احوال تمرین های پیانو همین حد بگویم که طی تقریبا چهارماهی که از شروع تمریناتمان می گذرد کتاب های جان تامسون 1و 2 و مایکل آرون 1 به پایان رسید و هم اکنون انتهای کتاب بِیِر هستیم! می شود به طور معمول روزی حداقل 3 ساعت تمرین بعلاوه روزهای تعطیلی که حداقل میزان تمرینمان 5-6 ساعت بوده. یعنی به عبارتی تمام ساعات خانه بودن اینجانب! تعریف از خود نباشد، دوستان عزیز پیانو باز می دانند که این حجم کار معادل چیزی در حدود 10-12 ماه کار است که ما به صورت جهشی و دوتا یکی داریم رد می کنیم و از تک تک لحظاتش لذت می بریم و استاد عزیزمان هم به شدت از ما راضی است. همچنین ما هم از ایشان...

3 ماه دیگر باقیست و خودمان را با این عبارت دلخوش کرده ایم که شرایط سختی که ما را نکشد،حتما قویترمان خواهد کرد...

 

*پلاسبو (Placebo) ، به معنی «من خوب خواهم شد» به استفاده از روش‌های درمانی صوری و تلقینی گفته می‌شود که می‌تواند با فریب مریض، اثر مثبتی در روند بهبودی وی داشته باشد. اثر درمانی که از به کار بستن چنین روش‌هایی حاصل می‌شود را نیز اثر پلاسبو می‌نامند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳
raha .

مریضی و سرماخوردگی خیلی هم سرماخوردگی نبود! همیشه موقعی که فشار روانی زیاد است بدن من از لحاظ ایمنی شدیدا افت می کند. بعد چند روز از پا در می آید یا مثل این دفعه تب و لرز می کند با سرفه و آبریزش از اقصا نقاط صورت و می رسد به آنجا که کلا صدا می رود و فقط سیما داریم!

شاید باورتان نشود ولی واقعا ناراحت نبودم که مریضم. حتی خوشحال بودم که "آخ جون، استعلاجی!" باور کنید سرم به جایی نخورده! ساقی ام را هم عوض نکرده ام! :// فقط دلم می خواست چند روزی خانه باشم و روز بخوابم و شب بخوابم... و در حال نشستن و ایستادن بخوابم... بیدار شوم و بی دغدغه آنتی هیستامین های خواب آور بخورم و این بار در حال غذا خوردن و راه رفتن بخوابم... شب مثل آدم های متمدن بروم مهمانی و رستوران و از طبقه 11  نگاه کنم به شهر که زیر پایمان پهن شده و فکر کنم که از چنین شهری چنین ظلمت و تاریکی بعید است! بروم کلاس زبان و به صحبت های استاد عزیزم که تازه از پاریس یا به قول خود عزیزش "پَقی" آمده گوش کنم و دلم هوای پَقی کند... با یلدا و عسل کلیپ رقص درست کنم و برای کادوی تولد مریم سایت های مختلف را زیر و رو کنم و نتوانم چیزی برایش بخرم و کلی خرت و پرت برای خود بپسندم و از ترس این که کار دست خودم بدهم سریع از سایت ها بیایم بیرون!

بالاخره صبح شنبه در حالی که هنوز صدایم در نمی آید، کمرم گرفته و سرفه های عجیب غریبی می کنم بروم سر کار.

ولی این بار در قامت آدمی که از تعطیلات برگشته...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۰
raha .

گوش کنید

من این آلبومو در حد اوردوز گوش کردم! برجسته ترین تصویری که ازین آهنگا تو ذهنم زنده می شه مربوط می شه به خاطره سفرم با دوستم از شهر شمالی به تهران... با قطار... کوه های برفی... گرمای قطار... سفیدی برف... بی عجله... بعد امتحان... راهروی خنک... خنده های یواشکی با دوستم... کتاب غیردرسی... روزهای بی دغدغه بین دو ترم... احساس آرامش... خیالبافی... و دوستی که منو جودی صدا می کرد! 

حتی یادآوریشم واسم قشنگه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۱
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۳
raha .

امروز روز تولد من است و اگر روزی این مناسبت باعث نشود یک پست خشک و خالی بگذارم باید به چیزی در درون خودم شک کنم. اولین پیام تبریک –همان طور که فکرش را می کردم- از آیدای عزیزم بود اما چیزی که فکر نمی کردم این بود که کسی به خاطر به دنیا آمدنم از من تشکر کند!^_^ این طور مواقع آدم نمی داند بخندد یا از هجمه عظیم احساسات اشکش در بیاید. فقط می شود خدا را شکر کرد که عزیزی را در زندگی اش قرار داده که می تواند چنین سردرگمی ها و حس های قشنگ را به دنیایش اضافه کند. سال پیش هم بچه ها کار قشنگی کردند. موقعی که فکر کردم کسی یادش نیست، شب که از سر کار به خانه برگشتم دیدم خانواده کیک خریده اند و کادوبازی داریم و یک بسته قشنگ پستی هم از شمال برایم رسیده و دوستانم برایم کادو فرستاده اند.

الان شده ام 27 سال تمام! و فکر کردن به این که 3 سال دیگر می شود 30 کمی برایم سنگین است. حالا هر چه بقیه بگویند سن فقط یک عدد است. البته که فکر نمی کنم برای چیزی دیر شده باشد. فکر نمی کنم از من گذشته باشد. حتی دیشب تا خود 2 در سایت دانشگاه علمی-کابردی به دنبال این بودم که چطور می شود رشته موسیقی قبول شد و فکر کردن به این که دوباره بروم دانشگاه و چیزی را از نو شروع کنم، هنوز هم باعث می شود قلبم از شادی و هیجان تندتر بزند. همین که هنوز آماده تجربه های نو و جدیدم و همین حس که زندگی هنوز چیزهای جدیدی برای عرضه کردن دارد یعنی هنوز جوانم، زنده ام و زندگی می کنم...

به هر حال 27 سال گذشت... و خدا را شکر روی هم رفته خوب گذشت... :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۷
raha .

می گویند آدم هایی که به "بودن" فکر می کنند بسیار خوشحال تر از آدم هایی هستند که به "داشتن" می اندیشند. من عمیقا به این موضوع اعتقاد دارم.خود من از آن دسته آدم هایی هستم که برایم جنس لحظه بسیار مهم است. این که آن لحظه شاد است، باشکوه است، غمگین است و ... و به اتفاقات و حتی داشته های زندگی این گونه نگاه می کنم که "اتفاق" می گذرد و این "داشته" عادی می شود یا صرفا یک شی است که جنس لحظه و حس من ارزش آن را تعیین می کند و بعد از اثری که بر روح و روان من گذاشت من و آن یکی می شویم و دیگر خود شی دیده نمی شود. منم که در قالب یک حس در آن خودم را می بینم و دیگر هیچ چیزی در دنیا نمی تواند آن حس را از من بگیرد حتی اگر اصل شی دیگر وجود نداشته باشد. ازین رو برای تجربه ها از هر نوعی که باشند ارزش زیادی قائلم.

توضیح دادنش کمی سخت است... یک فلسفه شخصی است که من برایم زندگی ام خیلی دقیق و شفاف رسم کرده ام ولی نمی توانم به زبان بیاورم! بگذارید این طور بگویم که مثلا من از آدم دسته آدم هایی هستم که معتقدم آدم می رود مسافرت برای این که دنیا را ببیند و حس های قشنگ آن را تجربه کند. این است که در هر سفری دائم به دنبال اینم که اینجا چه چیزی را می شود تجربه کرد؟ چه کار جدیدی توی زندگی ام هست که تا حالا نکرده ام و این سفر می تواند نتیجه اش انجام آن باشد؟ هدفم در هر کاری اینست که ببینم به چه شکل هایی می توان به زندگی نگاه کرد؟ بقیه آدم ها زندگی را چگونه می بینند؟ شاید اصلا روش آن ها درست تر و سالم تر باشد! و بتواند روی نگرش من به زندگی تاثیر بگذارد و چه سوغاتی بزرگتر از این؟ ازین رو اصلا اهل لوکس هتل های چند ستاره نیستم. دلم می خواهد بروم قاطی مردم. خودمانی و بی تکلفش را دوست دارم که همه چیز به زندگی واقعی شبیه تر باشد.

حتی معتقدم وقتی می روی شهربازی ماجرا چیزی بیشتر از صرفا هیجان است! مثلا آدم با ترس روبرو می شود! یک ترس safe! شما اگر هم سفر من باشید شاید هرگز از زبان من نشنوید که مثلا "بیا برویم بازار!" (البته به یمن چهار خواهرزاده و برادرزاده قد و نیم قد جدیدا مجبورم بروم. چون همین که برسم خانه چشمشان به این چمدان است که چه چیزی برایشان آورده ام.) دنبال خرت و پرت جمع کردن هم نیستم. اصلا خرید کردن نه این که برایم عذاب باشد ولی باریست که زودتر می خواهم از شرش راحت شوم. اینست که در فامیل به این مساله معروفم که همان مغازه اول یا دوم خریدم را می کنم برود پی کارش. اگر هم چیز مناسبی پیدا نکردم (که به ندرت پیش می آید) خیلی حوصله گشتن ندارم و اغلب می گذارم برای یک وقت دیگر! از آن طرف می توانم بگویم من بدترین کسی هستم که کسی به عنوان "همراه" برای خرید می تواند با خودش به بازار ببرد!!! :/

به جایش شما به من بگو بیا برویم فلان کتاب را بخریم، یا بهتر از آن بیا برویم شهر کتاب وسط کتاب ها الکی بلولیم و یکی دو ساعتی آنجا باشیم و آخرش با یک کتاب کم حجم راضی و خوشحال از خریدمان بیاییم بیرون و احساس کنیم چقدر خوب از وقتمان استفاده کردیم! یا بیا برویم کنسرت...(اگر سبکی باشد که قبلا طرفدارش نبودم و حالا یک چیز قشنگ در آن پیدا کنم که رسما مرا بنده خود ساخته اید!) برویم سینما... برویم گالری نقاشی... یا حتی خیلی ساده برویم توی پارک قدم بزنیم...

حالا فکر کنید یک نفر با روحیات من هست که عمر دلش خواسته پیانو بزند ولی چون بابا اساسا ساز سنتی می پسندد توی سازها می گردد سازی را پیدا می کند که هم سنتی بتوان نواخت و هم کلاسیک! می رود کلاس ویولن تا یک جاهایی هم پیشرفت می کند ولی چشمش دنبال پیانو جانش است. توی تنهایی هایش ریچارد کلایدرمن گوش می کند و جورج اسکارولیس... و با هر آهنگ و با هر نت یکی از آن تجربه های ماورایی حسی اش را دارد. بعضی آهنگ ها همان طور که با چشم های بسته می شنود احساس می کند با یکی از باشکوه ترین لحظه های زندگی مواجه است و از آن طرف این فرد معتقد است که بعضی زیبایی های زندگی را از دور دیدن لطفی ندارد. که آن را باید بیاورد وسط زندگی اش!

اینست که از چنین فردی بعید نیست که علارغم مشغله بسیار زیاد و قسط وام هایی که همین جوری هم باعث شده اند شیفت های کاری اش را زیاد کند و دغدغه های مالی و فکری بسیار، یک روزی مشابه دیروز عصر برود به این هدف که با یک استاد پیانو صحبت کند ببیند نظرش چیست بعد ناگهان به خودش بیاید که پول شهریه کلاس را که پرداخت کرده هیچی، یک پیانو هم خریده!!!

تمام مسیر برگشت به خانه هم حسش این باشد که رسما نارنجک بسته به خودش و رفته زیر تانک! بعد هم با مامان دعوایش بشود سر این که می گوید پول زیادی خرج کرده است و بی فکر است و به جای این بچه بازی ها پولش را جمع کند با آن خانه(!!!!!!!) بخرد یا حسابش جوری باشد که دفعه بعدی که می رود دسته چک جدید بگیرد یارو اینجوری نگوید "خانم شما که همیشه حساب جاریتون خالی بوده! گردش مالیتون اصلا خوب نیست!)... من هم تشکر کردم بابت این که لطف کرد و حال خوب مرا خراب کرد. بعد هم گفتم به کسی ربطی ندارد و پول خودم است و بله... برای من انقدر ارزش داشت که انقدر پول برایش بدهم...

دیشب هم تا صبح کابوس پیانو دیدم! الان هم حالم خراب است...

دلم می خواهد پیشو جان و طوطی هایم را بردارم برویم یک جای دور... و با پیانو و بچه ها یک زندگی جدیدی را شروع کنیم. پیانو بنوازد، پیشو ملوس باشد و من هم به عنوان مرد خانه بروم یک لقمه نانی در بیاورم که پنج تایی از گرسنگی نمیریم...

 

تم امروز: زندگی خانوادگی خر است!

 

پ.ن: لطفا اگر نظرتان غیر از اینست که "کار خوبی کرده ام" کامنت نگذارید!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۰۹:۱۶
raha .

فکر کنید توی روزگاری که همین که به کسی می رسید انقدر از درد و مرض و ناراحتی هایش برایتان می گوید که به این نتیجه می رسید که پرسیدن حال طرف بزرگترین اشتباه زندگیتان بوده، و اگر برای کسی درد دل کنید تا به شما ثابت نکند که از شما بدبخت تر است ول کن قضیه نیست، موجود دلپذیری وجود داشته باشد به نام "آیدا"... <3

که به لطف شبکه های اجتماعی، علی رغم فاصله زیاد دائم الاتصال باشید. بتوانید بروید نمایشگاه نقاشی و کیف کنید از بس نقاشی ها زیبا هستند و عکسش را تندی برایش بفرستید تا او هم ذوق کند. انگار با هم رفته اید! و وقتی یک آهنگ زیبا گوش می کنید دلتان بخواهد برایش بفرستید. و برایش از دعوای چند لحظه پیشتان با مادرتان بگویید که می خواست به زور میوه توی حلقتان بریزد! "انگار بچه گیر آورده!" یا بروید توی اتاق برایش از برادرزادتان بنویسید "آیدا... انقدر امشب عرشیا اذیت کرده اگه به خاطر مامانش نبود تا حالا رندش کرده بودم!" یا از بحثی که سر کار با یک یارویی داشته اید. تندی بروید یک گوشه کناری و ببینید آفلاین است اما برایش پیام بگذارید که "با فلانی دعوام شد... این یارو مستحق مرگ دردناکه!" و بدانید که او می داند منظورتان چیست و بعدش احساس کنید که "آخیش... سبک شدم." و راجع به فلان کتاب یا فلان فیلم صحبت کنید. و زندگی صورتی شود...:) از افکارتان بنویسید. از این که هوس کرده اید تنهایی بروید کیش. یا لنز رنگی خریده اید و اولین کاری که می کنید این باشد که عکسش را بفرستید و نامه ای که برای فلان دوستتان نوشته اید را بفرستید اول او بخواند و اگر لازم می داند اصلاحش کند. یا وقتی با فلان خواستگارتان بیرون می روید خبرهای لحظه به لحظه مخابره کنید. و از هوس های آنیتان بگویید. از این که چقدر دوست دارید بروید غواصی و چقدر دلتان می خواست یک گربه داشته باشید. و او برود مسافرت و برایتان تعریف کند که چرا با مادرش بحثش شده و دست آخر از کنار استخر برایتان عکس بفرستد و بگوید که "عاشق مسافرتای خانوادگیم... مخصوصا وقتی من باهاشون نمی رم!!" و با هم قاه قاه بخندید. بتوانید خودتان باشید. بی سانسور و هر از گاهی به هم بگویید "خدا منو واست حفظ کنه...:)))" و آن یکی بگوید "الهی"  و هر آنچه توی ذهن خرابتان هست را به او بگویید و بدانید که درک می کند. که قضاوتتان نمی کند و خیلی وقت ها حتی می گوید "من هم همین طور!"

و یک شبی مثل دیشب چنین پیامی بدهد:

"هر کسی باید در زندگی اش کسی را داشته باشد که پیش او خودش باشد. که هیجانات لحظه اش را با او در میان بگذارد:

-          موهام رو رنگ کردم.

-          الان دلم خواست ژاپن باشم.

-          می دونی، دلم می خواد الان یکی رو بزنم.

بعد طرف دوم بشنود. میمیک صورتش هم تکان نخورد حتی. فقط بشنود. و بگذارد تو خودت باشی؛ که چیزی را نریزی در دلت. بعد برود و به زندگی روزمره اش برسد.

آنوقت تو بیایی و بنشینی کنار آدم های زندگی ات که اگر به آن ها بگویی: "الان دلم خواست ژاپن باشم" کنکاش می کنند برای خودت بودن.

باید باشد؛ در زندگی هر کسی باید کسی باشد برای شنیدن هیجانات تو در لحظه؛ بی هیچ چرایی؛ بی هیچ اجبار به سانسوری..."

و زیرش بنویسد "تو از اینای منی" (با یک قلب)

من حتی نمی دانم اینجا را می خواند یا نه... ولی هیجان این لحظه من این بود که یکجایی این را بگویم :"آیدایی ، عشقم، besti، خره... خیلی دوستت دارم... خیییییلی خییییلی زیاد"

 خدا واسه من حفظت کنه :) :*

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۹
raha .

امروز داشتم فکر می کردم اگر زندگی ما زندگی رقابتی نبود و اگر دائم خودمان را با دیگران، خانه مان را با خانه شان، ماشینمان را با ماشینشان، موفقیتمان را با موفقیتشان و ... مقایسه نمی کردیم هیچ دلیلی برای تنگ نظری، حسادت و به دنبال آن بدخواهی وجود که نداشت، تازه برای موفقیت اطرافیانمان جشن هم باید می گرفتیم! کافیست کمی خودخواهانه تر به قضایا نگاه کنیم! اصلا بیایید فکر کنیم دنیا محض خاطر مبارک ما می چرخد! جدی می گویم! باور کنید تمامی موفقیت های اطرافیانمان به سود ماست...

مثلا ببینید وقتی فلان فامیلتان در فلان پروژه پول کلانی به جیب می زند حداقل خوبیش اینست که الحمدالله اوضاع اقتصادی اش خوب است و دیگر از شما پول قرض نمی گیرد! یا آن یکی فامیلتان که ویلای چند صد میلیونی خریده و شما را گهگاه دعوت می کند. نه پولی خرج کرده اید، نه مالیاتی می دهید و نه غصه ی هرس کردن باغش را می خورید! رفته اید کیفتان را کرده اید. فرصت این را داشته اید که بروید و بریزید و بپاشید و بعد که کلی بهتان خوش گذشته بیایید خانه با خیال راحت بخوابید. یا آن یکی که خیلی خوشبخت است. با همسرش خیلی به هم می آیند! باور کنید شما اگر نگوییم بیشتر، حداقل کمتر از آنها خوشبخت نیستید. دوستانی دارید که شادند. غر نمی زنند و ظرفیتشان حالا حالاها جا دارد که با علاقه به مشکلات شما گوش دهند!

از شوخی گذشته، تمام حرف بنده این است: که خوشبختی دیگران به معنای بدبختی ما نیست. این یعنی این که ما با کسی مسابقه نمی دهیم. ما حالمان از حال خوب دیگران بد نمی شود. ما خر خودمان را می رانیم و راه خودمان را می رویم. ما وقتی فلانی فلان ماشین گران قیمت را خرید شب ها بی خوابی به جانمان نمی افتد. مهم تر از همه ی اینها ما برای همسطح شدن با دیگران آنها را پایین نمی کشیم. سعی می کنیم خودمان را ارتقا بدهیم و از حرص همه ی اینها و جبران آنچه که کمبود می نامیم پا روی آدم ها نمی گذاریم.

و در نهایت این که: بله... ما خوشبختانه چشم دیدن موفقیت های دیگران را داریم.

و این چقدر خوب است...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۲
raha .

دلم عجیب یک خانه می خواهد. سفید باشد. سرامیک کفش طرح چوب باشد. کوچک باشد. پنجره ی بزرگ داشته باشد. طبقه ی بالا باشد و خورشید که می زند تا وسط خانه آفتاب بیفتد. یک دست مبل راحتی ال شکل آبی خوش رنگ بگذارم تویش. یا شاید سبز یشمی. یک دست مبل با یک عالمه کوسن با طرح های مختلف. و یک میزغذا خوری 8 نفره ی همرنگ... یک تلویزیون بزرگ، یک راکر و یک میز که پشت پنجره است برای روزهای تعطیلی که تا هر وقت دلم خواسته خوابیده ام و کلی روی تختم غلط زده ام... فکر کرده ام... مشکلات دنیا را حل کرده ام وعجله ای هم برای بلند شدن نداشته ام تا همان طور که با لباس خواب راحتم توی خانه می چرخم و توی ماگ دلخواهم هات چاکلت می خورم پشتش بنشینم و از پنجره بیرون را نگاه کنم و نور بیفتد روی موهایم و توی دلم بگویم که "به... چه آفتابی!"

خانه خلوت باشد. بوی عود تویش بپیچد و گل طبیعی داشته باشد. یک گلدان شیشه ای بلند با 3 شاخه گیاه بلند پیچداری که اسمش الان خاطرم نیست. آباژور داشته باشد از آن مدل چوبی ها که نور را می پاشد توی فضا و به دیوار نقش می اندازد. نورپردازی خانه مهم است. شب هایش یواش باشد و کم نور و توی تاریکی زیر نور چراغ مطالعه کتاب بخوانم. یا در تاریکی تلویزون تماشا کنم.

یک اتاق داشته باشد. سفید باشد. یک دیوارش را کاغذ دیواری کنم با طرحی از خط های عمودی که می روند به سقف. یک تختخواب باشد و یک کتابخانه و یک میز کوچک کنار تختخواب که چراغ خواب برج ایفلم را رویش بگذارم و عکس یلدا و عسل و اشکان و عرشیا به دیوار باشد که دستشان را انداخته اند گردن همدیگر و ریز می خندند. توی اتاق یک میز آرایش باشد با یک آینه ی بلند. روی میز پر باشد از لاک و رژ لب های رنگارنگ و ادکلن...

خانه پر از موسیقی باشد. مواج باشد. بشود چشم ها را بست و پرواز کرد. آرام باشد. گرم باشد. آزاد باشد و به سبک ومپایرها فقط کسانی که دعوت می شوند بتوانند داخل شوند. توی خانه پرنده باشد. پرنده آزاد باشد. خوشحال باشد و قول بدهد همین که تخم گذاشت نرود 24 ساعت روی تخم هایش و یک ماه تمام مرا تنها بگذارد! توی خانه یک گربه هم باشد! گربه با پرنده دوست باشد و کسی نباشد که بگوید گربه نجس است. گربه ملوس باشد. خواستنی باشد...

خانه توی یک شهر بزرگ باشد. عطر زندگی داشته باشد. از پنجره که بیرون را نگاه می کنی مردم باشند. ماشین ها باشند. درخت باشد. آسمان پیدا باشد و حداقل یک نفر آشنا توی شهر باشد که آدم با دیدنش دلش وا بشود.

توی خانه همیشه بساط نوشیدنی آماده باشد. چای باشد...چای سبز باشد... چای ترش باشد... قهوه باشد... نسکافه باشد... هات چاکلت باشد... کاپوچینو و گل گاو زبون حتی...! خانه ی بی نوشیدنی خانه نمی شود! و توی یخچال دسر باشد. کیک خانگی باشد. غذای دیشب که اضافه آماده باشد و کمی هم میوه...

و مهمان دعوت کنی. به نظرم واجب است که گاهی توی خانه مهمان باشد. مهمانی باشد که دلت نخواهد برود و قبل از آمدنش ذوق کنی و دستمال بکشی و تمیز کنی و به خودت برسی و لباس قشنگ هایت را بپوشی. مهمانی که برایت کادو شیرینی یا شکلات بیاورد و رژیم نداشته باشد و هر چه جلویش بگذاری با اشتها بخورد و تو را هم سر اشتها بیاورد. مهمانی که مثل یک نسیم روی سر خانه بوزد و غبار تنهایی و دلتنگی را از در و دیوار بروبد و برود. برود اما رد عطرش بماند.

به نظر من در تنهایی هم زیبایی های زیادی هست به شرطی که خودت انتخابش کنی. به شرطی که وقتی حوصله ات از تنهایی سر رفت و خواستی کسی باشد، کسی باشد! و دلت نخواهد از بی کسی خودت را به در و دیوار بزنی. تنها باشی اما بی کس نه...

پ.ن: این نوشته صرفا مدیتیشن کوتاهی بود در پایان وقت اداری و ارزش دیگری ندارد! خستگی امروز به کلی بدر شد! :))))

بعدا نوشت: تو پست قبلی زیادی غر زدم. علت رمزدار شدنش هم همین بود. دوست داشتم بنویسم ولی دوست نداشتم خیلی تو صفحه باشه. رمزش رو می فرستم واستون...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۹:۰۷
raha .