شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۳۳ مطلب با موضوع «دل نوشت» ثبت شده است

این عصبانیتی که دائم یدک می کشم... نمی دانم علتش دقیقا چیست. یعنی می دانم ولی گفتنش تکرار مکرراتی است که هر روز همه مان زندگی اش می کنیم. به این فکر می کنم که همین؟ آخر آمال و آرزوهایم همین بود؟ یک کار اداری تکراری که شیفت های کاری طولانی اش گاها بردگی را در ذهنم تداعی می کند! تازه در مملکتی زندگی می کنم که بخاطر همین که کاری دارم باید خدا را شاکر هم باشم. برای حقوقی که 6 ماه تاخیر دارد و تازه رسیده ایم به سال 97 و دیدیم که از برکات سال جدید این که پرداختی ها به علت افزایش مالیات در سال جدید کاهش یافته.

ارزش پولی که در بانک گذاشته ام، ارزش کل دارایی ام... به همین سادگی یک پنجم شد! اعصابم خراب است و دائم خودخوری می کنم که "چرا ماشینت را عوض نکردی یک مدل بالاتر بگیری؟ هی گفتی فعلا برای نیاز من همین خوب است... این همه مادرت بهت گفت جالب نیست برای مراسم و جشن و عروسی ها هیچ طلا جواهری نداری. بیا برویم یک سرویس بخر داشته باشی... هی کلاس الکی گذاشتی که منی که گوشواره هم نمی اندازم و لذتی هم ازین چیزها نمی برم چرا باید پول بدهم فلز بخرم بگذارم کنار که به وقتش بکنم توی چشم فک و فامیل؟ احمق جان! سکه هم به عقلت نمی رسید؟ ... دلار که آمد گران شود نطق ها کردی که خاک بر سر مردمی که برای دلار 6-7 تومانی صف می کشند و همین ما مردیم که قیمت ها را بالا می بریم و من نمی خرم و ازین صحبت ها... حالا صرافی هایی که پرند از مردمی برای دلار 19 تومانی توی سر و کله شان می زنند را ببین که همان را هم با ناز و عشوه می فروشند. محض رضای خدا چرا لپتاپ نخریدی؟ و چرا دوربین نخریدی؟ و چرا کلا نخریدی؟" T_T  

از آن طرف دائم به طور رسمی و غیر رسمی خبر می رسد که برای بحران دارویی که احتمالا از آبان ماه آغاز می شود آماده باشیم ولی نمی گویند چگونه! آخه لعنتی نمی توانم دارو تولید کنم که! شرکت ها هم پخش نمی کنند. وقتی نیست یعنی نیست! تمام!!!

از سر کار که برمی گردم خانه مامان و بابا دارند آماده می شوند بروند بیرون. می پرسم"کجا این وقت شب؟" بابا خیلی جدی می گوید:"می ریم قبل این که این مرتیکه تو سازمان ملل حرف بزنه خریدامونو بکنیم. احتمالا فردا گرون شده." اول تصورم این است که شوخی می کنند. ولی جدی است. سخنرانی چند ساعت دیگر است و مامان و بابا جدی جدی می خواهند بروند خرید! حالا جالبش هم این که نه این که فکر کنید پلاستیک پلاستیک خرید کردندها! کل خریدشان نهایتا تا یکی دو هفته دیگر تمام شده!

توی درمانگاه جلسه می گیریم که چه راهکارهای جدیدی برای کاهش هزینه ها به ذهنمان می رسد و این که چه سیاست های جدیدی در بخش های مختلف اتخاذ کنیم. به واحد داروخانه که می رسد رئیس درمانگاه می فرمایند که "مثلا برای نسخ تک قلمی پلاستیک به مردم ندهیم." می پرسم "یعنی واقعا فکر می کنید الان مشکل واحد ما پلاستیکه؟!!!" می فرمایند که: "بله این هم هست و با توجه به بودجه پرداختی درمانگاه تنها تا 2 ماه دیگر توانایی تامین پلاستیک دارو و لیوان یک بار مصرف را دارد!" دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار که یکی دیگر از همکاران پیشنهاد می دهند که :"از آنجایی که خانم ها همه کیف همراهشان هست به آنها هم پلاستیک ندهید. بگذارند توی کیفشان. با مریض هایتان صحبت کنید و راضیشان کنید پلاستیک نخواهند!" نمی دانم بخندم! گریه کنم! تعجب کنم! من خودم عضو کمپین "نه به پلاستیک" هستم و معمولا خودم موقع خرید به فروشنده می گویم که اجناس را داخل کیف می گذارم و پلاستیک نمی خواهم ولی این طرحشان وااااقعا از نظر مزخرف آمد. می گویم :" آقای دکتر یکشنبه گذشته ما در دو شیفت صبح و بعد از ظهر جمعا 850 نسخه داشتیم. یعنی می فرمایید بنده بعد از تمام آن چک و چانه ها با بیمار که چرا وارفارین نداریم و فوروزماید نمی آوریم و انسولینمان سهمیه بندی است و فقط برای بیماران تشنجی والپروات می گذاریم و ... تازه بگویم که خب حالا که الحمدالله داروهات رو گرفتی، بیا یکمی راجع به پلاستیک با هم صحبت کنیم! شما اعصاب بنده را چی تصور کردید؟ من فکر کردم وقتی می فرمایید مشکلات داروخانه، منظورتان مشکلات دارویی و قحطی و کمبود داروهایی است که از اردیبهشت ماه به طور رسمی و غیر رسمی دارند اعلام می کنند و همین الان هم یک سریشان گریبان گیرمان شده!..."

و می دانید دردناک ترش چیست؟ این که بعد از کلی تو سر و کله همدیگر زدن دست آخر من را مجبور کردند به سیاست مسخره پلاستیکی شان تن دهم. شما تصور کنید در روز به 850 نفر آدم فقط بخواهید سلام کنید. بخدا همینش هم خسته کننده است. حالا تازه فحش و فضیحت هایی که در روز به خاطر نداشتن داروها و فراهم نکردنش و جدیدا ندادن پلاستیک داریم تحمل می کنیم هم اضافه کنید. بعضی وقت ها احساس می کنم سرم دارد منفجر می شود و ناراحت کننده ترش این که من به شخصه به بیماران حق می دهم!

خودم را می گذارم جای آدم آن طرف کاتنر. از صبح ساعت 6 توی نوبت است. پشت در اتاق پزشک سر نوبت با چند نفر بحثش شده. عصبانی است که چرا پزشک- که آن بنده خدا هم عصبانی است از 150 مریضی که در یک شیفت برایش پذیرش کرده اند و حتی نمی تواند برای یک چای یا خستگی در کردن از اتاقش خارج شود و کلافه است و این تعداد بیمار در یک شیفت منطقی نیست- آن طور که می خواسته معاینه اش نکرده و وقت نگذاشته، بعد تازه آمده رسیده به داروخانه ای که 30 نفر آدم جلوتر از او توی نوبت اند! معلوم است وقتی به ما رسیده کاسه صبرش پرپر است و آماده انفجار! حالا تازه ساعت 11-12 نوبتش که شده داروخانه می خواهد بگوید که چند قلم داروهایش را ندارد و اطلاعی هم ندارد و نمی تواند راهنمایی کند که کجا می شود پیدایشان کرد و برای همان نسخه ناقصی که دارد تحویل می دهد هم می گوید پلاستیک نمی دهد!!!

سیستم دولتی سیستم کثیفی است. خدا خدا می کنم یک روزی بتوانم مستقل شوم. چیزی که به نظرم خیلی هم واقع بینانه نیست ولی آرزوست دیگر! حالا همه این حرف هایش به کنار بحث اعتقادی اش دارد دیوانه ام می کند. رئیسمان رسما چند بار به من تذکر داده که "تو چند وقت دیگر باز گزینش داری. محض رضای خدا یکی دو بار اینجا نماز بخوان. چند نفر ببینندت. بعدا برایت شر می شودها!" من هم برایشان با آرامش تصنعی توضیح می دهم که "بنده اگر آدم نمازخوانی هم باشم، ساعات کاری ام طوری است که این نماز را توی خانه هم می توانم بجا بیاورم. اینجا هم برای خوشایند کسی خم و راست نمی شوم!" عجب گیری کردیم ها!

خلاصه این ها را می نویسم که اگر خدا خواست و این طور که دارم پیگیری می کنم انشاالله توانستم ظرف یک سال –نشد دو سال- آینده از جایی پذیرش بگیرم و قید این مملکت گل و بلبل را بزنم و بروم، توی روزهایی که سختی هست، غربت هست، تنهایی هست، ذهنم کمی فراتر از این برود که "هم کار ثابت داشتی، درآمدت بد نبود، محیط کارت هم که قابل تحمل بود، هر از چند گاهی هم که یک مسافرتی می رفتی اعصابت آرام می شد، چه دردی داشتی که خانواده و عزیزان و شرایط نسبتا پایدارت را ول کردی آواره غربت شدی."

می نویسم که دردم یادم بماند...


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۵۵
raha .
به کنجکاو گفته بودم یه موقع که حوصله داشتم یه آهنگ پیانو می ذارم و امروز فکر کردن به این که انشاالله فردا رو که از سر بگذرونیم یه عاااااااالمه تعطیلی پیش رو داریم حوصلمو سرجاش آورد. ^_^
در ضمن خیلی با دقت گوش نکنید! چندتا نت از دستم در رفت، خودتون سعی کنید متوجه نشید P; (((:

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۵
raha .

تیر خلاص مریضی و سرماخوردگی هفته پیش زده شد و بنده بعد از یک 24 ساعتی که رسما کله پا شدم، در حال حاضر در مسیر ریکاوری هستم. رویم نمی شد زنگ بزنم بگویم دوباره حالم بد است و علارغم همه سرگیجه و چشم سیاهی رفتن ها و ... با چیزی نزدیک به سرعت مورچه از گوشه خیابان رانندگی کردم و خودم را رساندم درمانگاه و بعد گلاب به رویتان... نه آمپول های ضد تهوع فایده داشت و نه مسکن ها! و بنده رسما از آن روز ایمان خودم را به دگزا و پلازیل و دیکلوفناک و پرومتازین و بروفن و حتی سرم در رفع کاهش فشار و قند خون از دست دادم که به مدت 6-7 ساعتی در مرحله ای بودیم که "از قضا سرکنگبین صفرا فزود"! فردایش هم که با آن یکی داروساز درمانگاه داشتیم صحبت می کردیم در وصف حال دیروزمان با لبخند تلخی خدمتشان اعلام کردیم که اگر دیدند بیماری با این داروها حالش بهبود یافت شک نکند که اثر پلاسبو* است که ما دیگر-بعد از آنچه بر ما گذشت- بعید می دانیم ازین تنور آبی گرم شود!

خلاصه این که بحمدالله الان خوبیم و به جز صدایی که هنوز درست باز نشده و البته ما خودمان از این گرفتگی صدا خیلی خوشمان می آید ^_^ همه چیز خوب و روبراه است.

تنها نقطه قوت این روزهایمان هم دوست عزیزی است که ما قبلا هم اینجا و جاهای دیگر راجع به ایشان نوشته ایم. رابطه ما با این رفیق جانمان شکر خدا آنقدر مستحکم و قوی است که انگار نه انگار چند صد کیلومتری فاصله داریم. تله پاتی هم که گاها بیداد می کند و اتفاقاتی که برایمان می افتد هم گاها واقعا عجیب غریب است!

مثلا دقیقا همان موقع که ناخن پای بنده شکستگی دارد و درد می کند و ما هی داریم استخاره باز می کنیم که برویم دکتر یا نه، آیدا جان ناگهان پیام می دهد که رفته پیش دکتر فلانی و ایشان بهشان گفته باید ناخن پایش را بکشد!!! جالب این که قبلش هم اصلا راجع به این موضوع با هم صحبت نکرده بودیم! بعد ناگهان دندان عقل هر دویمان با هم تصمیم می گیرد دربیاید و جا ندارد و جفتمان دندان درد داریم!!! بعد ما محض شوخی خنده اعلام می کنیم که "می گم یه جوشم رو لپم زده حواست به خودت باشه...:))" که ایشان یک عکس از لپش با سند و مدرک می فرستد که شک و شبهه ای در کار نباشد و هر دو قاه قاه می خندیم...

حالا درست در برهه ای از زندگی که ما دلمان بهانه می گیرد و تنگ شده و ازین زندگی خسته است و فرسوده است و حال روحیمان خراب است و یک تلنگر کوچک کافیست تا ما پقی بزنیم زیر گریه پیام می دهد که "یادته یه روز دوتایی رفتیم فلان جا بستنی خوردیم؟ همینجوری الان یاد اون روز افتادم الان دلم می خواد عر بزنم..." بعد به نوبت استیکر گریه بفرستیم و وسط استیکرها بگوید که "چرا بیشتر منو نبردی واسم بستنی بخری؟" و من به این فکر می کنم که واقعا چرا بیشتر نرفتیم بستنی بخوریم؟!

هر چند که بنده به شدت در دوران تحصیل دَدَری بودم. چقدر دائم با همخانه ام خیابان ها را متر و رستوران ها و فست فودها و جگرکی ها و آش فروشی ها را تست می کردیم! چقدر از ته دل می خندیدیم. از آن مدل ها که اشک آدم در می آید و هی خواهش می کند که ساکت شو و ادامه نده... و این که چقدر الان تنهایم. چقدر زندگی آنطوری نیست که به نظر می رسد باید باشد.

حالا هم هر چند خودمان می دانیم و مثل روز برایمان روشن است که این حال و روزمان همه از آثار ماتقدم و ماتاخر فشار بالای کار و نبود تفریحات است ولی همچنان دستمان بسته و صدایمان بلند است! تنها زنگ تفریحمان همان پیانویی است که آن هم طبق معمول عادتی که در هر مساله ای تا گندش را در نیاوریم ول کن ماجرا نیستیم، از شدت تمرینات فشرده و سنگین مچ دست چپمان چند وقتی است درد می کند و مجبوریم مراعات اوضاع جسمی را بیشتر داشته باشیم... در وصف اوضاع احوال تمرین های پیانو همین حد بگویم که طی تقریبا چهارماهی که از شروع تمریناتمان می گذرد کتاب های جان تامسون 1و 2 و مایکل آرون 1 به پایان رسید و هم اکنون انتهای کتاب بِیِر هستیم! می شود به طور معمول روزی حداقل 3 ساعت تمرین بعلاوه روزهای تعطیلی که حداقل میزان تمرینمان 5-6 ساعت بوده. یعنی به عبارتی تمام ساعات خانه بودن اینجانب! تعریف از خود نباشد، دوستان عزیز پیانو باز می دانند که این حجم کار معادل چیزی در حدود 10-12 ماه کار است که ما به صورت جهشی و دوتا یکی داریم رد می کنیم و از تک تک لحظاتش لذت می بریم و استاد عزیزمان هم به شدت از ما راضی است. همچنین ما هم از ایشان...

3 ماه دیگر باقیست و خودمان را با این عبارت دلخوش کرده ایم که شرایط سختی که ما را نکشد،حتما قویترمان خواهد کرد...

 

*پلاسبو (Placebo) ، به معنی «من خوب خواهم شد» به استفاده از روش‌های درمانی صوری و تلقینی گفته می‌شود که می‌تواند با فریب مریض، اثر مثبتی در روند بهبودی وی داشته باشد. اثر درمانی که از به کار بستن چنین روش‌هایی حاصل می‌شود را نیز اثر پلاسبو می‌نامند.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۳
raha .

مریضی و سرماخوردگی خیلی هم سرماخوردگی نبود! همیشه موقعی که فشار روانی زیاد است بدن من از لحاظ ایمنی شدیدا افت می کند. بعد چند روز از پا در می آید یا مثل این دفعه تب و لرز می کند با سرفه و آبریزش از اقصا نقاط صورت و می رسد به آنجا که کلا صدا می رود و فقط سیما داریم!

شاید باورتان نشود ولی واقعا ناراحت نبودم که مریضم. حتی خوشحال بودم که "آخ جون، استعلاجی!" باور کنید سرم به جایی نخورده! ساقی ام را هم عوض نکرده ام! :// فقط دلم می خواست چند روزی خانه باشم و روز بخوابم و شب بخوابم... و در حال نشستن و ایستادن بخوابم... بیدار شوم و بی دغدغه آنتی هیستامین های خواب آور بخورم و این بار در حال غذا خوردن و راه رفتن بخوابم... شب مثل آدم های متمدن بروم مهمانی و رستوران و از طبقه 11  نگاه کنم به شهر که زیر پایمان پهن شده و فکر کنم که از چنین شهری چنین ظلمت و تاریکی بعید است! بروم کلاس زبان و به صحبت های استاد عزیزم که تازه از پاریس یا به قول خود عزیزش "پَقی" آمده گوش کنم و دلم هوای پَقی کند... با یلدا و عسل کلیپ رقص درست کنم و برای کادوی تولد مریم سایت های مختلف را زیر و رو کنم و نتوانم چیزی برایش بخرم و کلی خرت و پرت برای خود بپسندم و از ترس این که کار دست خودم بدهم سریع از سایت ها بیایم بیرون!

بالاخره صبح شنبه در حالی که هنوز صدایم در نمی آید، کمرم گرفته و سرفه های عجیب غریبی می کنم بروم سر کار.

ولی این بار در قامت آدمی که از تعطیلات برگشته...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۰
raha .

گوش کنید

من این آلبومو در حد اوردوز گوش کردم! برجسته ترین تصویری که ازین آهنگا تو ذهنم زنده می شه مربوط می شه به خاطره سفرم با دوستم از شهر شمالی به تهران... با قطار... کوه های برفی... گرمای قطار... سفیدی برف... بی عجله... بعد امتحان... راهروی خنک... خنده های یواشکی با دوستم... کتاب غیردرسی... روزهای بی دغدغه بین دو ترم... احساس آرامش... خیالبافی... و دوستی که منو جودی صدا می کرد! 

حتی یادآوریشم واسم قشنگه :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۳۱
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۳
raha .

امروز روز تولد من است و اگر روزی این مناسبت باعث نشود یک پست خشک و خالی بگذارم باید به چیزی در درون خودم شک کنم. اولین پیام تبریک –همان طور که فکرش را می کردم- از آیدای عزیزم بود اما چیزی که فکر نمی کردم این بود که کسی به خاطر به دنیا آمدنم از من تشکر کند!^_^ این طور مواقع آدم نمی داند بخندد یا از هجمه عظیم احساسات اشکش در بیاید. فقط می شود خدا را شکر کرد که عزیزی را در زندگی اش قرار داده که می تواند چنین سردرگمی ها و حس های قشنگ را به دنیایش اضافه کند. سال پیش هم بچه ها کار قشنگی کردند. موقعی که فکر کردم کسی یادش نیست، شب که از سر کار به خانه برگشتم دیدم خانواده کیک خریده اند و کادوبازی داریم و یک بسته قشنگ پستی هم از شمال برایم رسیده و دوستانم برایم کادو فرستاده اند.

الان شده ام 27 سال تمام! و فکر کردن به این که 3 سال دیگر می شود 30 کمی برایم سنگین است. حالا هر چه بقیه بگویند سن فقط یک عدد است. البته که فکر نمی کنم برای چیزی دیر شده باشد. فکر نمی کنم از من گذشته باشد. حتی دیشب تا خود 2 در سایت دانشگاه علمی-کابردی به دنبال این بودم که چطور می شود رشته موسیقی قبول شد و فکر کردن به این که دوباره بروم دانشگاه و چیزی را از نو شروع کنم، هنوز هم باعث می شود قلبم از شادی و هیجان تندتر بزند. همین که هنوز آماده تجربه های نو و جدیدم و همین حس که زندگی هنوز چیزهای جدیدی برای عرضه کردن دارد یعنی هنوز جوانم، زنده ام و زندگی می کنم...

به هر حال 27 سال گذشت... و خدا را شکر روی هم رفته خوب گذشت... :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۷
raha .

می گویند آدم هایی که به "بودن" فکر می کنند بسیار خوشحال تر از آدم هایی هستند که به "داشتن" می اندیشند. من عمیقا به این موضوع اعتقاد دارم.خود من از آن دسته آدم هایی هستم که برایم جنس لحظه بسیار مهم است. این که آن لحظه شاد است، باشکوه است، غمگین است و ... و به اتفاقات و حتی داشته های زندگی این گونه نگاه می کنم که "اتفاق" می گذرد و این "داشته" عادی می شود یا صرفا یک شی است که جنس لحظه و حس من ارزش آن را تعیین می کند و بعد از اثری که بر روح و روان من گذاشت من و آن یکی می شویم و دیگر خود شی دیده نمی شود. منم که در قالب یک حس در آن خودم را می بینم و دیگر هیچ چیزی در دنیا نمی تواند آن حس را از من بگیرد حتی اگر اصل شی دیگر وجود نداشته باشد. ازین رو برای تجربه ها از هر نوعی که باشند ارزش زیادی قائلم.

توضیح دادنش کمی سخت است... یک فلسفه شخصی است که من برایم زندگی ام خیلی دقیق و شفاف رسم کرده ام ولی نمی توانم به زبان بیاورم! بگذارید این طور بگویم که مثلا من از آدم دسته آدم هایی هستم که معتقدم آدم می رود مسافرت برای این که دنیا را ببیند و حس های قشنگ آن را تجربه کند. این است که در هر سفری دائم به دنبال اینم که اینجا چه چیزی را می شود تجربه کرد؟ چه کار جدیدی توی زندگی ام هست که تا حالا نکرده ام و این سفر می تواند نتیجه اش انجام آن باشد؟ هدفم در هر کاری اینست که ببینم به چه شکل هایی می توان به زندگی نگاه کرد؟ بقیه آدم ها زندگی را چگونه می بینند؟ شاید اصلا روش آن ها درست تر و سالم تر باشد! و بتواند روی نگرش من به زندگی تاثیر بگذارد و چه سوغاتی بزرگتر از این؟ ازین رو اصلا اهل لوکس هتل های چند ستاره نیستم. دلم می خواهد بروم قاطی مردم. خودمانی و بی تکلفش را دوست دارم که همه چیز به زندگی واقعی شبیه تر باشد.

حتی معتقدم وقتی می روی شهربازی ماجرا چیزی بیشتر از صرفا هیجان است! مثلا آدم با ترس روبرو می شود! یک ترس safe! شما اگر هم سفر من باشید شاید هرگز از زبان من نشنوید که مثلا "بیا برویم بازار!" (البته به یمن چهار خواهرزاده و برادرزاده قد و نیم قد جدیدا مجبورم بروم. چون همین که برسم خانه چشمشان به این چمدان است که چه چیزی برایشان آورده ام.) دنبال خرت و پرت جمع کردن هم نیستم. اصلا خرید کردن نه این که برایم عذاب باشد ولی باریست که زودتر می خواهم از شرش راحت شوم. اینست که در فامیل به این مساله معروفم که همان مغازه اول یا دوم خریدم را می کنم برود پی کارش. اگر هم چیز مناسبی پیدا نکردم (که به ندرت پیش می آید) خیلی حوصله گشتن ندارم و اغلب می گذارم برای یک وقت دیگر! از آن طرف می توانم بگویم من بدترین کسی هستم که کسی به عنوان "همراه" برای خرید می تواند با خودش به بازار ببرد!!! :/

به جایش شما به من بگو بیا برویم فلان کتاب را بخریم، یا بهتر از آن بیا برویم شهر کتاب وسط کتاب ها الکی بلولیم و یکی دو ساعتی آنجا باشیم و آخرش با یک کتاب کم حجم راضی و خوشحال از خریدمان بیاییم بیرون و احساس کنیم چقدر خوب از وقتمان استفاده کردیم! یا بیا برویم کنسرت...(اگر سبکی باشد که قبلا طرفدارش نبودم و حالا یک چیز قشنگ در آن پیدا کنم که رسما مرا بنده خود ساخته اید!) برویم سینما... برویم گالری نقاشی... یا حتی خیلی ساده برویم توی پارک قدم بزنیم...

حالا فکر کنید یک نفر با روحیات من هست که عمر دلش خواسته پیانو بزند ولی چون بابا اساسا ساز سنتی می پسندد توی سازها می گردد سازی را پیدا می کند که هم سنتی بتوان نواخت و هم کلاسیک! می رود کلاس ویولن تا یک جاهایی هم پیشرفت می کند ولی چشمش دنبال پیانو جانش است. توی تنهایی هایش ریچارد کلایدرمن گوش می کند و جورج اسکارولیس... و با هر آهنگ و با هر نت یکی از آن تجربه های ماورایی حسی اش را دارد. بعضی آهنگ ها همان طور که با چشم های بسته می شنود احساس می کند با یکی از باشکوه ترین لحظه های زندگی مواجه است و از آن طرف این فرد معتقد است که بعضی زیبایی های زندگی را از دور دیدن لطفی ندارد. که آن را باید بیاورد وسط زندگی اش!

اینست که از چنین فردی بعید نیست که علارغم مشغله بسیار زیاد و قسط وام هایی که همین جوری هم باعث شده اند شیفت های کاری اش را زیاد کند و دغدغه های مالی و فکری بسیار، یک روزی مشابه دیروز عصر برود به این هدف که با یک استاد پیانو صحبت کند ببیند نظرش چیست بعد ناگهان به خودش بیاید که پول شهریه کلاس را که پرداخت کرده هیچی، یک پیانو هم خریده!!!

تمام مسیر برگشت به خانه هم حسش این باشد که رسما نارنجک بسته به خودش و رفته زیر تانک! بعد هم با مامان دعوایش بشود سر این که می گوید پول زیادی خرج کرده است و بی فکر است و به جای این بچه بازی ها پولش را جمع کند با آن خانه(!!!!!!!) بخرد یا حسابش جوری باشد که دفعه بعدی که می رود دسته چک جدید بگیرد یارو اینجوری نگوید "خانم شما که همیشه حساب جاریتون خالی بوده! گردش مالیتون اصلا خوب نیست!)... من هم تشکر کردم بابت این که لطف کرد و حال خوب مرا خراب کرد. بعد هم گفتم به کسی ربطی ندارد و پول خودم است و بله... برای من انقدر ارزش داشت که انقدر پول برایش بدهم...

دیشب هم تا صبح کابوس پیانو دیدم! الان هم حالم خراب است...

دلم می خواهد پیشو جان و طوطی هایم را بردارم برویم یک جای دور... و با پیانو و بچه ها یک زندگی جدیدی را شروع کنیم. پیانو بنوازد، پیشو ملوس باشد و من هم به عنوان مرد خانه بروم یک لقمه نانی در بیاورم که پنج تایی از گرسنگی نمیریم...

 

تم امروز: زندگی خانوادگی خر است!

 

پ.ن: لطفا اگر نظرتان غیر از اینست که "کار خوبی کرده ام" کامنت نگذارید!

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۰۹:۱۶
raha .

فکر کنید توی روزگاری که همین که به کسی می رسید انقدر از درد و مرض و ناراحتی هایش برایتان می گوید که به این نتیجه می رسید که پرسیدن حال طرف بزرگترین اشتباه زندگیتان بوده، و اگر برای کسی درد دل کنید تا به شما ثابت نکند که از شما بدبخت تر است ول کن قضیه نیست، موجود دلپذیری وجود داشته باشد به نام "آیدا"... <3

که به لطف شبکه های اجتماعی، علی رغم فاصله زیاد دائم الاتصال باشید. بتوانید بروید نمایشگاه نقاشی و کیف کنید از بس نقاشی ها زیبا هستند و عکسش را تندی برایش بفرستید تا او هم ذوق کند. انگار با هم رفته اید! و وقتی یک آهنگ زیبا گوش می کنید دلتان بخواهد برایش بفرستید. و برایش از دعوای چند لحظه پیشتان با مادرتان بگویید که می خواست به زور میوه توی حلقتان بریزد! "انگار بچه گیر آورده!" یا بروید توی اتاق برایش از برادرزادتان بنویسید "آیدا... انقدر امشب عرشیا اذیت کرده اگه به خاطر مامانش نبود تا حالا رندش کرده بودم!" یا از بحثی که سر کار با یک یارویی داشته اید. تندی بروید یک گوشه کناری و ببینید آفلاین است اما برایش پیام بگذارید که "با فلانی دعوام شد... این یارو مستحق مرگ دردناکه!" و بدانید که او می داند منظورتان چیست و بعدش احساس کنید که "آخیش... سبک شدم." و راجع به فلان کتاب یا فلان فیلم صحبت کنید. و زندگی صورتی شود...:) از افکارتان بنویسید. از این که هوس کرده اید تنهایی بروید کیش. یا لنز رنگی خریده اید و اولین کاری که می کنید این باشد که عکسش را بفرستید و نامه ای که برای فلان دوستتان نوشته اید را بفرستید اول او بخواند و اگر لازم می داند اصلاحش کند. یا وقتی با فلان خواستگارتان بیرون می روید خبرهای لحظه به لحظه مخابره کنید. و از هوس های آنیتان بگویید. از این که چقدر دوست دارید بروید غواصی و چقدر دلتان می خواست یک گربه داشته باشید. و او برود مسافرت و برایتان تعریف کند که چرا با مادرش بحثش شده و دست آخر از کنار استخر برایتان عکس بفرستد و بگوید که "عاشق مسافرتای خانوادگیم... مخصوصا وقتی من باهاشون نمی رم!!" و با هم قاه قاه بخندید. بتوانید خودتان باشید. بی سانسور و هر از گاهی به هم بگویید "خدا منو واست حفظ کنه...:)))" و آن یکی بگوید "الهی"  و هر آنچه توی ذهن خرابتان هست را به او بگویید و بدانید که درک می کند. که قضاوتتان نمی کند و خیلی وقت ها حتی می گوید "من هم همین طور!"

و یک شبی مثل دیشب چنین پیامی بدهد:

"هر کسی باید در زندگی اش کسی را داشته باشد که پیش او خودش باشد. که هیجانات لحظه اش را با او در میان بگذارد:

-          موهام رو رنگ کردم.

-          الان دلم خواست ژاپن باشم.

-          می دونی، دلم می خواد الان یکی رو بزنم.

بعد طرف دوم بشنود. میمیک صورتش هم تکان نخورد حتی. فقط بشنود. و بگذارد تو خودت باشی؛ که چیزی را نریزی در دلت. بعد برود و به زندگی روزمره اش برسد.

آنوقت تو بیایی و بنشینی کنار آدم های زندگی ات که اگر به آن ها بگویی: "الان دلم خواست ژاپن باشم" کنکاش می کنند برای خودت بودن.

باید باشد؛ در زندگی هر کسی باید کسی باشد برای شنیدن هیجانات تو در لحظه؛ بی هیچ چرایی؛ بی هیچ اجبار به سانسوری..."

و زیرش بنویسد "تو از اینای منی" (با یک قلب)

من حتی نمی دانم اینجا را می خواند یا نه... ولی هیجان این لحظه من این بود که یکجایی این را بگویم :"آیدایی ، عشقم، besti، خره... خیلی دوستت دارم... خیییییلی خییییلی زیاد"

 خدا واسه من حفظت کنه :) :*

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۳:۳۹
raha .

امروز داشتم فکر می کردم اگر زندگی ما زندگی رقابتی نبود و اگر دائم خودمان را با دیگران، خانه مان را با خانه شان، ماشینمان را با ماشینشان، موفقیتمان را با موفقیتشان و ... مقایسه نمی کردیم هیچ دلیلی برای تنگ نظری، حسادت و به دنبال آن بدخواهی وجود که نداشت، تازه برای موفقیت اطرافیانمان جشن هم باید می گرفتیم! کافیست کمی خودخواهانه تر به قضایا نگاه کنیم! اصلا بیایید فکر کنیم دنیا محض خاطر مبارک ما می چرخد! جدی می گویم! باور کنید تمامی موفقیت های اطرافیانمان به سود ماست...

مثلا ببینید وقتی فلان فامیلتان در فلان پروژه پول کلانی به جیب می زند حداقل خوبیش اینست که الحمدالله اوضاع اقتصادی اش خوب است و دیگر از شما پول قرض نمی گیرد! یا آن یکی فامیلتان که ویلای چند صد میلیونی خریده و شما را گهگاه دعوت می کند. نه پولی خرج کرده اید، نه مالیاتی می دهید و نه غصه ی هرس کردن باغش را می خورید! رفته اید کیفتان را کرده اید. فرصت این را داشته اید که بروید و بریزید و بپاشید و بعد که کلی بهتان خوش گذشته بیایید خانه با خیال راحت بخوابید. یا آن یکی که خیلی خوشبخت است. با همسرش خیلی به هم می آیند! باور کنید شما اگر نگوییم بیشتر، حداقل کمتر از آنها خوشبخت نیستید. دوستانی دارید که شادند. غر نمی زنند و ظرفیتشان حالا حالاها جا دارد که با علاقه به مشکلات شما گوش دهند!

از شوخی گذشته، تمام حرف بنده این است: که خوشبختی دیگران به معنای بدبختی ما نیست. این یعنی این که ما با کسی مسابقه نمی دهیم. ما حالمان از حال خوب دیگران بد نمی شود. ما خر خودمان را می رانیم و راه خودمان را می رویم. ما وقتی فلانی فلان ماشین گران قیمت را خرید شب ها بی خوابی به جانمان نمی افتد. مهم تر از همه ی اینها ما برای همسطح شدن با دیگران آنها را پایین نمی کشیم. سعی می کنیم خودمان را ارتقا بدهیم و از حرص همه ی اینها و جبران آنچه که کمبود می نامیم پا روی آدم ها نمی گذاریم.

و در نهایت این که: بله... ما خوشبختانه چشم دیدن موفقیت های دیگران را داریم.

و این چقدر خوب است...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۲
raha .