شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب با موضوع «دفتر شعر» ثبت شده است

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس

پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم

دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم

به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم

دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم

می‌نماید که جفای فلک از دامن من

دست کوته نکند تا نکند بنیادم

ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم

ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستاند دادم

دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم

سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۰
raha .

شاید دوستت دارم همین باشد...

که من وقتی تو را می بینم با همه غریب می شوم

حتی در گوشه اتاق با کسی شبیه خودم در آینه

 

شاید دوستت دارم همین باشد

که من وقتی تو را ندارم 

چوب حراج می زنم بر تمام دارم هایم از بی کسی

 

شاید دوستت دارم همین باشد

که وقتی تو را ندارم از زمین هم متنفر می شوم

و احساس می کنم که تنها تویی که می توانی مرا عاشق کنی

 

چیزی بگو

مرا شیفته کلماتی کن که هرگز نمی گویی

اگر زحمتی نیست بگو که نباید بترسم

و نباید بلرزد دلم

و اگر اشک به چشمانم بیاید می روی از هوش

 

این ها را بگو لطفا!

حتی اگر شوخی کوچکی هستند برای تو

چرا که من مانند کودکی هایم انگار

قایق کاغذی به آب انداخته ام با دوست داشتن تو

 

قایقی که با رسیدن به اولین پیچ

جوی را تا ته غرق خواهد کرد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۱۷
raha .

 هنوزم که هنوزه این شعر منو یاد ایام کنکور میندازه.

چسبونده بودمش به دیوار، بالای میز تحریرم... هر وقت سرمو بلند می کردم با هم چشم تو چشم می شدیم... :)

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی

بنگر که زخون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله این کهنه کمان است

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه ایام دل آدمیان است

دل برگذر قافله لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله دست و زبان است

خون می چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

هوشنگ ابتهاج           

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۵۶
raha .


من  چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۰:۵۶
raha .

قصد دارم از این به بعد شعرهایی که دوست دارم رو تحت عنوانی به نام "دفتر شعر" جمع آوری کنم. اینم اولیش:

 

پر می کشم از پنجره ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

 

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ای همه ی خواسته ها تو

 

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

 

بیدارم اگر دغدغه ی روز نمی کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

 

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

 

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتا شده ای از خودت آزاد و رها تو

 

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ و یا تو

 

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا-تو، همه جا-تو، همه جا-تو

 

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

 

محمدعلی بهمنی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۰
raha .
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیستماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهدو بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوساما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد؟!!آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ستو قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه داردتو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شودو وقتی دریا مختصر می شودو وقتی قلب خلاصه می شودو آدم، قانع.این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شدو این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شدو این آب ته خواهد کشید.تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.کاش ...بگذریم ...دریا و اقیانوس به کنارنامنتها و بی نهایت پیشکشکاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردیاین آب مانده است و بو گرفته استو تو می دانی آب هم که بماند می گنددآب هم که بماند لجن می بنددو حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۱ ، ۰۸:۵۵
raha .

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بردر این خانه نخواهد کوبید    

شعله ی روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده ی این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد رویید  

چشمه ی جاری این دشت تو باید باشی  

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید        

باز کن پنجره صبح آمده است

در این خانه ی رحمت بگشا                         

باز هم منتظری؟  

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز که صبح است،

بهارآمده است           

خانه خلوت تر از آن است که می پنداری

سایه سنگین تر از آن است که می پنداری

داغ دیرین تر از آن است که می پنداری

باغ غمگین تر از آن است که می پنداری

نازنین ریشه ها می گویند           

ما تواناتر از آنیم که می پنداریم  

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ بذری بی تو روی این خاک نخواهد پاشید

هر کجا چرخی بی چرخش

تو هر کجا چرخی بی چالش و بی خواهش تو

بی توانایی اندیشه و عزم تو نخواهد چرخید

اسب اندیشه ی خود را زین کن           

تک سوار سحر جاده تو باید باشی

و خدا می داند

که خدا می خواهد         

تو خدایی باشی بر پهنه ی خاک  

نازنین...

داس بی دسته ی ما

سالها خوشه ی نارسته ی بذری  را می چیند  

که به دست پدران ما بر خاک نریخت

کودکان فردا خرمن کشته ی امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در حضور تاریخ  

در نگاه فردا

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید         

باز هم منتظری؟  

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

و نمی گوید برخیز که صبح است، بهار آمده است                       

تو بهاری                                   

آری...                                          

خویش را باور کن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۸:۵۵
raha .