شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۳ مطلب با موضوع «خانوادگی» ثبت شده است

از همان صبح که از خواب بیدار می شوم آن روی خوبم است! گلویم درد می کند و نوید سرماخوردگی اساسی می دهد. حالا هم که تب دارم و حالم بد است. می گردم یک بروفن پیدا می کنم. فایده ندارد. به داروخانه کوچک خانگی ام مراجعه می کنم ببینم کَرَمش چقدر است. دنبال یک مسکن خوبم...و موقع بیرون آوردن شیاف های دیکلوفناک دچار دوگانگی می شوم که آیا واقعا حالم آنقدر بد هست که دست به دامن چنین راه های –از دیدگاه خود بنده- منافی کرامت انسانی شوم یا نه؟ و عصبانی می شوم که این دانشمندان فارماسیوتیکس چه غلطی می کنند که هنوز راه شرافتمندانه تری برای انتقال دارو به بدن پیدا نکرده اند؟؟ بی خیالش می شوم و دست آخر یک قرص ریزاتریپتان –سلام و درود به ارواح طیبه سازنده اش- مشکل را حل می کند...

از سر کار که برمی گردم می خوابم روی تخت و پتو را تا خرخره می کشم بالا. سرم که بهتر می شود یلدا را صدا می زنم و می گویم برود لپ تاپم را بیاورد، روشن کند، فلشم را هم از توی جیب پالتویم در بیاورد و به آن متصل کند، آماده که شد آن را بگذارد بالای تخت، مرا ببوسد و از اتاق برود بیرون. سر و صدا هم نکند که اصلا اعصاب ندارم...! تمام مدتی هم که دارد لپ تاپ را آماده می کند با اخم نگاهش می کنم. صورتم را می برم جلو. همان طور که با اخم به هم چشم غره می رویم مرا می بوسد. خنده ای می کند و از اتاق می رود بیرون... قبل از رفتن می گوید:"راستی کاردستی نقشه که برام درست کردی تو کلاس اول شد..." خوشحال می شوم و بالاخره لبخند می زنم...

کار دستی نقشه اش یک چیز محشری از آب در آمد! پدرش قرار بود ببردش وسیله بخرند که طبق معمول نیامد! دلم طاقت غصه خوردنش را نداشت. بابا رفت برایمان یونولیت پیدا کرد. نقشه را رویش کشیدم. مناطق کوهستانی را با چند رنگ قهوه ای که ساخته بودم با گواش رنگ کردیم. سایه روشن قشنگی از آب در آمد. یک قسمت هایی را برجسته کردیم و بعد پودر قهوه روی کوه ها الک کردیم که مخملی شود. آخر دست هم نواحی تبریز و چهارمحال را آرد پاشیدیم که کوه هایش برفی باشد! روی سبزهای نزدیک دریا اکلیل سبز ریختیم. و برای دریاها و دریاچه ها هم پارافین آب کردیم با چند رنگ آبی تیره و روشن که بعد از خشک شدن موج های قشنگی ساخت... یک نقشه برجسته! نتیجه کار واقعا حرفه ای و زیبا شد. خیلی هم بهمان خوش گذشت. کلا کاردستی های یلدا برای من زنگ تفریح خوبی است. خودش هم دختر مهربان نرم ملایم عزیز من است. خیلی خوب با هم تا می کنیم...

هر چند جبران نقش پدر و مادر سخت است ولی من و مامان و بابا همه تلاشمان را می کنیم. نمی دانم پیش مشاورش از من چه گفته که مشاور گفته به عمه ات بگو بیاید مدرسه یا زنگ بزند. کارش دارم... با این مشغله زیاد، وقت مدرسه رفتن ندارم. تصمیم می گیرم زنگ بزنم. صبح یکشنبه که از خواب بیدار می شوم در دستشویی را که باز می کنم یک کاغذ تا شده از لای در می افتد پایین:"عمه تو رو خدا امروز بیا مدرسه. خانم مشاورمون می خواد ببیندت... قربانت... یلدا" خنده ام می گیرد. ساعت 10 مرخصی ساعتی می گیرم می روم مدرسه. از شادی بال در می آورد و مگر ما وظیفه ای جز شاد کردن عزیزانمان هم داریم؟!

یلدا روز به روز بیشتر دختر کوچک من می شود. روز به روز بیشتر احساس می کنم بچه ای دارم. کم کم دارد در تمام تصمیم های آینده ام جا باز می کند. هر روز بیشتر و بیشتر همه چیزهای خوب دنیا را برایش می خواهم. هر روز کمی بیشتر بغلش می کنم. کمی بیشتر می بوسمش. در تیم اسکیت سرعتی انتخاب شده. با مامان و بابا برایش اسکیت سرعتی می خریم و جایزه اولین آهنگ پیانویی که زده است یک ساعت و انگشتر بچگانه ست دریافت می کند. موقع رانندگی بغل دستم می نشیند و برایم دنده عوض می کند. شب ها با هم زبان می خوانیم و کلمات جدید را روی نرم افزار جعبه لایتنر موبایلش وارد می کنیم. استخر می رویم. می رقصیم. من می زنم و او می خواند. تایپ ده انگشتی تمرین می کنیم و راجع به مسائل مدرسه اش حرف می زنیم... شب ها که از سر کار برمی گردم با دست های کوچولوی بی زورش ماساژم می دهد و دکمه های مانتوام را برایم باز می کند... و شما را به خدا، قبول کنید که داشتن همچین گوهر گرانبهایی در خانه واقعا غنیمت است!

امروز آمده برایش رضایت نامه بنویسم که از طرف مدرسه برود اردو. رضایتنامه را می نویسم و موقع تحویل دادن می خوابانمش روی مبل و دست های سردم را می گذارم روی شکمش. صدای جیغ و خنده اش بلند می شود. می گویم که حق اعتراض ندارد و بالاخره او هم باید به زعم خودش گرم و سرد روزگار را بچشد! ((: بعد فشارش می دهم و می گویم: "اینم فشارهای زندگی... یه ذره تحمل کنی تموم می شه." مامان و بابا می خندند. بلندش می کنم و می گویم:"حالام برو چایی های زندگیو بیار تا رضایتنامتو بهت بدم."

این بچه به تنهایی کافیست تا حال مرا خوب کند... ^_^

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۱
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۱:۲۶
raha .

راجع به پسرم قبلا واستون نوشته بودم. حالا اگه نخوندین پستش اینجا هست. گفتم که نگران تنهایی این بچم. مخصوصا که شکر مامان خیلی احساسیه و حتما باید روزی چند مرتبه نازش کنیم. یعنی بلا خودش میاد رو انگشت می شینه کله ی کوچولوشو میاره پایین یعنی که نازش کنیم. بعد قند تو دل آدم آب می شه. کلا بچم خیلی دلبره. ما هم مدتی بود واسش دنبال یه دختر خوب می گشتیم که هم خوشگل باشه و برو رو داشته باشه که به پسرمون بیاد هم در شان بچم باشه و از نظر سن و سال بهم بخورن و خوب صد در صد اخلاقشم واسم خیلی مهم بود. یه روزم با مامان چندتا پرنده فروشی رفتیم ولی اونی که می خواستمو پیدا نکردم. یعنی یکی بود بد نبود ولی نیم وجبی مثه سگ پاچه می گرفت و اصلا رام نبود. منم که عرض کردم خدمتتون. اخلاق و خانواده برام خیلی مهمه!

خلاصه ما همین جوری دنبال یه دختر خوب دم بخت می گشتیم که خبر رسید یکی از آشناهای خیلی دور یه عروس هلندی ماده دارن که دستیه و با پسرشون جفت نشده و می خوان بفروشنش. گفتم این طوری مطمئن تره. می دونم به دخترشون رسیدن و مریضی نداره و ... بعد یکم راجع به دختر خانم تحقیقات کردیم و همه تعریفشو کردن که خیلی خوشگل و خانمه و روزی دوتا تخم می ذاره!!!! بعد ما همین جوری در شگفت بودیم که مگه مرغه؟ عروس هلندی که اینقدر تخم نمی ذاره و همون طور با تعجب پرسیدیم که چرا دوتا؟ که پاسخ دادن پس چندتا؟! و کلا سوال ما جدی گرفته نشد! ولی به هر حال قرار گذاشتیم خونه ی اون آشنا و رفتیم و دیدیم و پسندیدیم. فقط یه مشکل کوچولو وجود داشت و اونم این که عروس هلندی ها خودشون همسرشونو انتخاب می کنند و ممکنه ما این دخترو ببریم خونه و آقا پسرمون نپسندن یا بالعکس و هر چیم تلاش کردیم که به شرط چاقو... ببخشید به شرط پسند ببریم فروشنده قبول نکرد که نکرد و گفت که "پرنده جاش که عوض می شه اخلاقش برمی گرده و هر دفعه یکی اینو برده بعد که برش گردوندیم باهاش مشکل داشتیم و اگه بردین دیگه نمی شه پسش بیارین." ما هم دلو زدیم به دریا و نون و پنیر و 320 تومن آوردیم و دخترشونو بردیم!

القصه... عروسمون که الان دیگه دختر مامان صداش می کنیم و البته اسمشون شوکا خانم هست رو با قفسش آوردیم خونه و همین که قفسو که درشم بسته بود گذاشتیم زمین، تقی جان (پسر مامان) که در قفسشم باز بود و داشت واسه خودش دور خونه قدم می زد انگار که از قحطی در اومده باشه یا دختر ندیده باشه، بدو بدو اومد طرف معشوق و همون طور که پشت سر هم از این جیغایی می کشید که وقتی بیرون قفس درمونده می شه و می خواد بریم بغلش کنیم ببریمش تو خونش می کشه... از اونایی که معنیش اینه که "من اینجام" یا "بیا منو بردار" و ... یعنی از این جیغ ابراز وجودیا و بدو بدو رفت از قفس شوکا بالا ایستاد جلوش و شروع کرد چه زدن. بعد ما مرده بودیم از خنده. یعنی بچم با یه نگاه دل و دین از دست داد. حالا من کلی قبلش تحقیق کرده بودم و می دونستم که نباید یهویی بندازیمشون تو یه قفس یا بذاریمشون کنار هم. اینا باید اول یه چند روزی فقط صدای همون بشنون بعد کم کم همو ببینن بعد... کلی ماجرا داره. الکی که نیست. ولی این گل پسر ما رفته بود چسبیده بود به قفس عروس خانم و به هیچ شکلی هم رضایت نمی داد که بیاد پایین و هر چیم که انگشتمونو می بردیم سمتش که بیاد رو دست مثل هاپوها دهنشو باز می کرد و از اون فیف ها می کرد که یعنی "من خیلی عصبانیم برو ریختتو نبینم!" خلاصه دیدیم بچه الان دیونه می شه. شوکا رو از قفس آوردیم بیرون. از اون طرف شوکا جیغ می زد و طفل معصوم ترسیده بود و کلا نظرش این بود که "کسی طرف من نیاد و از همتون متنفرم!" یعنی ماجرایی داشتیم ما اون شب!

حالا از دخترم براتون بگم که خیلی ناز داره. چند روز اولی که تازه تشریف آورده بودن منزل ما یه کمدی داشتیم با این دوتا. این دیده بود تقی عاشقشه کلاس می ذاشت واسه بچم. هر جا می رفت تقی دنبالش می کرد ولی یه جوری از بچم زهر چشم گرفته بود که این می ترسید نزدیکش بره. بعد با یه فاصله ی 10 سانتی متری دنبالش می کرد. شوکا هم که قربونش برم. با دست پس می زد با پا پیش می کشید. یعنی محل نمی داد به پسرم بعد همین که می دید دیگه دنبالش نمیاد سرعتشو کم می کرد و آروم تر می رفت و منتظر می موند تا بهش نزدیک بشه. ولی دیگه نه خیلی نزدیک که یه موقع پر رو هم نشه!

اینا همه تا چند هفته پیش ادامه داشت تا این که روز موعود فرا رسید و ما دیدیم گل پسر از صبح که پا شده کبکش خروس می خونه! بالاشو باز کرده و چه بلبلی می زنه و دور شوکا می چرخه. بعد من قبلا هم این صحنه رو دیده بودم و خیلی ناراحت می شدم که می دیدم به بچم محل نمی ده. رفتم پی کارم. بعد دیدم صدایی ازشون در نمیاد. یه لحظه سر برگردوندم دیدم که بله... به سلامتی عروس بله رو گفته (دست جیغ هورااااا) و کله ی کوچولوشو آورده پایین و چشماشو بسته و شاه دوماه هم با حوصله ی تمام داره یکی یکی پرای کاکولشو با زبونش واسش تمیز می کنه. اونم که خر کیف شده بود رسما. هی کلشو تکون می داد و می چرخوند که یعنی داشت به بچم می گفت که کجاها رو واسش تمیز کنه و کلی ناز می کرد. اون طفل معصومم با حوصله ی تمام نازشو می خرید.

خلاصه این که الان شوکا جان چند ماهی هست تشریف آوردن اینجا. طبق گفته ی شاهدان جفت گیری هم کردند. ولی ما تا حالا هر چی منتظر اون تخم های معهود بودیم چیزی ندیدیم. یعنی تا حالا حتی یه تخمم نذاشته! منم دیگه کم کم دارم نگران می شم. یعنی کلی به دلمون صابون زده بودیم که نوه دار می شیم و اینا...

حالا من باز رفتم کلی تحقیق کردم که چی کار کنم اینا بچه دار شن! جدا از تغذیه شون نوشته بود که باید بذارمشون تو یه مکان آروم که زیاد هم کسی رفت و آمد نداشته باشه و همه ی اسباب بازیا و وسایلی که حواسشون رو پرت می کنه رو بردارم که توجهشون به همدیگه باشه فقط و این شد که آوردمشون این بالا پیش خودم. منتها دائم دل و جیگرم خونه که طفلکیام تنهان و اینا عادت داشتن با ما بیان سر سفره غذا بخورن و همیشه دور و برشون شلوغ بوده و اینجوری افسرده می شن. مخصوصا این که گفته بود در قفسشونو باز نکنیم و کلا زندانی باشن. بعد این زبون بسته ها درشون که بسته است وقتی می رم نزدیکشون اینقدر بیتابی می کنند و شروع می کنند راه رفتن و صدا کردن که یعنی ما رو بیار بیرون. من دلم کباب می شه.

منم دیدم که مهم واسه من خوشبختی ایناست و اگه قسمت نیست بچه دار بشن حتما قسمت نیست دیگه. یه دو روزی گذاشتمشون تو قفس بعد دیگه دلم نیومد. خلاصه این که سپردمش دست خدا... اگه خودش صلاح بدونه واسش کاری نداره که به این طفلکیای من چندتا جوجه ی تپل مپل بده...

اگه هم تو این بچه دار نشدن اینا حکمتی هست که خودش بهتر از ما می دونه و بهتره ما دخالتی نداشته باشیم... 

پ.ن: چندتا عکس از پسر مامان:

(از دخترم عکس آماده رو لپتاپ نداشتم. اونم همین شکلیه فقط رنگش خیلی خیلی روشن تره و خاکستری نیست و صورتش کمتر از گل پسر زرده)

yuts_recovered_jpeg_digital_camera_3921.jpg

اینجام بچه اومده بود بغلم لالا کرده بود:

p7ll_recovered_jpeg_digital_camera_3435.jpg

اینجا هم سرشو آورده پایین که مامانم نازش کنه:

wqce_recovered_jpeg_digital_camera_4195.jpg


خداییش این بچه خواستنی نیست؟! 3> 3> 3>

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۵
raha .


Max amini یه استند آپ کمدین مقیم آمریکاست که مخصوصا دوتا از برنامه هاش رو من خیلی دوست دارم. یکی tomato juice و اون یکی هم Persian girl! یعنی من هر دفعه اینا رو نگاه می کنم اندازه همون دفعه اول می خندم. مخصوصا تومیتو جویسش خیلی باحاله. یکی از دلایلی هم که من اینو خیلی دوست دارم حس همزاد پنداری عجیبیه که باهاش دارم! ماجراش اینه که مکس از گوجه فرنگی بدش میاد و مامانش هی اصرار داره که این پسر آب گوجه بخوره. بعد تمام رفتارهای این مادره رو که داره تعریف می کنه مامان منو میاره جلو چشام!

مامان جان بنده هنوز منو در سن 25 سالگی یه طفل می بینه و بعد ازاین که بنده حداقل 6 سال تنهایی شهر غریب زندگی کردم و خونه داشتم و بشور بساب خونه و خرید و آشپزی و تمدید دفترچه بیمه و کار بانکی و درس و کار و بیمارستان و هزار مساله ی دیگه رو با هم انجام می دادم و تازه در حداقل زمان ممکن یعنی 5 سال و نیمه هم درسم رو تموم کردم، هنوز فکر می کنه که اگه صبحا بیدار نشه واسه من یه لقمه واسه سر کار نپیچه من از گرسنگی تلف می شم و هیچ کسی هم نیست که به داد من برسه! هر چیم که من هر روز صبح حرص بخورم که مامان هر چی بخوام خودم جاشو بلدم می رم برمی دارم ول کن قضیه نیست که نیست! بعد ما هر روز یه مکالمه این مدلی داریم که امروز من برات چی بذارم. خدا شاهده خودم الان شرمندم که دارم اینو می نویسم. به نظرم خیلی خجالت آوره. ولی مامانه دیگه! چی کارش کنم؟! به ترتیب یه روز نون و پنیر و گردو، یا نون پنیر خیار یا گوجه یا یه همچین چیزی واسه من می ذاره. بعد اگه هم نخورده برگردونم یا اثاری از این لطف اجباری تو کیفم مونده باشه کلی غر می زنه و دعوا می کنه که "من این همه صبحا پا می شم واسه تو یه چیزی آماده کنم بعد تو انگار نه انگار... همه رو برمی گردونی!" یعنی یه منت اینجوریم سرم هست! بعد امروز دوباره این سوال تکرار شد که "چی واست بذارم سر کار بخوری؟ ساندویچ مرغ خوبه؟" منم دیدم مقاومت فایده نداره و مامان جان حتما باید یه چیزی بذاره تا دلش آروم بگیره حتی اگه به قیمت دق مرگ کردن من باشه. جواب دادم که "نه مامان مرغ نمی خورم. همون نون پنیر بسه." و این آغاز بحث امروز صبح ما بود! که مادرجان با ادله و براهین بسیار سعی داشتند ما رو متقاعد کنند که "نون پنیر چیه؟ یه چی بخور جون بگیری.." منم چند بار گفتم که "مامان من مرغ نمی خورم. دست از سرم بردار!" بعد آخر دست مامان گفت که "خب همون نون و پنیر گردو ببر." خلاصه ما اومدیم سر کار. بعد من همین دو دقیقه پیش کیفمو باز کردم دیدم بوی مرغ از توش میاد! اگه بگم یه آن گر گرفتم دروغ نگفتم! اینقدر عصبانی شدم که فقط چند لحظه چشامو بستم که یکم به اعصابم مسلط بشم. یعنی این مادر بنده یه لحظه... جان من... فقط یه لحظه... پیش خودش فکر نکرده که خب من لای این ساندویچو باز کنم انقدرا می فهمم که این مرغه! پنیر نیست!!

آقاجان این چه تئوریه که اینا دارن. یعنی چی که نود سالتم که بشه هنوز برا من بچه ای. بابا من یه هویتی دارم واسه خودم. یه غروری دارم. خب این شکم زهر ماری من اگه چیزی بخواد اینجا مغازه هست من خودم می رم یه چیزی واسش می گیرم... تازه نون پنیر که خوبه قبلاترا موز می ذاشت. بعد این موزه می موند تو کیف من. خراب می شد و علنا گند می زد به کل زندگیم!

خدایا ناشکری نمی کنم. دستش درد نکنه. ولی چقدر دلم واسه اون وقتا که تنها زندگی می کردم و افسار زندگیم دست خودم بود تنگ شده. والله بالله بچه ها بزرگ می شن. خانم می شن. آقایی می شن واسه خودشون. عزیزان من دست از سر بچه هاتون بردارید. بذارید زندگیشون بکنن. بذارید خودشون انتخاب کنند که چه کوفتی می خوان بخورن! بذارید خودشون نگران قسط عقب افتادشون باشن. بذارید برن تجربه کنند. زمین بخورن. رو پا بشن. د آخه اگه توی پدر یا مادر بخوای جای من زندگی کنی پس سهم من چی می شه...؟ گیرم چهارتا اشتباه هم کردیم. یه روزم گرسنه موندیم. یه جاییم خرابکاری شد. اگه شما همه کارای منو بخوای انجام بدی پس من کی می خوام یاد بگیرم چجوری زندگیمو مدریت کنم؟!

من اینا رو به کی بگم آخه که الحمدالله مادرجان بنده اصلا تحمل شنیدنشم ندارن و تا میای یه حرفی بزنی سریع چشاماشون پر اشک می شه و یه جوری بهت نگاه می کنن و یه قول مکس OK OK می گن که آدم از مطرح کردن چنین چیزی پشیمون میشه؟!

عجب گیری کردیما!

اه...     

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۰۷
raha .

مسافرت دوبی اولش واسم در حدی نبود که حس کنم دارم می رم خارج از کشور. یه جورایی حسم این بود که یه نوک پا می ریم دوبی و برمی گردیم و حقیقتا وقتی رفتیم تازه متوجه شدم که چقدر با چیزی که مد نظر من بود تفاوت داشت! دوبی واقعا یه شهر پیشرفته و صنعتی و مدرنه. البته اینم هست که توریستا رو جاهای خوب شهر می برن و مسلما ما فقط یه وجهه از شهرو دیدیم. ولی همون یه وجهه اش واقعا دیدنی بود. یعنی به یه بار رفتن و دیدنش می ارزه. ولی با وجود همه ی اینا و با این که خیلی خوش گذشت من که فکر می کنم دفعه ی اول و آخرم بود که رفتم دوبی  و ارزش دوباره رفتن نداره. شاید دلیل اولش آب و هوای افتضاحشه! من 6 سال هوای شرجی و رطوبت بالا رو تجربه کرده بودم ولی این اصلا یه چیز دیگه بود! یعنی خورشیدش به قصد کشت می تابید! لعنتی خیلی وحشتناک بود. خلاصش این که هممون بلااستثنا آفتاب سوخته شدیم. بعد تو فروشگاه ها فن کولرها با تمام توان داشتند کار می کردند و نتیجه ی اولیه ی سفر این بود که در اثر سرد و گرم شدن زیاد من همون روز دوم سرما خوردم. مشکل بعدی هواش هم غبار بالا بود درحدی که یه روز تو تور گشت شهر، لیدر تور که داشت یکی یکی برجا و بناها رو معرفی می کرد گفت:" این برجی که پشت سر من می بینید هم اسمش فلان هست." بعد ما همه داشتیم دنبال برجه می گشتیم که یه نفر پرسید:"ببخشید کدوم برجو می گید؟!" بعد خود لیدره برگشت پشت سرشو نگاه کرد و با تعجب و خنده گفت:" والله تا دیروز اینجا بود!" یعنی می خوام بگم غبار اینقدر زیاد بود که برج به اون بزرگی رو نمی شد دید!

تو دوبی به ندرت می شه پارک یا فضای سبز دید و کلا خشک خالیه! و تمام جاذبه های بی نظیرش هم دست ساز و صنعتیه. مثلا تو اون گرمای طاقت فرسا پیست اسکی سر پوشیده زدن و مردم پالتو و چکمه پوشیدن رفتن اسکی! یا یه پارک آبی درست کردن به چه بزرگی که با تکنولوژی بالایی که دارن کاری کردن که از شوری آب به حد زیادی کاسته شده و موج مصنوعی درست کردن در حدی که می تونی سرفینگ یا موج سواری کنی! یا یه بازار سرپوشیده دارن به نام ابن بطوطه که واقعا سبک بازارش دیدنیه. یعنی از بیرون که نگاه می کنی 6-7 تا مال بزرگ می بینی که هر کدوم نماد یه کشوره و همه به هم راه داره. اگه اشتباه نکنم یکیش واسه تونس، یکی هند، ایران، چین... بقیه اش هم یادم نمیاد. بعد سقف اینجا رو شبیه آسمون درست کرده بودن و معماری داخل هر کدومشون شبیه معماری همون کشور بود که واقعا ایده ی جالبی بود! عکساش رو هم این پایین می تونید ببینید. یه قسمت شهر هم شبیه ونیز در آورده بودند و بین ساختمونا نهر بود که واقعا چیز فوق العاده ای بود و نکته ی جالبش واسه من این بود که با وجود صنعتی و مدرنیسیته هنوز بافت فولکلور شهرو حفظ کرده بودند و کاملا معلوم بود که اومدی یه کشور عربی. یه جورایی معماری شهر لهجه عربی داشت و این چیزیه که متاسفانه من تو کشور خودمون ندیدم!

امارات یه کشوری متشکل از 6-7 تا شیخ نشین که با هم متحد شدن و دوبی یکی از شهرهای مهم این کشوره که از درآمد نفت امارات هیچ بهره ای نبرده و طبق گفته ی لیدر تور اکثر آسمون خراش ها و برج ها طی 15 سال اخیر ساخته شده که واقعا تعجب برانگیزه! بزرگترین منبع درآمد این شهر از صنعت توریسمه که اونم همش ساختگی و مصنوعیه و تنها منبع طبیعی توریسمش هم بیابون هایی که برداشتن کلی زلم زینبوش (!) کردن و از توش یه سافاری در اومده. من فقط همش در شگفت بودم که اینا هیچی ندارن این جوری توریست جذب می کنن اگه مثل کشور ما بودن چی کار می خواستن بکنن!؟

جونم براتون بگه که بنده به این امید رفتم که قراره اونجا لباس و اینا بخرم ولی همون روز اول متوجه شدم که اصلا امکان پذیر نیست. قیمت لباس تو این کشور سرسام آوره! یعنی من خودمو کشتم و کلی گشتم تهش 4 تا تیشرت خریدم و کل خرید سفر من همون بود. اونم چون لباس با خودم نبرده بودم و مجبور بودم واسه هوای گرم اونجا یه لباس خنک بخرم. یه سری فروشگاه ها هم که تو ماهواره مخصوصا خیلی تبلیغ می کنه هم رفتیم که رسما جنساشون آشغال بود و من همش در عجب بودم چجوری مردم می رن دوبی کلی خرید می کنند! چیزاییش هم که مارک و اصل بود و جنسشون خوب بود تقریبا همش تو ایران هست و من که هر چی دودوتا چهارتا می کردم تهش به این نتیجه می رسیدم که من اگه بخوام این همه پول بدم واسه فلان عطر یا لباس خب چرا بدم عربا بخورن؟ می رم همون سیتی سنتر اصفهان می خرم که حداقل پولم تو کشور خودم خرج شده باشه. تو یه کلام این که دوبی فقط باید رفت و تفریح کرد و اگه جز اون دسته ای هستید که تفریحتون خرید کردنه جای خوبی رو واسه مسافرت انتخاب نکردید و ترکیه صد در صد واستون مقصد بهتریه.

یه جایی که من شدیدا توصیه می کنم تو این کشور برید پارک آبیشه. نگران پوششتون هم نباشید. همه جور آدمی اونجا هست. از خانمایی که بیکینی پوشیدن بگیر تا یه سری که مایوهای پوشیده تر دارن و یه سریا که مثل ما با تیشرت و شلوارک اومده بودن و حتی یه عده که با چادر و پوشیه بودن و کلا دستتون واسه انتخاب لباس خیلی بازه. همچنین شدیدا توصیه می کنم آکواریوم و رقص آبش رو حتما برید ببینید. من که خیلی خوشم اومد. ولی وقتتون رو واسه رفتن رو پالم (همون جزیره مصنوعی که به شکل نخل هست) و دیدن هتل آتلانتیس که در راس اون هست حروم نکنید! چون هر چقدرم بهتون بگن الان شما رو فلان برگ پالم هستید و از عجایبش براتون بگن خودتون اصلا متوجه نمی شید الان کجایید و هیچ جذابیتی نداره مگر این که برید از سطح ماه بهش نگاه کنید یا عکس هوایی بگیرید!!

خلاصه اینکه بد نبود! خوش گذشت... مسلما اگه سرما نمی خوردم خیلی بهتر بود. راستی اینو بگم! تو هتل من و خواهرزادم عسل تو یه اتاق بودیم که اونم همش می رفت پیش مامان و باباش و من تو اتاق تنها بودم. بعد شبا تا نصف شب صدای آهنگ خیلی خیلی بلندی میومد. در حدی که شب ساعت 3 که اینا موسیقیو قطع می کردن من تازه خوابم می برد. نمی دونستمم که صدا از کجاست. بعد یه شب که بعد از شام من زودتر خواستم برگردم تو اتاق، آسانسور یهو طبقه ی اول ایستاد من دیدم یه تابلوی بزرگ نایت کلاب روبه رومه. تا اومد در بسته شه سریع خارج شدم. دیدم 2تا نایت کلابه که دم درهر کدومش از این مردای خیلی بزرگ سیاه پوست هست و از توش خیلی صدا میاد. منم که دفعه اولم بود می رفتم نایت کلاب یکم خودمو جمع و جور کردم و از یارو سیاهه پرسیدم که is it free for everyone? فرمودند اگه تو هتل اقامت دارید بله. بعد سنمو پرسید و منم که هول شدم الکی گفتم 27. البته بعدا که به همسفری هام گفتم گفتن که سن مجاز 21 سال هست. خلاصش اینکه رفتم تو یه آقایی که اونجا گارسون بود اومد منو راهنمایی کرد سر یه میز و صندلیو واسم کشید عقب با یه نگاه مختصر به محیط کاملا می شد فهمید که نایت کلاب هندیاست. کلا تو این کشور هندی خیلی زیاده. هندی و فیلیپینی! همشونم انگلیسیشون عالیه و خیلیهاشون حتی فارسیم بلدند. بعد من همین جوری عین گیجا داشتم دور و برمو نگاه می کردم و تو دلم می گفتم پس نایت کلاب که می گن اینه. جوشم اصلا خانوادگی نبود! چندتا دختر هندی رو سن داشتن رقص که اسمشو نمی شه گذاشت... بیشتر الکی تکون می خوردن که البته اینا از کلاب پول می گیرن. بقیه حضار هم به استثنای من و یه خانم دیگه، آقا بودن و مشروب می خوردند و اینا رو نگاه می کردند. بعد من همین جوریش هم یه نمه ترس برم داشته بود. مخصوصا که نورش کم بودو پر دود بود اونجا و منم تنها بودم که یهو دیدم یه آقای هندی اومد بغل دستم پرسید که اگه اشکال نداره بشینه کنار من! ما هم که همون جوری رو ویبره بودیم اینم که اومد دیگه واقعا داشتم قالب تهی می کردم. انگار جن دیده باشم. بهش گفتم که sorry sir, i`m waiting for my husband! بعد یهو دوتایی به دست بدون حلقه ی من نگاه کردیم و البته یارو از طرز نگاه کردن منم می تونست بفهمه که من ترسیدم و دارم دروغ می گم. خلاصه اینکه پاشدم کیفمو برداشتم و به دو از اونجا اومدم بیرون. یعنی همچین دختر شجاعی هستم من!!! یه مساله ی دیگه هم اینکه آیشواریا رای و سلمان خان و هرتیک روشن فقط مال فیلمان و اصلا فکر نکنید که هندیا همچین آدمای جذابی هستند!!! یعنی متوسط زیبایی چهره ایرانیا بارها از متوسط چهره ی هندی ها زیباتره!

طبقه ی دوم هم اسپا و ماساژ داشت که باز من ترسیدم برم و فقط رفتم دم درش تو رو نگاه کردم و همین که دیدم ماساژورش آقاست بدو بدو رفتم طبقه ی خودمون. البته بعدش که رفتم واسه خواهرم اینا تعریف کردم اونام رفتن یه نگاهی انداختن و گفتن که ماساژور خانم هم داره. کلا توصیه ی مفیدی که در این باره می تونم داشته باشم اینه که همون روز اول که می رید هتل برید خیلی متشخصانه از رسپشن امکانات هتل و هزینه هاش رو بپرسید. من مطمئنم که اونجا کلی چیزای دیگه هم بود که من حتی از وجودشونم خبر هم نداشتم!

یکی دیگه از جذابیتای شهر کشتی های تفریحیش بودن که چندتا خواننده اونجا می خوندند و بزن و برقص خوبی بود و کلا خیلی خوش گذشت. مخصوصا که ما با دوستای خواهرم اینا رفته بودیم که خیلی باحال بودن و کلا کار نکرده نذاشتن اونجا.

خلاصه اینکه نظر بنده این هست که جدا از بحث مالی و اقتصادی که خب بزرگترین عامل محدود کننده ی این گونه سفرهاست، رفتن و دیدن خیلی بهتر از نرفتن و ندیدنه!! مخصوصا که دوبی یه شهر مولتی کالچر هست و خارجی توش زیاده و صرف قرار گرفتن در چنین محیطی تجربه ی خوبی هست. من که خیلی دوست داشتم.

اینم از سفرنامه ی دوبی...

پ.ن: الان خیلی خستم عکسا هم آپلود نمی شه. دراولین فرصت عکسای سفر رو می ذارم.

پ.ن2 : لیلی جون رمز پست قبل رو فرستادم به ایمیلت.

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۱
raha .

 اعصاب خط خطیه این روزای من اونقدر نمود بارزی داره که کسی زیاد جرات نمی کنه دور و برم بپلکه! یعنی هر لحظه یک جرقه ی کوچولو کافیه تا یک انفجار بزرگ رخ بده. دلیلشم والله خیلی دور از ذهن نیست. قبلاتر گفتم که پول ریختم واسه ماشین. قسط دومش هم قرار بود اواسط آبان بدم. حالا بماند که روزی چهارهزارتا فحش به خودم می دم که "تو این هیری ویری ماشین خریدنت چی بود؟" مشکل الان چیز دیگه ایه. اونم این که زنگ زدن که ماشینو زودتر تحویل میدن (علتش فکر می کنم واسه هممون واضحه!) و از اون طرف قسط دومم باید زودتر بدیم!؟ خدایا منو بکش از این زندگی راحت شم. من الان 8 تومن از کجا بیارم بریزم تو حلقوم اینا؟! آقا من اصلا ماشین نمی خوام. پولمو پس بدین!

بعد اتفاق بعدی این که خواهرم اینا تصمیم گرفتن یه چند روزی برن مسافرت دوبی. یه تعارفیم به من کردند که بیا با هم بریم. ما هم جو زده نشستیم با خواهر جان یه حساب دودوتا چهارتا کردیم دیدیم که اگه نخوام خیلی خرید کنم اونجا و ... می تونم باهاشون برم و در نهایت خواهر جان در برابر چشمان گرد شده ی بنده که با شک و تردید به محاسباتش نگاه می کردم، پاسپورت رو رسما از دست بنده ربود و ضمن گفتن "مگه آدم چقدر وقت واسه خوش گذروندن داره؟" از مقابل چشمان پر از تردید بنده محو شد و پاسپورتو برد واسه ویزا. حقیقتش قرارم نبود ویزا اینقدر زود بیاد! ما هم می خواستیم صبر کنیم هوا یکم خنک شه که یهو خواهری اینا تصمیمشون عوض شد تصمیم گرفتن آخر این هفته برن... یعنی همین 5 شنبه که میاد... فردا نه... پس فردا!!! بعد مبادا فکر کنید من یه ذره خوشحال باشم. مخصوصا وقتی خواهر جان فرمودند که دیگه حداقل 300 دلار که باید همرات باشه! اونوقت 300 دلار می شه چقدر؟ بله! یعنی این 1 تومنی که من امروز دادم که واسم دلار بخرن پول نبود، گوشه ای از وجودم بود که جدا شد! بعد نمی دونم چرا همش عصبانی و ناراحتم و فکر می کنم پول ندارم و زود زود اعصابم خط خطی می شه و تازه هر ماه کلی قسطم باید بدم و تازه فهمیدم که قسطای کمک هزینه ی دانشگاهم از این ماه شروع می شه. پول معلم خصوصی فرانسمم ندادم هنوز و نهایتا تا اواسط مهر باید تصویه کنم. 2 تومنم به یه بنده خدایی قرض دادم که به هیچ عنوان روم نمی شه الان ازش پس بگیرم و خلاصه این که به معنای واقعی شیشم گرو هشتمه و همش تصور می کنم که از مسافرت که انشاالله صحیح و سالم برگشتیم هیچ بعید نیست که همون جا تو فرودگاه ماموران زحمتکش نیروی انتظامی بنده رو دستبند به دست اسکورت کنند.

اون ماشینم که حالا حالاها قصد ندارم طرف نمایندگیش آفتابی بشم. چون اگه بخوام به همش با هم فکر کنم دیگه رسما قاطی می کنم.

حالا همه  اینا که تا الان گفتم یه طرف. این رنگ موهامم که رسما بنده رو به "حنا دختری در مزرعه " تبدیل کرده یه طرف. یعنی از قبل که رنگش یه خرده نارنجی شده بود ولی بعد از این که موهامو کراتینه کردم دیگه رسما تبدیل به یک عدد هویج شدم و البته به دلیل مسائل هورمونی الان نمی تونم رنگ موهامو عوض کنم. مساله ی بعدی اینکه از اون شبی که موهای خواهرمو اتو کشیدم یک نقطه در منتها علیه جنوب شرقی کتف چپم درد می کنه. جون من فهمیدین کجا رو می گم؟ خب اگه متوجه شدین بین خودمون بمونه ولی اونجا الان نقطه ضعف منه! دردشم به حدیه که اگه دستمو یهویی بیارم بالا یه تیر کشنده می کشه. بنا به دلایل کاملا نامعلومیم تو این چند روز هی ضرورتی ایجاد می شه که من دست چپمو یهویی بیارم بالا! خیلی هم حساس شدم در حدی که دیشب سر یه مساله ی خیلی خیلی الکی قبل خواب کلی گریه کردم. ( اگه داستان و فیلمایی که داستان غم انگیز دارن و من از همون اول تا آخرش مثل ابر بهار اشک می ریزم رو بذاریم کنار، آخرین باری که سر یه مساله ی واقعی گریه کردم مربوط به چند سال پیش می شه. اینو گفتم که بگم چقدر اوضاع احوال روحیم خرابه.)

راستش من از این که پول ندارم ناراحت هستم ولی ناراحتی بزرگترم چیز دیگه ایه. من مطمئنم با این روحیه و اخلاقیاتی که دارم هرگز پولدار نخواهم شد. اصلا پول دستم میاد یه جوارایی دچار اختلالات مانیک می شم. دست و دلباز... خوشگذرون... و علنا مثل ریگ پول خرج می کنم. برنامه مسافرت می چینم. کنسرت می رم. خرجای خرکی می کنم. خیلیم خوش می گذره و خوبه فقط یه مشکل کوچیکی که این سبک زندگی داره اینه که به قول شاعر "وای اگر از پس امروز بود فردایی...!" خلاصه اینکه علارغم آموزش های عظیم مادر جان بنده به هیچ عنوان عادت به پس انداز کردن ندارم و واسه تا قرون آخر پولم برنامه ریزی می کنم و حتی علاقه به طلا جواهرم ندارم که حداقل تو شرایطی مثل الان بدونم یه کورسوی امیدی هست.

پ.ن: این متن دیروز نوشته شده.

بعدا نوشت» رمز پست بعدی رو هر کسی خواست بگه واسش بفرستم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۴۲
raha .
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۰ شهریور ۹۴ ، ۰۷:۱۷
raha .

روزهای بعد از فارغ التحصیلی روزهای آرامی هستند. جلسه ی دفاع به خوبی و خوشی  برگزار شد و به پایان رسید. پدر و مادرم آمدند و برادرم و همسرش و دوتا وروجکشان. در لحظه ی آخر حرکتشان از اصفهان پدربزرگم هم اعلام کرده بود که دوست دارد بیاید و ما هم با کمال میل استقبال کردیم. خدا را شکر هیچ استرسی نداشتم. لکچرها و سمینارها و مجری گری هایی که سابقا داشتم همه کمک کرده اند که صحبت کردن در برابر جمع برایم مساله ی خاصی نباشد.

خلاصه اش این که جلسه ی دفاع پایان نامه ام را با آرامش شروع کردم و جواب داورها را هم با کمک اساتید راهنما دادم و در آخر تشکر کردم از اساتید عزیزی که غرزدن ها و خرابکاری هایم را در آزمایشگاه تحمل و با صبوری مرا راهنمایی کردند. بعد تشکر کردم از اساتیدی که داوری پایان نامه را به عهده گرفتند و ... و بعد رسید به قسمت مشکل کار! تشکر کردم از پدر و مادر عزیزم به خاطر عشق بی دریغ و محبت خالصانه ای که همیشه مرا سیراب می کرد... به خاطر این که به معنای واقعی مرا برای خودم خواستند نه خودشان! تا آنجا که خواسته های من خواسته هایشان بود و آرزوهای من آرزوهایشان... به خاطر اطمینانی که در زندگی به تصمیم های من داشتند و گفتم که دوست دارم بدانند که هر جایی که در زندگی توانستم موفق شوم و روی پای خودم بایستم، اگر این اطمینان به حضور پرمهر و حمایت های همیشگیشان نبود حتما می افتادم و زمین می خوردم.

به اینجا که رسید دیدم مامان بغض کرده و بابا سرش را انداخته پایین دارد اشک هایش را پاک می کند. دیدم صحنه دارد زیادی احساسی می شود و الان است که بزنم زیر گریه... ما هم که مشکل بغض هایمان با یکی دو قطره اشک حل نمی شود! باید بنشینیم یک دل سیر زار بزنیم. این شد که هم چنان که با تمام توان در برابر ریختن اشکهایم مقاومت می کردم مابقی تشکرها را مختصرتر ابراز کرده سعی کردم یک جوری سر و ته قضیه را هم بیاورم... هر چند باز زمانی که از پشت تریبون آمدم پایین استاد راهنمای عزیزم در گوشم گفت "فقط از همسر آینده ات تشکر نکردی! چه خبره؟!"

خلاصه... داستان های دانشجویی ما بالاخره به پایان رسید. حالا روزهای کاری تکراری را باز هم تکرار می کنم. راستش برای خودم هم جالب است این قدر راحت از آنجا دل کندم! فکر می کردم رفتن از وطن 6 ساله سخت تر از اینها باشد. ولی در کل خیلی سخت نبود. حتی وقتی حالا فامیل می پرسند "الان از اونجا اومدی سختت نیست؟" خیلی منطقی جواب می دهم که "بالاخره یه دوره ای بود که باید یه روزی به اتمام می رسید!" و حالا روزهای خوب بی خیالی و آرامش را تجربه می کنم. در حالی که شیطنت هایی زیر سر دارم که انشاالله بعدا در موردش خواهم نوشت. قطعا از این نوشته درخواهید یافت که تا اطلاع ثانوی تخصص بی تخصص!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۸
raha .

بزرگ ترها چشم و چراغ خانه هستند. بزرگ ترها برکت اند. بزرگ ترها دنیا دیده اند. بزرگ ترها با تجربه و با اطلاعاتند. بزرگ ترها چهارتا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند. بزرگ تر ها احترامشان واجب است. بزرگ ترها بسیاری از راه هایی که ما داریم می رویم را قبلا هزار بار رفته اند. بزرگ ترها پخته ترند. عاقل ترند. صلاح ما و خودشان را بهتر می دانند... کلا بزرگ ترها بسیار می دانند!

اما بزرگترها هم چنین چون بزرگ ترند حتی وقتی نمی دانند عارشان می آید که اقرار کنند و کوچک ترها باید این را زود تشخیص دهند و بدانند که بزرگ ترها چون بزرگترند روحیه ی خطر کردن و به چالش کشیده شدنشان کم شده است و کم تر سر به سر بزرگ ترها بگذارند. بزرگ ترها هم چنین احتمالا نسبت به عقایدشان متحجرترند! بزرگترها در بسیاری مواقع خرشان از کرگی دم ندارد! همچنین بزرگترها در بسیاری موارد در مقابل فهمیدن چیزهایی که باب میلشان نیست مقاومت عجیبی به کار می برند! بزرگترها چون بزرگ ترند پایه ی تفکرات و زندگیشان شکل گرفته و سفت شده و ریشه داده. نمی شود نیم وجب بچه که دست چپ و راستش را تازه یاد گرفته برود به پر و پای افکارشان بپیچد. چون بزرگترها یک عمر دنیا را همان طور که دوست داشته اند فکر کنند دنیا آنگونه است دیده اند و آن گونه که دوست داشته اند استنباط کرده اند و حتما بارها حقانیت استنباط هایشان را برای خودشان نتیجه گرفته اند!

پس جا دارد برای بار دوم محکم روی کیبورد لپ تاپ توی سر حروف بکوبم و بگویم که بزرگترها نسبت به عقایدشان متحجرترند...!

حتی من 25 ساله احتمالا نسبت به بسیاری از عقاید خود نسبت به یک نوجوان 16 ساله تحجر و تعصب دارم و این امری است که در مورد هر بزرگتری می تواند رخ بدهد و نکته دقیقا در همین جاست! باید باید باید بدانیم! باید به این امر اشراف داشته باشیم و همیشه به خودمان گوشزد کنیم. باید قالبی نشویم. باید درِ ذهنمان را گاهی باز کنیم و بگذاریم افکارمان بیایند بیرون با افکار بقیه مخصوصا کم سن و سال ترها نشست و برخاست کنند. با هم چایی بنوشند. ورزش کنند و کشتی بگیرند و تناسب اندامشان را حفظ کنند! و باید هر روز که می گذرد، هر لحظه که گذر می کند و هر صحبتی که راجع به هر مساله ای گفته می شود، پیش از آن که اقدامی کنیم یا حرفی بزنیم یا با کسی مخالفتی داشته باشیم یا به چیزی اصرار ورزیم بی آن که دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشیم پیش خودمان فکر کنیم که شاید ما هم بزرگتر شده ایم و مثلا صرفا از تغییر می ترسیم. یا از به هم ریختن  آداب و قوانینی که برای زندگی و اطرافمان داریم.


گاهی ذهنمان را فکر تکانی کنیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۵
raha .

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست!... حتی شاید از لحظه ی تحویل سالشم پیدا باشه! امسال موقع تحویل سال من خواب بودم. در کمال گیجی فکر می کردم 2 بعد از ظهر فرداش سال تحویل می شه. در خواب ناز بودم که صدای انفجار شنیدم. از خواب پریدم. همون طور که تو تاریکی چشمام باز بود صدای شلیک دوم رو شنیدم و بعد صدای جیغ و داد. بیشتر که دقت کردم دیدم صدای ترقه است و انگار یه عده هم بزن برقص راه انداختند! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اینا حتما ادامه ی جو گیری های چهارشنبه سوریه. اونم ساعت 2 نصف شب...

-   "عجب آدمای نفهم بیشعورین!"

و خلاصه این طور شد که بنده سال خوب 1394 رو با فحش تحویل کردم!

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پایین تازه فهمیدم دیشب داستان از چه قرار بوده ولی همچنان نظرم راجع بهشون همون بود که قبل تر خدمتتون عرض کردم. بگذریم... هنوز واژه های عید و سال خوش و مبارک و ... تو دهن ما نماسیده بود که اشکان (برادرزاده وروجکم) به اطلاع رسوندن که برادر کوچولوی نابغشون دیشب زده ماهی کوچولوی قرمز منو له کرده!!!!!!!!!!!!! اونم با دست!!!! یعنی من عاشق این روحیات لطیف این دوتام!!! همین جا بود که من برای دومین بار در سال 1394 گر گرفتم!

بعد مامان ریز ماجرا رو تعریف کرد که عرشیا از مامان یه دستمال خواسته گفته می خوام دماغمو پاک کنم. بعد ماهی طفل معصوم حادثه دیده رو گذاشته توش و انداخته تو سطل آشغال!!!!!!! که اشکان اومده لوش داده و مامان بدو بدو رفته ماهی زبون بسته رو در آورده انداخته تو آب ولی طفلی دیگه نزدیکای صبح تموم کرده بود!!! یعنی من هنوز به زندگی این ماهیه فکر می کنم اشک تو چشام جمع می شه... بازم بگذریم...

دایی مامان این دوتا وروجک روز قبل از عید به رحمت خدا رفت. این طور شد که این دوتا کلا خونه ی ما هستند و گاها مامانشون که عروس ما باشه میاد یه سری می زنه و می ره. این دوتام خونه رو گذاشتن رو سرشون. مامان یه بسته شمع پیدا کرد این دوتا گیر دادند که ما شمع می خوایم. نمی دونم مادر بنده با در نظر گرفتن کدوم سابقه ی درخشان این دوتا واسشون شمع روشن کرد گذاشت تو کاسه داد دستشون که مثلا سرشون گرم باشه یکم مثل بچه آدمیزاد بشینن یه گوشه. من داشتم تلویزیون تماشا می کردم که دیدم اشکان یه دستمال کاغذی گرفته نزدیک شمعش. همون لحظه دویدم دستمالو از دستش گرفتم و کلی بهش گفتم که کار خطرناکیه و این کارو نکن و از این حرفا... و باز نشستم پای تلویزیون که دیدم یه بوی سوختنی میاد. سرمو برگردوندم دیدم یه آتیش بزرگ تو دست اشکانه و داره زبانه می کشه می ره بالا. مثل برق گرفته ها از جام پریدم دویدم سمتش و فقط داد زدم مامان آتیش و از وحشت این که الان بچه آتیش می گیره دستمال کاغذی های آتیش گرفته رو با کف دست گرفتم و دویدم سمت آشپزخونه که تو همین چند ثانیه احساس کردم تا مغز استخونم آتیش گرفت. مامانمم هم از هول دوید با پا تکه های دستمال که رو فرش و مبل افتاده بود رو خاموش می کرد. آتیشو که خاموش کردیم من بدو بدو رفتم دستمو گرفتم زیر آب سرد که دیدم اشکان نشسته بر و بر منو نگاه می کنه.

یعنی باورتون نمی شه اگه بگم اون لحظه من مستعد قتل بودم!!! اگه بگم جنون آنی رو تجربه کردم دروغ نگفتم. به حدی عصبانی شدم که دست سوختمو از زیر شیر آب آوردم بیرون رفتم یکی خوابوندم زیر گوش بچه و شروع کردم سرش داد زدن که "مگه من یه بار بهت نگفتم این کارو نکن؟!! داشتی خونه رو آتیش می زدی." بعدم تا یکی دو ساعت یخ رو دستم گذاشته بودم که دردش کم شه. خلاصه کار که به اینجا رسید دیگه دوتاییشون موش شدند. یکی رو کاناپه ی اون طرف خوابش برد. اشکانم از ترس از جاش بلند نمی شد. منم که کلا اون روی سگم بود روز اول عیدی کسی جرئت نمی کرد خیلی دور و برم بپلکه و از فکر این که فردام باز این دوتا اینجان و من دیگه تحمل ندارم زنگ زدم به دوستم که مسوول فنی داروخانه شبانه روزیه و کلی قبلش ازم خواهش کرده بود که اگه جا داره تو ایام عید بعضی روزا رو من به جاش برم و من به دلایل خیلی زیاد رد کرده بودم. به هر حال از این که دائم بخوام سر این دوتا وروجک داد بزنم بهتر بود و به این صورت بنده روز دوم عید رو در دو شیفت صبح و بعد از ظهر در داروخانه ی شبانه روزی گذراندم و بقیه ی شیفت های ایام تعطیل هم با همین دوست عزیز تقسیم کردیم و خلاصه یک روز در میون دو شیفته می رم سر کار...! خلاصه ... اینم از عید امسال! امیدوارم بقیه ی سالش بهتر از عیدش باشه و برای شما دوستای خوبم هم سالی پر از شادی، سلامتی و خبرهای خوب آرزو می کنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۴۰
raha .