شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲۷ مطلب با موضوع «اجتماعی» ثبت شده است

یکی از ایرادهای بزرگ ارگان های دولتی–حداقل این دو ارگانی که بنده در آن ها شاغل هستم- این است که نظر و سلیقه شخصی افراد نقش مهم و پررنگی در آینده شغلی افراد دارد. مخصوصا در درمانگاه که زیردستی ها یک جور حال به هم زنی دست و پای بالا دستی ها را می لیسند که آدم دلش می خواد بالا بیاورد!! به شخصه نه حاضرم جلوی بالادستی تا کمر خم شوم و نه خوشم می آید کسی جلوی بنده رکوع و سجود کند!

رییس درمانگاه آمده با آن چاپلوسی خاص خودش عنایت همایونی اش را خیلی بی دلیل نثار یکی از بچه ها می کند که "این م.الف معجزه است... باید خیلی هواشو داشته باشیم." ر.ع می پرسد"من چی آقای دکتر؟" خیلی رک برمی گردد می گوید "تو؟ تو هیچی! تو یه اتفاق ساده ای!!" بعد همه قاه قاه می زنند زیر خنده. حتی خود ر.ع! بعد استاد می رود روی منبر" حسین هم از این ساعت جیبیاست. هر وقت کارش داری از جیبت میاریش بیرون یه نگاه بهش میندازی، کارتو که راه انداخت برش می گردونی سر جاش!" باز همه قاه قاه می خندد و من در عجبم کجای این حرف انقدر خنده دار است که من درک نمی کنم؟ از نظر بنده این حرف رسما توهین است! پشتم را می کنم به بچه ها و سرم را به کاری گرم می کنم. حالا دوستان خودشان گوی سبقت را از استاد ستانده، مزه پرانی می کنند که "آره... میلادم از این ساعت شنیاست... یه نفرو باید استخدام کنی فقط این رو اون روش کنه..."

هندزفری ام را روشن می کنم و بقیه برنامه "رازها و نیازها"ی دکتر هلاکویی که دانلود کرده ام را گوش می کنم که کلمه ی "خانم دکتر" به گوشم می خورد. نگاهشان می کنم. گویا مراتب لطف و محبت استاد نثار بنده شده، یک چشمکی به بنده می زنند و می فرمایند: "خانم دکترم از این ساعت صورتیاست که رو دستش قلب داره، توشم یه بچه گربه کشیده..." همان طور که از لحن گفتارش خنده ام گرفته پاسخ می دهم: "کلا امروز ارزشیابی عملکرد داریم..." با حالت سربه هوا انگار دارد تفریح می کند: "آره، چه اشکالی داره؟" از آن وقت هایی است که دلم می خواهد جواب طرف را بدهم:"هیچی... کاااااااملا علمی و دقیق!!!... حتما دکترام دارید؟!" صدای خنده بچه ها این بار واقعا بلند است. خودش هم می خندد. بلندتر از بقیه... و این بار برای من واقعا جای سوال است. یک چیزی این وسط هست که من نمی فهمم! دفعه اولی نیست که چنین اتفاقی می افتد. دلیلی ندارد ما به همه چیز بخندیم! حالا این بار که اتفاقا شوخی هایشان خیلی هم شدید نبود ولی گاها چنان توهین هایی به هم می کنند که من دهانم باز می ماند توی احمقی که داری توهین می شنوی چرا می خندی و بعد تازه رو می کنی که بهت برخورده؟

خلاصه این که یا تفاوت دیدگاه های زنانه-مردانه است یا همکارهای بنده آدم های خجسته دلی هستند یا... یا نمی دانم چه...!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۲
raha .


Farhadi at Trafalgar squar:

  despite our different religions, nationalities and cultures, we are all citizens of the world  and I`m very proud to be a member of this global family...

 

@AsgharFarhadi: you made us all proud sir

[me standing up... taking my hat off with a great feeling of respect and joy] ^_^

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۲
raha .

کفش های قبلی که سر کار می پوشیدم یه نیم بوت ساده قهوه ای رنگ بود، وقتی راه می رفتم یه نمه صدای تق تق می داد. بعد از درمانگاه صدام کردند گفتند کفشت صدا می ده. بهشون می گم "من که همش نشسته ام، اینجام که بخش بستری نیست که بگی مریض اذیت می شه. حالا گیرم تو این مسیر که من می رم تا پانسیون یه ذره صدا بده! چه اشکالی داره؟" فرمودند:"جلب توجه می کنه!!!" دلم می خواست سرمو یه جایی بکوبم. ولی به جاش خیلی رام و سر به زیر رفتم یه جفت کفش چرم مشکی با کفی نرم خریدم که تق تق نکنه. روز اولی که پوشیدم اومدم درمانگاه همین که از در اومدم تو و پامو رو سرامیکای کف سالن گذاشتم دیدم یا ابالفضل این دیگه چه مدلشه؟! یعنی تا خود داروخانه با هر قدمی که من برمی داشتم این کفشه خیلی بلند و با اعتماد به نفس تمام می گفت:"جیر... جیر..." نمی دونم من حساس شدم یا صدای جیر جیر این کفشه واقعا این قدر فاجعه است! به هر حال به صدای این یکی گیر بدن، دیگه یه چیزی بهشون می گم... (عصبانی(

--------------------------------------------------

یه خانمه هست سرطان داره. فکر کنم قبلا راجع بهش نوشتم. من خیلی ناراحتش بودم. گهگاه در حد توان یه کمکی هم بهش می کردم. این دفعه اومد کلی با شرمندگی گفت می خواد وام بگیره ضامن می خواد. گفتم "باشه من ضامنت می شم. برو ازشون بپرس چه مدارکی احتیاجه." از بانک زنگ زدن که "اول باید بیای اینجا حساب باز کنی... بعد فلان کنی و تو حسابت اینقدر باشه و ..." منم رک و پوست کنده بهشون گفتم نه وقتشو دارم و نه حال و حوصله این کارا رو. این خانم بدجوری لنگ پوله. می خوایم مشکلش حل شه. اگر می خواین که میام از همون حسابی که دارم چک می ذارم وگرنه من اعصاب این کارا رو ندارم..." تهشم به کارمند بانک گفتم که "مگه کل پولی که ایشون قراره بگیره چقدر هست اصلا؟ شما نگرانش نباشید اگر قسطاش عقب افتاد ضامن منم دیگه، بهم خبر بدید خودم یه فکری براش می کنم." خلاصه آخر اونام دلشون واسه این خانم سوخت یا هر چی بالاخره اینکه قبول کردند و ایشون وام گرفت. حالا نمی دونم بانکیه از این صحبت آخر من برداشت دیگه کرده حرفی به خانمه زده یا خود خانمه تصمیم گرفته پیام بده که دفترچه قسطش آمادست و اگه برام بیاره قسطاشو پرداخت می کنم یا نه...!!!

حقیقتا هنوز که هنوزه بهش فکر می کنم حالت تشنج بهم دست می ده!

خواهش می کنم کسی نصیحت نکنه که آدم واسه کسی که نمی شناسه ضامن نمی شه. این مدت به حد کافی ازین حرفا شنیدم! این خانم واسه آزمایش سالیانه اش احتیاج داشت و من از همون اولم پی اینکه ایشون ممکنه نتونه قسطاشو پرداخت کنه رو به تنم مالیده بودم. مبلغ وام هم زیاد نبود. ولی چیزی که سوپرایزم کرد این بود که ایشون خیلی رک و پوست کنده پیشنهاد بده که تشریف بیارن دفترچه قسط رو تقدیم کنند!!! یه جورایی به نظرم در دیزی بازه حیای گربه کجاست؟!

--------------------------------------------------

نکته بعدی که بی ربط به مورد قبلی نیست هم این که این خانم که اوضاع احوالشو می دونم و واقعا احتیاج داره و انقدر زندگیش چاله چوله داره که هر چند تایید نمی کنم ولی برام قابل درکه که به هر راه نجاتی که می بینه چنگ بندازه، ولی خیلیا هستند اینا بی پول نیستند، نیازهاشون متفاوته! یعنی انقدر از اینا دیدم که دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد ندارم. مسئول بسیج شبکه که الان دیگه رفته خیلی خانم دست به خیری بود. خیلی وقتام میومد اتاق من واسه استراحت و چای و صحبت و اینا... واسه همین مراجعینش راه اتاق منو خوب بلد بودند. الانم که رفته فکر می کنند این امامزاده هنوز حاجت می ده! چند ماه پیش یه خانمه اومده می گه:"بچم کم خونه... خیلی حالش بده. دکتر گفته پسته بخوره! پول ندارم واسش پسته بخرم!" می گم:"حالا اشکال نداره، قرص آهن بهش بدید. بسته ای 300 تومنه... بهترم هست. زودتر درمان می شه." می فرمایند "آخه نمی خوام بهش دارو بدم. قرصی بارش بیارم!" یعنی فقط در بهت فرو رفتم که الان مثلا ایشون توقع داره من براش پسته بخرم؟؟ یا به یه جایی معرفیش کنم که بهش پول بدن بره پسته بخره؟؟؟؟ آخرین باری که خود من پسته خوردم کی بوده؟!!

می تونم بهتون اطمینان بدم که این خانم از اون مدل ساده ها نبود که مثلا فکر می کنند چون دکتر گفته دیگه حجته و حتما باید بچش پسته بخوره. اتفاقا با کمی صحبت متوجه شدم خیلی خوبم می فهمه داره چی کار می کنه... جسارتا همینان که باعث می شن حس کمک به همنوع در دیگران از بیخ و بن نابود بشه. مسلما هیچ آدم عاقلی از این که بدونه داره ازش سواستفاده می شه خوشحال نخواهد شد! حالا شاید خودتون تجربه های مشابه داشتید ولی جا داره دوباره بگم که مردم شهر بهوشید که خیلی ها نیازمند نیستند! نیازهاشون متفاوته... 

----------------------------------------------------------------

جواب گزینش اومد. بحمدالله پذیرفته شدیم و فردا می رویم برای انعقاد قرارداد ^_^

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۵۹
raha .

در جامعه ای زندگی می کنیم که اگر افراد شاغل را به سه طبقه بالادست-میان دست(!)- فرودست طبقه بندی کنیم ]طبقه بندی من در آوردی است، دنبال لغات علمی نباشید![ می شود گفت که فقط طیف میان دست از نظر اطمینان و ضمانت شغلی اوضاعش نسبتا روبراه است! قشر فرودست که بنده خدا نه قدرت اقتصادی دارد و نه اعمال نفوذ... غالبا نه دیده می شود و نه شنیده! با نسیمی هم جابه جا می شود. در مورد قشر بالادستی هم این طور بگویم که در همین مدت کوتاه کار دو نمونه اش را بنده "به چشم خویشتن دیدم که جانش می رود"!!!

مورد اول دکتر "ف" ریاست بیمارستان بود که صبح آمده بود سر کار و منشی دفترش حکم عزلشان را داده بود دستشان! از آن بدتر دکتر "ع" (رئیس جدید) بود که حرمت همکار و هم صنفش را نگه نداشته از راه نرسیده بدون این که خودش را معرفی کند و ... رفته نشسته توی اتاق ریاست! یک دقیقه خودتان را بگذارید جای دکتر ف: می روید در اتاقتان را باز می کنید می بینید یک نفر نشسته پشت میزتان... واقعا که "تفو بر تو ای چرخ گردون تفو"... محض رضای خدا یک تقدیر و تشکر خشک و خالی هم از ایشان نکردند. بنده خدا با چشم اشکبار از این بیمارستان رفت...

مورد بعدی رئیس شبکه بهداشت خودمان است. این یکی را فکر کنم خیلی خاطرش را می خواستند که از یک روز قبل(!) بهشان اطلاع دادند. بعد هم خیلی ضرب العجلی یک به اصطلاح جشنی گرفتند هم برای تشکر از زحمات چند ساله ایشان و هم استقبال و خوش آمد گویی به رییس جدید. بنده خدا آقای رییس قیافه اش آنقدر به هم ریخته و درب و داغان بود که ما هر لحظه منتظر بودیم بزند زیر گریه و ما که چهار چشمی  ایشان را زیر نظر داشتیم به چشم خودمان دیدیم که چند باری مثل زمانی که آدم اشک هایش را پاک می کند، دستش رفت سمت صورتش. روی سن ایستاده بود و جوایزی که ارگان های مختلف و همکاران آورده بودند را با نارضایتی و بی میلی تمام می گرفت و تندی می داد دست یکی از پرسنل و با یک لبخند اجباری یک تشکر اجباری تر به سبک رفع تکلیف انجام می داد. یکی از همکارها توی گوشم می گوید:"بنده خدا چقدر داغونه." می گویم:"انتظار داری نباشه؟ مثل اینه که بگن تو عروسی ننت برقصی! اسمش جشن و پایکوبیه ولی واسه تو عزاست!"

کاری به این ندارم که این ها اصلا روئسای خوبی بوده اند یا نه (کما این که رئیس بیمارستان الحق و الانصاف کارش خیلی خوب و در مقایسه با رئیس جایگزین معرکه!) ولی این طور ناغافلی آدم ها را عزل و نصب کردن حالا چه وزیر باشند و در ماموریتی در کشورهای خارجه، چه رییس بیمارستان یا شبکه اصلا وضعیت جالبی نیست. آخر چرا نمی آیند از همان اولی که یک جایی را می دهند دست کسی برایش مشخص کنند که چند سال قرار است آنجا باشد تا طرف اولا بداند اینجا ملک پدری اش نیست و این میز و صندلی ها به کسی وفا نمی کند و سر موقع باید تحویل بدهد برود و هم این که برنامه ریزی مدون داشته باشد تا در طی این مثلا 3 سالی که رئیس فلان جاست اثر خوبی از خودش به یادگار بگذارد و مثلا بداند بعد از این مدت ارزشیابی عملکرد دارد و ارتقا یا تنزل ردیفش در محل خدمت جدید را همین ارزشیابی ها تعیین می کنند...

خلاصه مطلب اینکه پیامی که ما از تمامی این مسائل گرفتیم این بود که در کار دولتی و در این سلسله مراتب پایورسالاری حواسمان باشد از طبقه میان دستی خودمان نه بالاتر برویم و نه پایین تر! در کار خصوصی که آدم آقای خودش است برود و هر چه می خواهد کشور گشایی و پیشرفت کند. ولی با این سیستم حاکم سلیقه ای-عشیرتی کار دولتی وعلی الخصوص اداری، شغل و جایگاه فرد مکان خوبی برای پاسخگویی به هر گونه نیازی که رنگ و بویی از جاه طلبی و قدرت گرایی دارد، نخواهد بود!

به هر حال از ما گفتن، هر چند صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۳۰
raha .

شهروندنیوز:

وقوع سیل باعث کشف استانی به نام سیستان و بلوچستان شد!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۵۹
raha .

فاجعه پشت فاجعه... سقوط هواپیما، تصادف قطار، آلودگی هوا، زنده در آتش سوختن کودکان کار و ... و ... مانده ام این احساس تکلیف بی پایه برخی افراد برای اشغال پست های مدیریتی و به هم ریختن نظم و نسق شهرها و کشور ریشه در کجا دارد؟! شهید چمران می گوید:"تعهد بر تخصص قطعا برتری دارد" اما آدم متعهدی که برغم بی کفایتی و ناکارآمدی احساس وظیفه می کند و پستی را می پذیرد قطعا بی تقواست!

برایم جای سوال است. چرا در این مملکت هیچ چیز جای خودش نیست؟! چرا شهردار شهری که جمعیتش از بسیاری از کشورهای منطقه بیشتر است باید گوشه چشمی به پاستور داشته باشد و تمام هم و غمش بیلبوردهای سیاسی برای کوبیدن برجام باشد؟ خب این ها نتیجه اش می شود این که پایتخت هلیکوپتر آتشنشانی ندارد و در قرن 21 نهایت امکانات کشوری برای عملیات اطفا حریق، آن هم آتشی به آن عظمت، چیزی در حد شلنگ است! نمی دانم عمق فاجعه را متوجه می شوید یا نه؟! مثل این است که بخواهید با قاشق تونل بکنید! حالا شهردار هر چقدر می خواهد بیاید با حضور نمایشی اش مدیریت بحران کند آن هم در حالی که گند بحران مدیریت در همه زمینه ها در آمده! نه برادر من! این ها نوشدارو پس از مرگ سهراب است...

در حقیقت در این مملکت مهم نیست که نردبان آتش نشانی کوتاه است و به طبقات بالا نمی رسد. مهم نیست که چطور بودجه ها و سرمایه های این کشور به فای فنا می رود. این که شایسته سالاری و مدیریت و تخصص در این کشور محلی از اعراب ندارد هم مهم نیست... همین که ما نیروهای انقلابی داریم که هر از گاهی از فتنه اعلام برائت می کنند کافی است. عوضش امنیت داریم! نمی گویم امنیت مرزها چیز کمی است. ولی امنیت جانی در داخل مرزها چه می شود؟ اصلا می دانید چیست؟ به نظر من ما اصلا نیاز نداریم کسی از بیرون بهمان حمله کند. همین طور ولمان کنند خودمان از بین می رویم و می میریم و از هم می پاشیم...

 

به هر حال ساختمان معروف پلاسکو فرو ریخت وهمراه با آن دلهایمان هم... و نه تنها پلاسکو که همه چیز در این مملکت فرو ریخت. آنجا که مردم همیشه حاضر در صحنه راه نمی دادند که ماشین آتش نشانی و آمبولانس رد شود. آنجا که یک عده داشتند در آن شرایط سلفی می گرفتند... آنجا که مرگ امدادگر عادی شد...

هیچ اشکالی ندارد فیلم بگیرید.

فیلم بگیرید که دیگر برای آیندگانمان علامت سوال نباشد که چرا به اینجا رسیدیم...

 

ننگ بر شما

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۵۱
raha .

فلان تیتر خبری را می خوانم: "دخترانی که بی شوهر ماندند و پسرانی که بی همسری برگزیدند." از تیتر خبر احتمالا متوجه محتوای مردسالارانه خواهید شد. همین که دخترها ماندند و پسرها برگزیدند تکلیف همه چیز را روشن می کند. این که ما کی می خواهیم به این نتیجه برسیم که دخترها شهروند درجه دو نیستند و آن ها هم آدم اند و اگر ازدواج کردند/نکردند این احتمال هم وجود دارد که گزینش و انتخاب خودشان است و این طور نیست که همه شان روی دست والدین محترمی که هم و غمی جز فرستادن دخترانشان به خانه بخت ندارند، مانده باشند. خیلی از این ها دارند مستقل و حتی راضی اموراتشان را می گذارند. حتی مجلس تصویب کرده که دختران مجرد بالای 30 سال که تمکن مالی دارند می توانند سرپرستی کودکی را عهده دار شوند... مشکل من هم صرفا این دو کلمه ی "ماندن" و "گزیدن" نیست. مساله من تفکر و نگرش جامعه ایست که چشمش را روی واقعیات می بندد و این دو واژه یکی از کوچکترین و سطحی ترین تبعات و نتایج نگرش ها و سیاست هایی از این قبیل است.

برای ما که تا کمتر از چهل- پنجاه سال پیش ازدواج دختران پیش از بلوغ جنسی شان مساله ای عادی بوده، و حتی هنوز کلمات بی ربط "ازدواج" و "دختران زیر 13 سال" کنار هم دیده می شوند، یک میلیون و 300 هزار نفر مجرد بالای چهل سال مساله چالشی و جدیدی است!!! اگر یک سرچ سطحی در اینترنت داشته باشید می بینید که از 10-15 سال پیش مسئولان مشکل اصلی جوانان را ازدواج می دانند و جوانان مشکل اصلیشان را کار و مسکن! نمی دانم سال 83 یا 84 بود که یکی از روزنامه ها یک مقاله مفصلی هم در این زمینه نوشت و امروز با خواندن مطالبی از این دست بنده دارم به این نتیجه می رسم که احتمالا مشکل از جوانان ماست که مشکلی که در زندگی احساس و هر روز با آن دست و پنجه نرم می کنند با مشکلی که باید احساس کنند متفاوت است! نتیجه چنین درافشانی ها و بی توجهی به واقعیات جامعه هم شد اینی که می بینید...

مساله دیگر قوانین جامعه ماست که به روز رسانی نشده اند. زن جامعه امروز ما آنقدر به آگاهی رسیده است که بداند و بفهمد که 1000 تا سکه ی طلا – که البته اکنون به لطف قانون دیگر امکان پذیر نیست و بنده خودم با این مساله بسیار موافقم- بهای کمی است برای از دست دادن آزادی هایی (خروج از منزل، کار کردن، نداشتن حق طلاق و حضانت فرزند و هزار و یک مساله دیگر) که قانونا به همسر داده می شود و از آن طرف پسرهایمان هم آنقدر عاقل شده اند که بفهمند گذران زندگی آنقدر سخت شده که یک تنه نمی توانند بار سنگین زندگی را به دوش بکشند که تازه در آن اگر فرضا همسرشان شاغل هم باشد می تواند پولش را در زندگی خرج نکند ، بعلاوه آقا باید مهریه هم بدهد و این ها همه به شیرینی احتمالی زندگی مشترک (که تازه کلی شک و شبهه هم در آن هست) نمی ارزد!

درست است که زندگی باید بر مبنای محبت و درک و اعتماد متقابل باشد و همه جمله هایی که شنیده ایم و بلدیم. تا موقعی هم که همه با هم خوب و خوشند سر همه چیز تفاهم دارند که مشکلی نیست. مشکل از آنجا شروع می شود که مثلا مردی که خانمش فوق لیسانس فلان رشته را دارد و دوست دارد کار کند به همسرش می گوید کار نکن! و قانون هم طرف او را می گیرد و همین ها اگر کارشان بالا بگیرد و به طلاق بکشد خانم نمی تواند صرف این که با هم تفاهم ندارند، بدون این که مهرش را حلال کند جانش آزاد شود! چون شوهرش نه معتاد است، نه بی خبر زن گرفته و بدبختانه دست بزن هم ندارد! از جانب آقایان هم جاهایی هست که به نفعشان نیست ولی قبول کنید در 99% موارد هست و زمانی که بی عدالتی هست آخرش همه با هم ضرر می کنند. همین آقایی که اینجا مثلا در زمینه طلاق فلان قانون به نفعش است، ممکن است روزی همین بلا به سر خواهر یا دخترش بیاید!

خب با این حساب از نظر بنده کاملا طبیعی است که از بین این یک میلیون و 300 هزار نفر مجردی که قبلا ذکر شد، 980 هزار نفرشان خانم باشند. آخر آدم عاقل چرا باید تن به چنین قراردادی بدهد؟ آن هم زمانی که باز بر مبنای همین آمار و ارقام 62% دانشجویان تمام مقاطع را دختران تشکیل می دهند که البته می دانیم این امر لزوما به معنای افزایش توانمندی زنان نیست و خیلی ها می روند دانشگاه فقط توقعاتشان زیاد می شود که این را هم همان هایی باید جواب بدهند که بدون در نظر گرفتن نیازمندی ها زرت و زرت دانشجو می پذیرند و مدرک صادر می کنند. ولی جهان بینی این افراد تغییر می کند و همان طور که می بینید آمار زنان شاغل (که طبق افاضات عزیزان پولشان هم مال خودشان است!!!) روز به روز بیشتر می شود و الان نسبت به گذشته زنان بیشتری هستند که یک تنه از پس زندگی برمی آیند.

بعد تا ما می آییم یک جایی صحبت کنیم بعضی ها همین قدر خام و فکر نشده (انگار قبلا به عقل خودمان نرسیده) می گویند که " خب همان اول کار ضمن شرایط عقد بیاورید که حق طلاق و ... می خواهم و فلان شرط را بگذارید." آخر برادر من شما فکر کن می روی خواستگاری دختری که همان اول حرف طلاق پیش می کشد. اصلا وجهه خوبی ندارد! از استثنائات که بگذریم اغلب پسران هم انگار یک حق مسلمی را داری ازشان می گیری و مگر چند درصد افراد جرات درافتادن با عرف را دارند؟ دیده شده انقدر حرف و حدیث در می آید که آدم عطایش را به لقایش ببخشد. حرف من کلی است. از استثنائات عبور کنید...

یا یک مثال دیگر می زنم که قابل درک تر باشد. من دوستی داشتم که مدت ها با پسری دوست بود و قصد ازدواج داشتند. خانواده پسر هم به خواستگاری اش رفتند اما پدر و مادر این دوست بنده یک پا ایستادند و گفتند نه! حتی دلیل هم نمی آورند. صرفا خوششان نیامده بود! از آنجا که بر مبنای قانون رضایت پدر شرط است این دوست ما خودش را به آب و آتش زد، یک مدت شب و روز کار این دختر و پسر گریه زاری بود و حتی یکی از گزینه ها که مراجعه به دادگاه و گرفتن حق ازدواج بدون رضایت پدر است، هم روی میز بود! تا دست آخر پدر ایشان بعد از کلی دعوا مرافعه و تهدیدها و اتمام حجت ها و رسما با ناراحتی و نارضایتی قبول کرد که این ها عقد کنند. مساله من این است که اگر قانون ما از ابتدا چنین حق بزرگی برای پدر قائل نبود و نگرش جامعه که اتفاقا بسیار تاثیرپذیر از قانون است، این بود که "زندگی خودش است و خودش می داند" نهایتا می گفتند که دامادمان را نمی پسندیم و ماجرا خیلی کم عارضه تر از اینی پیش می رفت که پدر فکر کند دارد از حق خودش کوتاه می آید و قضیه از مساله احساس مسئولیت در قبال فرزند تبدیل شود به حق مسلمی که پدر دارد و دخترش دارد به جنگ و به ناحق از اون می گیرد... درست است می تواند حقش را از طریق قانونی بگیرد ولی دختری که هم پدر و مادرش را دوست دارد و هم پسری را که آن ها نمی پسندد، آیا بعد از چنین اقدامی جایگاهی در خانواده خواهد داشت؟ چرا باید چنین بهای سنگینی بپردازد؟!

تغییر زمان بر است... تغییر وحشتناک است... تغییر آدم ها را از دایره آسایش و آرامششان بیرون می آورد. ولی وقتی یک چیزی نیاز جامعه است بگذارید تغییر کند. اگر کسی حرفی می زند قبل از کوباندنش کمی فکر کنیم، نه این که تندی آن طور که جدیدا مد شده به خیال خودمان یک فحش مودبانه "فمنیست" بدهیم و تمام شود برود پی کارش...

در آخر هم جهت رفع ابهام ها این را اضافه کنم که موضوع صحبت من آن بانوان عزیزی نیست که معلوم نیست با خودشان چند چندند و کلا می بینند کجا به نفعشان است تا به همان استناد کنند. منظور من زنانی هستند که تکلیفشان با خودشان روشن است. کسانی که آماده اند از حاشیه بیایند بیرون و در متن زندگی وارد شوند. کسانی که زندگی برابر می خواهند و بهای آن را می پردازند و می دانند هر حقی مسئولیتی به همراه دارد و اگر حقوق برابر می خواهند، از آن طرف هم می دانند که قبض آب و برق و کرایه خانه فقط مربوط به مرد خانه نیست. نمی توانی هم مهریه بگیری هم نصف اموال به نامت باشد! هم سرکار بروی و به شوهرت ربطی نداشته باشد هم پولت برای خودت باشد که محض رضای خدا من حتی نمی فهمم این جمله یعنی چه؟! مثلا یک دست مبل می خری بعد فقط خودت روی آن می نشینی؟!! این پاراگراف آخر خودش یک بحث طولانی است که از موضوع این نوشته خارج است.

پس فعلا همین جا تمامش می کنم...

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۱
raha .

دروغ چرا؟ روز اول طرح همین که مشخص شد قرار است دو سال تمام در خدمت دولت و در شبکه بهداشت به عنوان مسئول امور غذا و دارو کار کنم حسابی توی ذوقم خورد! بابا که پرسید یعنی قرار است چه کار کنی، با لب و لوچه ی آویزان گفتم "اصل کار می شود بازرسی و نظارت بر داروخانه ها و هر جایی که دارو بتواند یا ممکن است وجود داشته باشد. اعم از مراکز ترک اعتیاد، عطاری ها و ..." همان روز بابا گفت "کاش یک جای دیگر کار می کردی." گفتم "نمی شود." گفت: "خیلی خوب... ولی توی این بازرسی رفتن ها حواست باشد با یک گل بهار نمی شود! برای خودت دشمن درست نکنی!"

خلاصه طرح ما شروع شد. یک چک لیست می گرفتیم دستمان که آیا مسئول فنی حضور دارد یا ندارد... روپوشش اتیکت دارد یا نه؟ داروی تاریخ گذشته در داروخانه وجود دارد یا نه؟ فرآورده های جالینوسی را کی می سازد؟ و ... بعد هم هر روز یک نامه و قانون جدید که شیر خشک در معرض دید نباشد! تبلیغات محصولات جنسی و تبلیغات خارج از عرف در داروخانه نباشد... نسخه حتما با سیستم قیمت بخورد و ...

ما می رفتیم می دیدیم شیر خشک ها در معرض دید است. اعلام می کردیم به غذا و دارو و بعد نامه می آمد که "آقا این چه وضعی است؟ جمع کنید" و از این صحبت ها. یا داروخانه اینترنت ندارد. یا پرینتر چاپ فاکتورشان چند روزی است دچار مشکل شده که این یکی از دید معاونت گناه کبیره است! و سایر مشکلات از این قبیل...

بعد ناگهان در بهبوهه ی راه متوجه شدیم فلان آقا که گویا در فلان ارگان ن.ظ/ام.ی زیادی کله گنده است رفته یک درمانگاه زده در فلان شهر و درمانگاهش داروخانه هم دارد! من این قضیه را تقریبا دو ماه بعد از بازگشایی درمانگاه متوجه شدم. اول هم فکر کردم شایعه است! آخر الکی که نیست! همین جوری تا به یک نفر واجد شرایط مجوز داروخانه بدهند طرف پدرش در می آید. کلی بازرسی مرحله 1 و 2 و 3 دارد! کلی دنگ و فنگ دارد. حالا کسی که واجد شرایط هم نیست که دیگر هیییییچ... نمی شود همین طوری یک نفر بیاید داروخانه بزند که! اصلا در مرحله ی اول باید دید آن شهر ظرفیت داروخانه جدید دارد یا نه؟ خلاصه تحقیقات کردیم دیدیم بله. واقعیت دارد. یارو درجه دار است و زور دارد و می تواند و بر دشمنش لعنت! خودش هم شخصا با رئیس دانشگاه صحبت کرده و شفاها قول مساعدت گرفته! آنجا بود که یک ستون بزرگ از پایه های باورهای بنده فرو ریخت. ما را مسخره کرده اند؟ این که ضعیف کشی است! ما به خاطر یک شیر خشک  می رویم به ملت گیر می دهیم که قانون است و تبلیغات نباشد و ... آن وقت یکی آمد همین جوری بدون مجوز داروخانه زده مسئول فنی هم ندارد، ککمان نباید بگزد؟ خب این که خودش بزرگترین خلاف هاست! یعنی شهر هرت که می گویند همین جاست. آن وقت با وجود همچین مساله ای در شهر من دیگر مگر رویم می شود بروم به داروخانه بگویم که چرا مسئول فنی ات یک ساعت برای کار بانکی بیرون رفته و حضور ندارد؟!

خلاصه کنم... نزدیک به شش ماهی زمان برد تا ما حریف طرف شده و مجبورش کردیم داروخانه اش را جمع کند. خیلی ها هم درگیر بودند و فقط من پیگیر نبودم ولی ایشان در نهایت همه را از چشم من دید و یک جورهایی منتظر فرصتی است تا رسما بنده را آتش بزند! تازه فهمیدم آن حرفی که همان روز اول پدرم گفت چه معنایی داشت... آنوقت چه کسی قرار است اینجا هوای من را داشته باشد؟ رسما هیچ کس!

عطاری های شهر که قربانشان بروم هنوز فرق گیاه دارویی و داروی گیاهی را نمی دانند. داروخانه ای هستند برای خودشان. بعد مجوزهای بی رویه که رئیس هر صنفی می دهد. طرف با فوق لیسانس زیست شناسی کار پیدا نمی کند و در نهایت می رود مغازه می زند. باز می بیند برایش نمی صرفد! دست توی کار زیاد است و مشتری کم. این است که شروع می کند هر چه دم دستش بیاید بفروشد تا خرجش در بیاید. مساله ای به نام "تداخل صنفی" انگار نه انگار که تخلف است!!! جز حقوق مسلم افراد باید در نظر بگیری! می روی داخل مغازه از شیر و کشک و دوغ محلی گرفته تا انواع گیاهان دارویی و داروی دارویی و پوشک و چیپس و پفک پیدا می شود. یکجورهایی مدل شتر گاو پلنگی است. خب من دلم می سوزد. برای آن بیمار بدبختی که به اینها اعتماد می کند. برایم سوال است که اصلا چرا عطاری نباید مجوزش را از معاونت بگیرد؟ آن هم بعد از گذراندن دوره های لازم! دوره های خودشان همه بهداشتی است. البته دوره گیاهی هم دارند ولی بخورد توی سرشان!

دلم می سوزد برای قشر داروسازی که بعد از آن همه درس خواندن آخر عاقبتش این است. برای معاونتی که نفسش از جای گرم در می آید. فقط نشسته آن بالا قانون های درپیت صادر می کند. برای خودم که باید چشمم را روی چیزهای بزرگ ببندم و دستم در حد گیر دادن به تبلیغات جنسی باز است. برای آن انجمن داروسازان که نهایت فعالیتش ایجاد کانال های تلگرامی و همدردی با باقی داروسازان است. یعنی آنقدر که انجمن برای اعتلای داروساز تلاش می کند قرار است کمپین حمایت از انجمن راه بیندازیم و برایش اعانه جمع کنیم!!! من نمی دانم خجالت نمی کشد حق عضویت می گیرد؟ این پول را دقیقا چه کار می کند؟ لابد بناست پول آن جشن 5 شهریور را از خود داروساز دربیاورند! باز هم صد رحمت به انجمن. نظام پزشکی که واقعا شرمندمان کرده! این یکی حتی جشن هم نمی گیرد! فقط سالی یکبار می رویم نمی دانم برای چه حق عضویت پرداخت می کنیم!

دلم می سوزد وقتی می بینم بیمه در بهترین حالت 7 ماه پول داروخانه را دیر می دهد و انگار ارث پدرش است و همین است که هست و به کسی هم ربطی ندارد! برای دانشگاه هایی که بدون توجه به ظرفیت جامعه هر ساله ظرفیت دانشجویانشان را بالا می برند و از آن طرف دانشگاه آزاد و بین الملل است که زرت و زرت دانشجو می پذیرد تا همان بلایی را به سر رشته های پزشکی بیاورد که چند سال پیش سر مهندسی ها آمد! این ها مگر کار نمی خواهند؟! برای فلان مقام مسئول که می گفت ما در کشور با کمبود مسئول فنی مواجهیم! که من نزدیک بود یک چیزی پرت کنم طرفش! مرد حسابی اگر تفکر تو و امسال تو که قدیمی ترهای این کار هستید و داروخانه هایتان را در بهترین نقاط شهر زده اید اینست که وای به حال ما! که شمای موسس روزی یک ساعت بیایی داروخانه آن پشت مشت ها چایی بخوری و دخل را بشماری و بقیه روز را بروی سراغ فلان شرکت و کار دیگرت و دنبال مسئول فنی باشی که داروخانه را برایت بچرخاند؟ بله معضل جوان ما همین شماهای قدیمی تر هستید که چشم و دلتان سیری ندارد و همه جا را قبضه کرده اید و دنبال نیروی کار ارزان هستید که با چندرغاز برایتان کار کند. که کار را به جایی رسانده اید که همه مان از دکتر و مهندس گرفته تا کارگر و خدمه باید نگران فردایمان باشیم. که اتفاقا  کسانی که دستشان زیادی به دهانشان می رسد چند شغله هستند و زمانی که انشاالله بعد از صد و بیست سال تصمیم به بازنشستگی گرفتند صبر می کنند اول اولادشان به سن قانونی برسد تا کار را به جگرپاره شان تحویل بدهند و بروند! اینست که می بینیم مخصوصا در صنف ما و در شهرهای بزرگ مافیای داروخانه وجود دارد و انجمن و نظام پزشکی هم ککشان نمی گزد و حد داروساز را تا حدی پایین می آورند که طرف می آید داروخانه پیام روی گوشی اش را نشان می دهد که "سلام سر راه نان، روغن مایع، شربت دیفن هیدرامین، فرص کلوزاپین، سن ایچ پرتقال فراموش نشود ، قلب، قلب"!

به عنوان حسن ختام هم این را اضافه کنم که اخبار اعلام کرد مصرف لوازم آرایشی بهداشتی در کشور ... میلیارد دلار در سال است و این در حالی است که هیچ بودجه ای برای واردات آن برنامه ریزی نشده!

این یعنی رسما همه ی چیزهایی که ملت به خودشان می پاشند و می مالند غیر مجاز است!!!

 

پ.ن: تقریبا 5 سال است می نویسم و این ماه با 14 پست رکورد شکستم!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۰۳
raha .

به قلم متین مسلم:

چند روز پیش یکی از قهرمانان و نخبگان جامعه ورزشی ایران مرحوم آقای پور حیدری فوت کردند. من البته چندان آشنایی با امور ورزشی و ورزشکاران ندارم. اما واکنش ها و تاثر عمومی نشان می دهد آن مرحوم از چه جایگاه والای اخلاقی و حرفه یی ارزشمندی در میان مردم و هم کسوتان خود برخوردار بوده است. اما دو اتفاق ناپسند (هردو از جنس سلفی انداختن) توجهم را جلب کرد. اول عکس تبلیغاتی یک چهره ورزشی عضوشورای شهر تهران با جسم تقریبا نیمه جان (و شاید فوت کرده) مرحوم پور حیدری. دوم سلفی انداختن بسیاری محکوم کنندگان این اقدام، با تابوت مرحوم پور حیدری و چهره های سرشناس حاضر در مراسم تشییع جنازه!

ظاهرا یکی بد و دیگری خوب است!به نظر شما کدام بدتر است؟

آن عکس زشت است یا سلفی گرفتن زیر تابوت و در مجلس ختم؟ اینکه چطور یک نفر کنار یک جسم رنجور می تواند پا بروجدان و قلب خود بگذارد، نکته یی ست که واکنش های 48 ساعته گذشته نشان می دهد عموم مردم نتوانسته اند با آن کنار بیایند. جنبه تاسف بارتر توجیه خاطی ست که گفته "این من نیستم! و نمی دانم صاحب عکس کیست!!!" آیا از این آشکارتر می شود شعور 75 میلیون ایرانی را به سخره گرفت؟ اما این فروریختگی اخلاقی چهره دومی هم دارد. چهره یی که با بهره گرفتن از آن افرادی مانند ورزشکار منظورما به خود جرات هنجار شکنی می دهند. عکس های منتشر شده در اینترنت و شبکه های مجازی از مراسم مرحوم پور حیدری (همچون دیگر مراسم مشابه سالهای اخیر ورزشکاران و هنرمندان و دیگر چهره های سرشناس) در بنیان های اخلاقی، عملا چیزی بدتر از عکس با جسم نیمه جان یک مریض است. فقط خوب خود را می بینیم و بد دیگران را !؟ فکر می کنید آن چهره ورزشی - شهری، برگرفتگی خود را از کدام بخش جامعه می گیرید که به خود اجازه می دهد کار خطایش را نشان و با دروغی بزرگتر موجه جلوه دهد. او اگر مطمئن از عواقب واکنش و تنبیه جامعه نبود مطمئنا قبل از هرگونه جسارت و توهینی نتایج رفتار های خود را می سنجید. نه اینکه به دروغی بزرگتر متوسل شود و به مردم اهانت کند.

مشکل بوجود آمده منحصر به عکس گرفتن با یک جسم بی جان نیست. این دردی ست که ریشه یی عمیق تر در جامعه دارد. باید بی تعارف پرسید مقصر اصلی در تراشیدن این به اصطلاح "اسطوره های یخی" کدام فرهنگ حاشیه یی و چه کسانی هستند که ورزشکار مورد مناقشه نه اولین و نه آخرین آن نخواهد بود؟ با عذر خواهی جز خودمان! چه کسی باید پاسخگو باشد؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۸
raha .

رسانه گاها بازی های کثیفی در می آورد. ما خودمان همچین دین و  ایمانی نداریم که فکر کنیم به جبهه ما برخورده است که اتفاقا از شما چه پنهان پیش خودمان فکر کردیم رسانه ای شدن مساله و چنین آبروریزیی از لحاظاتی بد هم نشد! ولی دلیل نمی شود که میل به حقیقت هم نداشته باشیم! منظورم ماجرای آقای قاری است. بالاخره فارغ از هر بحث و گفتمانی ایشان هم انسان است. هر چند انسانی که ما اصلا خط فکری اش را نمی پسندیم. پس از شنیدن خبر سعیم بر این بود که قضیه را بالا پایین کنم و از زوایای مختلف نگاه کنم ببینم تا چه حد می توان در درستی آن تردید کرد. هر چند حسم می گوید یک چیزهایی بوده و این طور نیست که از اساس غلط باشد ولی همچنان سعی داشتم مغزم را بیدار نگه دارم.

یک مساله ای ذهن مرا بدجور به خودش معطوف کرد. یک مثال برایتان می زنم. یکی از وظایف بنده در این اداره بازرسی از مراکز ترک اعتیاد است. بنده و همکاران من ممکن است تخلفات زیادی در این زمینه مرتکب شویم. مثلا رشوه بگیریم یا زد و بندی داشته باشیم یا چیزهای دیگر... ولی احتمال این که من یا همکاران را مثلا با یک کیلو تریاک بگیرند واقعا ناچیز و حتی بعید است! حالا فکر کنید یک نفر قاری است. ایشان ممکن است یک جاهایی سوتی بدهد. ولی چنین تخلفی که از جمله تخلفات سیاسی عقیدتی هم نیست که بگوییم مثلا در ذهن بعضی ها قهرمان می شود! یک جنایتی است کاملا در تضاد با خط فکری و شغلی ایشان و به هر انسان عادی و سالم از نظر عقلی بگویی متهمش می کند... هر چند می دانم دلیلم، دلیل محکمه پسندی نیست ولی همچنان نمی خواهم قضاوتی کنم که خبر کاملا صحیح یا غلط است که صد البته علم آن را هم ندارم. ولی به این راحتی هم ذهن خودم را بازیچه رسانه نمی کنم یا قضیه را فلان طور ببینم چون اینگونه بیشتر به مذاقم خوش می آید که اتفاقا در این مساله خاص این طور هم هست! نظرم این است که مبادا عقلمان را تعطیل کنیم بگذاریم کنار و هر چه به خوردمان دادند بپذیریم که این آفتی است که بدبختانه بدجور به جان این ملت افتاده. فرقی ندارد موج رسانه ای در راستای افکار ماست یا بر ضد آن! زمانی که رفتار احساسی و عدم تمایل به کشف حقیقت در جامعه ای جا بیفتد، همه آسیب می بینند. مطمئن باشید اگر یک بار این هجمه احساسات به نفع مان باشد، بار دیگری هم به ضررمان خواهد بود. به عبارتی دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد...  

نمونه دیگرش یک خبر زردی توی شبکه های اجتماعی پخش می شود. بعد مجری رسانه ملی با تکیه بر همین خبرها خبر فوت همکارش را با شک و شبهه می دهد تا آنجا که مادر مجری به اصطلاح فقید که اتفاقا خدا رو شکر در صحت و سلامت کاملا هستند، حالشان بد می شود. یعنی می خواهم این را بگویم که کشتن یا نابود کردن آدم ها به همین سادگی شده! جدیدا هم محل کسب اطلاعات برای بسیاری از مردم شبکه های اجتماعی است که اتفاقا اصلا هم معتبر نیستند و به راحتی می توان یک کذب محض را در آن انتشار و گسترش داد. هر چه خبر جنجالی تر سرعت نشر آن بالاتر...

در مورد آقای قاری یک مساله دیگر هم برایم مطرح بود و آن رفتار احساسی مسئولین کشور که هنوز صحت و سقم مطلب مشخص نشده و ایشان هنوز محاکمه نشده، عکس ایشان را از سایت رسمی قاریان حذف کرد! پس می بینیم که آب از سرچشمه گل آلود است!

مساله دیگر اینکه بیایید تصور کنیم که این خبر کذب محض است و به هدف تخریب و آسیب زدن و چنین خبری حتی در حد شایعه و دروغ در یک آموزشگاه موسیقی اتفاق می افتاد! از فردا بود که انفجار تبلیغات منفی را داشتیم. آن هم نه فقط برضد یک آموزشگاه که احتمالا چنین لکه ننگی را به دامن دارد. که کل هنر موسیقی نه حتی متهم که محکوم شناخته می شد!

یا دقت بفرمایید کنسرت موسیقی سنتی را در فلان شهر جلویش را می گیرند چون اعمال منافی عفت در آن انجام می شود و خانم ها تیپشان فلان است. آن وقت شما مراسم عزاداری محرم را نمی دانم رفته اید یا نه... خب این بدحجاب ها خیلی هایشان شب های محرم هم با همین تیپ و قیافه منتها نهایتا تم مشکی اش از خانه می زنند بیرون... اگر واقعا تئوری این است خوب چرا اینجا کاربرد ندارد؟ پس می بینیم که وقتی چنین رفتاری نهادینه شد شرش دامن همه را با هر طرز فکر و عقیده ای می گیرد!

لپ کلام این است که متاسفانه رفتارهایمان بیشتر از آن که عقلانی باشد احساسی است. ربطی به جناح و طایفه و قوم و قبیله هم ندارد. فکر کردن و برخورد واقع بینانه با مسائل را یاد نگرفته ایم. رفتار مسئولین هم همین طرز برخورد را در جامعه تبلیغ می کند. طرف قانون می گذارد که برگزاری کنسرت در مشهد و بعدها قم کلا و برای همیشه لغو شود. چرا؟ چون سلیقه اش این است! وزیر هم هر کاری می خواهد بکند. در نهایت می گویند باشد به احترام نظر فلانی کنسرت برگزار نشود!!! راجع به"احترام" هم در همین حد بگویم که مدت هاست در این جامعه واژه کثیفی شده و اگر می خواهیم به جایی برسیم عن قریب باید از دایره لغاتمان حذف و "حرمت" جای آن را بگیرد! انگار نه انگار قانونی هست. اگر قرار است ایالتی قانون گذاری شود که چرا رک و پوست کنده نمی گویید؟! یا یک عبارت من در آوردی تحت عنوان "حریم امام رضا" به آن می چسبانند که این باز خود در جهت پرشورتر کردن احساساتی است که از اساس نبایست بیدار می شد و با چنین مساله ای باید عقلانی و بر مبنای قانون رفتار کرد! مساله فقط کنسرت نیست. مساله بدعتی تازه است که هر آن ممکن است به استناد چنین واقعه ای در جای دیگر رخ دهد که یک آقایی، آقازاده ای، کسی جایی چیزی متناسب با سلیقه ی همایونی اش نباشد تا بزند پایه و اساسش را درب و داغان کند. بعد هم نهایت زحمتی که در توجیه یا توضیح می دهند این است که کسانی که دلشان کنسرت می خواهند بروند جای دیگر زندگی کنند! انگار مشهد ملک پدریشان است!!!

التماس تفکر!

 

پ.ن: کتاب "سهم من" نوشته پرینوش صنیعی رمان جذابی است که این اواخر خوندم و در میانه تعریف داستان حرف های عمیقی برای گفتن داره. داستان به خوبی نشون می ده حماقت ها و رفتارهای احساسی چطور می تونه فرد را به عرش ببره و یا به زمین بکوبه. از دیدگاه جامعه شناسی هم رفتار حاکم بر کشور رو انصافا خوب توصیف کرده. بخوانید و لذت ببرید. :)  

 

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۰۹:۰۰
raha .