شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

وقتی آدم از سال ۹۰ هر ماه حداقل ماهی یکبار نوشته باشد، ننوشتن تبدیل می شود به یک عامل استرس آور! انگار مشق هایت را ننوشته باشی. تکراری است بگویم سرم شلوغ است خودتان می دانید... ولی امروز بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم هر چند سر کار باشم و نوشتن با مویابل سخت باشد و نسخه هایی که باید لابلای نوشتن رد می کنم ذهنم را به هم بریزد...
حالا اینکه از چه باید نوشت خودش داستانی است... سفرنامه هند که قولش را داده بودم مفصل است و بماند برای یک وقت دیگر که با سفرنامه سفر بعدی ام (فردا عازمم) با هم بنویسم...
علت این سفر اخیر هم جدا از تعطیلاتی که پیش آمد، ماه مبارک رمضان بود که عجیب زندگی را برای امثال من که گاها بیش از ۱۲ ساعت شیفت داریم، سخت کرده! یعنی باور کنید در این مملکت روزه نگرفتن همانقدر سخت است که گرفتنش! نه خبری از چای هست، نه آب سرد کن. صحرای کربلاست اینجا...  نه می توانی مثل آدمیزاد غذا ببری. اگر بردی باید سرد بخوری، چون گاز را قطع کرده اند. قایمکی بخوری کسی نبیند... کلاس های قرآن سر ظهر که برای نرفتن باید کلی دلیل بیاوری و مواخذه شوی که چرا فقط ۳ نفر شرکت کرده اند!جالب ترین قسمتش هم اینکه در درمانگاه ما از ۴۲ نفر پرسنل جمعا شاید ۷-۸ نفرشان روزه اند... آخرین نسل روزه داران منزل هم مادر و برادرم بودند که آنها هم امسال به این نتیجه رسیدند که این قبری که سرش گریه می کنند مرده داخلش نیست. یعنی این طور که جمهوری اسلامی گند زد به اعتقادات ملت، هیچ دشمن خارجی توانایی همچین کاری نداشت!
امروز خارج از ساعات عرف و معمول رفتم برای استراحت به این امید که کسی توی پانسیون نباشد و بنده راحت ناهارم را بخورم. هنوز دو سه لقمه بیشتر نخورده بودم که آقای دکتر ب یواش در را باز می کند می آید تو. ایشان از آن دسته است که فلاسک می آورد چای دم می کند زنگ می زند به باقی همکاران که"بیا پانسیون، چای داریم." می گویم "به موقع اومدی دکتر، بفرمایید." تعارف و اینها هم ندارد. بدو بدو می رود آشپزخانه بشقاب و قاشق چنگال برمی دارد می آید و جای همگی خالی ماکارونی خوشمزه می خوریم.
خلاصه می نشیم نیم ساعت بحث می کنیم که "عجب بدبختی داریم واقعا! چیزی نخور، یکی روزست دلش می خواد... خانما حجاب داشته باشن، مردا بالاخره مردن و دلشون می خواد... خلاصه همه همه یاری کنند تا یه مشت بی اراده برن بهشت!" حقیقتش من با روزه گرفتن و حجاب و این ها مشکل ندارم. مشکل در اجبارش است. وگرنه کسی که قبول دارد و معتقد است که مبارکش باشد. خیرش را ببیند. ما هم احترام می گذاریم.
چرا بقیه را آزار می دهند؟؟
می رم داروخانه دکتر ب هم می آید. بچه ها اشاره می کنند که "دکتر گفتی ناهار نخوردی اون پشت بیسکوییت و اینا هست..." دکتر هم کلی این ها را می گذارد سر کار که "ممنون صرف شد. ما برگزیدگان الهی هستیم و اراده کنیم فرشته ها مائده آسمانی واسمون میارن ..."
خلاصه اینکه همه اینها دست به دست هم داد تا برنامه یک سفر ۱۲ روزه بریزم. انشالله فردا هوایی می رم ایروان از آنجا زمینی به تفلیس بعد با قطار به باتومی و بعد هم که برمی گردم وطن. سفر با کوله پشتی، سبک و ارزان خواهد بود. تنها سفر می کنم و به جز ایروان که دوست بریتانیایی ام برایم هتل رزرو کرده، در بقیه شهرها محل اقامتم هنوز معلوم نیست. احتمالا می رم هاستل. حتی بلیط برگشت نخریده ام ولی مطمئنم اتفاق بدی نخواهد افتاد.
بعد از تجربه های قبلی اعتماد به نفسم فوق العاده بیشتر شده. هم اطمینان دارم که سفر امنی خواهد بود و هم اینکه خوش خواهد گذشت. جزئیات سفر را بعد از برگشتن همراه با سفرنامه هند به اشتراک خواهم گذاشت.
فعلا...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۲
raha .