شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مامان مدت هاست گیر سه پیچ داده که تو چرا با خواستگارهات این طور حرف می زنی؟ چرا این قدر می پری به مردم و چرا انقدر ایراد می گیری و از این مدل حرف ها... آنوقت امروز یک خانمی زنگ زد راجع به امر ازدواج با بنده صحبت کند. می گویم "الان بازرسی هستم و نمی توانم صحبت کنم" و قرار می شود بعدا تماس بگیرد. عصر زنگ می زند می گویم "الان شیفت هستم نمی توانم صحبت کنم" می پرسد "پس، فردا زنگ بزنم؟" فکر نشده جواب می دهم که "حقیقتش الان حضور ذهن ندارم فردا کجا هستم!" واقعا هیچ تمایلی به صحبت کردن نداشتم و هر کسی به جز ایشان بود احتمالا تا همینجا از رو رفته بود ولی ایشان معلوم بود عزمش را جزم کرده!

توی خانه هم مامان از این جا و آیدا از راه دور توی تلگرام هی توی گوش بنده می خوانند که "بنده خدا نیتش خیره... زنگ زده خواستگاری کرده. نزنی لت و پارش کنی یا بشوریش ها!!!" بعد مامان می گوید:"اصلا نمی خواد تو حرف بزنی... شماره منو بده بگو با من صحبت کنه!" همین موقع خواهر جان می رسد. مامان می گوید قضیه از چه خبر است و حالا نوبت خواهرجان است که بگوید:"می خوای شماره منو بده. تو بلد نیستی حرف بزنی!" برایم عجیب است که دقیقا چرا الان همه این طور وحشت کرده اند! مگر برخورد من چطور است؟

خلاصه شب بعد از این که می رسم خانه زنگ می زند. این را اول بگویم که دوست عزیز وبلاگ نویسی که متاسفانه آدرس وبلاگش را گم کردم یک بار حرف جالبی راجع به خواستگاری به این سبک نوشته بود که مضمونش از این قرار است که واسطه ها در امر ازدواج مثل ویزیتورهای فروش هستند! به این معنا که جنس هر چقدر هم ناب و باکیفیت، اگر خوب پرزنت نکنند از بیخ و بن گند می زنند به قضیه! این است که توصیه ی من به همه ی آقایان مجرد عزیز این که اگر قرار است گند هم زده شود، بهتر است خودتان گند بزنید تا یک نفر دیگر به نیابت از شما این کار را انجام دهد!!! یعنی مزخرف ترین کار ممکن این است که یک نفر دیگر بیاید به جای یک آدم اصطلاحا عاقل بالغ حرف بزند! خودتان اقدام کنید لطفا!!! (عصبانی)

به هر حال این خانم زنگ زد ما هم از ترس مادر جان و خواهری که هی می آمد توی اتاق سر و گوشی آب بدهد، یک به یک سوالات بازار برده فروش ها را آن هم لبخند به لب پاسخ می دادیم: "متولد چندی عزیزم؟ هزار ماشاالله! کدوم دانشگاه درس خوندی؟ چقدر از طرحت مونده؟ به سلامتی... تحصیلات پدر و مادرت چقدره؟ ازین دختر حجابیا که نیستی قربونت برم؟ ما یه عروس می خوایم مثل خودمون باشه... چرا تا این وقت شب سر کاری عزیزم؟؟! راستی قدت چقدره فدات شم؟ چاق که نیستی؟ اونوقت چرا تو عکس عینک زدی؟!" به این جا که رسید احساس کردم خون دوید توی صورتم. ولی هر طور بود خودم را کنترل کردم و در حالی که یکی از آن خنده های هیستریک را تحویل می دادم با کنایه گفتم:"واضحا چون چشمام ضعیفه!" بعد در جواب گفتند:"آخه بعضیا الکی عینک می زنند." باز با حرص جواب دادم:"نه خانم باور کنید چشمای بنده واقعا ضعیفه!" و فحش و فضیحت بود که در همان حال نثار خودم می کردم که "الان دقیقا داری چه غلطی می کنی؟ و چرا آدم عاقل باید تن به چنین حقارتی بدهد؟" شیطونه می گوید بگو:"نه قربونت برم، خیالت راحت عینکه دکوره، تنها مشکل کوچیکی که دارم اینه که یه پام از اون یکی ده سانت کوتاه تره..."

آنقدر رک و بی پروا و حق به جانب سوال می کرد که اگر تعداد دندان های خرابمان را هم می پرسید عجیب نبود! آن وقت مساله این است که من واقعا ظاهر بدی ندارم. حتی می توانم بگویم ظاهرم خیلی هم خوب است. این که یک نفر بگردد توی ظاهر دیگری ایراد برجسته کند غیر از فقدان شعور و ادب، بدجنسی طرف را می رساند! یکی نیست بگوید"خب ما که برای جنابعالی دعوت نامه نفرستاده ایم، خب نپسندیدی می خواستی زنگ نزنی! والله...!" :/

بعد هم یک ساعت برایمان رفت روی منبر که شازدشان با رتبه دو رقمی دانشگاه تهران درس خوانده بعد هم به خاطر معدل بالا سربازی و طرح را معاف شده و الان در فلان کشور کار می کند و خیلی سخت گیر است و دختر قد کوتاه نمی پسندد و چاق نمی خواهد و... بعد هم تعریف کرد که نوه اش هم المپیادی است!!! که ارتباط این یکی به اصل موضوع کاملا بر ما پوشیده ماند و کلی حرف های دیگر که ما هی دلمان می خواست بالا بیاوریم ازین همه معیارهای منطبق بر عقل و شعور ایشان و شازده شان! بعد هم شماره موبایلشان را دادند که ما برویم عکس های پروفایلشان را ببینیم. در جواب می گویم:"ببخشید ولی آخه من چرا باید بخوام عکس شما رو ببینم؟" می فرمایند"آخه پسرمم تو یکیش هست." ما هم که به خودمان قول داده ایم بچه سربه راهی باشیم شماره را یادداشت می کنیم.

خلاصه اش این که ما از ترس عکس العمل خانواده و برای اثبات این که ما روی خوب هم داریم و با خواستگار جماعت پدرکشتگی نداریم، مستقیما آب پاکی را نریختیم روی دستشان. ولی رفتیم با حرص تمام، مو به مو حرفای ایشان را برای مادر و خواهرمان تعریف کردیم و در آخر هم گفتیم که طبق سفارشات قبلی با ایشان به خوبی صحبت کرده و مثل یک بره رام جواب تک تک سوالاتشان را داده و طبق خواسته بانو شماره مادرجان را هم برایشان ارسال کردیم!

فقط آن قسمت شماره عینک را برای تاثیر گذاری بیشتر گذاشتیم آخر دست تعریف کردیم تا با خیال راحت در برابر چشمان حیرت زده مادر و خواهر جان یک "تحویل بگیر مامان خانم..." جانانه نثار کنیم...

بنده احتمالا امشب از فشار حرف هایی که خوردم و از فکر جواب هایی که باید می دادم و ندادم تا صبح غمباد می گیرم...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۱
raha .

به نظرم یکی از کاربردی ترین دروسی که می تونست در یکی از مقاطع آموزش داده بشه و درش کم کاری شد آموزش "بیدار شدن در یک صبح سرد" ه! به چنان چالش و جدیدا عذابی تبدیل شده که از شب قبل استرس بیدار شدن فردا صبح رو دارم. جالب این که کل خونه گرمه به جز اتاق من! تا اونجا که شبا با سویی شرت می خوابم. تختمو چسبوندم به شوفاژ، پتو هم می ندازم روش دقیقا یه کرسی می شه. بعد دم دمای صبح که سرده اون زیر مثل بهشته ^_^ بهشتی که با دل خون باید ازش جدا شم. اینه که صبحا یه جوری از خونه می زنم بیرون انگار بهم توهین شده. حتی تا موقعی که می رسم اداره اون روی خوبمه! بعد فکر کنید در چنین اوضاع احوالی یه همکار داریم صبحا میاد می گه "صبح زیبای شما بخیر!" و ازین مدل پرت و پلاها... یعنی دلم می خواد با اره برقی بیفتم دنبالش... صبح من نه زیباست و نه خیر... والله!

ازینا که بگذریم می خواستم اینو بگم که به نظر من همانا یکی از چیزهایی که به دست های یک خانم یا به عبارت دقیق تر یک lady  تشخص می ده ناخن های بلند و زیبای سوهان کشیده و گاها لاک زده شده است. ^_^ من از بچگی عادت به بلند کردن ناخن نداشتم، بس که ظریفم! هر باریم که اقدام کردم یه جوری به طرز فجیع و دردناک از جاهایی که نباید شکست که هر دفعه پشت دستمو داغ گذاشتم. حالا این بار نمی دونم چی شد که بخت با ما یاد بود. ناخن های قشنگمو بلند کردم البته با سه لایه تقویتی و برق ناخن و ... منتها اصلا بهش عادت ندارم. انگار چند سانت به انگشتام اضافه شده! مثل بچه های تو سن بلوغ دائم دستام به این ور اون ور می خوره! تا حالا یه چندباری رو دست و صورت بقیه خط و خش انداختم تا اونجا که یه سری بودن منو می دیدند یه جایی پناه می گرفتند زخمیشون نکنم! یکی دوبارم اومدم چشممو بخارونم که در نتیجه همین مسائل ناخنم تا بند دوم انگشتم رفت تو تخم چشمم!!! یه چند باریم اومدم کتاب و وسیله از رو میز بردارم که باز ناخنه گیر کرد این ور اون ور و با یک درد کشنده ای از بسترش جدا شد و دوباره برگشت سر جاش!!! (دلتون به اندازه کافی ریش شد یا بازم ادامه بدم؟! :P) خلاصه کل زندگیم مختل شده بود ولی به جاش دستای قشنگی داشتم. تا جلسه قبل کلاس پیانو که استاد عزیزم لطف کرد منو مجبور کرد ناخنامو از ته بگیرم...

خدا شاهده واسه این که منو به زندگی عادی برگردوند روزی چند بار دعاش می کنم...

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۲
raha .

مورد1:

از بیمارستان هی مرا پیج می کنند. از بخش زنان زنگ می زنم کارگزینی که "دستم بند است. تلفنی بگویید چه کار دارید." می گویند "یک خانمی آمده اصرار دارد خود شما را ببیند. کارش را به ما نمی گوید." اینست که با اعصاب خوردی کارم را ول می کنم بروم پایین ببینم چه کاری است که انقدر هم اورژانس و فورس ماژور است و هم درجه امنیتی اش بالاست که نمی تواند به یکی دیگر از همکاران بگوید...

احتمالا حدستان درست است! آمده بود مرا برای پسرش خواستگاری کند!!! از آن زن هایی که خیلی حرف می زنند و به شکل اغراق آمیز و نچسبی یک ریز قربان صدقه آدم می روند. می گوید "من خودم آموزشگاه دارم و کلی دختر تو آموزشگاهم هست ولی می خوام واسه پسرم دختر بومی بگیرم که جراحی زیبایی هم انجام نداده باشه!" ما هم که "بهمان برخوردن" مان (!) ملس است. نوک زبانمان بود بگوییم "پس چک کنید علاوه بر فابریک بودن، برچسب اصالتم داشته باشه..." یک جورهایی انگار آمده دهات برای پسرش سوغاتی ببرد!

شاید باورتان نشود چنین احمق هایی وجود خارجی داشته باشند ولی این چیزی که تعریف می کنم 100% بدون اغراق اتفاق افتاد: ایشان اول از من پرسید که دکتر فلانی که جراح خیلی معروفی است را می شناسم یا نه. ما گفتیم نه. بعد کلی آدرس داد باز ما نشناختیم. آدرس مطبش را که داد دیگر حوصلمان سر رفت. می پرسم "خب حالا فرضا من ایشون رو شناختم. کی هستند ایشون؟" فرمودند:"ما باهاشون رفت و آمد خانوادگی داریم!!!!" این را که گفت بنده عین ماست وا رفتم! همان طور که گوشه لبم می پرد می پرسم:"همین؟!" و باز اگر یکمی رک تر بودم حتما بهشان می گفتم:"آفرین... 20 امتیاز!" ^_^ بعد هم کلی مغز ما را پیاده کرد که با این که تازه از فلان کشور آمده اند ایران ولی پسرشان هرگز دوست دختر نداشته و ایشان الحمدالله از همان سنین پایین جلوی فرزندشان دامن کوتاه می پوشیده و موهایش را رنگ می کرده و پسرشان خیلی پاک و چشم و دل سیر است. به اینجا که رسید روسری اش را از سرش برداشت تا اثباتی باشد بر اظهاراتشان مبنی بر موی رنگ شده و ما هم که از شدت خنده اشک در چشمانمان جمع شده بود بیشتر از این طاقت نیاورده توی رویشان پخی زدیم زیر خنده و تمام ادامه صبحتشان هم شانه هایمان از شدت خنده می لرزید. همین که رسیدیم خانه هم برای مادر جان تعریف کردیم که "این یکی بنده خدا خیلی چشم پاکه، فقط مامانشو دید می زده!" و مامان همان طور که ما را دعوا می کرد که "خجالت بکش اینا چیه می گی" انقدر خندید که صورتش قرمز شد. بعد هم شنیدیم که عین همین عبارات را دارد برای بابا جانمان تعریف می کند و دوتایی قاه قاه می خندند... خدایا این خوشی ها را از ما نگیر :)))))

مورد 2:

اینجور که ما به همه ظنینیم خودمان توی کار خودمان مانده ایم که مردم چجوری سمت ما بیایند ما رم نمی کنیم! دوست شوهر خواهرمان که مرکز ترک اعتیاد دارد زنگ زده به ایشان گفته که "تنهام... انگیزه ندارم... بدبختم... فلانم... می خوام ازدواج کنم..." داماد جان هم گفته اند:"خب ازدواج کن عزیز من" ایشان گفته اند:"آخه دختر خوب سراغ ندارم... تو کسیو نمی شناسی؟ از آشناهاتون مثلا؟ که غریبه نباشه، حداقل تو بشناسی، همشهری باشه، دختر خوبی باشه، داروساز باشه!" :)))) خیلی ظریف عمل کردند!! یعنی ایشان حتی نمی خواهد خدای ناکرده انگ خواستگاری بهشان بچسبد! در لفافه ترین شکل ممکن! بعد آقای داماد هم خندیده گفته "بذار بپرسم بهت خبر می دم." و زنگ زده به ما که "نظرت چیه؟" ما هم جواب می دهیم که "عزیزم پرسیدن نداشت که... تو هم می گفتی چرا اتفاقا یه خانم دکتر داریم رو دستمون مونده... بیا لطف کن بگیرش!"

این یکی واقعا برایم جالب است. من و این آقای دکتری که گفتم تا حالا دوبار با هم دعوا کردیم! بار آخرش رفته بودیم مطبشان برای بازرسی و ایشان طبق معمول حضور نداشتند و پرستار مرکزشان را اداره می کرد. ما هم نزدیک به یک ساعت آنجا بودیم. پرونده ها ناقص... ترالی داغون... حواله داروها هم موجود نبود... خلاصه فرم هایمان را پر کردیم و داشتیم برمی گشتیم شبکه که توی راهرو ایشان را دیدیم که تازه داشتند می آمدند مطب. سلام و علیک مختصری کردیم و رفتیم. بعد توی خیابان دیدیم که ایشان کپی فرمی که ما پر کرده ایم را گرفته اند دستشان بدو بدو دنبال ما می دوند و شاکی هستند که "نوشته اید مسئول فنی حضور ندارد." می گویم:"خب تشریف نداشتید آقای دکتر... الانم معلومه بهتون زنگ زدند که اومدید." با وقاحت تمام می فرمایند:"به هر حال اومدم که... خواهش می کنم تصحیحش کنید." ما هم همین طور مانده بدیم که ایشان چقدر رو دارد! جواب می دهم که:"چشم. حتما... الان می نویسم در ساعت 11:45 دقیقه مسئول فنی در راه پله رویت شد!" این را که گفتم آن دوتا بازرس دیگر زدند زیر خنده. طفلی خیلی عصبانی شد، کلی صغری کبری می چیند که اورژانس بیمارستان خودمان بوده و صبح پزشک نداشتند و مجبور شده برود و برویم از بیمارستان بپرسیم و ... ولی ما یک کلمه از بازدید را هم تغییر ندادیم که یاد بگیرد وقتی کسی مطب یا مرکز می زند باید در آنجا حضور داشته باشد!

خلاصه کنم. به داماد جان گفتیم که به دوستش بگوید ایشان اگر مطبش را درست اداره کند منت سر ما گذاشته... زندگی مشترک پیشکش... باز بقیه کلی به ما ایراد گرفتند که این ایرادهای بنی اسرائیلی چیست از مردم می گیری و تو چه کار به مطبش داری و مهم اخلاق فرد توی خانه و زندگی است و فلان است و ...

ما هم همان طور که با یک لبخند ملیح لم می دهیم رو مبل، صدای تلویزون را به نشانه تمایلمان به اتمام مکالمه زیاد می کنیم و فکر می کنیم که درست است. چیزهای دیگر هم مهم است. ولی چقدر بعضی آدم ها برایمان دوست نداشتنی و نچسبند.

دست خودمان هم نیست...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۷
raha .