شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

من امروز خوشحالم. نه برای رفع تحریم ها. بلکه به این علت که بالاخره بعد از 37 سال کشور عزیزمان یک مرد سیاستمدار واقعی به خود دید. هر چند برخی از دوستان مثل این که متوجه نشده باشند که چه اتفاقی افتاده و طبق روال همیشه غر می زدند که " حالا یعنی شما فکر می کنید این توافق اعدام ها رو لغو می کنه؟ زندانیای سیاسی- عقیدتی آزاد می شن؟ حقوق شهروندی می شه برا ما؟"

من در پاسخ به سوال این عزیزان این گونه عرض می کنم که شما فکر کن تا گردن در چاهی از لجن اسیر شدی و اگر یک ربع دیگر بگذرد کلا فرو می روی و مرگی دردناک در انتظار توست. حالا یک گروه مذاکره کننده آمده و نتیجه این شده که شما را تا جایی بالا بکشند که تنها تا زانو در لجن باشی و همچنان بتوانی هوای بیرون را تنفس کنی. طرف آمده می گوید: "فیلترینگ که رفع نشد!" عزیز من، انصافا شما از کجا آمده ای؟!

من خوشحالم. از این که بالاخره حکومت به نظر مردم بها داد. از این شادی مردم در حالی که به استقبال این سرداد دیپلمات شایسته ی ایرانی می روند خوشحالم. از این فریادها که "وزیر اهل منطق، یادآور مصدق" خوشحالم. از این که بالاخره کسی پیدا شد تا به بعضی ها بفهماند صحنه ی دیپلماسی عرصه ی شعور است نه شعار... از داشتن وزیری که با خرد، لبخند و متانت جامه ای برازنده به تن دستگاه دیپلماسی پوشاند خوشحالم. من دلباخته ی این نظام نیستم، چه بسا که... بگذریم. ولی سالها پیش به رئیس جمهور ایران گوجه پرتاب کردند و حق را به اسرائیل می دادند اما اکنون دنیا نتانیاهو را یک منزوی و متوهم می داند... این است تفاوت سیاست با حماقت!

به قول یکی از دوستان: نکند بعد از این گرفتاری/ یک نفر مردمی به "خس" بکشد/ یا یکی از درون این "کیهان"/ فحش و نخوت به روی کس بکشد/ زشت نبود که بوم هستی را/ آدمی در گل هوس بکشد؟/ یا که با این همه نگاه "ظریف"/ جای دریاچه ها قفس بکشد؟...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۳۵
raha .

داستان از این قرار بود که مریم که هم خانه ی بنده بودند تماس گرفتند و گفتند که یکی از پرسنل داروخانه دو جفت مرغ عشق دارد برای فروش. یکی با 4 تخم و دیگری با 7 تخم!! مریم جان ما هم تصمیم گرفت سرپرستی یکی از این خانوارها را برعهده بگیرد و زنگ زد با بنده صلاح مشورت کند که مثلا من مشکلی نداشته باشم و ... من هم راست و حسینی گفتم که "من از مرغ عشق خوشم نمیاد. به جاش خرگوش بخر که حداقل باهاش بازی کنیم!" خلاصه کلی گفتیم و خندیدیم و قرار شد که همان که 4 تا تخم دارد را بخرد. من هم کلی خوشحال بودم از این که بالاخره مریم به یک جانوری علاقه نشان داد. هنوز این تصمیم قطعی نشده بود که یکی از دوستان که خودش تجربه ی مرغ عشق را داشت گفت که مرغ عشق خیلی احتیاج به نظافت دارد و بچه هایش بو می دهد و خلاصه رایش را زد! ولی از همان روز این چسبید ته ذهن بنده که این خانه ی کوچک دانشجویی ما یک جانور کم دارد و از آنجا که مریم تنها پرندگان را می توانست تحمل کند فردایش با هزار اصرار و الحاح مریم را راضی کردم که بعد از کلاس کارورزی برویم طوطی بخریم. آن هم از نوع عروس هلندی اش... 

خلاصه این طور شد که "تقی" کوچک قصه وارد زندگی ما شد و من دیوانه ی این پرنده شدم. کلی می رفتم جلوی قفسش قربان صدقه اش می رفتم. ولی عروسم ناز می کرد و پشتش را به من می کرد ، گاز می گرفت و می رفت. از من اصرار و از او انکار که بیاید از توی دست من تخمه بردارد. چه شب هایی که من پای قفس این بچه نشستم و قربان صدقه اش رفتم و دستم را آرام بردم سمتش...

خلاصه طفل معصوم من اگر دوست هم نداشت بالاخره مجبور شد که بیاد از توی دست بنده دانه بچیند. بگذریم از این که به چه مکافاتی این بچه و قفسش را از آن سر دنیا آوردم این سر دنیا. مریم برایش دلتنگی می کند و دائم می گوید "بچمو برداشتی کجا بردی؟!" ما هم هی گوشزد می کنیم که "بچه تا چند سالگی مال مادرش است و این بچه به محبت مادر - که بنده باشم- احتیاج دارد..."

امروز که این را برایتان می نویسم تقی جان مامان کاملا اهلی و دستی شده. کلا در خانه آزاد است و قفسش در ندارد و هر موقع دوست داشته باشد می تواند بیاید بیرون یک قدمی بزند. ما هم هر موقع از سر کار می رویم خانه اول از همه می رویم سراغ این بچه و انگشتمان را می بریم نزدیکش و می گویم: "بیا بغل مامان..." و بچه با نوک قشنگش انگشتمان را می گیرد و رویش می نشیند و ما هم یک ماچ گنده از کله ی کوچولویش می گیریم و همه ی اهل خانه ما را مسخره می کنند که "سر پیری و معرکه گیری..." مریم هم هی تاکید می کند که "تو پرولاکتین خونت زده بالا"و ما هم در پاسخ می گوییم که " نتیجه ی 6 سال زندگیمان است و همین است که هست"... هنوز هم نفهمیده ایم که عشق به این لپ گلی چه ربطی به سن و سال دارد! طفل معصوم من آنقدر به من عادت کرده که کافیست ببیند ما یک جایی نشسته ایم بدو بدو می آید از لباسمان می رود بالا روی شانه مان می نشیند و به گردنبند و گوشواره مان ور می رود و باز ما هی قربان دست و پای بلوری اش می رویم. چند وقت پیش هم به ناخن های کشیده ی قشنگش لاک زدیم که مادر جانمان کلی دعوایمان کرد. کار دیگری که خیلی دوست دارد این است که پشت گردن قشنگش را ناز کنیم و انگشتمان را آرام به زیر نوکش بمالیم. می آید می نشیند روی انگشتمان و سرش را می آورد پایین یعنی که "نازم کن" و بعد همان طور که کیفور شده و چشم هایش بسته است، هی کله ی کوچولویش را می چرخاند که یعنی "اینجا را هم بکن!" و ما هم هی دلمان برایش بیشتر ضعف می رود. طفلکم سعی دارد یک چیزی هم بگوید شبیه " توتو" که فعلا فقط آهنگ گفتنش را دارد و فقط "ت" اول را می تواند تلفظ کند.

حالا چند وقتی است که من دلم برای تنهایی این بچه عجیب می سوزد. گفتیم یک کاری کنیم که این بچه هم سر و سامان بگیرد. خلاصه برای اطمینان از جنسیت فرزندمان بردیمش پیش پسر عممان که از قضا دستی در این زمینه دارد. پرسید "دوست داری دختر باشه یا پسر؟" ما هم در کمال صداقت گفتیم :" سالم باشه، هر چی باشه..." و ایشان که الحمدالله خودش هم یک کاسکو دارد و محبت ما را به این بچه درک می کند به ما اطمینان داد که گل پسر است و برایش به فکر یک زن خوب باشیم.  

خلاصه هر چه مادرجانمان می گوید که "طوطی پرنده ی جفتی نیست و این همین جوری خوش است." ما همچنان اصرار داریم که " نه اینو شما نمی فهمید... این بچه رو من درک می کنم که تنهایی چه به روزش آورده." و هی پدر و مادرمان می خندند و می گویند که "تو اگر به در می گویی که دیوار بشنود، باید این را هم بدانی که این بچه خودش باید به فکر خودش باشد..." ما هم بی هدف می خندیم و پشت چشم نازک می کنیم که " خودش به فکر خودش هست... اگر شما بگذارید!" 

پ.ن: راستی اینم عکس شازده پسر:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۵۶
raha .

روزایی که دارم می گذرانم روزهای عجیب غریبی است. احتمالا هفته ی اول بعد از عید دفاع می کنم و این دفاع یعنی پایانی بر 18 سال تحصیل اجباری! من امروز در موقعیتی قرار دارم که برخلاف گذشته توانایی تصمیم گرفتن برای ادامه دادن یا ندادن این مسیر را دارم. راستش من برخلاف خانواده ام اصلا معتقد به این امر نیستم که " هر چی بیشتر بخونی واسه خودت و زندگیت بهتره!" من عمیقا معتقدم که نه خواندن و نه داشتن مدرک تحصیلی بالاتر هیچ کدام تضمینی بر زندگی شادتر و بهتر برای من نخواهد بود. مخصوصا که ادامه دادن این مسیر اصلا به معنای درآمد بالاتر و داشتن موقعیت اقتصادی بهتر نیست. به معنای درک بالاتر از زندگی و فهم و کمالات بیشتر هم نیست!

ادامه دادن این مسیر مخصوصا در رشته ی تحصیلی که مورد علاقه ی من است تنها و تنها بایست نتیجه ی علاقه ی وافر به این رشته و عشق به درمان و تدریس باشد و نه بیشتر که توقع بیشتر داشتن از آن تنها سر خوردگی به دنبال دارد. اینجا که من اکنون هستم جایگاهی است که اگر جسارت این را داشته باشم که خودم را درگیر تخصص و ادامه ی تحصیل کنم باید به حدی از فرزانگی رسیده باشم که سوال مهم "دیگران و جامعه برای من چه کار کرده اند و می کنند و چه چیز بر من عرضه می دارند" پایان پذیرد. از اینجا دیگر سوال این است که " من برای جامعه چه کار می کنم و بر آن چه عرضه می دارم؟!" سوالی که برای من آنقدر دور و دست نیافتنی به نظر می رسد که هنوز جرئت و یارای پرسیدنش نیست!

این تصمیم که البته تازه آغازیست بر تلاش های بی وقفه ای که باید مرا در جمع 3-4 نفری قرار دهد که در این رشته و در دانشگاه مورد نظر من پذیرفته می شوند سوال روزها و شب های این روزهای من است. آن هم در حالی که با توجه به جمعیت شرکت کننده در آزمون دستیاری امید چندانی به قبولی ندارم! آنقدر که کاملا آماده بودم که عطایش را به لقایش ببخشم. قید همه چیز را زده بودم و داشتم خودم را برای دوران طرح آماده می کردم که یکی از دوستانم دنیایم را به هم ریخت! همان دوستی که من خودم بارها تشویقش کرده بودم که در آزمون شرکت کند و بعد که او راضی شد در کمال تعجب من منصرف شدم! حالا هوار شده بر سر زندگی ام که "گیرم که سبک امتحان عوض شده باشه و باید همه ی درس ها را بخونی ... خب بخون! حداقل تلاشتو بکن. قبولم نشدی فدای سرت. مگه چیو از دست می دی؟!"

نمی دانم اصلا نفسی برای خواندن و ادامه دادن باقی مانده؟! اصلا ادامه دادن برای شخص من با این روحیات و این علایق کار درستی است؟ ذهنم بدجوری شلوغ است... چرا اصلا حالا که وقت و پول کافی دارم نروم به دنبال آرزوی دیرینه ام؟! چرا چندتا مسافرت درست و حسابی نروم؟! و حالا که وقتم آزاد است چرا نروم فرانسه و اسپانیایی را با هم یاد نگیرم؟! چرا نروم دوره ی ویولونم را کامل نکنم؟! چرا وقتم را صرف این نکنم که به طوطیم حرف زدن و شیرین کاری یاد بدهم؟! چرا نروم کلاس شیرینی پزی؟! چه دلیلی دارد که استخر نروم و به جای همه ی این برنامه ها و کارهایی که دوست دارم بنشینم فارماکولوژی و سیوتیکس و گنوزی و درمان و ... بخوانم؟! چرا دلم آرام نمی گیرد؟! راه روشن سعادت را چرا نمی بینم؟! چرا دوباره می خواهم خودم را درگیر درس و کتاب کنم؟! چرا من اینقدر خرم؟! مگر دانشگاه چه گلی بر سر من خواهد زد؟! امشب تازه داشتم سر عقل می آمدم و جزوه ها را مرتب می کردم و برای همیشه توی کمد می گذاشتم که دیدم فارماکو از آن وسط دارد چشمک می زند. فارماکوی قشنگ من... برش داشتم! پیش خودم گفتم گاز که نمی گیرد! یک ورقی می زنیم اگر حسش بود می خوانیم... نبود هم که چه بهتر... خلاصه یک سر رسید برداشتم با یک خودکار... جزوه ی فارماکولوژی را باز کردم و شروع کردم... وقتی به خودم آمدم که دو جلسه را خوانده و خلاصه کرده بودم...

خدایا کمکم کن تا در این برهه ی حساس زندگی تصمیم درستی بگیرم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۰۰
raha .

بزرگ ترها چشم و چراغ خانه هستند. بزرگ ترها برکت اند. بزرگ ترها دنیا دیده اند. بزرگ ترها با تجربه و با اطلاعاتند. بزرگ ترها چهارتا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده اند. بزرگ تر ها احترامشان واجب است. بزرگ ترها بسیاری از راه هایی که ما داریم می رویم را قبلا هزار بار رفته اند. بزرگ ترها پخته ترند. عاقل ترند. صلاح ما و خودشان را بهتر می دانند... کلا بزرگ ترها بسیار می دانند!

اما بزرگترها هم چنین چون بزرگ ترند حتی وقتی نمی دانند عارشان می آید که اقرار کنند و کوچک ترها باید این را زود تشخیص دهند و بدانند که بزرگ ترها چون بزرگترند روحیه ی خطر کردن و به چالش کشیده شدنشان کم شده است و کم تر سر به سر بزرگ ترها بگذارند. بزرگ ترها هم چنین احتمالا نسبت به عقایدشان متحجرترند! بزرگترها در بسیاری مواقع خرشان از کرگی دم ندارد! همچنین بزرگترها در بسیاری موارد در مقابل فهمیدن چیزهایی که باب میلشان نیست مقاومت عجیبی به کار می برند! بزرگترها چون بزرگ ترند پایه ی تفکرات و زندگیشان شکل گرفته و سفت شده و ریشه داده. نمی شود نیم وجب بچه که دست چپ و راستش را تازه یاد گرفته برود به پر و پای افکارشان بپیچد. چون بزرگترها یک عمر دنیا را همان طور که دوست داشته اند فکر کنند دنیا آنگونه است دیده اند و آن گونه که دوست داشته اند استنباط کرده اند و حتما بارها حقانیت استنباط هایشان را برای خودشان نتیجه گرفته اند!

پس جا دارد برای بار دوم محکم روی کیبورد لپ تاپ توی سر حروف بکوبم و بگویم که بزرگترها نسبت به عقایدشان متحجرترند...!

حتی من 25 ساله احتمالا نسبت به بسیاری از عقاید خود نسبت به یک نوجوان 16 ساله تحجر و تعصب دارم و این امری است که در مورد هر بزرگتری می تواند رخ بدهد و نکته دقیقا در همین جاست! باید باید باید بدانیم! باید به این امر اشراف داشته باشیم و همیشه به خودمان گوشزد کنیم. باید قالبی نشویم. باید درِ ذهنمان را گاهی باز کنیم و بگذاریم افکارمان بیایند بیرون با افکار بقیه مخصوصا کم سن و سال ترها نشست و برخاست کنند. با هم چایی بنوشند. ورزش کنند و کشتی بگیرند و تناسب اندامشان را حفظ کنند! و باید هر روز که می گذرد، هر لحظه که گذر می کند و هر صحبتی که راجع به هر مساله ای گفته می شود، پیش از آن که اقدامی کنیم یا حرفی بزنیم یا با کسی مخالفتی داشته باشیم یا به چیزی اصرار ورزیم بی آن که دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشیم پیش خودمان فکر کنیم که شاید ما هم بزرگتر شده ایم و مثلا صرفا از تغییر می ترسیم. یا از به هم ریختن  آداب و قوانینی که برای زندگی و اطرافمان داریم.


گاهی ذهنمان را فکر تکانی کنیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۵
raha .

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست!... حتی شاید از لحظه ی تحویل سالشم پیدا باشه! امسال موقع تحویل سال من خواب بودم. در کمال گیجی فکر می کردم 2 بعد از ظهر فرداش سال تحویل می شه. در خواب ناز بودم که صدای انفجار شنیدم. از خواب پریدم. همون طور که تو تاریکی چشمام باز بود صدای شلیک دوم رو شنیدم و بعد صدای جیغ و داد. بیشتر که دقت کردم دیدم صدای ترقه است و انگار یه عده هم بزن برقص راه انداختند! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اینا حتما ادامه ی جو گیری های چهارشنبه سوریه. اونم ساعت 2 نصف شب...

-   "عجب آدمای نفهم بیشعورین!"

و خلاصه این طور شد که بنده سال خوب 1394 رو با فحش تحویل کردم!

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم پایین تازه فهمیدم دیشب داستان از چه قرار بوده ولی همچنان نظرم راجع بهشون همون بود که قبل تر خدمتتون عرض کردم. بگذریم... هنوز واژه های عید و سال خوش و مبارک و ... تو دهن ما نماسیده بود که اشکان (برادرزاده وروجکم) به اطلاع رسوندن که برادر کوچولوی نابغشون دیشب زده ماهی کوچولوی قرمز منو له کرده!!!!!!!!!!!!! اونم با دست!!!! یعنی من عاشق این روحیات لطیف این دوتام!!! همین جا بود که من برای دومین بار در سال 1394 گر گرفتم!

بعد مامان ریز ماجرا رو تعریف کرد که عرشیا از مامان یه دستمال خواسته گفته می خوام دماغمو پاک کنم. بعد ماهی طفل معصوم حادثه دیده رو گذاشته توش و انداخته تو سطل آشغال!!!!!!! که اشکان اومده لوش داده و مامان بدو بدو رفته ماهی زبون بسته رو در آورده انداخته تو آب ولی طفلی دیگه نزدیکای صبح تموم کرده بود!!! یعنی من هنوز به زندگی این ماهیه فکر می کنم اشک تو چشام جمع می شه... بازم بگذریم...

دایی مامان این دوتا وروجک روز قبل از عید به رحمت خدا رفت. این طور شد که این دوتا کلا خونه ی ما هستند و گاها مامانشون که عروس ما باشه میاد یه سری می زنه و می ره. این دوتام خونه رو گذاشتن رو سرشون. مامان یه بسته شمع پیدا کرد این دوتا گیر دادند که ما شمع می خوایم. نمی دونم مادر بنده با در نظر گرفتن کدوم سابقه ی درخشان این دوتا واسشون شمع روشن کرد گذاشت تو کاسه داد دستشون که مثلا سرشون گرم باشه یکم مثل بچه آدمیزاد بشینن یه گوشه. من داشتم تلویزیون تماشا می کردم که دیدم اشکان یه دستمال کاغذی گرفته نزدیک شمعش. همون لحظه دویدم دستمالو از دستش گرفتم و کلی بهش گفتم که کار خطرناکیه و این کارو نکن و از این حرفا... و باز نشستم پای تلویزیون که دیدم یه بوی سوختنی میاد. سرمو برگردوندم دیدم یه آتیش بزرگ تو دست اشکانه و داره زبانه می کشه می ره بالا. مثل برق گرفته ها از جام پریدم دویدم سمتش و فقط داد زدم مامان آتیش و از وحشت این که الان بچه آتیش می گیره دستمال کاغذی های آتیش گرفته رو با کف دست گرفتم و دویدم سمت آشپزخونه که تو همین چند ثانیه احساس کردم تا مغز استخونم آتیش گرفت. مامانمم هم از هول دوید با پا تکه های دستمال که رو فرش و مبل افتاده بود رو خاموش می کرد. آتیشو که خاموش کردیم من بدو بدو رفتم دستمو گرفتم زیر آب سرد که دیدم اشکان نشسته بر و بر منو نگاه می کنه.

یعنی باورتون نمی شه اگه بگم اون لحظه من مستعد قتل بودم!!! اگه بگم جنون آنی رو تجربه کردم دروغ نگفتم. به حدی عصبانی شدم که دست سوختمو از زیر شیر آب آوردم بیرون رفتم یکی خوابوندم زیر گوش بچه و شروع کردم سرش داد زدن که "مگه من یه بار بهت نگفتم این کارو نکن؟!! داشتی خونه رو آتیش می زدی." بعدم تا یکی دو ساعت یخ رو دستم گذاشته بودم که دردش کم شه. خلاصه کار که به اینجا رسید دیگه دوتاییشون موش شدند. یکی رو کاناپه ی اون طرف خوابش برد. اشکانم از ترس از جاش بلند نمی شد. منم که کلا اون روی سگم بود روز اول عیدی کسی جرئت نمی کرد خیلی دور و برم بپلکه و از فکر این که فردام باز این دوتا اینجان و من دیگه تحمل ندارم زنگ زدم به دوستم که مسوول فنی داروخانه شبانه روزیه و کلی قبلش ازم خواهش کرده بود که اگه جا داره تو ایام عید بعضی روزا رو من به جاش برم و من به دلایل خیلی زیاد رد کرده بودم. به هر حال از این که دائم بخوام سر این دوتا وروجک داد بزنم بهتر بود و به این صورت بنده روز دوم عید رو در دو شیفت صبح و بعد از ظهر در داروخانه ی شبانه روزی گذراندم و بقیه ی شیفت های ایام تعطیل هم با همین دوست عزیز تقسیم کردیم و خلاصه یک روز در میون دو شیفته می رم سر کار...! خلاصه ... اینم از عید امسال! امیدوارم بقیه ی سالش بهتر از عیدش باشه و برای شما دوستای خوبم هم سالی پر از شادی، سلامتی و خبرهای خوب آرزو می کنم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۴۰
raha .