شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بعد از هلند این بار نوبت استرالیا بود. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، یکی از دلایلی که قبول کردم آن آشنای مشترک شماره ام را به فرد مذکور بدهد همین اقامت استرالیا بود. ساعت 7 شب می آید دنبالم. سوار می شوم. توی ماشین عطرش پیچیده. یک شاخه گل رز می دهد. تشکر می کنم و بویش می کنم. خدای من!!! تمام سلول های مغزم تیر می کشد! چقدر عطر به گل زبان بسته زده! با همان یک نفس زیر مغزم می سوزد! احساس می کنم چندتایی از اعصاب بویایی ام همان دم نکروز شد! احوال پرسی ها و کجا برویم ها... می گوید "چون می دونم زبانت خوبه یه آهنگ انگلیسی می ذارم..." و دوستان... یک آهنگی می گذارد که محض رضای خدا دریغ از یک کلمه...حتی یک کلمه اش را هم نمی فهمم! آنقدر صدای ضبطش بلند است و اکو  دارد که اصلا شعر قابل فهم نیست! فقط اسم آهنگ را از روی ضبط می خوانم: you raise me up... یا یک همچین چیزی... می رویم رستوران... می نشینیم رو به روی هم... ولی من هر چه می بینم دیوار است ...و باز هم دیوار. هر چه می گردم هیچ پنجره ای نیست. نیم ساعت نشده دعا می کنم زودتر خفه شود و پا شویم برویم! به احترام کسی که معرفی کرده سعی می کنم nice باشم. الکی لبخند می زنم و به دیوارها نگاه می کنم. می فهمم که باید در این جهت حرکت کنم که از من خوشش نیاید. او جا بزند راحت ترم! دری وری می گویم! او هم دری وری می گوید ولی به شیوه ی خودش! یکی از این شیرین کاری هایش این بود که اعتقاد داشت همیشه در درجه ی اول نظر همسرش برایش ارجحیت دارد و فرمودند که من-خودم را می گویم- اگر دلم نخواهد حتی می توانم هرگز بچه دار نشوم و اصلا می توانیم یک بچه adapt کنیم!!! که رسما به نظر بنده این حرف ... مفت است! کسی که خودش بچه دار می شود چرا باید بچه ی کس دیگری را بزرگ کند!؟ اصلا به این فکر می کنم من که بالاخره یک روزی می خواهم بچه دار شوم! اصلا در جایی که ما در مراحل اولیه هنوز به اشتراکات نرسیده ایم صحبت کردن در این باره مسخره به نظر می رسد!  صحبت انتظارات از همسر می شود و ایشان رک و پوست کنده به بنده اعلام می کنند که کلا دخترهای "هات" رو می پسندند! بعد هم می گوید "چون تو حیطه ی پزشکی هستید راحت صحبت می کنما!" یک چیزهای دیگر هم می گوید که از آنجا که اینجا خانواده زندگی می کند از خیر گفتنشان می گذرم. یکی هم نبود به ایشان بگوید که:"عزیزم من تو حیطه ی پزشکیم تو چرا هر چی دوست داری می گی؟!" البته از آنجا که بحث راجع به ازدواج بود گفتن چنین مسائلی در نظرم خیلی هم مشکل دار نبود ولی برای من خیلی سخت بود که روشنفکر بازی در بیاورم و نخندم! البته این حرف ها گفتن ندارد. نظر شخصی من این است که همه ی مردها در این زمینه مشابه اند! از این چند مورد که فاکتور بگیریم انصافا انسان با شخصیتی بود. روزی که زنگ زد جواب بگیرد هم همه ی چیز به خیر و خوشی ختم به خیر شد. اول کار خواست که بیشتر فکر کنم ولی در نهایت بدون این که کوچک ترین بد و بیراهی بگوید یا رفتار غیر منطقی داشته باشد پذیرفت که من مایل به آشنایی بیشتر نیستم. برای هم آرزوی خوشبختی کردیم و بعد هم خداحافظ. کلا حالم بد می شود از این طرز آشنایی! به نظرم مثل دو تا کالا نشسته بودیم رو به روی هم خودمان را با لغات عرضه می کردیم. پیش خودم فکر می کنم ایشون که خارج رفته ی روشنفکر و با این حجمه از بازی(باز بودن) ذهن هستند! چرا موقع زن گرفتن تشریف آورده اند وطن دختر آفتاب مهتاب ندیده- خودم را عرض می کنم!- می خواهند؟! 11 شب می رسم خانه. مامان زنگ می زند. گوشی را برمی دارم:"سلام مادر عروس" و مامان قاه قاه می خندد. تمام آن آهنگ های عروسی و مبارکه و ... که این چند وقت اخیر برای خودم خوانده ام باعث شده هیچ کس قضیه را جدی نگیرد. می دانم مامان دلش به این قضیه راضی نیست. بابا هم همین طور. بابا آخرین بار رسما اعلام کرد:"اگه نظر قلبی منو بخوای، من دختر بزرگ نکردم که یکی بیاد برش داره بره اون سر دنیا. همین الان امیدم به اینه که درست تموم می شه برمی گردی. ولی چون می دونم همین اون سر دنیا بودن از نظر تو حسنه برو ببینش." فقط همین چند جمله ی بابا کافی بود تا برای بیش از یک هفته -از اولین روزی که با فرد مذکور تلفنی صحبت کردم تا روزی که روی ماهشان را زیارت نمودم- هر شب  مطمئن تر شوم که باید خوشم نیاید! حالا که دیدمش خیالشان را راحت می کنم که خوشم نیامد. می دانم که مامان و بابا امشب بالاخره سر راحت به بالین می گذراند و این بار من رسما اعلام می کنم که "لطفا دیگه کسی واسه من خواستگار نفرسته. خودم به موقش دست یکی رو می گیرم میام خونه می گم شوهر است... مال ماست!" و مامان باز هم می خندد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۰۸:۳۶
raha .