شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد ،  کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ،  اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد...  به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۴۶
raha .
این روزها منم و روزهای تابستانی و شرجی شمال... صبح های بیمارستان روان و سرک کشیدن های هر از گاهی به بیمارستان سوختگی و از آن طرف شیفت های گاه و بیگاه داروخانه و اوقات بیکاری که با نقاشی و سازم می گذرانم. راستی تا یادم نرفته این را بگویم... یکی از جالب ترین اتفاقاتی بود که در کل عمرم دیده بودم!! داستان از این قرار بود که من و دوستم سر یکی از شلوغ ترین میدان های شهر منتظر یکی دیگر از دوستان بودیم که با ماشین بیاید دنبالمان که ناگهان توجهمان به کنجشگک کوچکی جلب شد با حال بسیار نزار. حرکت نمی کرد و فقط می لرزید. تقریبا وسط خیابان! ناگهان حسی از ترحم و دلسوزی آمیخته با قهرمان بازی بنده را فرا گرفت و تصمیم گرفتم بروم از آن مهلکه نجاتش بدهم ولی هر بار که دستم را نزدیک می کردم سرش را تکان می داد و ما هم که از فک و فامیل های پسر شجاع هستیم را وحشت فرا می گرفت که نکند به ما حمله کند! و دست آخر جرئت نکردیم به موجود بیچاره دست بزنیم! و از آنجا که چند نفری داشتند نگاهمان می کردند و ما هم دیدیم که وحشت از چنین موجود بی آزاری خیلی مایه ی آبروریزیست در نهایت با کف دست کمی هلش دادیم و تا حدودی از خطر دورش کردیم! در این هنگام یک آقای با شخصیتی که شاهد ماجرا بود آمد موجود بی پناه را بلند کرد، دستی به سر و رویش کشید و در نهایت توی پیاده رو گذاشت و بعد فکر می کنید چه شد؟!... باورتان نمی شود! خودمان هم توی شوک بودیم! ناگهان پرنده ی موزی چند قدم به جلو برداشت و بعد هم پرواز کرد و رفت!!!!!!!!!! و ما را در بهتی عجیب تنها گذاشت تا آنجا که در ابتدا فکر کردیم نکند یکی از آن توهم های سایکوتیک علمی-تخیلی ما را فرا گرفته ولی خنده ی سایرین به ما اثبات کرد که اتفاق ذکر شده عین واقعیت بوده... در حقیقت، اگر از دیدگاه علمی بخواهیم به این واقعه نگاهی بیندازیم، فرضیه هایی که برای چنین مساله ای پیش می آید را در چند گروه می توان طبقه بندی کرد: 1-      در نگاه اول بسیار محتمل به نظر می رسد که جاندار مذکور خودش را به موش مردگی زده و برای جلب توجه اقدام به انجام چنین عملی کرده... نوعی تهدید به خودکشی (به دلایلی که بیان خواهم کرد معتقدم این عمل تنها نوعی تهدید بوده)... نوعی نیاز به محبت و توجه که فرد را تا آنجا پیش می برد که برای نیل به مقصود دست به چنین اقدام انتحاری بزند! و اما دلایلم: من تا کنون 3 مورد خودکشی واقعی را شاهد بوده ام که بحمدالله هیچ کدام به سرانجام نرسید. طی این سه واقعه متوجه شده ام که فرد اگر واقعا قصد انجام چنین عملی را داشته باشد، منطقی ترش این است که جای خلوتی را بیابد که احتمال این که کسی سربزنگاه برای نجاتش مچش را بگیرد کم باشد! خودکشی در شلوغ ترین میدان شهر می تواند نوعی اعتراض عملی باشد به جامعه، زمانی که دیگر استفاده از کلمات حتی به فریاد هم پاسخ گو نیست و فرد دارد خفه می شود زیر سنگینی حرف هایش. (یا جیک جیک هایش...!) به هر حال بسیار معتقدم که اگر فرضیه ی خودکشی را بخواهیم در نظر بگیریم این عمل تنها یک تهدید و اعتراض بوده و می بایست مساله از این جهت مورد مطالعه قرار گیرد. 2-      به هر حال دنیای بی رحمی است! آنقدر بی رحم که هر چه بزرگتر می شویم بیشتر دلش می خواهد بد بودن یادمان بدهد و با این حساب  در این روزهای بی در و پیکر خیلی نباید دور از انتظار باشد اگر این واقعه به دنیای حیوانات هم سرایت کرده باشد و مثلا روزی که تازه از نانوایی برمی گردید و بوی نان داغ کوچه را گرفته ناگهان صدایی جیک جیک کنان ندا دهد که: آهان فلانی!چقدر زیبایی/ چه سری چه دمی عجب پایی! 3-      البته در مواجهه با هر امری باید این را در نظر داشت که شاید همه چیز صرفا اتفاقی رخ داده و قضاوت عجولانه می تواند ما را از واقعیت بسیار دور کند. اگر با دید بازتر و البته کمی مهربانانه تر به قضیه نگاه کنیم برداشت های متفاوت تری هم می توان از داستان داشت. این که مثلا خسته بوده یا راهش را گم کرده یا از یک واقعه ی خطرناک -مثلا یک عقاب یا گربه-جان سالم به در برده و هنوز در شوک بوده و ... منظورم هر نوع برداشتی است که رنگ و بوی فریب نداشته باشد. به نظر بنده یکی از بزرگترین آفاتی که دامن گیر بسیاری از ماست نوعی نگرش تدافعی است که در برابر دشمن احتمالی به کار می گیریم. انگشت اتهامی که همواره به سمت دیگران است و "کلا به همه مظنونیم!" و این از آن جهت خطرناک است که رفتارهای صادقانه ی دیگران را نمی توانیم باور کنیم و کم کم کار به جایی می کشید که به جای ارتباط داشتن و زندگی با اصل زندگی با پوسته ای از آن ارتباط برقرار می کنیم که تنها ساخته و پرداخته ی ذهن ماست. گاهی باید به این مسئله هم توجه داشت که پشت هر چیزی لزوما نباید یک داستان توطئه آمیز باشد... پ.ن: مسلما فرضیه هایی که برای چنین پیشامدی می توان بیان کرد می تواند بسیار بیشتر از این باشد که متاسفانه ضیغ وقت فرصت کافی را برای بررسی همه ی آنها را به بنده نمی دهد. لذا از خوانندگان عزیزم تقاضا دارم با بیان فرضیه ها و نکات دیگری که به ذهنشان می رسد اینجانب را در هر چه پربارتر کردن این نوشته همراهی بفرمایند... پیشاپیش از همکاری شما متشکرم. بعدا نوشت: ممنون از همه ی دوستای خوبم که به فکر خودم و پدرم بودن و این چند روز هم حالشونو جویا می شدن... خواستم اطلاع بدم که عمل انجام شد و کل توده ی سرطانی برداشته شد و تا حالا که همه چیز خوب پیش رفته و جواب بیوپسی مساعد بوده. متاستاز هم دیده نشده و این یعنی این که انشاالله از این به بعد هم نباید مشکلی پیش بیاد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۱۱
raha .