شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

از چنین استادی بیشتر از این هم نمی توان انتظار داشت! استادی که با آن چندرغاز سوادی که حتی تفاوت بین "pH" و "اسیدیته" را نمی داند، تمام ساعت کلاسش را یک بند دری وری می گوید و این توانایی را دارد که بحث را از مبحث "گازهای جنگی و نحوه ی اثرشان بر سیستم عصبی مرکزی" بکشاند به این که "سیب دوست دارد با پوست خورده شود یا بستنی دوست دارد لیس زده شود!" و بقیه ی کلاس حول احساسات سیب و بستنی و سایر جامدات بچرخد! این هم فکر نمی کنم اهمیت زیادی داشته باشد که به عنوان پروژه ی تحقیقاتی آزمایشگاه سم شناسی به یکی از بچه ها که هیچگونه مهارتی در زمینه ی ابزار آلات الکترونیک نداشت، پیشنهاد داد دوربین شکسته شده ی 12 مگاپیکسلیش را ببرد تعمیر کند و نمره بگیرد! وگرنه شاید کسی اعتراضی، حرفی، اقدامی... انجام می داد. باز هم مهم نیست اگر امروز حضرت استاد آن طور لم دادند روی صندلی شان و دستشان را زیر چانه نهاده و بعد ازاین که تمام وقت مقدس ناهار امروزم که این روزها قیمتش سر به فلک می گذارد را پشت در اتاقشان گذرانیده تا بالاخره اجازه ی ورود و حضور در محضر شریفشان را یافتم، بالاخره ایشان تکانی به خودشان داده، فرمودند:" متاسفانه امکان نداره! اگه غیبت کنید حذف می شید!" و وقتی به اطلاعشان رسانیدم که کلاس ایشان فوق برنامه است و نباید در وقت کلاس دیگری  برگزار شود و بنده در این ساعت عزیز کلاس دیگری هم دارم که در آن هم حق غیبت ندارم و این طوری یکی از این دو درس را حذف می شوم، ریلکس تر از قبل به صندلیشان تکیه داده صندلی را آرام به چپ و راست چرخانده و با لبخندی بر لب، ضمن ارائه ی دلایلی کاملا منطبق با اصول علم منطق و اخلاق بنده را قانع کردند که:" وقت آزادمه، هر وقت بخوام کلاس می ذارم... اونایی که کلاسشون تداخل داره می تونن برن واحدشونو حذف کنند!" اینجا بود که -به قول یکی از دوستان عزیز وبلاگی- دلم می خواست فریاد بزنم که "آه ای استاد عزیز بی سوادم... تو چگونه اینقدر بی شعوری؟!" تنها دستمان به دامان آموزش محترم دانشکده آویزان است که: صوابت باشد ای دارای منصب/ اگر رحمی کنی بر دانشجویی!  و خلاصه این که دست به دعاییم که بعد از 6-7 جلسه تحمل ظالم مذکور آن هم درچنین آزمایشگاهی این واحد درسیمان حذف نشود! البته حذف هم شدیم دیگر مهم نیست... این روزها دیگر خیلی چیزها اهمیتی ندارد... حتی آن دانشجویی که امروز در کلاس در پاسخ به سوال استاد که:"آقا شما چهرتون جدیده، تازه اومدین؟" فرمود:"نه من اخراج موقت بودم بعد از انتخابات تعلیقی خوردم!" و حالا معلوم نیست چرا نزدیک انتخابات دوره ی بعد یکهو دوباره اجازه ی حضور در کلاس را پیدا کرده... این ها هیچ کدام مهم نیست... این روزها مهم اینست که آدم حتی شده با یک جشن کوچک محقرانه نگذارد دوستش شب امتحان تنهایی تولد بگیرد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۴۶
raha .
لذت ساختن یک پماد زینک اکساید زمانی بیشتر می شود که بدانی دردی از دردهای همین مردم را درمان خواهد کرد. مخصوصا که سال سال " سوختگی و جراحت ملی " باشد...! بفرمایید پماد!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۲۴
raha .
دقیقا نمی توانم توضیح بدهم که انگیزه ام از انتخاب چنین موضوعی برای پایان نامه چه بود! هر چند دوستان بسیار به بنده لطف دارند و به شیوایی ابراز کردند : " دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!" ولی جدا از این حرف ها واقعا بحث روان برای من جذابیت خاصی دارد. از این رو موضوع پایان نامه ام را بررسی اثرات یک سری از داروهای جدید روی بیماری اسکیزوفرنی یا سایکوز یا همان جنون برداشته ام! احتمالا در ابتدای کار در هفته سه چهار روز باید بروم بیمارستان روان و البته جلسات case study رزیدنت ها را هم تا جایی که زمان اجازه دهد دنبال می کنم. Caseجلسه ی پیش آقایی بود 30 ساله... کارشناس ارشد برق! جالبترین مساله در مورد این بیماری (اسکیزوفرنی) این است که برخلاف دیدعموم، این افراد اغلب ضریب هوشی بالایی دارند.( فیلم ذهن زیبا را که یادتان هست؟) این آقا توهم این را داشت که سلطان موسیقی ایران است و با بزرگان موسیقی ایرانی هم آمد و شد دارد! می گوید که یکی از بزرگترین هنرمندان ایران زمین است و آیندگان یادش را گرامی خواهند داشت! به شدت بد بین است و هر بار که می خواهند دارویی به وی تزریق کنند قیل و قال راه می اندازد که "شما می خواهید به من سم تزریق کنید!می خواهید مرا بکشید!" خلاصه این که مورد جالبی است...جدا از این که در آینه با خودش حرف می زند، وقتی جلوی تلویزیون می نشیند و آدم می نشیند کنارش، همین طور که با هم تخمه می شکنید برایتان توضیح می دهد که بازیگرانی که مشاهده می کنید خویشان و اقوام وی هستند که گریم کرده اند و گهگاهی برایشان دست تکان می دهد و با آنها صحبت می کند و اعتقاد دارد که می تواند افکارش را از همین فاصله به ذهن آنها بفرستد... به هیچ عنوان نمی توانید این افکار را از ذهن این فرد بیرون کنید و به هیچ صراط المستقیمی نمی توان قانعش کرد که اشتباه می کند... خلاصه این که بیمارستان روان هم جذابیت ها و محدودیت های خاص خودش را دارد. یکی از مهم ترین نکات این بیمارستان ها این است که نباید زیاد از لحاظ عاطفی و روانی درگیر بیمارانش شد. البته این امر در همه ی رشته های پزشکی وجود دارد اما بیمارستان روان واقعا فرق دارد! مریض هایش هم فرق دارند. مخصوصا اگر مشکلات اروتیک (احساسات عاشقانه) و سابقه خواستگاری از پرسنل را هم در پرونده داشته باشند! با وجود همه ی این ها می توانید تصور کنید که بسیاری از شخصیت های برجسته تاریخ مبتلا به انواع بیماری های اعصاب و روان بوده اند؟ نمونه اش جان نش ریاضیدان نابغه و برجسته ی آمریکایی و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد که مبتلا به همین بیماری اسکیزوفرنی بود یا ویلیام چستر یکی از برجسته ترین اعضای دیکشنری آکسفورد یا تام هرل نوازنده ی بزرگ جاز... پسر آلبرت انشتین هم همین طور... این یکی دیگر واقعا عجیب است! باورتان می شود جیم کری یکی از بهترین کمدین های هالیود مبتلا به افسردگی ماژور باشد؟ جالب تر از آن بتهون نوازنده ی معروف است! می گویند بتهون متبلا به نوعی افسردگی به نام مانیک دپرسیو بوده و بسیاری از زیباترین سمفونی هایش را در فاز حاد بیماری اش نوشته. یعنی در فاز افسردگی (که معرف حضورتان هست) و گاها در فاز مانیک که نقطه ی مقابل افسردگی و معادل آن شیدایی است ! ارنست همنیگوی نویسنده ی بزرگ آمریکایی وبرنده ی جایزه ی نوبل ادبیات هم همین طور! چارلز دیکنز هم...! اصلا می گویند یکی از علل مهم نبوغ هنریشان همین درک عمیق احساسات در سطحی بالاتر از یک انسان معمولی است و یا درک ناشناخته هایی که یک انسان سالم از نظر روان درکی از وجود آن ها ندارد ولی یک بیمار مبتلا به جنون یا افسردگی یا دوقطبی یا ... در توهم ها و پرش های ذهنی عمیق آن ها را به عینه لمس می کند! دوستان... دوستان...! بیایید از این اصل استفاده کنیم و دید تازه ای پیدا کنیم!!! اصلا جای نگرانی ندارد. بنده که با طیب خاطر گفته ی دوستان که در پاراگراف اول ذکر کردم- مبنی بر جنون اینجانب- را به گوش جان سپردم. اصلا در همین دیوانگی ها و دیوانه بازی هاست که بسا راه های نو به چشممان می خورد که در عاقلی هامان ندیده ایم! البته یک راه دیگر هم هست و آن این که بیایید به قول یکی از دوستان رسم دوستی را به جا آورید و بنده را پریز بکشید که عنقریب کار دست هممان می دهم. ولی به برکت همین سفره ای که هنوز پهن است بنده اگر در زندگی الگوی بهتری می یافتم هرگز به بیماران بیمارستان روان دل نمی باختم. آقاجان گشتم نبود... پ.ن: به خدا این ها شرو ور نیست. جدی بگیرید!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۴۳
raha .
دید و بازدیدهای عید امسال شاید بیشتر از همیشه بود... بنده هم همه را شرکت کردم. بعضی ها را دوبار دوبار حتی! مادربزرگ بنده 10-12 تایی برادر بعلاوه ی یک زن بابای بسیار دوست داشتنی دارند که البته از خودشان جوان تر هستند. ما هم که هر سال عید 7-8 تایی از این دایی های پدری را زیارت می کنیم. آرش یکی از دایی های بسیار جوان باباست که عید سال پیش بعد از چند سال ایشان را منزل مادربزرگم ملاقات کردم. یادم می آید که بابا بنده و دخترعمو ها را معرفی کردند و ایشان هی تعجب می کردند که چقدر دخترها بزرگ شده اند. این دایی آرش خان خیلی هم شوخ طبع هستند. آن روز ایشان با همه فقط دست دادند منتهی با دخترهای جوان روبوسی هم کردند و با یک لحن خاصی احوال پرسی کردند که بسیار باعث خنده و انبساط خاطر همگان شد! ولی از این حرف ها گذشته دایی جان بسی خوش تیپ و خوش قد و بالا بودند و بسیار خوش صحبت...(حالا می خوام هی پزشو بدم!) خلاصه این که همچین دایی داریم ما!! امسال قسمت شد بنده یکی دیگر از همین 10-12 تا دایی جان ها را برای اولین بار زیارت کردم! دایی منوچهر ساکن آمریکاست و گویا در قسمت R & D یک شرکت دارویی کار می کند. بابا بسیار اصرار داشت که من و ایشان بالاخره یک ملاقاتی با هم داشته باشیم. بابا بی هیچ مقدمه ای راست می رود سر اصل مطلب:" این دختر خانم ما تب آمریکا گرفته. بیا حق دایی بودن رو به گردنش تموم کن ببین چی کار می تونی بکنی." دایی جان هم بسیار گرم و صمیمی آدرس ایمیل و شماره تلفنش را می دهد. اصرار دارد که "اگه بچه زرنگی بیا تو کارای پژوهشی." من هم بلافاصله این ضرب المثل توی ذهنم تداعی می شود که "فلانی رو تو ده راه نمی دن سراغ خونه کدخدا رو می گیره!" انسان جالب و دوست داشتنی است. اصرار دارد که قبل از هر اقدامی تحقیق کنم و خوب فکرهایم را بکنم... نزدیک دو ساعت با دایی جان گفتگو داشتیم. او از 15 سالی که روی یک دارو کار کرد تا بالاخره   approve گرفت می گوید و از درس و دانشگاهم سوال می کند. در نهایت می پرسد: -یعنی 25 سالگی فارغ التحصیل می شی؟ -بله! -(دایی جان خیلی موقرانه یک نگاه هایی به چپ و راست می اندازد... کسی حواسش به ما نیست!) دوست پسر؟ بچه؟ شوهر؟ - (قیافه ی من:) ........ -خب اگه کسیم نداری که پایبندت کنه که دیگه حله! من برگشتم حتما واست راجع به دانشگاه ها و مراکز research و شرایطشون تحقیق می کنم. دایی جان بسیار تاکید می کند که زندگی در ایران اصلا زندگی نیست و از این حرف ها و در یک قسمت از صحبت هایشان در رابطه با شرایط زندگی در ایران در کنار سیاست و سیاسیون و مخلفاتش کلیه ی پیامبران و اولیای الهی از موسی و عیسی مسیح گرفته تا همین آخری ها را مورد لطف و عنایت خویش قرار می دهند! عجبا!!! پیش خودم فکر می کنم که "به اینا چی کار داره دیگه؟!" از این حرفها بگذریم...  موقع خداحافظی می بینم دایی جان سمت دیگر اتاق حسابی رفته روی منبر و با بابا و مامان صحبت می کند:"دوست ندارید دخترتون تو حیطه ی کاری خودش یه دانشمند بشه، بتونه به بشریت خدمت کنه؟" من و خواهرم با تعجب به هم نگاه می کنیم. "منو می گه؟!" پیش خودم فکر می کنم "یا حضرت عباس! ایشان گویا در جریان نیستند که والدین بنده همینجوری نزده می رقصند ... دانشمند کجا بود پدر من؟! بذار زندگیمونو بکنیم!" به خانه که می رسیم هنوز حال و هوای صحبت های دایی منوچهر توی سرم هست... مقاله هایی که پرینت گرفته ام را پخش می کنم دور و برم و می نشینم وسط قالی. پروپوزالم را تمام می کنم و همین طور که به موضوع تحقیق نگاه می کنم یک فکرهایی توی سرم می پیچد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۱۲:۰۹
raha .
هیچ وقت به این فکر کرده اید که تمامی آنچه که خوب یا بد می پندارید ممکن است تنها یک تعبیر شخصی از مسائل باشد؟ منظورم اینست که بسیاری از آنچه که "من" هر کدام از ما را تشکیل می دهند می توانند تنها یک سری اصول قراردادی باشند که از خارج به ذهن ما تحمیل شده اند و چهارچوبی درست کرده اند مملو از بایدها و نبایدها... تخته سیاه دبستان را یادتان هست؟ وقتی مبصر کلاس تخته را با یک خط عمودی بی رحمانه به دو نیم تقسیم می کرد؟ بعد آن بالا دوباره یک خط افقی می کشید و یک طرفش می نوشت "خوب "ها و در سمت دیگرش "بد"ها؟ یادتان هست چقدر دلمان می خواست جز خوب ها باشیم؟ هیچ وقت آن وقت ها ته ذهنتان را این مساله غلغلک داده که بد بودن چه حسی می تواند داشته باشد؟ اصلا جرئت فکر کردن به آن را داشته اید؟... بد باشید!... دبستان که بودم اغلب مدتی مدال پرافتخار نمایندگی کلاس به گردنم آویخته می شد! الان که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که شاید برای این بود که خودم شیطان ترین فرد کلاس بودم و با دادن قدرت و مقام می خواستند رامم کنند. البته که راهکار زیرکانه ای بود... برای من که جواب میداد. مست قدرت می شدم! خودتان بهتر می دانید که نماینده ی کلاس چه وظایفی دارد. خلاصه و مفیدش آرام نگه داشتن کلاس در مواقعی است که معلم دیر به کلاس می آید، یا دارد ورقه های امتحانی را سر کلاس تصحیح می کند... در عالم بچگی همیشه از امر و نهی کردن به بقیه ی بچه ها مخصوصا زمانی که بر مسند نمایندگی تکیه داشتم لذت می بردم و گاها قوانین مختص به خودم را بر کلاس حاکم می کردم! از همان قوانین من درآوردی که آن بالاتر هم به آن اشاره کردم...همان اصول قراردادی! بچه ها می خواستند "خوب" باشند. من هم می خواستم "خوب" باشم... می خواستم نماینده ی خوبی باشم وبه هر نحوی شده (حتی توصل به زور) کلاس را آرام نگه دارم! و خدا می داند آن وقت ها معلمم برای "خوب" بودن در نظر مدیر چه کارها که نمی کرد... و همین طور رد این مساله را بگیرید تا برسیم به بالاترها...نه اشتباه نکنید! نمی خواهم سیاسی اش کنم! اصلا برگردیم به کلاس درس... در کلاس ما اغلب کسی جرئت اعتراض نداشت... به گمانم حتی در ذهنشان هم به این مساله فکر نمی کردند که دفتر دستک مرا به هم بریزند! گفتم که! می خواستند "خوب" خوانده شوند و برای این خوب بودن یوغ تسلیم در برابر چهارچوب کشیده شده روی تخته سیاه را به گردن می آویختند!... عجبا!!! آن ها می توانستند شلوغ کاری کنند و لذت ببرند! ببینید این خوب بودن چه کارها که با آدم نمی کند. البته قصد ندارم از شلوغ کاری و هرج و مرج دفاع کنم. به هر حال مدرسه نیاز به آرامش داشت. کلاس می بایست ساکت می بود! اما شاید واقعا آن سکوت خفقان آور ضرورتی نداشت! و تمام حرف من همین است... این سکوت های تحمیلی خفه کننده ی من در آوردی! این خوب بودن هایی که بهایش از دست دادن آزادیمان است در گفتار و رفتار. این که قبل از این که فکر کنیم و درستی و نادرستی مساله را عقلا و منطقا بررسی کنیم همان چهارچوب های تکراری القا شده برای خوب بودن کورمان می کند و می ترسیم از این که مبادا بد باشیم و این فلجمان می کند... اصلا نخاعی می شویم! نمی دانم چطور بگویم تا وخامت موضوع و آن چیزی که در ذهنم هست را بیان کنم...تمام آنچه که می خواهم بگویم این است که آدم های از قبل پروگرام شده نباشیم... اصلا بیایید به موضوع منطقی تر نگاه کنیم: هیچ وقت نمی توانیم در دید همه ی افراد "خوب" باشیم! این یک اصل ساده است و به نظر من آدمی که بتواند به معنای واقعی کلمه همه را از خودش راضی نگه دارد مسلما دورو و ریاکار است و به همین دلیل است که حتی برحق ترین مردمان هم دشمن دارند. اصلا آدم های روراست دشمن دارند! آدمی که هر جا بنشیند حرف مورد پسند مخاطبش را بلغور کند که دشمن ندارد! و هرچه شخصیت انسان قوی تر باشد و دوستانی داشته باشد که به خاطرش حاضر باشند جانشان را فدا کنند احتمالا از آن طرف هم دشمنانی خونی خواهند داشت. می گویید نه؟ نگاهی به کتاب های تاریخ بیندازید! آدم ها را از بدخواهانشان هم مثل دوستدارانشان می توان شناخت!... بله ...از موضوع دور نشویم... داشتم می گفتم... آدم ها متفاوت اند. ملاک های "خوب" و "بد" و "بایدها" و "نبایدها"یشان هم. باور کنید حتی در صادقانه ترین رفتارهایمان هم همیشه عده ای هستند که برچسب های ناجور به آدم بزنند. باید برای افکارمان و رفتارهایمان توجیحی منطقی داشته باشیم تا بتوانیم اگر لازم شد با این برچسب ها مقابله کنیم. باید دانست! شک نکنید! اصل ساده ی دوم همین است: دانستن بهتر از ندانستن است! این وسط اما یک جای کار می لنگد. فرضا که ما دانستیم...  فرضا که از قالب ها بیرون آمدیم و عقلا به نتیجه رسیدیم که باید از انجام فلان کار دست بکشیم، یا در یک موقعیت خاص با تمام قوا دریافتیم که کار درست و انسانی که باید انجام دهیم خلاف منافع خودمان یا دیگران است... تا اینجایش درست...اما مشکل اینجاست که انجام این کار درست اصلا آسان نیست... بله... من خودم کلی کتاب در این زمینه خوانده ام ولی متوجه شدم زمانی که واقع گرایانه به مساله نگاه می کنیم و از نوشته ها خارج می شویم و به مسائل در جریان اطرافمان در زندگی نگاه می کنیم می فهمیم این کار فقط گفتنش ساده است. به نظرم از "نفس اماره" که بگذریم، اولین شرط لازم برای اجرای همه ی این ایده آل های رویایی که تا الان گفتم حدی از استقلال است. وگرنه همان اول دست و پای آدم را می بندند و کله پایش می کنند! نباید کسی بر آدم سلطه داشته باشد. نه مادی و نه اعتقادی و این برای فرهنگ رایج در کشور ما که کارمان پا توی کفش همدیگر کردن است تبعات فجیعی می تواند به بار آورد! اگر دختر باشید که دیگر بدتر! همیشه به امید روزی بودم که این استقلال نسبی را بدست بیاورم و همیشه فکر می کردم که آن روز سنگ روی سنگ بند نخواهد شد اگر روزی من جرئت کنم همه ی آن حروفی که قبل از رسیدن به تارهای صوتی می بلعمشان را بریزم بیرون و راستش را بخواهید به جز جمع های خانوادگی که احترامشان حتما بر من واجب است، بنده چند وقتی است عنان از کف داده ام. دارم یک کارهایی انجام می دهم که عمیقا معتقدم درست است و گاهی از این می ترسم که مبادا این وسط به جای این که صواب کنیم کباب شویم و اعتبارمان زیر سوال برود؟ می دانید... یک جورهایی می ترسانندم از این که مبادا "بد" شوم؟ خوب و بدی که گفتم را که یادتان هست؟ مصداقش اینجاست... و راستش را بگویم گاهی توی دلم به خودم می گویم"آخه آدم عاقل نونت نبود؟ آبت نبود؟... مگه مرض داشتی...؟" ولی شاید زمان آن رسیده که لازم باشد از "خوب" بودن دست بکشیم و سعی کنم "درست" باشیم. حتی اگر آن درست تر خیلی به مزاج خودمان هم خوش نیاید... کاش امسال در کنار همه ی تکالیف دیگر کمی انسانیت مشق کنیم! کاش اجازه دهیم که دیگران هم نفس بکشند... هر کسی... با هر عقیده ای...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۳۱
raha .
یک روز آرام بهاریست. مثل همه ی روزهای دیگر. تعطیلی هاست و بیرون رفتن ها. ظهر با مامان و بابا و دخترعموها برای ناهار می رویم لب رودخانه. جوجه کباب می خوریم. حرف می زنیم. خاطره تعریف می کنیم و من و بابا در راه برگشتن توی ماشین آواز می خوانیم. بعد همگی می رویم سر ساختمان بابا.من و فائزه-دختر عمویم- که معماری می خواند کلی ایده می دهیم و همگی با هم نقشه اش را بررسی می کنیم. خلاصه اش این که خوش می گذرد... یک روز آرام بهاریست... ولی نه مثل روزهای دیگر... هیچ کداممان روحمان هم خبر نداشت که برادرم که چند روزیست مسافرت بوشهر رفته، قرار است زنگ بزند و ناگهان مامان جیغ بکشد و فریاد بکشد:"مگر یلدا چه شده؟!" یلدا دردانه ی مامان است... اولین نوه اش. آنقدر عزیز است که مامان حتی می رود مدرسه اش اوضاع درسی اش را از معلم هایش می پرسد و هر وقت هوس کند بابا می بردش کوه. اینجا ریاستی می کند برای خودش! به برادر دیگرم زنگ می زنم... بابای یلدا... نفس نفس می زند و جسته گریخته یک چیزهایی می گوید: " کارگر یه ساختمون بوده... نمی دونم... بردسش تو انبار... نمی دونم... نه بهش دست نزده...نمی دونم... نمی دونم... نمی دونم..." سرم تیر می کشد و پشت چشم هایم می سوزد. مامان فقط جیغ می کشد و فریاد می زند و صلوات می فرستد و از اینجا به بعد فیلم می رود روی سرعت تند... همه چیز سریع اتفاق می افتد و روزهای آرام بهاری تمام می شود! به همین سادگی! شانس آوردم که با 140-150 تایی که می رفتم پلیس جلویمان را نگرفت. به کابوس می ماند... کلانتری بهارستان جای خلوتی است. دم در برادرم راه می رود و هی دست می کشید توی موهایش. خانمش هم توی ماشین نشسته و گریه می کند. پدربزرگ و خاله ی یلدا هم هستند. من و بابا و مامان هم اضافه می شویم. یک ایل شاکی اینجا ایستاده. مامان جیغ و داد راه می اندازد که می خواهد متهم را ببیند. نمی گذارند و تهدید می کنند که اگر آرام نباشیم بیرونمان می کنند. برای آرام کردن ما می گویند که حسابی کتکش زده اند و لازم نیست ما به خودمان زحمت بدهیم ولی این حرف ها دل هیچ کداممان را آرام نمی کند. همه توی حیاط ایستاده ایم که چند نفر مامور با یک ژنده پوش لاابالی از یکی از درها خارج می شوند. برادرم با چنان سرعتی می پرد و توی صورت کثیفش می کوبد که کسی فرصت نمی کند جلویش را بگیرد و بعد فحش و ناسزاست که از دهان همه روانه می شود. به هیچ عنوان نمی شود مامان را آرام کرد. فریاد می زند که "جگر مرا آتش زده!" بازجویی اولیه که تمام می شود برای آرام کردن ما، می آورندش توی حیاط. آنقدر می زنندش که دلم خون می شود. بی رحمانه هم می زنند. موهایش را که برای بلند کردنش می کشند دیگر طاقت نمی آورم... پشتم را می کنم و یک جایی گم و گور می شوم.  قلبم پاره پاره می شود. خلاصه کنم... یلدای کوچک 7 ساله مان را می برند پزشکی قانونی. می گویند که سالم است و نگران نباشید! همین؟؟ تمام آن ترسی که بچه کشیده و همه ی جیغ هایی که صدایش را زنگ دار کرده نگرانی ندارد؟! تمام اثرات سوئی که روی سلامت روح و روان این بچه گذاشته می شود مهم نیست؟؟؟  لباس هایش را قرار است بفرستند آزمایشگاه. گفتند که اگر اثری از اسپرم روی لباس یا بدن بچه یافت شود ولو این که دخول صورت نگرفته باشد، حکمش اعدام است و اگر پیدا نشده احتمالا تا زمان دادگاه با فیش حقوقی –اگر اشتباه نکنم- آزاد خواهد بود!!! و بعد از آن به دلیل کودک آزاری چند سالی زندان برایش می برند. برای مرد 30 ساله ای که آنقدر نانجیب است که با داشتن همسر و 2 فرزند اقدام به چنین عملی کند طناب دار هم کم است... باید زجر کشش کنند... هنوز هم سرم سوت می کشد. مثل یک لشکر شکست خورده برمی گردیم. پاکت قرص ها را به دنبال یک آرام بخش زیر و رو می کنم و نمی یابم...مسلما امروز یکی از بدترین روزهای عمرم خواهد بود. پ.ن: خودم می دانم واقعا بد است بعد از یک پست تبریک سال نو چنین پستی نوشت. آن هم وقتی هنوز بوی عید می آید ولی فشار کار آنقدر بالاست  که نمی توانم آرام بمانم... واقعا معذرت... امروز من "درباره الی" بود در واقعیت... فکرش را هم نمی کردم یک روز زیبای بهاری اینگونه تمام شود!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۳۱
raha .
سلااااااااااااااااااام.... سلااااااااااااااام .... سلااااااااااااااااااااااااام!  سال نوی همگی مبارک. امیدوارم که سال خوبی داشته باشید و روزای قشنگی انتظارتون رو بکشند. سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تختبادت اندر شهریاری برقرار و بر دوامسال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام اینم عیدی من به شما...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۴۳
raha .