شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۰ ثبت شده است

هفته ی اول دانشگاه بود و هیچ کلاس درست و حسابی تشکیل نشد. از 45 نفر کلاس جمعا شاید 20 نفر از بچه ها اومدند. دیگه فقط بچه ها نیستند که کلاسا رو می پیچونن. استادا هم از خدا خواسته یا نمیان یا اگه اومدن هم یه 45 دقیقه ای آسمون ریسمون می بافن ، یه نیم ساعتی هم اگه شد درس می دن و آخر دست هم زود تعطیل می کنن... استاد فارماکو دوشنبه اومد 43 دقیقه راجع به این حرف زد که اگه دیر بیاین سر کلاس راتون نمی دم... از کلاس که اومدیم بیرون از سال بالایی ها پرسیدیم قضیه جدیه؟! گفتن چرند گفته راه می ده، خواسته واستون کلاس بذاره! از همین جاش متوجه شدیم که استاد با ابهتیم هست!!! سر کلاس آمار استاد یه 20 دقیقه ای داشت ما رو قانع می کرد که ماشین حساباتونو عوض نکنید، چون دکمه ی بعضی ماشین حسابا سفت تره بعد سر امتحان دچار مشکل می شید... فکر می کنید دارید درست حساب می کنید در حالی که عدد نخورده... محاسباتتون اشتباه شده...اشتباه جواب می دین... دست آخرم میفتین!!! منم به خدا قسم یه صدم درصد به کسی نمره اضافه نمی کنم... با کسیم تعارف و رو در بایستی ندارم...( خب دیگه، تکلیف این درسم روشن شد!) درس بعدی که تشکیل شد زبان تخصصی بود که دکتر ه. از گروه سیوتیکس اومده بود و همه بچه ها رو مجبور کرد نفری یه پاراگراف از متنی که آورده بود بخونن به انگلیسی بگن چی گفته... اسما رو هم رندمایز صدا می کرد... بعدم که بلانسبت دانشجوی بدبخت با قیافه ی شبیه علامت سوال نگاش می کرد هی می گفت say sth! یکی هم نبود بگه که بابا آخه اون بخت برگشته ای که تا حالاش از زیر بار زبان یاد گرفتن در رفته حالا با say something گفتن شما که زبون باز نمی کنه! کاش این هفته نمیومدم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۰ ، ۰۷:۴۶
raha .

نمیدونم... شاید به نظر کلیشه ای بیاد ولی یک باره در ذهن من جرقه زد... و من بعد از اون قضیه یا بهتره این طور بگم بعد از این واقعیت تلخ راحت تر با خودم کنار اومدم. در حقیقت اون چیزی که قصد دارم اینجا بنویسم همینه.

بهتره این طور شروع کنم:   کلا چند دسته از افراد هستند که کیفیت زندگیشون پایینه. ممکنه حتی دکتر، مهندس هم باشند. اما یه روز میاد که می بینند (به قول یکی از شخصیت های فیلم Dead Poets` society:) they have come to die, discovering the fact that they have not lived yet!!! به عبارتی موقع مرگ می فهمن که اصلا زندگی نکردند.

  و من همه ی ترسم ازاینه! کیفیت زندگی پایین یعنی لذت نبردن از لحظات، یعنی fantacyهای بی اساس، یعنی توقعات بالا، یعنی بسیاری از کارهایی که من با زندگیم کردم. مطلق گرایی! یعنی توجه به توانایی های بالقوه بدون این که به توانایی های بالفعلت توجه کنی. و این یعنی آغاز دوران ناآرومی... چون همش فکر میکنی – یعنی فکر می کردم عقبم. از چی رو نمی دونم. شاید از زندگیم... شاید... واقعا نمی دونم...

نکته ی ظریفیه حرفی که جبران می زنه: خدایا به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه که هستم... و این خیلی مهمه. این که یه درک خارجی داشته باشیم از اون چیزی که هستیم(خود واقعی) و اون چیزی که می خوایم باشیم(خود ایده آل) و مشکل خیلی از ماها اینه که متاسفانه بین این دو تا تصویر واضحی نداریم و ما اغلب تصوری از خودمون در ذهنمون شکل می دیم که در حقیقت چیزیه که از نظرمون افتخار آفرین و ایده آله و اصلا هم متوجه این قضیه نیستیم که این فرد من نیستم و این خیلی بده. چون آدم اگه تو خیابون هم گم بشه واسه پیدا کردن مقصدش باید اول درک درستی از موقعیتی که در اون هست داشته باشه و بعد مسیرش به طرف هدف. اگه من الان ندونم مثلا الان چهارباغم یا توحید چه طور می تونم بفهمم که مثلا چطور می شه رفت انقلاب؟! ولو این که نقشه هم جلوم باشه. تصویر ما از خودمونم همین طوره.

ما اگه درک درستی از وضعیت کنونیمون نداشته باشیم هیچ وقت مسیر مشخصی هم واسه تغییرش پیدا نمی کنیم.کسی که بخواد به جاهای بالا برسه باید اول شهامت مواجه شدن با خودشو داشته باشه با همه ی خوبی ها و بدی هاش. و بعد از اون می شه مواجه شدن با زندگی.زندگی که به نظرم باید خلاق و زیبا باشه و گاهی با هیجان، نمیشه آدم خودشو لای زرورق بپیچه و آسه بره آسه بیاد که گربه شاخش نزنه!!! من ترجیح می دم به خاطر اشتباهایی که کردم خودمو سرزنش کنم تا این که حسرت کارایی که نکردم رو داشته باشم.... نمی دونم شاید یه روز به این نتیجه برسم که این کار هم درست نیست ولی فعلا تنها چیزیه که به ذهنم میرسه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۰ ، ۰۸:۱۹
raha .
مهمونی تموم شد...!!! فردا مامان اینا میرن و من می مونم و 2تا هم اتاقی که یکیشونو هنوز نمی شناسم.   این چند ترمی که خونه داشتم حسابی بد عادت شدم. رفتن به خوابگاه و زندگی نزدیک با آدمایی که اصلا نمی شناسیشون در نگاه اول یکم نگران کنندست. به هر حال فعلا که همین آشه و همین کاسه و باید باهاش کنار اومد. از دوستای خوابگاهی یه چیزایی راجع به خوبی ها و بدی های خوابگاه شنیدم مثلا این که فضای خوابگاه استعداد خارق العاده ای در بلعیدن وقت داره وتو اون لحظات تا نیمه شب بیدارموندن و گل گفتن و گل شنفتن و واسه درد دل های عاشقانه ی همدیگه اشک ریختن، بعضی وقتا باید به خودت گوش زد کنی که مثلا فردا صبح گوش شیطون کر کلاس دارم و بد نیست برم دانشگاه ببینم چه خبره! یا این که قاعدتا باید همیشه آدم به یاد داشته باشه که انشاالله بعد از 8-9سال تحصیل! حداقل چیزی که این جامعه یا اصلا جامعه به کنار بابا، مامانت ازت انتظار دارن مثلا یه مدرک دکتری داروسازیه! خوابگاه هم بالاخره خوبی ها و بدی های خودشو داره. به نظرم اگه آدم به خودش بقبولونه که بقیه هم یه حق و حقوقی دارن و برای اونا هم زندگی کردن با من بدیهی نیست و خلاصه این که  تو برنامه ی روزانش یه خورده ای هم بقیه رو لحاظ کنه، کنار اومدن با بقیه نباید زیاد واسش سخت باشه.تو اون یک ترمی که خوابگاه بودم (ترم اول) یه چیزی خیلی خوب دستگیرم شد. این که زندگی کردن با افراد دیگه مخصوصا جمعای غیر خانوادگی که توش سیستم دو دو تا چهارتاس! نیازمند یه حداقلی از رشد و شعور اجتماعیه که بعضی ها با و جود همه ی دک و پزشون بی تعارف فاقدشن! گفتم که خوبی و بدی های خودشو داره. در وصف محاسن و معایب خوابگاه یه عزیزی می گفت پای درس خوندن جمعی که به میون بیاد، این یکی شاید تنها مزیت خوابگاه باشه که در فصل امتحانات توریستای زیادی رو به خوابگاه می کشونه که البته جلسات مطالعه به 2 متد متفاوت برگزار می شه : روش هم سطح و غیر هم سطح! در روش هم سطح همه ی افراد در یک مرحله از جهالت نسبت به موضوع مورد نظر قرار دارن و سعی می کنند تا با روش هم افزایی مجموع بار علمی گروه را بالا ببرند. در روش غیر هم سطح جلسه یک مدعو داره که می تونه یه هم ورودی کار درست یا یه سال بالایی علاقه مند به امور خیریه باشه! که به شیوه کلاسی تدریس می کنند... نیاز به تذکرم نیست دیگه خودتون بهتر می دونید که بهتره اگه از روش اول استفاده می کنید یه سوالی هست که اونو هر چند دقیقه از خودتون بپرسید(مخصوصا اگه جمع دخترونست!) و اون این که : این حرف ها چه ربطی به امتحان فردا داره؟؟!!!  دوستان عزیز خوابگاهی احتمالا اینو شنیدن که می گن تو خوابگاه قانون بقای دمپایی وجود داره! که بیان می کنه دمپایی نه به وجود میاد و نه از بین می ره، بلکه از اتاقی به اتاق دیگه منتقل می شه!! اینا چند نمونه از مسائلی بود که آدم تو خوابگاه باهاش روبرو میشه. به نظرم خودش یه دانشگاهه از نظر چیزایی که می شه توش یاد گرفت... مثل خونه ی آدم که نمی شه ولی خوب می شه باهاش کنار اومد. امیدوارم بعد ها که درسم تموم می شه وقتی به گذشته ها فکر می کنم مثل خیلی های دیگه بگم یادش به خیر...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۰ ، ۱۸:۰۲
raha .