شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

من برگشتم!

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۴۶ ب.ظ

نمی دانم قبلا گفته ام یا نه. ولی میل به سفر از همان بچگی – شاید حتی خیلی قبل تر از آن نقشه جغرافیای نصب شده بر دیوار کلاس درس که ساعت ها وقت استراحت من به خیره شدن به آن می گذشت- در من وجود داشت و می دانید علارغم همه چیزهایی که می شنویم از حسن کودکی و دنیای آسوده اش، به نظر من بزرگسالی خیلی خیلی چیز بهتری است. سن و سال من دیگر زمان رویا بافی نیست. یا شاید رویاها تغییر نام دادند و شدند "هدف" و من علی الخصوص در این چند ماه اخیر خودم را محق دانستم که از فرصتی که برای به تحقق پیوستن بخشی از اهدافم داشته ام به بهترین وجه استفاده کنم. بزرگ که می شوی قدرت و استقلالت بیشتر می شود و این برای من به تمام آن شیرینی های دنیای کودکی می چربد.

ازین که این اواخر چه گذشت بخواهم تعریف کنم، خلاصه اش این است که همان طور که قبلا گفتم قبل از عید با آقای پدر رفتیم هند... 8 روزه به بمبئی و گوا... سفر دل انگیزی بود که خاطراتش را بعدا خواهم نوشت. چرا که الان چیزهای جالب تری برای تعریف کردن دارم و آن سفر متفاوت تری بود که علارغم غر زدن های خانواده که هر چه در می آوری خرج می کنی و این چه وضعش است و تازه مسافرت بوده ای و مرخصی هایی که به سختی ردیفش کردم، بدون برنامه ریزی قبلی انجام دادم. سفر تقریبا دو هفته ای که فقط می دانستم می خواهم آن طور که دوست دارم بگذرانم و با توجه به این که زبان ترکی استانبولی را شروع کرده بودم تصمیم گرفتم دو هفته را در ترکیه بگذرانم. چند شهر را انتخاب کرده بودم و داشتم قیمت بلیط ها را بررسی می کردم که مایک در تلگرام پیام داد و حالم را پرسید و پرسید چه کار می کنم.

مایک را بیشتر از یک سال است که می شناسم. عاشق فرهنگ ایرانی است و بالای 6-7 بار به ایران سفر کرده و آنقدر خوب ذهنیت، دغدغه ها و وقایع اطراف من را درک می کند که از یک غربی بعید است! 65 سال دارد. فلسفه خوانده. شوخ طبع و دوست داشتنی است و آشنایی ما برمی گردد به یک گروه تلگرامی برای تمرین انگلیسی که آنجا من فهمیدم ایشان فرانسه را هم مسلط است و برای این که به بقیه بچه های گروه احترام بگذاریم به صورت پرایوت فرانسه تمرین می کردیم و او هم "سلام، خوبی؟ سلامتی؟ چیطوری دادا؟ عامو ولم کن، چی چی می گوی، چرنده" و اصطلاحات پرکاربردی از این قبیل را یاد گرفت :)

اصالتا بریتانیایی است و بعد از 15 سال زندگی در آمریکا و 20 و چند سال زندگی در پاریس به این نتیجه رسیده که زندگی غرب دیگر چیز جدیدی برای عرضه کردن ندارد. این است که به قول خودش برای این که احساس پیری نکند تصمیم می گیرد آخرین ماجراجویی زندگی اش را در شرق ادامه دهد و کجا بهتر از ایران؟؟ روزی که به من گفت می خواهد بیاید ایران زندگی کند با تک تک سلول هایم سعی کردم منصرفش کنم!! به نظرم دیوانگی محض بود. با پاسپورت انگلیسی اش بیاید ایران!!! گفتم بعدا که آمد ایران و یکی دو ماه اول را مجبور شد در اوین صرف اثبات این مساله کند که جاسوس نیست، از من دلخورنباشد که از قبل بهش نگفته ام! خلاصه حرف ها کار خودش را کرد. رفت و با فلان جا که حافظ منافع انگلستان در ایران است (یا یک همچین چیزی) مکاتبه کرد و نظرشان را پرسید و آنها هم بلافاصله یک ایمیل فرستادند که او را شدیدا از انجام چنین کاری منع می کرد و گفتند که روابط ایران و انگلستان همین قدرمتزلزل است که پس فردا یک امام جمعه ای، کسی حرفی برعلیه انگلستان بزند و اینها بزنند هر چه انگلیسی است از کشورشان بیرون کنند! خدا رو شکر ایمیل کار خودش را کرد و رفیق ما از سکنی گزیدن در ایران منصرف شد و به جایش تصمیم گرفت به یکی از کشورهای مجاور ایران مهاجرت کند و در نهایت ارمنستان را انتخاب کرد. این است که  الان چند ماهی است که ساکن ایروان است و به قول خودش از آرامش و تمیزی هوا و غذاهای خوشمزه اش فوق العاده لذت می برد.

 روزی که گفتم دارم دنبال بلیط ارزان به یکی از شهرهای ترکیه می گردم پرسید چرا ترکیه؟ گفتم "همین طوری... بالاخره یک روزی باید بروم و ترکیه را ببینم." پرسید:"به نظرت اون روز می تونه یکم صبر کنه؟؟ ارمنستانو نمی خوای ببینی؟J" بعد هم کلی وعده وعید داد که تو فقط بیا و کارها را بسپار به من. قول می دهم خوش می گذرد. پیشنهاد وسوسه انگیزی بود و همین قدر کشکی کشکی نوک پیکان ما رفت سمت ارمنستان و از آنجا که دو هفته برای ارمنستان زیاد است تصمیم دیگری گرفتم.

بعد از کلی مشورت با مایک و بررسی شرایط ویزا و... بالاخره ایتینری که در ذهن نوشتم به این صورت از آب درآمد:

 تهران>ایروان> تفلیس> باتومی> ترابزون> استانبول> تهران...

و با این فکر که برنامه انعطاف پذیر خواهد بود (همان طور که در پست بعدی نوشتم برنامه تغییر کرد) از طریق یک آژانس (چون ارزان تر است) یک بلیط یک طرفه (چون نمی دانستم از کجا قرار است برگردم) به ایروان گرفتم و رفتم تا ببینم دست روزگار ما را از کجا برخواهد گرداند :)))

ادامه دارد...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۰۲
raha .

نظرات  (۱)

سلام

باعث خوشحالیه که میتونی با ادمهای خوبی اشنا بشی

امیدوارم که همیشه بر همین مدار خوبی، موفقیت و تلاش های موثر باقی بمانید

با احترام

پاسخ:

سلام. ممنون دوست خوبم

همیشه شاد و موفق باشی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">