شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

سفرنامه مالزی- در راه فرودگاه

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۲ ب.ظ

سفر برای من از آن لحظه ای شروع شد که خواهرم مرا مقابل ترمینال پیاده کرد. با اتوبوس عازم فرودگاه امام بودم. قلبم از شادی محکم تر از همیشه می زد. شارژ موبایل را نیاز داشتم بنابراین سعی کردم بی خود و بی جهت از موبایلم استفاده نکنم یا به اینترنت وصل نشوم. همین جا خاطر نشان می کنم که در سفر پاوربانک فراموش نشود! خلاصه علارغم این که خیلی دلم می خواست بروم و سفرنامه دیگران را بخوانم به خودم گفتم هر چقدر تحقیق و بررسی کرده ام بس است و بی خیال قضیه شدم. ولی باز دلم نمی آمد. برای آخرین بار اینترنت گوشی را وصل می کنم و می بینم احمد -یکی از دوستانی که عمده برنامه هایم در کوالالامپور را با اون قرار بود بروم- در واتزاپ پیام داده... متن پیام حاکی از اینست که رئیس فلان فلان شده اش برای یک سمینار یک هفته ای او را به سنگاپور فرستاده! کلی هم عذرخواهی کرده بود که در آن لحظه نظر بنده این بود که عذرخواهی اش بخورد توی سرش! قرار بود با هم برویم غواصی و کلی برنامه دیگر... من الان دقیقه نود کی را به جای او پیدا کنم؟!

 تفکر تنها بودن در کشور غریب اصلا مساله جالبی نبود. ترس برم داشت. اینترنت را قطع کردم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم. هی با خودم تکرار می کردم اشکالی ندارد. یک کاریش می کنم. چیزی نشده که...

ولی حقیقتش چیزی شده بود! من همین که یک public trip نوشتم کلی پیشنهاد و دعوت داشتم و انتخاب هایم زیاد بود. مشکل بزرگترم این بود که علارغم این که من در پابلیک تریپ صراحتا عنوان کرده بودم که ترجیح می دهم با خانم ها بروم بیرون تقریبا تمامی پیشنهادهای شهر گردی از جانب آقایان بود و زیر و رو کردن تمامی پیشنهادات و انتخاب گزینه های safe پروزه زمان بری بود که به این سادگی امکان پذیر نبود. این هایی که انتخاب کرده بودم در مالزی ملاقات کنم با وسواس بسیااااااار زیاد انتخاب کرده بودم. افراد بدون عکس را نمی پذیرفتم. همین طور آن هایی که تعداد رفرنس هایشان زیر 30 عدد بود! و آن هایی که به زبان انگلیسی تسلط کامل نداشتند و آن هایی که در عکس هایشان خیلی عصاقورت داده به نظر می رسیدند... ادبیاتی که استفاده می کردند هم که برایم بی نهایت مهم بود! خلاصه اگر کسی از این فیلتر ها عبور می کرد تازه شماره رد و بدل می کردیم و مدتی قبل از سفر با هر کدام در واتزاپ کلی صحبت می کردم که با اخلاقیاتشان آشنا شوم. در مورد یکی دو موردشان که قبلا مهمان ایرانی داشتند حتی به مهمان هایشان زنگ زده بودم و راجع بهشان تحقیق کرده بودم. نمی شود که دقیقه نود بیایند کاسه کوزه آدم را به هم بریزند! این کار خیلی خیلی غیر اخلاقی است...

از طرف دیگر به طرف حق می دادم. خودم را گذاشتم به جای او. به خودم می گفتم فکر کن رییست بخواهد تو را به ماموریتی ناگهانی بفرستد. خود تو حاضری به خاطر یک آدمی از یک کشور دیگر که اصلا نمی شناسیش و فقط چند بار توی واتزاپ با هم صحبت کرده اید شغلت را به خطر بیندازی... در نهایت تصمیمم را می گیرم. یک پیام به کیستین-خانمی که خودم از او درخواست کرده بودم همدیگر را ملاقات کنیم- دادم که اگر ممکن است با هم بیشتر وقت بگذرانیم و در پاسخ به احمد می نویسم که »خیلی حیف شد و من فردا صبح در کوالالامپور هستم. « بعد برایش سفر خوشی  آرزو کردم و گفتم امیدوارم زودتر بیاید شاید به چندتا از برنامه هایمان رسیدیم. در نهایت هم اضافه کردم که »راستی... از رییست متنفرم!!! «

احمد از آن ماجراجوهایش بود. بسیار شوخ طبع و باشخصیت. از همان اولش هم حس خیلی مثبتی به او داشتم با یکی از مهمان هایش که یک دختر ایرانی بود تلفنی صبحت کرده بودم و رفرنس هایی که دیگران برایش گذاشته بودند هم حاکی از این بود که آدم قابل اعتمادی است. بنابراین عمده برنامه های من در کوالالامپور حول او می پرخید. در پاسخ باز هم عذرخواهی می کند و قول می دهد که تمام تلاشش را بکند که زودتر برگردد. به قول خودش my level best!  بعد چندتا فحش نثار رئیسش می کند و تمام...

هنوز در راه فرودگاه هستیم. از پنجره بیرون را تماشا می کنم. احساس آزادی می کنم. احساس به جایی تعلق نداشتن. دارم می گذارم و می روم. تنها... آرام... بی دغدغه... نمی گذارم چیزی سفرم را خراب کند. اولین عکس سفرم را می گیرم. از بیابان خشک. فکر کردن به این که چند روزی از این آب و خاک دورم حس ناسیونالیستی ام را تقویت می کند. عکس را در چنلی که در تلگرام با عنوان سفرنامه مالزی درست کرده ام پست و این شعر را زیرش اضافه می کنم :

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل برمی افشانم

در فرودگاه اتفاق خاصی نمی افتد. فقط همین که برای check in  پیجمان می کنند یک شماره ی ناآشنا زنگ می زند. یک خانمی هستند که برای امر خیر تماس گرفته اند. سرسری جوابش را می دهم و با عذرخواهی می گویم که مسافرم و همین الان شماره پروازم را خوانده اند و از سر بازش می کنم. حوصله داشتم بعدا ماجرایش را برایتان تعریف خواهم کرد. الان از بحثمان خارج است. خلاصه چمدانم را تحویل می دهم و می روم محوطه اصلی فرودگاه. پرواز ساعت 9 و نیم شب است دو سه ساعتی وقت دارم. آنجا با یک خانمی زرتشتی که مسافر افریقای جنوبی است دوست می شوم و با هم در فرودگاه قدم می زنیم. مثل آدم های خجسته دل برای خودم راه می روم. ویترین مغازه ها را نگاه می کنم. گرسنه ام می شود. می روم داخل یک فست فود. غذا سفارش می دهم. کنار یک پریز برق می نشینم و موبایلم را می زنم داخل شارژ. اینترنتم را که وصل می کنم می بینم احمد پیام داده. دوباره به خاطر بدقولی اش عذرخواهی کرده و در اخر نوشته I really wanted to see you badly…I promise I'll do my best to come back n meet u    و من می دانم که قاعدتا باید او را از لیست خط بزنم و بی خود و بی جهت خودم را معطلش نکنم. دفترچه خاطراتم را در می آورم و شروع به نوشتن می کنم که چشمم می افتد به ساعت مغازه

9 و بیست و سه دقیقه است. یکهو اپی نفرین خونم می زند بالا. نمی فهمم چطور وسایلم را جمع می کنم و می زنم بیرون. می بینم دارند اسمم را پیج می کنند! حالا علاوه بر اپی نفرین دوپامین هم می زند بالا... نمی دانم خروجی پرواز ما کدام است. سریع می روم پیش نگهبان و نگهبان با من می آید خروجی را نشانم می دهد. خلاصه سر دردتان ندهم!!! من خوش خیال فکر می کردم منظور از ساعت پرواز 9 و نیم اینست که یعنی این ساعت برویم سوار هواپیما شویم. نه این که این ساعت هواپیما از زمین بلند می شود! والا من قبلا هم هواپیما سوار شده بودم. واقعا نمی دانم چطور توانستم همچین اشتباه فاحشی بکنم و حقیقتش را بخواهید یکی از بزرگترین مزیت های همسفر داشتن همین است که جلوی گیج بازیهایتان گرفته شود... به هر حال به هر شکلی بود دقیقا ساعت 9 و سی و دو دقیقه سوار هواپیما شدم و ساعت 9 و 43 دقیقه هواپیما با 13 دقیقه تاخیر حرکت می کند... خطر از بیخ گوشمان عبور کرد!!

هواپیما که از زمین بلند می شد فقط دعا می کنم اتفاقی نیفتد... به خیر بگذرد... از کاری که کردم پشیمان نشوم و هزار و یک فکر و خیال دیگر که برای رهایی از آن ها یک قرص دیمن هیدرینات می خودم چشم بندم را می زنم و تخت گاز تا فردا صبح می خوابم...

)ادامه دارد


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۲۳
raha .

نظرات  (۲)

خب دمت گرم تا الان شد دوتا نمی گم بد بیاری می گم شوت بازی گرچه کنسل شدن برنامه با احمد رو نمیشه خیلی شوت بازی دونست. ولی از همه مهمتر اون احساس آزادیت بوده که من ازش خوشم اومد. تجربه زیبای رها شدن از همه چیزو همه کس
پاسخ:

اره واقعا شوت بازی بود. ولی شکر خدا بخیر گذشت...

خیلی حس خوبیه (((:

موافقم داشتن همسفر مزیتهای زیادی دارد منجمله مواردی که شما فرمودید

پاسخ:

به نظر من فقط یه همسفر خوب ارزش اینو داره که ادم لذت سفر تنهایی رو کنار بذاره

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی