شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

سفرنامه 1

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۷ ب.ظ

می دانم! خدا شاهد است خودم در جریان هستم که رسمش این نیست! ولی به پیر به پیغمبر سرم بی نهایت شلوغ است-بعدا می نویسم چرا-... در نهایت عذری برای این غیبت صغری نداشته و صمیمانه از همگی عذرخواهی می کنم. اتفاقات زیادی این مدت افتاد. انقدر زیاد که نمی دانم از کدامش بنویسم. سفرنامه مالزی را در تلگرام در چنلی با همین عنوان نوشتم. هر شب وقت به هتل برمی گشتم هر انچه قابل گفتن بود می نوشتم تا خانواده هم خیالشان راحت باشد و هر شب اخبار 24 ساعت گذشته را داشته باشند ولی نوشتن در دو مکان -تلگرام و وبلاگ- زیادی وقت گیر بود این بود که از اینجا جا ماندم...

خلاصه جانم برایتان بگوید سفر به مالزی فوق العاده بود...

ماجرای سفر از یک بی حوصلگی ساده در یکی از روزهای کاری شروع شد. مثل همه چیزهایی که یکهو تبش به جانم می افتد توی یک لحظه تصمیم گرفتم بروم سفر. همسفر پیدا نشد و مطالب زیادی در خصوص سفر به تنهایی-سولوتراولینگ- خواندم و در نهایت تصمیمم بر ان شد که به تنهایی سفر کنم. باور کنید مثل ... ترسیده بودم. همه اش فکر می کردم مبادا بروم و یک بلایی سرم بیاید. مبادا فلان شود... مبادا... ولی حداقل جلوی خانواده هیچ نقطه ضعفی نشان ندادم. مثل ادم هایی که خیلی از همه چیز مطمئن هستند صحبت کردم و ارام ارام داشتم مامان را اماده می کردم که مثلا تور فلان جا اینقدر است و با این تور بروم بهتر است و ... مادر جان هم صم و بکم گوش می کرد و هیچ نمی گفت. شاید باورش نمی شد واقعا چنین قصدی دارم. پیش خودش فکر کرده بود چهار روز حرفش را می زند بعد از سرش می افتد. به بابا نگفتم چون بابا سریع عکس العمل نشان می دهد و از پس دو نفرشان با هم برنمی امدم. کلا هم در مواقع تصمیمات این مدلی معمولا این طور است که من با مامان هماهنگ می کنم و بعد که نظر موافقش جلب شد خودش به بابا می گوید. این بود که تمام هم و غم و انرزی ام را صرف مامان کرده بودم. غافل از اینکه...

شب قبل از روزی که می خواستم بروم بلیطم را بخرم به مامان گفتم که فردا می روم برای خرید بلیط. ایشان کلا سکوت اختیار کرد... فردا صبح که از سر کار پاس گرفتم که بروم باز دوباره قبل از رفتن در حالی که قبلم تاپ تاپ می زد و استرس همه وجودم را گرفته بود دوباره زنگ زدم به مامان. که مادر جان بنده همین الان دارم می روم بلیط بخرم و در جریان باش. ولی دلیل اصلی زنگ زدنم این بود که مطمین شوم نمی خواهد نه توی کار بیاورد و اگر قرار است شرش دامنمان را بگیرد تا قبل از این که کلی پول بلیط بدهیم این اتفاق بیفتد. ولی مادر جانمان فقط با یک حالت قهر گفت -من نمی دونم... خودت داری می بری و می دوزی... چی بگم من/- و از این مدل صحبت ها. ما هم دیدیم نهایتش چند ساعت ناراحتی است بعدا از دلشان در می اورم. این مدل سفر کردن یکی از ارزوهای بزرگ من است. مگر می شود به این راحتی بی خیالش شد و اگر بهایش کمی ناز مامان را خریدن باشد با جان و دل انجامش خواهم داد. خلاصه در حالی که دستانم از استرس می لرزید در اتاقم را قفل کردم و رفتم برای خرید بلیط...

خلاصه بلیط را خریدم و خوشحال مستقیم رفتم داروخانه تا شبش که امدم خانه و بلیط را به مامان نشان دادم و تاریخ قطعی سفرم را اعلام کردم که در جواب همه این ها مامان یکی از ان نگاه های قهرالودش را نثار بنده کرد و گفت- اونوقت بابات راضیه می خوای بری/-

زبان از توصیف انچه در ان لحظه بر من گذشت قاصر است. یخ کردم و چشمانم پر از اشک شد. صدای ضربان قلبم را به وضوح می شنیدم. خانواده من با سفر کردن با دوستان و اشنایان مشکلی نداشتند. مشکل بزرگ تنها بودن من بود که به هیچ عنوان برایشان قابل هضم نبود که مگر می شود یک دختر تنها پا شود برود ولایت خارجه که اگر مشکلی برایش پیش بیاید کسی نباشد به دادش برسد و اگر پولش تمام شود نشود کاری کرد و نمی شود یک نفر تنها یک عالمه پول نقد با خودش ببرد. اصلا اگر جایی گم شود چه... اگر از هواپیما جا بماند... و هزاران اما و اگر دیگر از این قبیل... یعنی مشکل بزرگ تنها بودن من بود نه اصل سفر. می گفتند با یکی برو. تنهایی هرگز... در ان لحظه که مامان این حرف را زد فقط یک جمله توی ذهنم بود- یعنی حتی مامان هم جرات نکرده بهش بگه- در حالی که سعی می کردم خودم را ارام کنم با لحن ملتماسانه از مادر جان پرسیدم مگه نگفتی بهش... و خلاصه انچه می ترسیدم به سرم امد و اولین دعوای قبل از سفر با مادر جان بود که چرا به من نگفته در این خصوص به بابا چیزی نگفته است... در نهایت در حالی که دستانم از فشار عصبی می لرزید زنگ زدم به بابا.

نقشه بعدی این بود که هم تیمی ام را عوض کنم. حالا که مامان ساز مخالف می زند و می خواهد توپ را بیندازد توی زمین حریف تنها راه حل خریدن نظر موافق پدرجان است. سریعا زنگ زدم به بابا که -پدر جان کجایی که یک حرف پدر-دختری دارم که خیلی مهم است و کسی غیر از خودت نباید بداند و باید هر چه زودتر صحبت کنیم. ان هم در خلوت و...- بابا هم دستش درد نکند. همین که امد خانه زنگ زد که- من توی راهروام. بیا اینجا حرف بزنیم.-

به وضوح می دانستم که هر هنری از دلبری و احساسی کردن ماجرا دارم جایش همین جاست. برایش از روزی 12 ساعت کار گفتم و این که چقدر خسته ام و چقدر هیییییچ تفریحی ندارم. از این که دوستانم پایه سفر نیستند و خودش می داند که چقدر ارزوی سفر رفتن دارم. گفتم یک توری پیدا کرده ام تخفیف ویزه خورده و فلان است و خودش برنامه گردش فلان دارد و ... و اصلا همه کسانی که اینجوری سفر می کنند مجردند و با انها دوست می شوم و اصلا مالزی دوستانی دارم که از قبل می شناسمشان و کلی با هم برنامه ریخته ایم و مطمئن باشد تنها نمی مانم و لیدر تور هم حواسش بهمان هست و ... خلاصه یک جوری قضیه را نشان دادم انگار از طرف مدرسه می خواهند ببرندمان اردو- یک ساعت و نیم حرف زدیم. از زمین و زمان برایش گفتم ولی چیزی که نگفتم و شدیدا هم برایش عذاب وجدان دارم این که نگفتم بلیط را خریده ام. گفتم دیدم شرایطش خوب است یک مبلغ کمی بیعانه دادم که از دستم نرود تا بیایم از شما حضوری اجازه بگیرم... یعنی یک صحنه دراماتیکی بود که دل سنگ را اب می کرد. مثل محکوم به اعدامی که از زن و بچه و زندگی اش تعریف کند و بعد سرش را کج بگیرد که درست است که من می توانم خیلی خوشحال و خوشبخت باشم ولی بیا زندگی ام در اختیار تو... میلت می کشد بیا این گردن را بزن که جان ناقابل من فدای شما... و شما را به خدا... کی حاضر می شود همچین ادم دوست داشتنی دلبر مهربانی که انقدر هم احترام سرش می شود و حاضر است بخاطر رضای پدرش فاتحه ارزوهایش را بخواند را گردن بزند/ معلوم است که راضی می شود1 بعد هم کلی با چشم های گرد شده ملتمسانه خواهش کردم که مامان را راضی کند. قبول که می کند ماچش می کنم و یک عالمه تشکر... باورم نمی شود چه خطری از بیخ گوشم رد شد1

شبش توی تلگرام برای بچه ها تعریف می کنم. مریم یک دل سیر می خندد و پیام می دهد -عااااااشقتم... یعنی بابات خبر نداشت داری می ری مالزی/- این جوری که می گوید باز عذاب وجدان می گیرم. ایدا می گوید- اونوقت اگه می گفت نه چی می شد/- پاسخ می دهم-نمی دونم1 تا حالا بی خبر خارج نرفته بودم.- خلاصه به شوخی خنده می گذرد و ماجرا ختم بخیر می شود...

و من روزشماری برای روز سفر را اغاز می کنم...


پ.ن- دکمه شیفت لپتاپم خراب است. شما به بزرگی خودتان هرجا لازم دیدم علامت های نوشتاری لازم اعم از پرسشی- تعجبی- کاما و غیره را بگذارید تا من بعدا یک فکری برایش بکنم1

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۹
raha .

نظرات  (۴)

تجربه خیلی خوبی باید بوده باشه حتما^_^
ولی واقعا خیلی ریسک بود بی خبر بلیط گرفتن:دی
سخت نبود ارتباط برقرار کردن با مردم مالزی؟
پاسخ:

خیلییییی عالی بود

والا من به خیال خودم اطلاع داده بودم مثلا1

نه اتفاقا اغلب مردم انگلیسی بلدن ... حالا در ادامه می نویسم.

من باید بگم عاشق این پروژه متقاعد سازیتم دختر . به قول این بچه های جوون دمت گرم
پاسخ:

عزیزم تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم... رسما داشتم زمینو گاز می گرفتم.

از درد مجبوریه...

 سلام

خیلی خوش اومدی

خوش باشی همیشه

لذت بردم از نثرت مثل همیشه

پاسخ:

به به

سلام از ماست

ممنون.

سلام
صبح بخیر، روز خوبی رو شروع و هفته عالی در پیش رو داشته باشید
پاسخ:

سلام ممنونم

تو هم همین طور

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی