شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

فقط 3 ماه دیگر...

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۳ ب.ظ

تیر خلاص مریضی و سرماخوردگی هفته پیش زده شد و بنده بعد از یک 24 ساعتی که رسما کله پا شدم، در حال حاضر در مسیر ریکاوری هستم. رویم نمی شد زنگ بزنم بگویم دوباره حالم بد است و علارغم همه سرگیجه و چشم سیاهی رفتن ها و ... با چیزی نزدیک به سرعت مورچه از گوشه خیابان رانندگی کردم و خودم را رساندم درمانگاه و بعد گلاب به رویتان... نه آمپول های ضد تهوع فایده داشت و نه مسکن ها! و بنده رسما از آن روز ایمان خودم را به دگزا و پلازیل و دیکلوفناک و پرومتازین و بروفن و حتی سرم در رفع کاهش فشار و قند خون از دست دادم که به مدت 6-7 ساعتی در مرحله ای بودیم که "از قضا سرکنگبین صفرا فزود"! فردایش هم که با آن یکی داروساز درمانگاه داشتیم صحبت می کردیم در وصف حال دیروزمان با لبخند تلخی خدمتشان اعلام کردیم که اگر دیدند بیماری با این داروها حالش بهبود یافت شک نکند که اثر پلاسبو* است که ما دیگر-بعد از آنچه بر ما گذشت- بعید می دانیم ازین تنور آبی گرم شود!

خلاصه این که بحمدالله الان خوبیم و به جز صدایی که هنوز درست باز نشده و البته ما خودمان از این گرفتگی صدا خیلی خوشمان می آید ^_^ همه چیز خوب و روبراه است.

تنها نقطه قوت این روزهایمان هم دوست عزیزی است که ما قبلا هم اینجا و جاهای دیگر راجع به ایشان نوشته ایم. رابطه ما با این رفیق جانمان شکر خدا آنقدر مستحکم و قوی است که انگار نه انگار چند صد کیلومتری فاصله داریم. تله پاتی هم که گاها بیداد می کند و اتفاقاتی که برایمان می افتد هم گاها واقعا عجیب غریب است!

مثلا دقیقا همان موقع که ناخن پای بنده شکستگی دارد و درد می کند و ما هی داریم استخاره باز می کنیم که برویم دکتر یا نه، آیدا جان ناگهان پیام می دهد که رفته پیش دکتر فلانی و ایشان بهشان گفته باید ناخن پایش را بکشد!!! جالب این که قبلش هم اصلا راجع به این موضوع با هم صحبت نکرده بودیم! بعد ناگهان دندان عقل هر دویمان با هم تصمیم می گیرد دربیاید و جا ندارد و جفتمان دندان درد داریم!!! بعد ما محض شوخی خنده اعلام می کنیم که "می گم یه جوشم رو لپم زده حواست به خودت باشه...:))" که ایشان یک عکس از لپش با سند و مدرک می فرستد که شک و شبهه ای در کار نباشد و هر دو قاه قاه می خندیم...

حالا درست در برهه ای از زندگی که ما دلمان بهانه می گیرد و تنگ شده و ازین زندگی خسته است و فرسوده است و حال روحیمان خراب است و یک تلنگر کوچک کافیست تا ما پقی بزنیم زیر گریه پیام می دهد که "یادته یه روز دوتایی رفتیم فلان جا بستنی خوردیم؟ همینجوری الان یاد اون روز افتادم الان دلم می خواد عر بزنم..." بعد به نوبت استیکر گریه بفرستیم و وسط استیکرها بگوید که "چرا بیشتر منو نبردی واسم بستنی بخری؟" و من به این فکر می کنم که واقعا چرا بیشتر نرفتیم بستنی بخوریم؟!

هر چند که بنده به شدت در دوران تحصیل دَدَری بودم. چقدر دائم با همخانه ام خیابان ها را متر و رستوران ها و فست فودها و جگرکی ها و آش فروشی ها را تست می کردیم! چقدر از ته دل می خندیدیم. از آن مدل ها که اشک آدم در می آید و هی خواهش می کند که ساکت شو و ادامه نده... و این که چقدر الان تنهایم. چقدر زندگی آنطوری نیست که به نظر می رسد باید باشد.

حالا هم هر چند خودمان می دانیم و مثل روز برایمان روشن است که این حال و روزمان همه از آثار ماتقدم و ماتاخر فشار بالای کار و نبود تفریحات است ولی همچنان دستمان بسته و صدایمان بلند است! تنها زنگ تفریحمان همان پیانویی است که آن هم طبق معمول عادتی که در هر مساله ای تا گندش را در نیاوریم ول کن ماجرا نیستیم، از شدت تمرینات فشرده و سنگین مچ دست چپمان چند وقتی است درد می کند و مجبوریم مراعات اوضاع جسمی را بیشتر داشته باشیم... در وصف اوضاع احوال تمرین های پیانو همین حد بگویم که طی تقریبا چهارماهی که از شروع تمریناتمان می گذرد کتاب های جان تامسون 1و 2 و مایکل آرون 1 به پایان رسید و هم اکنون انتهای کتاب بِیِر هستیم! می شود به طور معمول روزی حداقل 3 ساعت تمرین بعلاوه روزهای تعطیلی که حداقل میزان تمرینمان 5-6 ساعت بوده. یعنی به عبارتی تمام ساعات خانه بودن اینجانب! تعریف از خود نباشد، دوستان عزیز پیانو باز می دانند که این حجم کار معادل چیزی در حدود 10-12 ماه کار است که ما به صورت جهشی و دوتا یکی داریم رد می کنیم و از تک تک لحظاتش لذت می بریم و استاد عزیزمان هم به شدت از ما راضی است. همچنین ما هم از ایشان...

3 ماه دیگر باقیست و خودمان را با این عبارت دلخوش کرده ایم که شرایط سختی که ما را نکشد،حتما قویترمان خواهد کرد...

 

*پلاسبو (Placebo) ، به معنی «من خوب خواهم شد» به استفاده از روش‌های درمانی صوری و تلقینی گفته می‌شود که می‌تواند با فریب مریض، اثر مثبتی در روند بهبودی وی داشته باشد. اثر درمانی که از به کار بستن چنین روش‌هایی حاصل می‌شود را نیز اثر پلاسبو می‌نامند.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۱
raha .

نظرات  (۲)

رها جان نوشته بین طنز و واقعیتت رو خوندم جالب بود شرح این داستان با این سبک روایی و این نشون می ده که تو علیرغم همه خستگی ها روحیه قوی و جنگجویی داری و انشاله نمی ذاری سختی ها بر تو غلبه بکنند. قدر دوستت رو بدون و حداقل به خاطر اونم شده دچار امراض مختلف نشو  خب :) :)
پاسخ:
ممنون فرزانه جان
طنز و شوخی تنها سلاحیه واسه گذران این دوران در اختیار دارم...
اتفاقا خودشم می گه "تو در قبال سلامتی من مسئولی" D: ((:

سلام دوست خوبم

امیدوارم که شرایط دشوار کنونی به زودی قابل تحمل تر بشه و این دوران سخت بشه یه خاطره جالب

پاسخ:
سلام کنجکاو جان
ممنون، منم امیدوارم :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی