شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

دخترک من

شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۱ ب.ظ

از همان صبح که از خواب بیدار می شوم آن روی خوبم است! گلویم درد می کند و نوید سرماخوردگی اساسی می دهد. حالا هم که تب دارم و حالم بد است. می گردم یک بروفن پیدا می کنم. فایده ندارد. به داروخانه کوچک خانگی ام مراجعه می کنم ببینم کَرَمش چقدر است. دنبال یک مسکن خوبم...و موقع بیرون آوردن شیاف های دیکلوفناک دچار دوگانگی می شوم که آیا واقعا حالم آنقدر بد هست که دست به دامن چنین راه های –از دیدگاه خود بنده- منافی کرامت انسانی شوم یا نه؟ و عصبانی می شوم که این دانشمندان فارماسیوتیکس چه غلطی می کنند که هنوز راه شرافتمندانه تری برای انتقال دارو به بدن پیدا نکرده اند؟؟ بی خیالش می شوم و دست آخر یک قرص ریزاتریپتان –سلام و درود به ارواح طیبه سازنده اش- مشکل را حل می کند...

از سر کار که برمی گردم می خوابم روی تخت و پتو را تا خرخره می کشم بالا. سرم که بهتر می شود یلدا را صدا می زنم و می گویم برود لپ تاپم را بیاورد، روشن کند، فلشم را هم از توی جیب پالتویم در بیاورد و به آن متصل کند، آماده که شد آن را بگذارد بالای تخت، مرا ببوسد و از اتاق برود بیرون. سر و صدا هم نکند که اصلا اعصاب ندارم...! تمام مدتی هم که دارد لپ تاپ را آماده می کند با اخم نگاهش می کنم. صورتم را می برم جلو. همان طور که با اخم به هم چشم غره می رویم مرا می بوسد. خنده ای می کند و از اتاق می رود بیرون... قبل از رفتن می گوید:"راستی کاردستی نقشه که برام درست کردی تو کلاس اول شد..." خوشحال می شوم و بالاخره لبخند می زنم...

کار دستی نقشه اش یک چیز محشری از آب در آمد! پدرش قرار بود ببردش وسیله بخرند که طبق معمول نیامد! دلم طاقت غصه خوردنش را نداشت. بابا رفت برایمان یونولیت پیدا کرد. نقشه را رویش کشیدم. مناطق کوهستانی را با چند رنگ قهوه ای که ساخته بودم با گواش رنگ کردیم. سایه روشن قشنگی از آب در آمد. یک قسمت هایی را برجسته کردیم و بعد پودر قهوه روی کوه ها الک کردیم که مخملی شود. آخر دست هم نواحی تبریز و چهارمحال را آرد پاشیدیم که کوه هایش برفی باشد! روی سبزهای نزدیک دریا اکلیل سبز ریختیم. و برای دریاها و دریاچه ها هم پارافین آب کردیم با چند رنگ آبی تیره و روشن که بعد از خشک شدن موج های قشنگی ساخت... یک نقشه برجسته! نتیجه کار واقعا حرفه ای و زیبا شد. خیلی هم بهمان خوش گذشت. کلا کاردستی های یلدا برای من زنگ تفریح خوبی است. خودش هم دختر مهربان نرم ملایم عزیز من است. خیلی خوب با هم تا می کنیم...

هر چند جبران نقش پدر و مادر سخت است ولی من و مامان و بابا همه تلاشمان را می کنیم. نمی دانم پیش مشاورش از من چه گفته که مشاور گفته به عمه ات بگو بیاید مدرسه یا زنگ بزند. کارش دارم... با این مشغله زیاد، وقت مدرسه رفتن ندارم. تصمیم می گیرم زنگ بزنم. صبح یکشنبه که از خواب بیدار می شوم در دستشویی را که باز می کنم یک کاغذ تا شده از لای در می افتد پایین:"عمه تو رو خدا امروز بیا مدرسه. خانم مشاورمون می خواد ببیندت... قربانت... یلدا" خنده ام می گیرد. ساعت 10 مرخصی ساعتی می گیرم می روم مدرسه. از شادی بال در می آورد و مگر ما وظیفه ای جز شاد کردن عزیزانمان هم داریم؟!

یلدا روز به روز بیشتر دختر کوچک من می شود. روز به روز بیشتر احساس می کنم بچه ای دارم. کم کم دارد در تمام تصمیم های آینده ام جا باز می کند. هر روز بیشتر و بیشتر همه چیزهای خوب دنیا را برایش می خواهم. هر روز کمی بیشتر بغلش می کنم. کمی بیشتر می بوسمش. در تیم اسکیت سرعتی انتخاب شده. با مامان و بابا برایش اسکیت سرعتی می خریم و جایزه اولین آهنگ پیانویی که زده است یک ساعت و انگشتر بچگانه ست دریافت می کند. موقع رانندگی بغل دستم می نشیند و برایم دنده عوض می کند. شب ها با هم زبان می خوانیم و کلمات جدید را روی نرم افزار جعبه لایتنر موبایلش وارد می کنیم. استخر می رویم. می رقصیم. من می زنم و او می خواند. تایپ ده انگشتی تمرین می کنیم و راجع به مسائل مدرسه اش حرف می زنیم... شب ها که از سر کار برمی گردم با دست های کوچولوی بی زورش ماساژم می دهد و دکمه های مانتوام را برایم باز می کند... و شما را به خدا، قبول کنید که داشتن همچین گوهر گرانبهایی در خانه واقعا غنیمت است!

امروز آمده برایش رضایت نامه بنویسم که از طرف مدرسه برود اردو. رضایتنامه را می نویسم و موقع تحویل دادن می خوابانمش روی مبل و دست های سردم را می گذارم روی شکمش. صدای جیغ و خنده اش بلند می شود. می گویم که حق اعتراض ندارد و بالاخره او هم باید به زعم خودش گرم و سرد روزگار را بچشد! ((: بعد فشارش می دهم و می گویم: "اینم فشارهای زندگی... یه ذره تحمل کنی تموم می شه." مامان و بابا می خندند. بلندش می کنم و می گویم:"حالام برو چایی های زندگیو بیار تا رضایتنامتو بهت بدم."

این بچه به تنهایی کافیست تا حال مرا خوب کند... ^_^

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۰۷
raha .

نظرات  (۵)

۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۵ احسان پروانه
سلام
خداقوت
مطالبتون بسیار عالی و مفید
ان شاالله موفق باشید
( اگر با تبادل لینک موافقید بهم خبر بدید) متشکرم
خداروشکر که  یلدا هم شماها رو داره:)))
پاسخ:
:)))  :*
پتانسیل بالایی داری  و روحیه عالی تر
پاسخ:
ممنون ((:
یلدا چرا با شما زندگی میکنه؟ پدر و مادرش کجا هستند؟
به نظرم این شرایط خیلی خوبه. منظورم رابطه عاطفی با یک بچه س.
پاسخ:
داستانش طولانیه خلاصش این که پدر و مادرش نمی تونند ازش مراقبت کنند
عزیزم چه نعمت بزرگیه . خوش باشید
پاسخ:
ممنون عزیزم :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی