شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند

دوشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۱۷ ب.ظ

مورد1:

از بیمارستان هی مرا پیج می کنند. از بخش زنان زنگ می زنم کارگزینی که "دستم بند است. تلفنی بگویید چه کار دارید." می گویند "یک خانمی آمده اصرار دارد خود شما را ببیند. کارش را به ما نمی گوید." اینست که با اعصاب خوردی کارم را ول می کنم بروم پایین ببینم چه کاری است که انقدر هم اورژانس و فورس ماژور است و هم درجه امنیتی اش بالاست که نمی تواند به یکی دیگر از همکاران بگوید...

احتمالا حدستان درست است! آمده بود مرا برای پسرش خواستگاری کند!!! از آن زن هایی که خیلی حرف می زنند و به شکل اغراق آمیز و نچسبی یک ریز قربان صدقه آدم می روند. می گوید "من خودم آموزشگاه دارم و کلی دختر تو آموزشگاهم هست ولی می خوام واسه پسرم دختر بومی بگیرم که جراحی زیبایی هم انجام نداده باشه!" ما هم که "بهمان برخوردن" مان (!) ملس است. نوک زبانمان بود بگوییم "پس چک کنید علاوه بر فابریک بودن، برچسب اصالتم داشته باشه..." یک جورهایی انگار آمده دهات برای پسرش سوغاتی ببرد!

شاید باورتان نشود چنین احمق هایی وجود خارجی داشته باشند ولی این چیزی که تعریف می کنم 100% بدون اغراق اتفاق افتاد: ایشان اول از من پرسید که دکتر فلانی که جراح خیلی معروفی است را می شناسم یا نه. ما گفتیم نه. بعد کلی آدرس داد باز ما نشناختیم. آدرس مطبش را که داد دیگر حوصلمان سر رفت. می پرسم "خب حالا فرضا من ایشون رو شناختم. کی هستند ایشون؟" فرمودند:"ما باهاشون رفت و آمد خانوادگی داریم!!!!" این را که گفت بنده عین ماست وا رفتم! همان طور که گوشه لبم می پرد می پرسم:"همین؟!" و باز اگر یکمی رک تر بودم حتما بهشان می گفتم:"آفرین... 20 امتیاز!" ^_^ بعد هم کلی مغز ما را پیاده کرد که با این که تازه از فلان کشور آمده اند ایران ولی پسرشان هرگز دوست دختر نداشته و ایشان الحمدالله از همان سنین پایین جلوی فرزندشان دامن کوتاه می پوشیده و موهایش را رنگ می کرده و پسرشان خیلی پاک و چشم و دل سیر است. به اینجا که رسید روسری اش را از سرش برداشت تا اثباتی باشد بر اظهاراتشان مبنی بر موی رنگ شده و ما هم که از شدت خنده اشک در چشمانمان جمع شده بود بیشتر از این طاقت نیاورده توی رویشان پخی زدیم زیر خنده و تمام ادامه صبحتشان هم شانه هایمان از شدت خنده می لرزید. همین که رسیدیم خانه هم برای مادر جان تعریف کردیم که "این یکی بنده خدا خیلی چشم پاکه، فقط مامانشو دید می زده!" و مامان همان طور که ما را دعوا می کرد که "خجالت بکش اینا چیه می گی" انقدر خندید که صورتش قرمز شد. بعد هم شنیدیم که عین همین عبارات را دارد برای بابا جانمان تعریف می کند و دوتایی قاه قاه می خندند... خدایا این خوشی ها را از ما نگیر :)))))

مورد 2:

اینجور که ما به همه ظنینیم خودمان توی کار خودمان مانده ایم که مردم چجوری سمت ما بیایند ما رم نمی کنیم! دوست شوهر خواهرمان که مرکز ترک اعتیاد دارد زنگ زده به ایشان گفته که "تنهام... انگیزه ندارم... بدبختم... فلانم... می خوام ازدواج کنم..." داماد جان هم گفته اند:"خب ازدواج کن عزیز من" ایشان گفته اند:"آخه دختر خوب سراغ ندارم... تو کسیو نمی شناسی؟ از آشناهاتون مثلا؟ که غریبه نباشه، حداقل تو بشناسی، همشهری باشه، دختر خوبی باشه، داروساز باشه!" :)))) خیلی ظریف عمل کردند!! یعنی ایشان حتی نمی خواهد خدای ناکرده انگ خواستگاری بهشان بچسبد! در لفافه ترین شکل ممکن! بعد آقای داماد هم خندیده گفته "بذار بپرسم بهت خبر می دم." و زنگ زده به ما که "نظرت چیه؟" ما هم جواب می دهیم که "عزیزم پرسیدن نداشت که... تو هم می گفتی چرا اتفاقا یه خانم دکتر داریم رو دستمون مونده... بیا لطف کن بگیرش!"

این یکی واقعا برایم جالب است. من و این آقای دکتری که گفتم تا حالا دوبار با هم دعوا کردیم! بار آخرش رفته بودیم مطبشان برای بازرسی و ایشان طبق معمول حضور نداشتند و پرستار مرکزشان را اداره می کرد. ما هم نزدیک به یک ساعت آنجا بودیم. پرونده ها ناقص... ترالی داغون... حواله داروها هم موجود نبود... خلاصه فرم هایمان را پر کردیم و داشتیم برمی گشتیم شبکه که توی راهرو ایشان را دیدیم که تازه داشتند می آمدند مطب. سلام و علیک مختصری کردیم و رفتیم. بعد توی خیابان دیدیم که ایشان کپی فرمی که ما پر کرده ایم را گرفته اند دستشان بدو بدو دنبال ما می دوند و شاکی هستند که "نوشته اید مسئول فنی حضور ندارد." می گویم:"خب تشریف نداشتید آقای دکتر... الانم معلومه بهتون زنگ زدند که اومدید." با وقاحت تمام می فرمایند:"به هر حال اومدم که... خواهش می کنم تصحیحش کنید." ما هم همین طور مانده بدیم که ایشان چقدر رو دارد! جواب می دهم که:"چشم. حتما... الان می نویسم در ساعت 11:45 دقیقه مسئول فنی در راه پله رویت شد!" این را که گفتم آن دوتا بازرس دیگر زدند زیر خنده. طفلی خیلی عصبانی شد، کلی صغری کبری می چیند که اورژانس بیمارستان خودمان بوده و صبح پزشک نداشتند و مجبور شده برود و برویم از بیمارستان بپرسیم و ... ولی ما یک کلمه از بازدید را هم تغییر ندادیم که یاد بگیرد وقتی کسی مطب یا مرکز می زند باید در آنجا حضور داشته باشد!

خلاصه کنم. به داماد جان گفتیم که به دوستش بگوید ایشان اگر مطبش را درست اداره کند منت سر ما گذاشته... زندگی مشترک پیشکش... باز بقیه کلی به ما ایراد گرفتند که این ایرادهای بنی اسرائیلی چیست از مردم می گیری و تو چه کار به مطبش داری و مهم اخلاق فرد توی خانه و زندگی است و فلان است و ...

ما هم همان طور که با یک لبخند ملیح لم می دهیم رو مبل، صدای تلویزون را به نشانه تمایلمان به اتمام مکالمه زیاد می کنیم و فکر می کنیم که درست است. چیزهای دیگر هم مهم است. ولی چقدر بعضی آدم ها برایمان دوست نداشتنی و نچسبند.

دست خودمان هم نیست...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۰۱
raha .

نظرات  (۳)

وای نصف شبی چقدر خندیدم.رفتار این خواستگارها بنظرم خیلی خنده دار بود,شما هم خیلی با مزه تعریف میکنید.
چندد تا فامیل پزشک داریم.دوستانشان اغلب سفارش میکنند که برای پسرشان همسر پزشک میخواهند.باورم نمیشد که این روزها مادری برای پسرش اینطوری زن انتخاب کند.مثل اینکه همه جا این روال هست.
خلاصه ادرس بدید رها جان😃😃
پاسخ:

والله منم یه سری مسائلو اگه به چشم نمی دیدم باور نمی کردم...

ما در خدمتتون هستیم :)))

سلام

صبح بخیر

این دوره ها هم به سلامتی سپری میشه و میشه یه خاطره

پاسخ:

سلام

روز شما هم بخیر

:)

سلام. خوب کردی متن رو تصحیح نکردی. چه آدم هایی پیدا می شوند!! بیچاره معتادهایی که می روند در آن مرکز ترک کنند!
پاسخ:
سلام
خودمم فکر می کنم خوب شد که تصحیحش نکردم ولی حقیقتش آدم بدی نیست. اتفاقا دکتر خوبی هم هست.
فقط خییییییییلی شلخته است. اعتقاد خاصی به تایم و ساعت و ... نداره!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی