شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

حالم خراب است

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ق.ظ

می گویند آدم هایی که به "بودن" فکر می کنند بسیار خوشحال تر از آدم هایی هستند که به "داشتن" می اندیشند. من عمیقا به این موضوع اعتقاد دارم.خود من از آن دسته آدم هایی هستم که برایم جنس لحظه بسیار مهم است. این که آن لحظه شاد است، باشکوه است، غمگین است و ... و به اتفاقات و حتی داشته های زندگی این گونه نگاه می کنم که "اتفاق" می گذرد و این "داشته" عادی می شود یا صرفا یک شی است که جنس لحظه و حس من ارزش آن را تعیین می کند و بعد از اثری که بر روح و روان من گذاشت من و آن یکی می شویم و دیگر خود شی دیده نمی شود. منم که در قالب یک حس در آن خودم را می بینم و دیگر هیچ چیزی در دنیا نمی تواند آن حس را از من بگیرد حتی اگر اصل شی دیگر وجود نداشته باشد. ازین رو برای تجربه ها از هر نوعی که باشند ارزش زیادی قائلم.

توضیح دادنش کمی سخت است... یک فلسفه شخصی است که من برایم زندگی ام خیلی دقیق و شفاف رسم کرده ام ولی نمی توانم به زبان بیاورم! بگذارید این طور بگویم که مثلا من از آدم دسته آدم هایی هستم که معتقدم آدم می رود مسافرت برای این که دنیا را ببیند و حس های قشنگ آن را تجربه کند. این است که در هر سفری دائم به دنبال اینم که اینجا چه چیزی را می شود تجربه کرد؟ چه کار جدیدی توی زندگی ام هست که تا حالا نکرده ام و این سفر می تواند نتیجه اش انجام آن باشد؟ هدفم در هر کاری اینست که ببینم به چه شکل هایی می توان به زندگی نگاه کرد؟ بقیه آدم ها زندگی را چگونه می بینند؟ شاید اصلا روش آن ها درست تر و سالم تر باشد! و بتواند روی نگرش من به زندگی تاثیر بگذارد و چه سوغاتی بزرگتر از این؟ ازین رو اصلا اهل لوکس هتل های چند ستاره نیستم. دلم می خواهد بروم قاطی مردم. خودمانی و بی تکلفش را دوست دارم که همه چیز به زندگی واقعی شبیه تر باشد.

حتی معتقدم وقتی می روی شهربازی ماجرا چیزی بیشتر از صرفا هیجان است! مثلا آدم با ترس روبرو می شود! یک ترس safe! شما اگر هم سفر من باشید شاید هرگز از زبان من نشنوید که مثلا "بیا برویم بازار!" (البته به یمن چهار خواهرزاده و برادرزاده قد و نیم قد جدیدا مجبورم بروم. چون همین که برسم خانه چشمشان به این چمدان است که چه چیزی برایشان آورده ام.) دنبال خرت و پرت جمع کردن هم نیستم. اصلا خرید کردن نه این که برایم عذاب باشد ولی باریست که زودتر می خواهم از شرش راحت شوم. اینست که در فامیل به این مساله معروفم که همان مغازه اول یا دوم خریدم را می کنم برود پی کارش. اگر هم چیز مناسبی پیدا نکردم (که به ندرت پیش می آید) خیلی حوصله گشتن ندارم و اغلب می گذارم برای یک وقت دیگر! از آن طرف می توانم بگویم من بدترین کسی هستم که کسی به عنوان "همراه" برای خرید می تواند با خودش به بازار ببرد!!! :/

به جایش شما به من بگو بیا برویم فلان کتاب را بخریم، یا بهتر از آن بیا برویم شهر کتاب وسط کتاب ها الکی بلولیم و یکی دو ساعتی آنجا باشیم و آخرش با یک کتاب کم حجم راضی و خوشحال از خریدمان بیاییم بیرون و احساس کنیم چقدر خوب از وقتمان استفاده کردیم! یا بیا برویم کنسرت...(اگر سبکی باشد که قبلا طرفدارش نبودم و حالا یک چیز قشنگ در آن پیدا کنم که رسما مرا بنده خود ساخته اید!) برویم سینما... برویم گالری نقاشی... یا حتی خیلی ساده برویم توی پارک قدم بزنیم...

حالا فکر کنید یک نفر با روحیات من هست که عمر دلش خواسته پیانو بزند ولی چون بابا اساسا ساز سنتی می پسندد توی سازها می گردد سازی را پیدا می کند که هم سنتی بتوان نواخت و هم کلاسیک! می رود کلاس ویولن تا یک جاهایی هم پیشرفت می کند ولی چشمش دنبال پیانو جانش است. توی تنهایی هایش ریچارد کلایدرمن گوش می کند و جورج اسکارولیس... و با هر آهنگ و با هر نت یکی از آن تجربه های ماورایی حسی اش را دارد. بعضی آهنگ ها همان طور که با چشم های بسته می شنود احساس می کند با یکی از باشکوه ترین لحظه های زندگی مواجه است و از آن طرف این فرد معتقد است که بعضی زیبایی های زندگی را از دور دیدن لطفی ندارد. که آن را باید بیاورد وسط زندگی اش!

اینست که از چنین فردی بعید نیست که علارغم مشغله بسیار زیاد و قسط وام هایی که همین جوری هم باعث شده اند شیفت های کاری اش را زیاد کند و دغدغه های مالی و فکری بسیار، یک روزی مشابه دیروز عصر برود به این هدف که با یک استاد پیانو صحبت کند ببیند نظرش چیست بعد ناگهان به خودش بیاید که پول شهریه کلاس را که پرداخت کرده هیچی، یک پیانو هم خریده!!!

تمام مسیر برگشت به خانه هم حسش این باشد که رسما نارنجک بسته به خودش و رفته زیر تانک! بعد هم با مامان دعوایش بشود سر این که می گوید پول زیادی خرج کرده است و بی فکر است و به جای این بچه بازی ها پولش را جمع کند با آن خانه(!!!!!!!) بخرد یا حسابش جوری باشد که دفعه بعدی که می رود دسته چک جدید بگیرد یارو اینجوری نگوید "خانم شما که همیشه حساب جاریتون خالی بوده! گردش مالیتون اصلا خوب نیست!)... من هم تشکر کردم بابت این که لطف کرد و حال خوب مرا خراب کرد. بعد هم گفتم به کسی ربطی ندارد و پول خودم است و بله... برای من انقدر ارزش داشت که انقدر پول برایش بدهم...

دیشب هم تا صبح کابوس پیانو دیدم! الان هم حالم خراب است...

دلم می خواهد پیشو جان و طوطی هایم را بردارم برویم یک جای دور... و با پیانو و بچه ها یک زندگی جدیدی را شروع کنیم. پیانو بنوازد، پیشو ملوس باشد و من هم به عنوان مرد خانه بروم یک لقمه نانی در بیاورم که پنج تایی از گرسنگی نمیریم...

 

تم امروز: زندگی خانوادگی خر است!

 

پ.ن: لطفا اگر نظرتان غیر از اینست که "کار خوبی کرده ام" کامنت نگذارید!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۸
raha .

نظرات  (۴)

خدا خفه ات نکنه که ماجرای دعوایت را هم با کلی آب و تاب می نویسی که آدم کلی بخندد. من شک ندارم که کار اشتباهی نکردی که به خواسته قلبی ات بلاخره پاسخ داده ای ولی خب مادر است دیگر نیازها و نگرانی های خودش را به زبان خودش می گوید و حتما تا الان با هم کلی گفته اید و خنده اید و نیاز نیست که من بگویم زودتر از دلش در بیار
پاسخ:
:)))))
آره واقعا، مامانه دیگه! چی کارش کنم؟! آشتی کردیم :) بعدم اومد بالا سر پیانو گفت مبارک باشه ^_^
خوب کاری انجام دادی :)

مبارک باشه :)
پاسخ:
مرسی عزیزم:*

خوبی و بدی هرکسی برخواسته از نظام ارزشی خودش است، الزاما یک فرد همیشه درست تصمیم نمی گیرد همیشه هم غلط رفتار نمیکند

مقدمه ت بسیار مفید و اموزنده ست، اما با نتیجه ت موافق نیستم،‌ بالاخره ما یه تعادلی برقرار میکنیم، تعادلی  برقرار کنیم.

باور دارم که شما دوراندیشی هم دارید،  همه ش در امروز خلاصه نشدید، اما هرکسی از ظن خود حرف میزند.  پس کسی اگر نظری متفاوت دارد نشانه اینست که دنیا رو به گونه ای دیگر می بیند. الزامی ندارد همه مثل ما ببینند. ما هم الزام نداریم مثل دیگران باشیم. میرسیم به این مهارت که بتوانیم با وجود اختلاف نظر، تعامل را حفظ کنیم. بخصوص مادر، که مطمئن ترین فرد زندگی هرکس ست. اگر نتوانیم مادرمان را قانع کنیم، خیلی بعید ست که فردا بتوانیم همسر و فرزند را قانع کنیم،‌ چون آنها انقدر تحمل ما را ندارند.

امیدوارم به زودی زود بخش هایی از پیانویی که نواختی را برایمان بگذاری تا ما هم لذت ببریم از شنیدن اوای دلنشین و قشنگ پیانو.

راستش سوات من در حد پیانو ریچارد کلایدرمن و خوابهای طلایی جواد معروفی فریز شده

 

پاسخ:

نوشته نتیجه نداشت کنجکاو جان، آخرشو مزاح کردم.

متاسفانه رابطه مادر-فرزندی در خانواده های سنتی تر رابطه ی دوشادوش و برابری نیست. من با وجود احترام فوق العاده ای که برای پدر و مادرم قائلم و همیشه معتقدم که روی چشم من جا دارند (شاید از پست های قبلیم هم متوجه شده باشید) معتقدم به عنوان یه انسان حق دارم وقتی توان مالی دارم برای چیزایی که علاقمندم هزینه کنم و وقتی برای دیگران آزاری نداره فکر نمی کنم حق داشته باشند که تا این حد اعمال نظر کنند!

بابا تو خیلی از کشورها بچه ها رو 18 سالگی از خونه بیرون می کنند که برن دنبال زندگیشون. اونوقت تو کشور ما عقیده بر اینه که "تو شصت سالتم بشه بازم واسه من بچه ای!!!" و این از نظر من بزرگترین توهینی که می شه به حریم شخصی افراد کرد!! باز می رسیم به همون جمله ای که گفتم که از واژه ی "احترام" غولی ساختیم واسه خودمون و این در حالیه که به جای احترام باید برای آدما حرمت قائل بود. چه کوچک تر و چه بزرگ تر...

سلام مجدد،

هیچ رابطه ای برابر نیست، برخی رابطه ها به برابری نزدیکترست، برخی دور تر، ایشالا شما هم که فرزند داشته باشی، فرزند همیشه فرزند ست، اینکه فک کنند فرزند کمتر می فهمد اشتباست، اما خب معمولا نسلهای قبلی چیزایی می بیینند که ما نمی بینیم، حدسها و ترسهایی دارند که ممکن ست برای ما جای نگرانی نباشد

با همه اینها، جوانها اغلب فک میکنند دنیا همیشه بر همین مدار می  چرخد، یعنی اگر یه زمانی شرایط دشوار باشد فک میکنند همه زندگی این دشواریست و بجای شکیبایی ، شکوه میکنند و اگه زندگی بر وفق مراد باشد تصور میکنند همیشه در بر همین پاشنه می چرخد و دوراندیشی لازم برای دوره های تنگدستی احتمالی و بدبیاری را نمیکنند.

پدر و مادر ها معمولا انتظار دارند که حرفهای انها بخاطر اینکه صلاح ما را میخواهند برای ما حجت باشد، بلکه رنجهایی که بردند را ما نبریم.

اصلا مهم نیست که انها درست فکر میکنند و نگرانی شان بجاست یا نابجا، مهم اینست که بتوانیم به دید یه تمرین نگاه کنیم، اینکه بتوانیم سعی کنیم رابطه را هی بهبود ببخشیم، تا این مهارت حل مسئله، تشریک مساعی و نزدیک کردن فکر و کسب رضایت بعدها به دردمان بخورد.

کشورهای دیگر کشورهای دیگرند، درک ضرورت زمان و مکان به ما کمک میکند فارغ از ایدئولوژی در بستر شرایط موجود، موقعیت را برای خودمان بهبود دهیم.

بگذریم، کی ایشالا بخشهایی از پیانوی نواخته شده را برای ما می گذاری

شاد و شادکام باشی

پاسخ:
سلام
چرا به نظر من روابط می تونن برابر باشند و اتفاقا روابط (مانند روابط دوستانه) جذابیت بیشتری دارند و اونجاست که فرد احساس آزادی عمل و رضایت درونی داره. در این روابط افراد به حریم شخصی همدیگه احترام می ذارند و صرفا به دلیل علایق و رضایت شخصی در کنار هم قرار می گیرند. در یک رابطه ی برابر شما همونقدری اجازه دارید در کارهای دیگران اعمال نظر کنید که اونها در کارهای شما. کسی قیم کس دیگه ای نیست. مخالفت کردن معادل بی احترامی تلقی نمی شه و هزاران مثال دیگه می تون بزنم که در نتیجه همش به این نتیجه می رسم که در یک خانواده ی سنتی روابط اصلا برابر نیست و یک سری فارغ از سن و سال و ... تحت تکفل بزرک خانواده هستند که مصداق واقعی نابرابریه. کلا در این زمینه صحبتهای دکتر هلاکویی در فایل صوتی "ازدواج برابر" رو خیلی می پسندم.
باید اعتراف کنم تمرین سختیه! :(
اتفاقا یه آهنگ از بتهون رو به صورت گوشی از یه چنل توی یوتیوب یاد گرفتم، انشاالله قسمت شه خدام یه هولی بده آپلودش کنم...
ممنونم، همچنین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی