شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

پدربزرگه-مادربزرگه

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۶ ب.ظ

مادر بزرگه تو بیمارستان بستریه. دکترش گفته احتمالا باید کله سیستکتومی (برداشتن کیسه صفرا) بشه. پدر بزرگه هم بعد از سکته قلبی و تصادفی که داشت کلا بدنش لمس شده بود. هیچ حسی نداشت و به مدد فیزیوتراپی های خیلی سنگین تازه تونسته بود به کمک واکر از جاش بلند بشه که یهو مادربزرگه حالش بد شد و به طرز فجیعی با آمبولانس آوردنش بیمارستان و یه شوک دیگه به پدربزرگه وارد شد.

الان دو روزه مادربزرگه بیمارستان بستریه. منم امروز صبح کار خاصی نداشتم. رفتم بخش جراحی زنان کنار مادر بزرگه نشستم. خواب بود. گاهی بیدار می شد مثل بچه ها بهانه می گرفت و گریه می کرد. همشم نگران پدربزرگه است. بهش مورفین تزریق کردند و هوش و حواسش درست سر جاش نیست. گاهی به مامان یا خاله ها که نوبتی کنارش می مونند می گه"غذای بابا رو بهش بدین، از دهن افتاد." بعد می گه"صدای تلویزیونو کم کن بابا خوابه" و چند دقیقه بعدش هم می بینی داره تو عالم خودش با پدربزرگه دعوا می کنه! مامان اینا هی نگران بودن که طفلک مادربزرگه درد داره و حالش خوب نیست و هذیون می گه و اینا... منم هی سربه سرشون می ذاشتم که "بابا اونو بهش مورفین تزریق کردند، الان داره کیف دنیاشو می کنه. اونوقت شما هی بشینین غصه بخورین!!" :P

واقعا سن که بالا می ره آدما به موجودات عجیبی تبدیل می شن. کم طاقت، دل نازک و البته پر توقع... جالبیشم اینه که کلا پدربزرگ و مادربزرگ من اصلا تحمل دوری همو ندارن و اگه یکی شون نباشه یا حالش بد باشه اون یکی گریه زاری راه میندازه که نگو... ولی از اون طرف موقعی که کنار همن دائم با هم درگیری لفظی دارن یا به شکل بامزه ای سر چیزای الکی با هم دعوا می کنند یا از دست کارای همدیگه حرص می خورن و کلا باید دائم از هم جداشون کنی :D

دو سه سال پیش بود مامان و خاله ها جمع شدن که همگی با هم و همراه پدربزرگ و مادربزرگ برن مشهد. اون موقع من هنوز دانشجو بودم. با خواهرم رفته بودیم فرودگاه دنبالشون. بعد همون طور که ما پشت میله ها ایستاده بودیم دیدم که پدربزرگه با یه دستش پشت ویلچر مادربزرگه رو گرفته هل می ده و با اون یکی دستش هم عصاشو گرفته و جلوتر از همه یواش و آروم دارن میان. بقیه هم درگیر چمدونا و وسیله هان. بعد من رفتم به نگهبانی گفتم که اجازه بده من برم کمک پدربزرگم ویلچرو بیارم. اونم گفت اشکال نداره، برو. بعد ما با کلی ذوق و شوق رفتیم ویلچرو بگیریم که پدربزرگه یه پا ایستاد گفت نمی خواد، خودم میارمش. در نهایت این که عصای خودشو کیف مادربزرگه که رو پاش بود رو داد به من و خودش ویلچرو هل داد آورد! کلیم بهش برخورد و با یه لحن بامزه ای به من می گفت:" برو بابا تو دست و پا نباشی.. من خودم بهتر می تونم." خلاصه صحنه انقدر رمانتیک بود که من خودم دیدم یکی دو نفر ازشون عکس گرفتند.

البته که کم حرفی نیست. به این می گن رفیق گرمابه و گلستان.الان شاید 60 سال بیشتره با هم زندگی می کنند و سن که بالا می ره هم وابستگی ها بیشتره و هم ترس از تنها شدن. مادربزرگه الان تنها کسیه که پدربزرگه می تونه سر فلان خاطره عموی مرحوم فلان کسک که صد البته هیچ کدوم از ما نمی شناسیمش باهاش بحث و حتی دعوا کنه ^_^ کلا یکی از تفریحات سالم و فانشون اینه که یکیشون یه اسم می گه بعد کلی آدرس می ده تا اون یکی یادش بیاد این کی بود. بعد ما هم با علاقه داریم گوش می دیم که بفهمیم "خب حالا چه اتفاقی افتاده؟ و چی می خوان تعریف کنند و تهش چی قراره بشه" که متوجه می شیم هدف فقط شناسایی مظنون بوده و ارزش دیگری ندارد! :)))

خلاصه این که آدمای دوست داشتنی زندگی منند...

سایه اشون کم نشه. امیدوارم زودتر خوب و سرحال بشن برگردند سر خونه زندگیشون...

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۵
raha .

نظرات  (۴)

واقعا خوش به حالشون. من حسودیم شد. امیدوارم حالشون بهتر شه
پاسخ:
دوست داشتنشون یه جور خاصیه! :)
ممنون عزیزم :*

سلام

صبح بخیر

ایشالا که خدا کمک کنه همه سالم باشند و بخصوص بزرگترهای خانواده شما

همینطوره که ادمها به مرور اوج می گیرن و بعد به مرور افول میکنند و بر می گردن به بچگی

همه اینا من رو نگران میکنه، نگران اینده خودم، اینکه در اینده کسی بخواد من رو تر و خشک کنه و احیانا سربار کسی باشم، حالا انگار قراره من چقدر زندگی کنم

پاسخ:
سلام صبح شما هم بخیر
به نظرم منم یه تابعه که اول اوج می گیره و بعد رو به افوله تا به نقطه ی شروع برسه.
متاسفانه جامعه ما انقدر از سالمندا حمایت خاصی نمی کنه که نگرانیم داره. یعنی پیر شدی اگه بچه هات به دادت نرسند ارگان خاصی هم نیست که مراقبت باشه و به نیازهات رسیدگی کنه. به نظرم نگرانیتون به جاست. منم بهش فکر می کنم :(
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۱۱ منتظر اتفاقات خوب
خدا حفظشون کنه و سلامت باشن. 
خیلی دوست داشتم پدربزرگ ها و مادربزرگ هامو می دیدم.
پاسخ:
ممنونم.
خدا رحمتشون کنه.
خدا حفظشون کنه
پدر و مادر من هم  همین حالت ها را داشتند.چند ساله که مادرم فوت کرده,پدر هر روز ازش یاد میکنه
پاسخ:
ممنون عزیزم.
الهی... خدا رحمتشون کنه. انشاالله پدرتون عمر طولانی و باعزت داشته باشند.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی