شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

دل پیچه

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۴ ق.ظ

حتی صحبت کردن راجع به چنین موضوعی باعث شروع دل پیچه ها و حالت تهوع ها می شود. تقریبا یک سال پیش یا بیشتر بود که یکی از همکارها - خانم پ - گفت برادرزاده اش در فلان کشور زندگی می کند و در فلان شرکت مشغول است و ... ما هم با علاقه داشتیم گوش می کردیم تا آنکه صحبت رسید به اینجا که "اگه موافق باشی با هم آشناتون کنم!" که رنگ از رخسار ما پرید و همان عکس العملی را نشان دادیم که در مواجهه با هر خواستگار مقیم غیر از ولایت! و خلاصه قضیه فیصله یافت. ولی به لطف بازرسی های مشترک با معاونت محترم درمان، ما با این همکار عزیزمان که همچنان هم بسیار عزیز است روابطمان هی حسنه تر و حسنه تر شد. تا همین یک ماه پیش که خانم "الف" که آن هم همکار است در جوار همین  خانم "پ" گفتند که حیف، پسر داییشان فعلا وضعیت مناسبی ندارد وگرنه ایشان هرگز اجازه نمی دادند ما از دستش برویم!!!! که ناگهان صحبت خانم پ هم باز شد که "والله برادرزاده ما که شرایط خوبی هم داشت که جواب رد گرفت" درد سرتان ندهم. همین چندتا جمله باعث شد بحث دوباره باز شود و هی خانم الف بگوید:"اوا چرا آخه؟ فلانی که خیلی پسر خوبیه و ..." ما هم هی توی رودربایستی به ساعتمان نگاه می کردیم که "پس این راننده فلان فلان شده چرا نمیاد دنبال ما؟" و تهش از دهان ما خارج شد که "خانم پ جان، آخه ایشون که اصلا ایران نیستند الان. باشه چشم اگر اومدند و خودشونم تمایل داشتند می رم می بینمشون. حالا شما اصلا مطرح نکنید باهاشون. بذارید اگر یه روزی اومدند..."

بعد خانم پ همان روز ما هنوز از اداره نرسیده بودیم منزل که پیام دادند "عکسش رو برات فرستادم... ببین اصلا می پسندی؟!" بعد یکهو تا آمدیم به خودمان بیاییم ناگهان اوضاع از کنترل ما خارج شد! عکس ما را هم فرستادند برای ایشان و بعد "زن داداش (مادر شوهر بالقوه!) هم سلام می رسونند و زن داداشم عاشقیدون شدِس و...!" ما هم هی پوکر فیس به دیوار رو به رو خیره شدیم و یک ماری تو دلمان از این طرف می رفت آن طرف و هی نیش می زد! تا یک هفته پیش که گفتند برادرزاده شان اجازه می خواهد که به ما زنگ بزند! ما هم که کلا بحث جدی می شود اول سردردهای میگرنی مان عود می کند، بعد دل پیچه و گلاب به رویتان موارد دیگر رخ می دهد، بعد ریزش مو می گیریم، به اینجا که می رسد سریع جواب منفی می دهیم مبادا بیشتر از این اذیت شویم. از این طرف مامان هی فرمودند که "تو چرا اینجوری برخورد می کنی و حالا حرف زدن مگه چه ایرادی داره؟!" ما هم نزدیک به ده روز زمان خواستیم که مثلا فکر کنیم! به چی را خودم هم نمی دانم! و هی تف و لعنت فرستادیم به این رسم و رسوم و یک مساله بنیادین در ذهنمان شکل گرفت که "اصلا چرا دخترها باید شوهر کنند؟!" خلاصه کنم علارغم همه اینها ما گفتیم"چشم، بگویید زنگ بزنند!" و بالاخره دیشب زنگ زدند!

من نمی دانم ایا دخترهای دیگر هم در مواجهه با پیشنهادهایشان همین قدر پنیک می شوند یا نه! حتی درک این که کسی برای چنین موضوعی ذوق کند هم اصلا برایم امکان پذیر نیست. باز هم دم آیدا جان گرم که نشست برای ما فکر کرد 5-6 تا سوال خوب عنوان کرد. وگرنه کل یک ساعت مکالمه به "دیگه چه خبر؟!" می گذشت! متاسفانه باید بگویم آدم معقولی به نظر می رسید. خیلی پخته و منطقی صحبت می کرد و اتفاقا کم و بیش علایق مشترک هم داشتیم. 4-5 بار هم ما به طرق مختلف عنوان کردیم تماس تلفنی را نمی پسندیم و البته این را هم گفتیم که انتظار نداریم ایشان بخاطر یک مساله ای که معلوم نیست آخر عاقبت داشته باشد کار و زندگی اش را ول کند و این همه هزینه کند بیاید اینجا و توی ذهنمان این بود که "ایشون همین چند وقت پیش ایران بوده و حالا حالاها نمیاد و اینجوری حداقل تا یک سال دیگه راحتم!" منتهی فکر کنم ایشان که از مقاصد ما بی خبر بود این طور تعبیر کرد که "عجب دختر فهمیده ای!"... در نهایت هم فرمودند:"چشم، دفعه بعدی زمانی باهات تماس می گیرم که بخوایم مکان ملاقات رو تعیین کنیم." منتها بعدا که تمام شد و قطع کردیم عمه شان پیام داد که برادرزاده شان گفته:"الان سرم شلوغه ولی زمستون میام!" و باز طبق معمول ما رفتیم روی ویبره! و بالاخره دیشب به هر ضرب و زوری بود خودمان را خواباندیم تا امروز صبح که آیدا جان لطف فرمودند پیام دادند:"و زمستان از رگ گردن به ما نزدیک تر است!"

حالا خود مساله ازدواج به حد کافی برای من ترسناک هست. راجع به مهاجرت هم این طور بگم که البته بدم نمی آید در یک جامعه آزاد زندگی کنم. مجبور نباشم حجاب داشته باشم. حقوق شهروندیم رعایت بشود. شغل و حقوق و مزایا مناسبی داشته باشم. امکان ادامه تحصیل و پیشرفت باشد. عضو اتحادیه اروپا هم باشد خوب است. دوست و آشنا هم داشته باشم و مهم تر از همه این که فاصله اش هم با خانه مامان این ها نیم ساعت بیشتر نباشد! :))) [در کل این چیزی که ما می خواهیم "نشد" است!]

به خدا این ها لوس بازی نیست. من بعضی وقت ها واقعا فکر می کنم بنده اصلا marriage material نیستم. الان چی ندارم که بخواهم با ازدواج بدست بیاورم؟ الحمدالله منزل پدری به قدر خودش راحت است، دستمان به دهانمان می رسد، آزاد و راحتیم که هر وقت خواستیم برویم هر وقت خواستیم بیاییم، مسئولیتی جز مسئولیت پرنده هایمان گردنمان نیست و همه هم دم دستند و مهم تر از همه این که نسبتا آرامش داریم.

من واقعا برایم سوال است. یعنی شما باید کاری را انجام دهید چون همه انجام می دهند؟! هیچ تضمینی وجود ندارد که آدم بعد از ازدواج خوشحال تر از قبلش باشد. کلا زندگی، زندگی تضمین ها و ضمانت ها نیست. آدم باید در لحظه حس خوبی داشته باشد. حسی که وارد شدن یک فرد دیگر به زندگی شخصی من به من می دهد، حسی است شبیه دل پیچه! شاید حتی همان لحظه ای که با فلانی حرف می زنم یا بیرون می روم حس کنم "بد نبود" یا "خوش گذشت" یا حتی "چه آدم باحالی"! ولی به محض این که می رود و تنها می شوم تمام این حس ها هم رفته و بنده مصداق واقعی این عبارتم که "از دل برود هر آنکه از دیده رود!" و تهش به این نتیجه می رسم که "تنهایی رو عشقه"

 

پ.ن: ذیگه صادقانه تر از این نمی تونستم بنویسم. خواهشم این که لطفا مراعات چیزی رو نکنید و بدون سانسور نظر بدید. من واقعا باید این مساله رو حلش کنم.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۷
raha .

نظرات  (۹)

دوست عزیز سلام.

تیم مدیریت محتوای موضوع آزاد به دنبال نویسندگان و به صورت تخصصی وبلاگ نویسان برتر میگرده تا با بازنشر مطالب خوب و مفیدشون در موضوع آزاد مخاطبین بیشتری پیدا کنند. خوشحال میشیم از سایت دیدن بفرمائید و درصورت علاقه مندی مطالب خوبتون رو در موضوع آزاد منتشر کنید.

موضوع آزاد یک لینک مستقیم به مطلب شما ایجاد میکنه و علاقمندان به مطلبتون رو به سمت شما روانه میکنه.

از اینکه با تولید محتوای خوب و مفید 
رها جان.بنظر من این مساله کاملا شخصی هست و نمیشود برایش حکم کلی داد.ما فامیلی داریم که یک دختر خانم پنجاه و دو سه ساله است و تنها زندگی میکند.از وقتی بعلت چند بیماری سر و کارش به بیمارستان کشیده و مجبور شده از فران نوه عمه اش خواهش و تمنا کند که همراهیش کنند، عزم جزم کرده که ازدواج کند.افراد دیگری هم بوده اند که میشناسم و تا اخر عمر هم ازدواج نکرده اند و خوش و خرم و راضی بوده اند.
بنابر این بنظر من که رک و پوست کنده بگویید خیال ازدواج ندارید.
پاسخ:
رک و پوست کنده گفتن برام خیلی تبعات داره مینو جان
دقیقا نظر منم همینه که واسه همه نمیشه یه نسخه پیچید. از طرفی انقدر تو گوشم خوندن که "دیگه وقتشه" و "همه یه روزی ازدواج می کنند" که دیگه حتی خودمم برام روشن نیست دقیقا چی واسه من خوبه و خودم چی می خوام... یه جورایی کج دار و مریز دارم پیش می رم. با یک نگرانی عظیمی نسبت به آینده.

سلام دوست قدیمی ام

صبحت بخیر و خوشی

دختر خوب وقتی که یه چیزی برای دیگران مسئله ای نیست و برای شما موجب دل پیچه میشه  یه نشانه و سیگناله که مسئله غیر قابل چشم پوشی وجود داره، این مسئله رو مثل یه بازی نمیشه شما یه پانتومیم اجرا کنی و بعد ما بشینیم حدس صائب بزنیم که اره علت اینه،‌

بذار این دفعه اینطوری بگم، چرا ازدواج؟ دکتر هولاکویی در این خصوص یه سخنرانی و یه متنی داره که مفیده، از دید من قصه اینطوریه که بخشی از جواب چرا ازدواج اینه که چرا نه؟

احیانا اگه به قطعیتی برسی که ازدواج برات مناسب نیست بهتره که جواب های صریح به مردم بدی، اینکه بگی تا فلان سال برنامه ازدواج نداری همین و در جواب سوالهای بعدی که چرا و مثلا میخوای چیکار کنی جوابی بسته ای بدی که طرف ادامه نده

اما گاهی مسئله خود ازدواج نیست، مسئله حواشی اونه، مسئله نگرانی ها،  ضدانگیزه هایی که شکل گرفته و شده ناخوداگاه هست،  سوالهایی که خودمون سریع جواب دادیم بدون اینکه جوابها صحت کافی یا ارتباط مناسبی با سوال ما داشته باشند. الزاما سریعترین جوابی که به ذهن میرسه بهترین سوال نیست.

در پایان مایلم اضافه کنم که همیشه این وضعیت نیست، متاسفانه همیشه پدر و مادر زنده و در قید حیات نیستند، شرایط ما از نظر توانایی های جسمی و روحی مثل الان نیست، مثل یه منحنی نرمال با یه شیبی بالا میره و بعد دچار افول میشویم، بطور معمول اکثر ادمها بعد از یه زمانی نیازهایی دارند که تقریبا از عهده همسر بر می اد، از عهده فرزند. یعنی کسی دیگه ای نمیتونه اون نیازها رو ارضا کنه، هرچقدر دوست خوبی باشه و اشتراک داشته باشه، هرچقدر برادر، خواهر زاده با حوصله باشند و شما از معاشرت باهاش لذت ببری،

این یک خطای شناختی ست که فک میکنیم زمان یک حالت ایستا داره، ما همیشه در همین حالت باقی خواهیم موند

احیانا اگه فهمیدی من چی گفتم به خودم هم بگو!!!

پاسخ:
سلام
صبح شما هم بخیر باشه
اتفاقا صحبت های دکتر هلاکویی و حتی همکارانشون راجع به ازدواج رو گوش کردم ولی متاسفانه هنوز به قطعیت نرسیدم و یکی از علت هاش هم خانواده من هستند که هرگز نخواهند پذیرفت که "دختر دسته گلشون خودشو اینجوری بدبخت کنه!" وگرنه من تا حالا بارها اعلام کردم اجازه بدن حداقل واسه یه مدتی خونه مجردی بگیرم، همه هزینه ها و مصائبش رو هم متقبل می شم. ولی پدر و مادرم اصلا از این ایده خوششون نمیاد و از اون طرف هی واسه من مثال میزنند از فلانی که ازدواج نکرد و الان مادرش فوت شده، پدرش پیره و چقدر تنهاست. یا اون یکی فامیلمون که پزشک متخصص و بسیار هم موفق و باعث افتخاره و به دلایلی که ما نمی دونیم هیچ وقت ازدواج نکرد و شایدم از زندگیش راضیه. اونوقت پدر من هر وقت می خواد من درس عبرت بگیرم می گه فلانیو ببین!
یعنی می خوام بگم این تضاده فقط درونی نیست. اتفاقا خانواده بیشتر و بیشترش می کنند. هر چند خودم هم در نهایت فکر می کنم ازدواج گزینه منطقی تری باشه ولی نمی دونم چرا وقت عمل که میشه حتی دلم نمی خواد با کسی آشنا بشم :(

سلام مجدد

بنظرم بهتره که وقتی دلت نمیخواد با کسی آشنا بشی، این رو بیشتر توضیح و تشریح کنی،  بیان کنی، ریشه هاش رو بکاوی و سرنخ بدی به خودت یا مخاطبت که بتونه حدسهایی بزنه، اینکه آیا نگرانی؟ نگران چی هستی؟ ایا ادم کامل گرایی و انتظار داری همه چیز فقط بشکل کامل رخ بده و اگه نقصی رخ بده عیشت منقص میشه؟ یا اینکه تحمل نواقص را خواهی داشت؟ آیا فک میکنی زوجی موفق هستند که هم رو بشکل کامل درک میکنند؟ یا کسانی هستند که این فرایند درک متقابل بدون توقف همیشه در زندگیشون جریان داره؟  آیا مهارتهای اولیه زندگی، زندگی مشترک، حل مسئله،  جلب مشارکت، ارتباط  را داری؟ آیا قادری طی چند جلسه صحبت به طرف بازخورد بدی، طوری که طرف بگه شما تونستی حداقل اون رو بالای 60 درصد درک کنی؟ ایا میتونی خودت رو طی چند جلسه بیان کنی که طرف بیشتر از 60 درصد شما را درک کنه؟

قبلا سنت کارها را راحت کرده بود، گرچه محدودیت بود، اما عواقبش هم قابل پیش بینی بود. حالا فرصت انتخاب باعث شده که عواقب از قطعیت به احتمال  تنزل مقام کنه. آیا ما اماده ایم که در یه فضای سیال و پویا و در حال تغییر بتونیم رضایت خودمون رو در یه حداقلی حفظ کنیم؟

از دید پدر که من باشم، نگران اینده دخترم هستم، فک میکنم بعدها قرار چطور زندگی ش رو بگذرونه؟ از عهده زندگی بر می اد؟ میتونه یه شرایط متوسط به بالا برای خودش فراهم کنه؟ از عهده مدیریت زندگی زناشویی ش بر می اد؟ تو جامعه میتونه مسائلش رو نسبتا حل وفصل کنه؟ هرچقدر پدر فرزندش رو بیشتر دوست داشته باشه نگرانی هاش احتمالا عمیق تر میشه، مگر اینکه اطمینان خاطر پیدا کنه . برخی اطمینان خاطر رو بات وجه به شرایط کسب میکنند، مثلا تحصیلات، ازدواج، شرایط مالی. برخی هم اطمینان خاطر رو با توجه به توانایی های بچه شون کسب میکنند. اینکه فرزندشان در مجموع ادم توانایی هست

علاوه بر این. ما یه تصور نمادی داریم. اینکه ببینیم بچه مون سرو سامون گرفته. تحصیل کرده بودند، باهوش بودن، زیبا بودن، پولدار و موفق در کار بودن سطوح پایین تری نسبت به ازدواج قرار داره. برای همین تا ازدواج رخ نده احساس رضایت کامل حاصل نمیشه

هنوز هم بر این باورم که بایستی بیشتر بنویسی، سوال کنی، سوالها و نگرانی هات رو لیست کنی، همه شق هارو بتونی مد نظر داشته باشی و بخشهایی که میتونی خودت جواب بدی و جواب خودت رو با دوستت بعنوان کسی که میتونه هم به ذهنیت تو اشناست و هم از زاویه دیگه میتونه به قضیه نگاه کنی راستی ازمایی یا استحکام سنجی کنه.

تلاش بیشتر احتمال ضعف و خطا رو کم میکنه

موفق باشی دوست خوبم

پاسخ:
سلام از ماست بابک جان
صد در صد صحبت از نگرانی هاست. یه بار به شوخی به یکی گفتم"من نمی خوام کسی بیاد خوشبختم کنه. همین خوشبختی که دارمو ازم نگیرن،خدا شاهده دعاشون می کنم!"مساله اینه که با شرایط کنونی کنار اومدم و تغییرش رو نه می پسندم و نه هنوز ضرورتی براش احساس می کنم. ضمن این که درست می گی و من آدم کمالگرایی هم هستم و از طرفی چون الان نسبتا زندگی آرومی دارم تصور این که یک انتخاب اشتباه چطور می تونه نابودم کنه -اونم در شرایطی که نیاز آنچنانی هم بهش ندارم- برام خیلی عظیمه :/
ممنون از این که وقت می ذاری و واسم می نویسی :)
سلام رها جان ببخشی که دیر سر زدم بهت
در مورد مساله ای که مطرح کردی من فکر می کنم ـ با توجه به شناخت نسبی که از نوشته هات پیدا کردم و شاید جامع و درست هم نباشه ـ 1- تکلیفت با خودت معلوم نیست.یعنی هنوز خودت نمی دونی می خوای ازدواج کنی یا نه؟ 2- توجیهات دیگران در مورد مزایای ازدواج خیلی درگیرت می کنه در حالی که این توجیهات دقیقا نمی تونن برای تو قانع کننده باشن.قطعا ازدواج به خاطر تنها نموندن در پیری یا داشتن فرزند یا استقلال و غیره اصلا نمی تونه توجیهه کننده خوبی برای ورود به یک رابطه پایدار باشه 3- احساس می کنم بیش از ازدواج از شیوه های اشنایی هراس داری 4- یک احساس عمیق عاطفی با یک فرد که منجر به ازدواج بشه به نظرم برات مطلوب تر از اشنایی با فردیه که برای ازدواج بهت معرفی می شه 5- ازدواج علیرغم همه این چیزهایی که داری یک دغدغه شده برات ، چون در جامعه ایرانی دختر ها از سنین نوجوانی به این مساله تشویق می شن و اگر کسی ازدواج نکنه احتمالا احساس کمبود و نقصان رو جامعه به او تزریق می کنه
اما چون من  به شدت فضولم و اسم اینو می ذارم عملگرایی بهت چند تا پیشنهاد دارم 1- اول بشین ببین واقعا ازدواج برات مهمه یا ورود به یک رابطه عاطفی 2 - اگه ازدواج برات مهمه خب هر کسی بهت پیشنهاد شد در ترازوی عقل بسنجش و ازدواج کن- البته من تقریبا مطمئنم که می گی نه- حالت دوم این که بگی می خوام وارد یک رابطه عاطفی بشم. حالت سوم رو من نمی دونم ولی اگه به حالت دوم رسیدی 3 - اول از همه با خودت قرار بذار افرادی که به این شکل بهت پیشنهاد می شه اصلا باهاشون وارد گفتگو نشی . 4- به خانواده اطمینان بده که قصد عدم ازدواج نداری بلکه کیفیت رابطه عاطفی برات مهمه نه صرفا داشتن یه نام توی شناسنامه 5-  خودت رو در شرایط و موقعیت هایی قرار بده که احتمالا شرایط مطلوب تری هست و بهش علاقمند تر هستی مثل اون همکاری که داشتی و احساس می کردی بهت علاقمنده و خودت هم ظاهرا ازش خوشت میومد . و در اخر این که ببخشی من الان خیلی احساس کارشناس بودن بهم دست داده بود . امیدوارم بهترین ها برات پیش بیاد



پاسخ:
عزیزم این چه حرفیه... هر موقع اومدی قدمت سر چشمم ولی عذرخواهی لازم نداره. :*
دقیقا چیزایی که گفتی همش صحیحه. خودمم مطمئنم که اول آخر جواب من به هر نوع خواستگاری منفیه و من ترجیح می دم وارد یک رابطه بشم تا این که همینجوری ازدواج کنم. در مورد خیلی از این چیزایی که گفتی -همون طور که خودتم حدس زدی- تکلیف من با خودم کم و بیش روشنه. فشار اطرافیانه که داره منو سردرگم می کنه که به نظر می رسه حداقل در رابطه با خانواده باید وارد عمل بشم و توجیهشون کنم.

نشدتو وبلاگ خودم پاسخ کامنتت رو بدم اینجا می نویسم!!! با اجازه البته

درست میگی، بار اوله، اصلا همین قد نوشتن هم سخت بود، فشار روانی زیادی بهم وارد شد، با این همه احساس کردم بایستی بتونم از این مرحله عبور کنم، بتونم تصور قالبی که از خودم معرفی میکنم رو قدری بشکونم
بازم درست میگی، خیلی چیزا دست خود آدم نیست، یعنی واقعا محدود اختیار ما خیلی محدوده، بنظرم بیشتر تمرکز انرژی ما متاسفانه روی قستمی هست که در اختیارمون نیست. خیلی از پیشرفتها و موقعیتها مرهون بودن در شرایط درست و داشتن مهارت برای حفظ و کسب موقعیته. لذا الزاما موقعیتی که ادمها درش قرار گرفتن همه ش به توانایی و تلاش اونها ربطی نداره
موافقم که همه تقریبا به نوعی مسائلی رو داشتن، هولاکویی میگه همه در بچگی انگار افتاده باشن رو یه بوته خار، بدنشون مملو از خار شده، حالا در بزرگسالی تلاش میکنند که خارها رو در بیارن، یه عده می تونند بیشتر در بیارن همین
خیلی زمان برد که بفهمم مادر قصد تحقیر نداشته، اما رفتارش رو من به تحقیر تفسیر می کردم، خیلی ارزو داشته که من بهتر رشد کنم، موفقتر، باهوش تر و ... باشم، روش مناسب من نبوده، من هم شعور کافی نداشتم، هوشمند نبودم، بلد نبودم خوب نقش بازی کنم، اصلا مسئله عمده من اینه که سختم هست تملق کنم، چاپلوسی و نقش بازی کنم، ضرورت زندگی اینه که بشه مدارا کرد، رفتار من خیلی تو ذوق میزنه، یه جاهای که فک میکنم حق بامنه خیلی خشکم، بی توجه به موقعیت. شاید میتونستم طوری تلاش کنم که راضی تر و امیدوار تر نگه ش دارم، اما نه اون موقع نه الان همچین تلاشی نمیکنم، چرا؟ چون فک میکنم این یه تظاهره، اینقدر نهادینه شده که هنوز هم از تظاهر بدم می اد. همت کردم میتونم در تعریف کردن یه خورده اغراق کنم، یعنی یه چیزی باشه اما من بزرگتر ببینم
بازم درست میگی، ادمها به بهترین وجهی که بلدن دارن زندگی میکنن، فهمیدن این مسئله درک بالایی میخواد که شما داری،‌ من تازه فهمیدم. با همه اینها بنظر می رسد میشه یه خورد طعم زندگی رو با چاشنی هایی قابل تحمل کرد. خیلی از این هنر بهره ای ندارم اما نیازش رو حس کردم
مرسی که حوصله کردی و مشروح نظر دادی، ممنون که نصیحت هم نکردی

پاسخ:
خواهش می کنم، منزل خودتونه :))
من کلا موافق اینم که آدما حساشونو با بقیه شریک شن. خیلی وقتا همین که یه بار تعریف می کنی و افکار به زبان یا قلم میان انگار هضمشون ساده تر می شه. البته به شخصیت افراد هم بستگی داره ولی در کل به نظر من کار خوبیه.
می دونی کنجکاو جان، به نظر من پدر و مادر اصلا نباید واسه بچه آرزو داشته باشند! باید به بچه انقدر انگیزه و فضا بدن که خودش یاد بگیره آرزو داشته باشه و بالاتر از اون این که اگر آرزوی بچشون آرزوی معقول و خوبیه و صرفا به مذاق اونها خوش نمیاد، همچنان حمایتش کنند.
اینکه شما سختته تملق کنی کارو واست خیلی سخت می کنه. ولی آخه نقش بازی کردن هم فشار روانی زیادی به آدم وارد می کنه :/

سلام

نظرت رو خوندم

مسئله همینه که من فک میکنم بایستی تملق کرد، فک میکنم بایستی اینقدر عرضه داشته باشم که بتونم وجه مثبت رو کشف کنم، منعطف باشم؛ اما پایه شخصیتی من روی ثبات و ایستادگی و مقاومت نهادینه شده،

درک شرایط زمانه کار دشواری نیست، اما بنظرم من خیلی چسبیدم به یه فضای انتزاعی ذهنی از گذشته، تازه گذشته ای که خیلی هم دلچسبم نبوده

راستی کتاب رو چیکار کردی،‌تا کجا خوندی، من همت کردم تازه به صد و ده بیست رسیدم، ممنون بابت معرفی ش

پاسخ:
سلام.
راستش من خودمم آدم سختیم. نمی دونم راه درست چیه. ولی جدیدا خیلی به خودم سخت نمی گیرم. فعلا برام راه درست اونه که از لحاظ روحی تحت فشار قرار نگیرم!
کتاب رو تا یه جاهایی خوندم. منتها طی دو هفته گذشته پدربزرگم سکته قلبی کرد، مادربزرگم ICU بستریه، خودم با سنگ کلیه دارم کنار میام و هنوز درد دارم، برادرم از بیمارستان ترخیص شد! و کلی اتفاق دیگه که تعریف کردنش خارج از حوصلمه!!!
خلاصه اینکه مبادا فکر کنی من رقص بلد نیستما... زمین کجه!!!
آرامش ذهنی خوندن همچین کتاب سنگینی رو نداشتم :(
سلام مجدد، فک کنم یه جا خوندم هوش رو سازگاری با شرایط تعریف کرده بود، اولین بارکه با این تعریف مواجه شدم بنظرم خیلی احمقانه می رسید. فکر میکردم یه سری اصول ثابت هست که بایستی همیشه پبرو اون اصول بود و تخطی نکرد. حالا فک میکنم اصول لایتغیری که در ذهن ماست خودش محصول نسلها و انسانهای دیگر بوده و الزاما عین واقعیت نیست، یه سری تعاریف بوده. اینطوری قدری اماده تر هستم برای مواجهه با پدیده ها وتفسیر مناسبتر از ان
پاسخ:

تعریف قشنگیه. ولی عادت دادن ذهن به این طور فعال و عامل بودن کار سختیه.

یه کتابی هست به نام "تفکر زائد" نویسنده اش هم اگر اشتباه نکنم محمد جعفر مصفا، فکر کنم شما خوشت بیاد.

 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی