شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

فرصت امروز

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ

توی کافی شاپ هتل کوثر قرار می گذاریم. چاق تر شده و بی روحیه تر. تمام سعیم اینست که برنامه ای بچینم که بتوانیم با هم انجام دهیم. دنبال کلمات می گردم. به کسی که تمام دنیایش ویران شده چه می توان گفت؟ "درست می شه؟" وقتی خودت هم می دانی هرگز هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. می گویم:

- قسمت نبود پزشکی بخونی. ولی این همه شغل دیگه. چرا وقتی مرضیه گفت بری تو آموزشگاش زبان درس بدی رد کردی؟ یا چرا نمی ری دنبال نقاشیت؟

سکوت می کند و بعد آرام لب هایش تکان می خورد: "که چی بشه؟" و بعد اشک ها درشت و آرام پایین می افتند. مستقیما از چشم هایش می افتند روی میز. بدون هیچ ردی...

- که به زندگی برگردی...

- زندگی؟ تو واقعا فکر می کنی من زندگی دارم؟ زندگی من با همون دو سانت تومور نابود شد. خنگ شدم. حافظم داغونه. هیچی یاد نمی گیرم. اعتماد به نفسم له شده. تا اون حد که باورت می شه می خواستم تعارف کنم پول میزو من حساب کنم ولی حتی اعتماد به نفس گفتن همین یه جمله به تو که دوستمی نداشتم؟

شوکه می شوم. می دانم ویران شده است ولی نه تا این حد. می دانم از قربان صدقه رفتن چیزی تغییر نمی کند. راه بعدی را می گزینم: "خیلی خوب... جهنم... هیچ غلطی نکن! فقط امیدوارم تو این زندگی نباتی که برا خودت درست کردی بهت خوش بگذره. امیدوارم تو چهل پنجاه سالگیت وقتی به گذشتت نگاه می کنی بتونی خودتو بابت این که این طور گه زدی به زندگی خودتو خانوادت ببخشی!"

می زند زیر گریه... می گوید:"می دونم... همین الانم از خودم، از این زندگی متنفرم!"

همین که گریه می کند و عکس العمل نشان می دهد خودش یک علامت خوب است. همین که می ریزد بیرون و احساس نمی کنی با یک دیوار حرف می زنی! صبر می کنم کمی آرام شود.

- عزیز دلم... من نمی گم ناراحت نباش. افسرده نباش. اینا که دست خود آدم نیست. بعدم اتفاق خیلی بدی واست افتاد. قابل درکه که این طور باشی. ولی آگاه باش به این وضعیتت. به این افسردگی که اگه به داد خودت نرسی دوباره می ره تو فاز بایپلار! حیفه بخدا. تو ذاتا آدم قوی و عمیقی هستی و حالا یه عالمه حسای قوی رو به این دوتا اضافه کن. خشم... عصبانیت... ناراحتی... هر چی که هست. من فکر می کنم تو این روحیه و احساس رو تو هر کار هنری بذاری توش یه چهره می شی. این همه هنری که داریو گذاشتی کنار چسبیدی به همون یکی که قسمت نبود. خواستی و نشد. تلاشتم کردی. وقتشه بگذری ازش..."

سه ساعتی حرف می زنیم. قرار می گذاریم جلسه بعدی مراجعه روانپزشکی همراهش باشم. بعدا که جدا می شویم تمام جاده را توی افکار خودم هستم. دروغ چرا؟ الگوی من بود. یار دبستانی من... چهره شاخص مدرسه... دختر همه فن حریف موفق در همه چیز! از درس گرفته تا نقاشی و ورزش و مسابقات سرود و کتابخوانی و هر چیزی که بتوان در آن موفق شد. حتی کنکور! با رتبه 180 می رود دانشگاه و بعد بازی روزگار شروع می شود. توی ذهنم همیشه همه چیز تمام بود. باهوش، بااراده، زیبا، بااخلاق، خانواده دار و ثروتمند... یک دختر دیگر توی زندگی اش چه می تواند بخواهد؟ همان موقع هم لذت این چیزها را نمی برد! اصلا نمی دید که لذتش را ببرد! قبل از این که دوره های طولانی بیماری را بگذراند و شیمی درمانی ها را و بعد تومور مغزی اش را خارج کنند و ناگهان تمام رویایش به هم بریزد و حالا حسرت یک روز از روزهای خوب قبل از بیماری به دلش مانده...

به خانه که می رسم شب شده. 11 شب است. با کلید در را باز می کنم. ماشین را می گذارم توی پارکینگ. مامان می آید توی بالکن. همان طور که گزارش مختصری از اوضاع احوال دوستم می دهم می روم بالا اتاق خودم. جلوی آینه لباس هایم را در می آورم و نگاهم می افتد به نگاه دختر جوانی که از توی آینه مرا نگاه می کند. به قد و بالایش. به دستانی که به نظرم خوش فرم می آیند. به ابروهای کمانی که با وسواس تمیز شده اند و به موهای موج داری که تا کمر می رسند. به پیکره ای که بالغ است. زنانه است... و تعجب می کنم از این که من کی این شدم؟! نگاه کردن از بیرون، بدون حس اینکه "این منم" به یکباره احساس عجیبی به من می دهد. همان احساسی را به این پیکره ی آشنا پیدا می کنم که وقتی توی خیابان دخترهای زیبا را می بینم. همه ی ایرادها ناگهان حذف می شوند و احساس می کنم این دختر زیباست! بله من زیبا هستم و زندگی کوتاه تر از آن است که من لذت بردن از این زیبایی را موکول کنم به زمانی که وزنم فلان شد! دلم می خواهد ترازوی توی اتاق را جمع کنم. حسم می کنم واقعیتی را می بینم که قبلا نمی دیدم. 62 کیلو وزن برای قد 172 سانتی خیلی هم خوب به نظر می رسد و من باید از شر این رفتار وسواس گونه در قبال اندامم خلاص شوم! از این وزن کشی مداوم قبل از یک لیوان چای، بعد از یک لیوان چای / قبل از شلوار کتان، با شلوار کتان / قبل از پیاده روی، بعد از پیاده روی و ... واقعا مسخره به نظر می رسد. بارها همکارانم به زیبایی ام اشاره کردند و من هر دفعه گذاشتم پای تعارفات معمول و هر بار توی آینه فقط نقص ها را دیدم.

به این فکر می کنم که آدم باید به خوشبختی اش اشراف داشته باشد. به ناراحتی اش هم همینی طور. اصلا آدم باید بداند حالش چطور است و چرا این طور است. باورم می شود که خوشبختم. مشکلات هست. نمی گویم بی دغدغه ام. ولی شده ام مثل یک دریای عمیق که اعماقش آرام است. دلش قرص است. حالا بادها هر چه می خواهد سطحش را بالا و پایین کنند و موج بیاندازند. شروع می کنم خوشبختی هایم را شمردن. اصلا همین که این وقت شب می آیم خانه و کسی نمی پرسد کجا بودی خودش خوشبختی است! همین اعتماد عجیبی که خانواده ام به من دارند... همین سلامتی... همین دوستان خوب... صرف این که این ها برای من عادی و بدیهی شده دلیل بر این نیست که چیز کمی است!

حس خوب و قشنگی به زندگی دارم که دلم می خواهد همه ی آدم ها را در آن شریک کنم. احساس عجیبی که شاید زیاد راجع به آن خواندیم ولی تجربه اش یک چیز دیگر است. دلم می خواهد دست دوستم را بگیرم و برویم زیبایی های دنیا را نشانش بدهم. تک تک سلول هایم دوست دارند کمکش کنند و دوست دارم این را به همه ی دنیا بگویم که تا وقتی فرصت دارید، تا وقتی هنوز دلایلی برای داشتن حس خوب هست، همان موقع قدر لحظه را بدانید و حس خوب را در خودتان رشد بدهید. گاهی هم به جای غر زدن از ناملایمات زندگی، به دوستتان پیام بدهید که "نمی دونی امروز چقدر احساس خوشبختی می کنم!" یکی از دوستان من یکبار چنین پیامی داد و لبخندی که از خواندن این پیام به لب من آورد عمرش واقعا طولانی بود. :)

می دانم برای سن و سال من زود است از این حرف ها بزنم. فقط این را می خواهم بگویم که واقعا زندگی کوتاه تر از آن است که آدم فرصت شادی کردن و لذت بردن از آن را به روز دیگری موکول کند...

شاد زی...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۲۲
raha .

نظرات  (۵)

سلام

دقیقا به نکته عمیق و ارزشمندی اشراف پیدا کردید، می توان آینده را به چکی تشبیه کرد که مشکوک الوصول ست،  بقدر استطاعت بایستی خوش حال بود، در حال زندگی کردن یک مهارتست

درپایان بنظرم هنگام همدلی یا احیانا همدردی مفیدتر انست چه برای خودمان و چه برای دیگران به سرمایه ها، استعدادها و توانایی فوری و دم دستی خود توجه کنیم، دیروز که دریغ و افسوس ست و فردا مبهم و گنگ و غیر قابل اعتماد

هرکسی به فراخور استعداد روزش می تواند برنامه ای داشته باشد و مفید باشد، سنجیدن خود با دیگران که هیچ با خود دیروز هم خیلی مفید نیست.

چرا که استعداد و توانایی های ما ثابت نیستند، برخی توانایی ها به مرور زمان دچار افول میشوند. و مقایسه اینکه دیگران چی هستند و یا من چی بودم، معمولا به افسوس غیر مفید و غیر سازنده منتهی خواهد شد

امیدوارم هم شما و هم هر مخاطب هوشمندتان بتواند قدر حال را با خوش حالی بداند

ایام عزت و شوکتتان مستطدام

 

پاسخ:
سلام کنجکاو جان. 
کاملا باهات موافقم. منتهی در رابطه با این دوستم که قبلا هم راجع بهش نوشتم مشکل اینه که به هیچ شکلی نمی شه راضیش کرد به استعدادها و توانایی های دیگش توجه کنه کلی باهاش حرف می زنم تهش با یه "که چی بشه" هر چی رشته کردمو پنبه می کنه. افسردگی خیلی شدیدی داره و اصلا همکاری نمی کنه و منکر همه توانایی هایی که داره
واقعا نمی دونم باید باهاش چی کار کرد. :(

سلام صبح بخیر

مطمئنا شما بهتر از خیلی ها می دونید که اگه اسیبی به مغز برسه (اونطور که یادم مونده بابت توموری که تعریف کردید) توی خیلی از رفتارها تاثیر می گذاره

با اینکه اطلاعات کمی دارم، تصور میکنم ایشون مثل غالب ادمهای دیگه خودش رو با خود قبلی خودش قبل از تشخیص تومور مقایسه میکنه، دوم اینکه نپذیرفته که شرایطش تغییر کرده و بسترش برای فعالیت تغییر کرده، نوع رفتار دیگران هم ممکنه مزید بر علت شده باشه

علی ایحال، در کنار روانپزشک، یک مشاور مسلط، زبده بنظرم میتونه خیلی کمک کنه. نه اینکه شرایط به قبل برگرده، به اینکه بتونه باوجود اسیبهای فیزیولوژیکی، بتونه در گام اول زندگی روزمره رو از سر بگیره و در گام بعدی توانایی هایی رو در خودش کشف کنه و به ثمر برسونه

الزاما زندگی در اغوش گرفتن موفقیت و شاهد پیروزی نیست، زندگی مملو از شکستها و گاها پیروزی های نادر ست. ادمهای متفاوت و سرامد زیر بار شکست کمر خم نمیکنند و سرمست پیروزی نمیشوند.

زت زیاد

پاسخ:
روز شما هم بخیر
دقیقا روانپزشکش هم اشاره کرد که حتما به مشاور احتیاج داره. سعیمو می کنم که راضیش کنم بره پیش مشاور
ضمن اینکه آسیب فیزیولوژیک هم به مغزش (به طور دقیق تر بالای بطن چهار و در مرکز حافظه و احساسات) وارد شده.

سلام

اولا من به وبلاگ قبلی (شادمانه - پرشین بلاگ) نمیتونم وارد بشم، چطور تونستی بری؟

 

در غرب، بخصوص امریکا یه سری انجمن هست، مثل الکلی بی نام، معتادان بی نام و...

کاش تو ایران هم انجمن افسردگان بی نام هم بود، بودن و ارتباط داشتن در این موارد فرد رو آگاه میکنه که چقدر شرایط دشوار و تحلیلش نزدیک به هم هست و اون فرد منحصربفرد بابت اسیبی که دیده و یا حالتها و دشواریهایی که باهاش مواجه شده نیست، همینطور تجارب افراد مبتلا به اون وضعیت برای کنترلهای حتی کوچک کمک میکنه که فرد با اعتماد بنفس بیشتری موقعیت رو کنترل کنه. یعنی در یک گام میدونه اون بدشانس ترین فرد نیست، دوم چه دشواری هایی معمولا رخ میده، در فرایند کنترل و درمان چه میزان انرژی صرف میشه و برای تغییر چه مهارتها و محدودیتهای در پیش رو داره

ایام خوشـــــحالی تان مستدام

پاسخ:
من همین الانم رفتم وبلاگ شادمانه. چطور نمی تونی بازش کنی؟؟!
اتفاقا دنبالش بودم ببینم تو اصفهان ازین انجمن ها هست یا نه که متاسفانه پیدا نکردم. بعضی از بیماری های خاص دارند ازین انجمنا
مثلا انجمن دیابتی ها یا سرطانی ها یا ضایعه نخاعی... خیلی چیز مفیدیه
نظرات کنجکاو رو خوندم در مورد انجمن ها بگم که بله در ایران و در اصفهان هم سال هاست انجمن معتادان گمنام به عنوان NA فعالیت می کنه .در دوره خاتمی پایه این انجمن ها ابتدا برای معتادان پایه گذاری شد بعد کم کم انجمن ها گسترش پیدا کردن و الان حتی انجمن چاقان گمنام رو هم داریم و این به معنای این نیست که فقط چاق ها در این انجمن ها مشارکت داشته باشند. برای دوست شما انجمن کودا بسیار مفید می تونه باشه چون عملکرد این گروه ها بر پایه پذیرش نقایص شخصیتی است و مرحله به مرحله افراد گام های خاصی رو برای بهبود طی می کنند اما لازمه رفتن به این انجمن ها اینه که دوست شما اول بپذیره که مشکل داره و در شرایط بحرانی قرار گرفته اگر این اگاهی به بیماری نباشه خیلی سریع از رفتن زده می شه و نمی تونه ممارست کافی برای اجرای گام ها داشته باشه. به قول روانشناس ها وقتی یک بیمار می پذیره که مشکل داره 50 درصد مسیر درمان رو رفته. من یه مدتی  در مورد معتادان گمنام زن کار پژوهشی انجام می دادم اما متاسفانه به علت همون اصل معروف اخلاق در پژوهش کار رو ناتمام گذاشتم .
پاسخ:
چه خوب. ممنون که گفتی فرزانه جون. حتما پیگیری می کنم.
انجمن واسه بیماران افسرده وجود نداره آیا؟
افرادی که دچار افسردگی شدن می تونن به همون انجمن کودا بپیوندند. ولی اگه دوستت افسردگی شدید داره بد نیست دوره حداقل درمان سه ماهه زیر نظر روانپزشک رو طی کنه. نمی دونم زهرا خانوم خودش هم علاقمند به درمان هست یا نه ولی امیدوارم مشکلش حل بشه . اگه نتونستی ادرس کودای اصفهان رو پیدا کنی به من خبر بده می تونم شماره ای برای تماس بهت بدم
پاسخ:
اتفاقا تو اینترنت سرچ کردم. به نظرم چیز جالبیه. منتها نمی دونم بفهمه مربوط به معتادا هم هست چه عکس العملی نشون می ده. با خانوادش درمیون می ذارم. اگه نظرشون مثبت باشه گزینه ی خوبیه به نظرم.
مرسی عزیزم از پیشنهادت :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی