شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

خدایش بیامرزد

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۳۲ ب.ظ

روز یکشنبه پدر بزرگ پدریم به رحمت خدا رفت. بنده خدا بعد از فوت مادربزرگه خیلی تنها شده بود. مریضم بود. کلا راحت شد به نظرم. خدا رحمتش کنه...

از پدربزرگم خاطره ی خاصی ندارم! در این حد یادمه که عیدا که می رفتیم خونشون پیشونیمونو می بوسید. کم حرف بود. ولی همون چهارکلامیم که می گفت خیلی لفظ قلم صحبت می کرد. خونمونم که میومد همیشه یه گوشه نشسته بود. نه حرفی... نه کلامی... نه تکونی... تو کشور ما البته رسم بر اینه که زنده ی خوب و مرده ی بد وجود نداره! خدا پدربزرگ منم بیامرزه. ولی بنده خدا کم شر بپا نکرد! با ما که اصلا حرف نمی زد. با اوناییم که حرف می زد همیشه بعدش یه جنگ اساسی درست می شد... این آخریا بابای منو به زور نگه می داشت خونش. همین باعث و بانی هر روزه ی بحثای مامان و بابا بود. می گفت یا منو ببرین خونتون با شما زندگی کنم یا بیا پیش من باش کلا! مادر بنده هم اصصصصصلا دل خوشی از پدربزرگم نداشت -که البته نمی شه خیلیم بهش ایراد گرفت- زیر بار نمی رفت. منم چند بار با هر زبونی که بلد بودم به بابا گفتم تو رو خدا این کارو نکنین. خلاصه اینکه تموم شد. روحشون قرین رحمت باشه. ولی چقدر بهتره که آدم یه خاطره ی خوشی از خودش به جا بذاره.

مراسمم خیلی جالب بود. عمه هام که باید التماسشونو می کردی بیان به پدرشون سر بزنن یه گریه زاری راه انداخته بودن که بیا و ببین! آروم در گوش خواهرم گفتم: "آدم نمی دونه قسم حضرت عباسو باور کنه یا دم خروسو!... به نظرت اینا واقعا اینقدر ناراحتن؟!" اونم یه سری تکون می ده و زهرخندی می زنه. اون یکی عمه ام که چند بار بابا بهشون گفته بود میرید باغتون این پیرمردم ببرید یکم دلش باز شه و عمه جان حتی یک بار هم زیر بار نرفت حالا یه جوری نگران جای خالی پدر بود آدم خندش می گرفت. پدر من بین بچه ها بیشترین رسیدگیو به پدرش می کرد و نظرش این بود "پدر من یه عمر در مقابل فهمیدن هر مساله ای مقاومت کرد، حالام سر پیری نمی شه ازش انتظار داشت چیزی که یه عمر تو زندگی نفهمیده حالا بفهمه... باید سر پیری احترامشو داشت و دری وریایی که می گه رو نشنیده گرفت!"

پدر بزرگ من خدا بیامرز شخصیت خاصی داشت. کلا دوست نداشت پول خرج کنه. نه حتی واسه خودش! رفتارای عجیب غریبیم داشت. مثلا یکی از ترفندای پدربزرگم این بود که وقتی می خواست محبت یه نفرو جلب کنه بهش رشوه می داد. مثلا به عمه کوچیکه گفته بود "تو چون خیلی به من می رسی بیا اون مغازه ی فلانجا واسه تو." بعد از اون طرف میومد پیش پدر من که پسر بزرگه و گریه و زاری راه مینداخت که "فلانی می خواد به زور مغازه رو از چنگم در بیاره." بعد باز می رفت به عمهه هم یه چیز دیگه می گفت. بعد بچه هام هر دفعه گول می خوردن. خلاصه یه دو ماهی بچه ها رو به جون هم مینداخت. بعد که یه جلسه می ذاشتند همه رو رو در رو می کردن خودشو می زد به فراموشی و می گفت "من پیر شدم یادم نمیاد!" خلاصه خیلی باحال بود پدربزرگم... قشنگ همه رو می ذاشت سر کار... :))) حالا این فقط یکیش من واستون گفتم...! واسه همین الان همه عمو عمه ها یا از دست هم دلخورن یا رسما با هم قهرن تا انشاالله دیگه الان یکی بیاد پا در میونی کنه این ناراحتیا رفع و رجوع و شاید روابط دوباره حسنه شه! :/

اینا رو می گم که نگید چقدر بی احساسم و چرا انقدر راحت ازشون صحبت می کنم. می خوام بگم همه همین طور بودن. تنها کسی که دیدم هق هق و از ته دل گریه کرد برادرم بود که اونم ذاتا دلش قد گنجشکه! پریشب اون یکی دختر عمهه مژه مصنوعی گذاشته بود بعد انتهای چشمشو نذاشته بود. بهش می گم چرا نصفه گذاشتی می گه هول هولکی شد اون تهش گیر می کرد نذاشتم!!!! :/ خواهرمم که داشت با دوتا از دختر عمه ها راجع به بوتاکس و میکرونیدلینگ فلان دکتر صحبت می کرد و البته حالا که همه رو گفتم، خودم و دوتا دخترعمومم نشسته بودیم صحبت می کردیم و طبق روال همیشه که دور هم جمع می شیم، هر چند دقیقه یه بار پخی می زدیم زیر خنده و من هر چند دقیقه یه بار تذکر می دادم که "گریه نمی کنید نکنید اشکال نداره. ولی جون هر کی دوست دارید نخندین حرف و حدیث توش درست می شه." بعد مردم میومدن بهمون تسلیت می گفتند...

کلا این دوتا خدابیامرز-پدربزرگ و مادربزرگ بنده- بلد که نبودن بچه هاشون دور خودشون جمع کنند هیچی دائمم اینا رو به جون هم مینداختند! نه اونا واسه بچه هاشون پدری-مادری کردند نه عمه هام واسه اونا فرزندی! نوه ها هم به جز دختر عموها که چندسالی در جوار پدربزرگه زندگی می کردند و گویا خیلیم دلشون پره ازش که امیدوارم الان که دیگه پدربزرگه دستش از دنیا کوتاست اینا بزرگواری کنند و ببخشند، بقیه خاطره واضحی از ایشون ندارند. حالام مطمئنم بساطی داریم سر این ارث!!! حالا خوبه بندگان خدا همچین مال و اموالیم نداشتند ولی مثل روز واسه همه روشنه که جریاناتی خواهیم داشت...

متاسفم که حالام که بعد از مدتها اومدم با خبرای بد اومدم. ولی الان یه فرصتی پیش اومد بنویسم و تنها چیزی که تو ذهنمه همین مسائله است...

فعلا...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۲۶
raha .

نظرات  (۵)

سلام

اولاً بهتون تسلیت میگم، این عرفه، من هم تصمیم دارم که به رسم و رسومات توجه کنم

دوما اینا همه ش خاطره شد که!

سوما بازم که نثرتون خوبه، با وجود مضمون تلخ، تلخی حس نکردم

چهارما چه خوب که نوشتید

پنجم منتظر پستهای جدید هستم

همیشه شاد باشید و تندرست. ارادتمند

پاسخ:

سلام

ممنون شادمانه جان

اتفاقا منم جدیدا تصمیم گرفتم خیلی سر به سر رسومات نذارم

سلام

من همچنان منتظر خوندن پست های جدید شما هستم

موفق و سربلند باشی

پاسخ:

سلام

چشم در اولین فرصت

شما هم...

۰۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۶ یکی زیراسمان شهر
وااای رهاااااا اینقده ناراحت بودم وبلاگتو گم کردمممم خیلی خیلی خوشحال شدم دوباره یافتمت عزیزممم...تسلیت میگم بهت...یه سره کل نوشته هایی که جا مونده بودو خوندم اونایی که رمز داره دوس داشتی خوشحال میشویم بخونیمشون😍😘
پاسخ:

اشتباها رفتم وبلاگ قبلیم و کامنتتو خوندم ;) خوشحالم که دوباره می بینم عزیزم

ممنونم.

رمز رو هم می فرستم واست :)

سلام

صبح شنبه شما بخیر و شادی

پاسخ:

سلام

روز شما هم بخیر :)

سلام

خدا رحمتش کنه
پاسخ:

سلام. خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی