شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

کوچولوهای مامان 3>

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۵۵ ق.ظ

راجع به پسرم قبلا واستون نوشته بودم. حالا اگه نخوندین پستش اینجا هست. گفتم که نگران تنهایی این بچم. مخصوصا که شکر مامان خیلی احساسیه و حتما باید روزی چند مرتبه نازش کنیم. یعنی بلا خودش میاد رو انگشت می شینه کله ی کوچولوشو میاره پایین یعنی که نازش کنیم. بعد قند تو دل آدم آب می شه. کلا بچم خیلی دلبره. ما هم مدتی بود واسش دنبال یه دختر خوب می گشتیم که هم خوشگل باشه و برو رو داشته باشه که به پسرمون بیاد هم در شان بچم باشه و از نظر سن و سال بهم بخورن و خوب صد در صد اخلاقشم واسم خیلی مهم بود. یه روزم با مامان چندتا پرنده فروشی رفتیم ولی اونی که می خواستمو پیدا نکردم. یعنی یکی بود بد نبود ولی نیم وجبی مثه سگ پاچه می گرفت و اصلا رام نبود. منم که عرض کردم خدمتتون. اخلاق و خانواده برام خیلی مهمه!

خلاصه ما همین جوری دنبال یه دختر خوب دم بخت می گشتیم که خبر رسید یکی از آشناهای خیلی دور یه عروس هلندی ماده دارن که دستیه و با پسرشون جفت نشده و می خوان بفروشنش. گفتم این طوری مطمئن تره. می دونم به دخترشون رسیدن و مریضی نداره و ... بعد یکم راجع به دختر خانم تحقیقات کردیم و همه تعریفشو کردن که خیلی خوشگل و خانمه و روزی دوتا تخم می ذاره!!!! بعد ما همین جوری در شگفت بودیم که مگه مرغه؟ عروس هلندی که اینقدر تخم نمی ذاره و همون طور با تعجب پرسیدیم که چرا دوتا؟ که پاسخ دادن پس چندتا؟! و کلا سوال ما جدی گرفته نشد! ولی به هر حال قرار گذاشتیم خونه ی اون آشنا و رفتیم و دیدیم و پسندیدیم. فقط یه مشکل کوچولو وجود داشت و اونم این که عروس هلندی ها خودشون همسرشونو انتخاب می کنند و ممکنه ما این دخترو ببریم خونه و آقا پسرمون نپسندن یا بالعکس و هر چیم تلاش کردیم که به شرط چاقو... ببخشید به شرط پسند ببریم فروشنده قبول نکرد که نکرد و گفت که "پرنده جاش که عوض می شه اخلاقش برمی گرده و هر دفعه یکی اینو برده بعد که برش گردوندیم باهاش مشکل داشتیم و اگه بردین دیگه نمی شه پسش بیارین." ما هم دلو زدیم به دریا و نون و پنیر و 320 تومن آوردیم و دخترشونو بردیم!

القصه... عروسمون که الان دیگه دختر مامان صداش می کنیم و البته اسمشون شوکا خانم هست رو با قفسش آوردیم خونه و همین که قفسو که درشم بسته بود گذاشتیم زمین، تقی جان (پسر مامان) که در قفسشم باز بود و داشت واسه خودش دور خونه قدم می زد انگار که از قحطی در اومده باشه یا دختر ندیده باشه، بدو بدو اومد طرف معشوق و همون طور که پشت سر هم از این جیغایی می کشید که وقتی بیرون قفس درمونده می شه و می خواد بریم بغلش کنیم ببریمش تو خونش می کشه... از اونایی که معنیش اینه که "من اینجام" یا "بیا منو بردار" و ... یعنی از این جیغ ابراز وجودیا و بدو بدو رفت از قفس شوکا بالا ایستاد جلوش و شروع کرد چه زدن. بعد ما مرده بودیم از خنده. یعنی بچم با یه نگاه دل و دین از دست داد. حالا من کلی قبلش تحقیق کرده بودم و می دونستم که نباید یهویی بندازیمشون تو یه قفس یا بذاریمشون کنار هم. اینا باید اول یه چند روزی فقط صدای همون بشنون بعد کم کم همو ببینن بعد... کلی ماجرا داره. الکی که نیست. ولی این گل پسر ما رفته بود چسبیده بود به قفس عروس خانم و به هیچ شکلی هم رضایت نمی داد که بیاد پایین و هر چیم که انگشتمونو می بردیم سمتش که بیاد رو دست مثل هاپوها دهنشو باز می کرد و از اون فیف ها می کرد که یعنی "من خیلی عصبانیم برو ریختتو نبینم!" خلاصه دیدیم بچه الان دیونه می شه. شوکا رو از قفس آوردیم بیرون. از اون طرف شوکا جیغ می زد و طفل معصوم ترسیده بود و کلا نظرش این بود که "کسی طرف من نیاد و از همتون متنفرم!" یعنی ماجرایی داشتیم ما اون شب!

حالا از دخترم براتون بگم که خیلی ناز داره. چند روز اولی که تازه تشریف آورده بودن منزل ما یه کمدی داشتیم با این دوتا. این دیده بود تقی عاشقشه کلاس می ذاشت واسه بچم. هر جا می رفت تقی دنبالش می کرد ولی یه جوری از بچم زهر چشم گرفته بود که این می ترسید نزدیکش بره. بعد با یه فاصله ی 10 سانتی متری دنبالش می کرد. شوکا هم که قربونش برم. با دست پس می زد با پا پیش می کشید. یعنی محل نمی داد به پسرم بعد همین که می دید دیگه دنبالش نمیاد سرعتشو کم می کرد و آروم تر می رفت و منتظر می موند تا بهش نزدیک بشه. ولی دیگه نه خیلی نزدیک که یه موقع پر رو هم نشه!

اینا همه تا چند هفته پیش ادامه داشت تا این که روز موعود فرا رسید و ما دیدیم گل پسر از صبح که پا شده کبکش خروس می خونه! بالاشو باز کرده و چه بلبلی می زنه و دور شوکا می چرخه. بعد من قبلا هم این صحنه رو دیده بودم و خیلی ناراحت می شدم که می دیدم به بچم محل نمی ده. رفتم پی کارم. بعد دیدم صدایی ازشون در نمیاد. یه لحظه سر برگردوندم دیدم که بله... به سلامتی عروس بله رو گفته (دست جیغ هورااااا) و کله ی کوچولوشو آورده پایین و چشماشو بسته و شاه دوماه هم با حوصله ی تمام داره یکی یکی پرای کاکولشو با زبونش واسش تمیز می کنه. اونم که خر کیف شده بود رسما. هی کلشو تکون می داد و می چرخوند که یعنی داشت به بچم می گفت که کجاها رو واسش تمیز کنه و کلی ناز می کرد. اون طفل معصومم با حوصله ی تمام نازشو می خرید.

خلاصه این که الان شوکا جان چند ماهی هست تشریف آوردن اینجا. طبق گفته ی شاهدان جفت گیری هم کردند. ولی ما تا حالا هر چی منتظر اون تخم های معهود بودیم چیزی ندیدیم. یعنی تا حالا حتی یه تخمم نذاشته! منم دیگه کم کم دارم نگران می شم. یعنی کلی به دلمون صابون زده بودیم که نوه دار می شیم و اینا...

حالا من باز رفتم کلی تحقیق کردم که چی کار کنم اینا بچه دار شن! جدا از تغذیه شون نوشته بود که باید بذارمشون تو یه مکان آروم که زیاد هم کسی رفت و آمد نداشته باشه و همه ی اسباب بازیا و وسایلی که حواسشون رو پرت می کنه رو بردارم که توجهشون به همدیگه باشه فقط و این شد که آوردمشون این بالا پیش خودم. منتها دائم دل و جیگرم خونه که طفلکیام تنهان و اینا عادت داشتن با ما بیان سر سفره غذا بخورن و همیشه دور و برشون شلوغ بوده و اینجوری افسرده می شن. مخصوصا این که گفته بود در قفسشونو باز نکنیم و کلا زندانی باشن. بعد این زبون بسته ها درشون که بسته است وقتی می رم نزدیکشون اینقدر بیتابی می کنند و شروع می کنند راه رفتن و صدا کردن که یعنی ما رو بیار بیرون. من دلم کباب می شه.

منم دیدم که مهم واسه من خوشبختی ایناست و اگه قسمت نیست بچه دار بشن حتما قسمت نیست دیگه. یه دو روزی گذاشتمشون تو قفس بعد دیگه دلم نیومد. خلاصه این که سپردمش دست خدا... اگه خودش صلاح بدونه واسش کاری نداره که به این طفلکیای من چندتا جوجه ی تپل مپل بده...

اگه هم تو این بچه دار نشدن اینا حکمتی هست که خودش بهتر از ما می دونه و بهتره ما دخالتی نداشته باشیم... 

پ.ن: چندتا عکس از پسر مامان:

(از دخترم عکس آماده رو لپتاپ نداشتم. اونم همین شکلیه فقط رنگش خیلی خیلی روشن تره و خاکستری نیست و صورتش کمتر از گل پسر زرده)

yuts_recovered_jpeg_digital_camera_3921.jpg

اینجام بچه اومده بود بغلم لالا کرده بود:

p7ll_recovered_jpeg_digital_camera_3435.jpg

اینجا هم سرشو آورده پایین که مامانم نازش کنه:

wqce_recovered_jpeg_digital_camera_4195.jpg


خداییش این بچه خواستنی نیست؟! 3> 3> 3>

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۲۲
raha .

نظرات  (۵)

چه داستان با نمکی داشتید . امیدوارم به پای هم پیر شند ان شااله 
عاشق حیوانات خونگی هستم ولی امان از زندگی آپارتمانی  آدم واسه خودش زندگی نمی کنه اصلا . 
مواظب بچه هات باش خیلی این پسره تو دل بروه
پاسخ:

 ممنون انشاالله همه جوونا خوشبخت شن :)))

البته فرزانه جون پرنده اگه بخوای به نظرم خیلی با آپارتمان نشینی منافات نداره .

چشم عزیزم. مرسی

بر و بچ چطورند رها جان؟ 
من و پسرم عاشق سگیم همسرم علیه ماست این که داریم به خرگوش خریدن راضیش می کنیم اونم به شرط و شروطا. یعنی یه دفتر شرط برامون گذاشته اولیشم اینه که ایشون هیچ کمکی در نگهداری ازش نخواهد کرد .
تو لابی ساختمون ما یه مرغ مینا نگه می دارن هر بار می رم بیرون کلی به من واکنش نشون می ده شاید یواش یواش بتونم همسرم رو راضی کنم به خرید یه جفت مینا
پاسخ:

خوبن فرزانه جون. دخترم رفته رو مبل تخم گذاشته ما هم تخمو برداشتیم گذاشتیم تو لونشون. فعلا 3 روزه رفته روش خوابیده. <3

شدیدا چشم انتظارم.

مرغ مینا هم خیلی خوبه اگه می تونی با ظاهرش ارتباط برقرار کنی! :)) بسیار باهوشن و زود به حرف میان <3

سلام
چه ماجراهای جالبی، خدا برای هم نگهتون داره...

پاسخ:

سلام

مرسی عزیزم

آبجی رها!‌ کجایی؟ خبری ازت نیست، فک کردم حکما امر خیری هست که شوما کم می نویسی.

بنظر میرسه که عروس و دوماد کل وقتت رو گرفتند

پاسخ:

بابا من دارم نوه دار می شم. خودش کلی مسئولیته! دخترم انگار فقط منتظر بود من این پستو بذارم!!! 2تا تخم گذاشته تا الان :))))

یه ذره سرم شلوغه. در اولین فرصت خدمت می رسم...

سلام

ممنونم که علیرغم مشغله زحمت کشیدی و جواب دادی. ایشالا همیشه وقتت به خوشی و دلخوشی مشغول باشه و لذت زندگی رو ببری

ایشالا که قدم نوه ها خوش یمن باشند

خوش و خرم باشی الهی

پاسخ:

سلام شادمانه جان.

دیگه شرمنده نکنید.

ممنون. شما هم همین طور

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی