شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

ما رو به خیرو اینا رو به سلامت...

يكشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۹ ب.ظ

چیزی که می خوام ازش بنویسم اخلاق عجیب غریب ما ایرانی ها من جمله خودمه که گاها میفتیم تو تعارف و رو دربایستی و یه جوری رفتار می کنیم که انگار اختیارمون دست یکی دیگست! نمونه اش اتفاقی که واسه من افتاد  و من انشاالله بعد از چند ماه فردا از شرش راحت می شم...

حقیقتش این که من الان عصرامو با 2تا داروخانه پر کردم. بعد یکی از این داروخانه ها خیلی رو اعصابه. یعنی موسسش اومده یه داروخانه زده ولی خودش حال نداره بیاد سر کار. اینجا هم ما 40 کیلومتری مرکز استان هستیم و هیچ دکتر فارغ التحصیل و نه حتی دانشجوی در حال تحصیل هم وقتی اون همه داروخانه تو مرکز استان هست که می تونه توش شاغل بشه، رنج سفر به خودش نمی ده که پا شه بیاد اینجا شیفت بده مگر این که این عزیزان موسس یه ذره سر کیسه رو شل کنند! واسه همین این خانم دکتره از قبل از اینکه من دفاع کنم هی زنگ می زد که "اومدی اینجا به کسی قول کار ندیا! من شدیدا منتظرم بیای." هر آخر هفته هم زنگ می زد که چرا دفاع نمی کنی!!! یعنی این خودش به تنهایی شده بود یه عامل استرس زا واسه من! البته من تو اون دوران به جز ایشون پیشنهادای دیگه هم داشتم ولی یه غلطی کرده بودم تابستون سال قبل رفتم داروخونش این دیگه فکر کرده بود صاحاب منه! من احمقم تو رو دربایستیش مونده بودم و هر کی زنگ می زد ردش می کردم و در نهایت ادب و وفاداری به جایی که اصلا دوست نداشتم رفتار می کردم!

مشکلات این داروخونهه هم یکی دوتا نبود! ولی بیشتر از اونجا سرچشمه می گرفت که خانم دکتر (موسس) آب از دستش نمی چکید! مثلا من دوماه بود داشتم می رفتم اونجا بعد هر چی من هیچی نمی گفتم اینم هیچی نمی گفت! یعنی دو ماه بود به من حقوق نداده بود! منم روم نمی شد چیزی بگم. دست آخر دیدم نه این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست دیگه زنگ زدم با کلی خجالت که "ببخشید. من پولمو احتیاج دارم..." بعد الان من 5 ماهه اینجام این ماجرا هر ماه داره تکرار می شه! می گه من یادم می ره! آخه مگه می شه؟! حالا من به کنار 4 ماه حقوق نسخه پیچشو نداده بود گفته بود "دستم تنگه! چک دارم!!!!!" حقوق منو می داد چون می دونست نده من می رم. ولی این طفلیا مجبور بودن بمونن. منم خیلی با بچه های شیفت خودم صمیمی بودم. هی به من می گفتن که من به خانم دکتر بگم حقوقشونو بده! کوری عصا کش کور دیگه شنیدین؟ منم کلی پرشون کردم که "مگه چکای خانم دکترو شما باید پاس کنین؟ اصلا مگه حقوق شما چقدره که این داره چکاشو باهاش پاس می کنه؟!" مخصوصا یکیشون که طفلی دندون درد داشت منتظر بود حقوق بگیره بره دندونشو درست کنه. اونوقت هر روز این بنده خدا سر کار از درد به خودش می پیچید. بعدم که قضیه نورتریپتیلینو یاد گرفت هر روز خدا نصف صورتش سِر بود. تا بالاخره یه روز طفلکیا با کلی استرس زنگ زدن گفتن پول لازمن و حقوقشونو می خوان.

حالا این فقط یه نمونشه. بعد اینکه ایشون نیروی کاربلد نمی گیره. کارآموز می گیره که هم کمک دست باشن هم نخواد حقوق بده. کار آموزای این دفعه هم که قربونشون برم! یه شلکایی ( sholak= این واژه من در آوردیست و به کسی اطلاق می شود که خیلی شل است!) بودن که من هر روز از جنگ روانی که با اینا داشتم با سر درد می رفتم خونه. قسمت آرایشی-بهداشتی که کلا نیرو نداره و همین داروییا باید جواب بدن. اصن یه وضعی...

خب حالا این که چرا من چنین فضایی رو تحمل می کردم علتش رفتار خانم دکتر بود. یه جوری حرف می زد انگار داره بهت لطف می کنه و خیلی نایسه و ... البته فامیل رفیق فابریک دبیرستانمم بود. ما هم بچه مودب مظلوم! دیگه تحمل می کردم.

و اما... اینا گذشت تا روزی که من به عنوان بازرس رفتم همین داروخونه ی خودمون بازرسی. پیش خودم فکر می کردم اگه مشتش بسته است و خرج نمی کنه ولی از این بچه مسلموناست و خلاف ملاف نداره. همین جوری که با بچه ها حرف می زدم یه بسته دارو از قفسه در آوردم گرفتم دست که تاریخ و ایناشو چک کنم که دیدم به به! تاریخش گذشته!!! بعد به بچه ها نشون دادم. گفتم شما مگه تاریخا رو چک نمی کنید؟ گفتن که نه خانم دکتر هیچ وقت نگفته چک کنیم! خلاصه جونم براتون بگه... بچه ها رو بسیج کردم که امروز آب دستتونه بذارید زمین که می خوایم خونه تکونی کنیم! اینام همه طرف من بودن. دوتا کارتون پر تاریخ گذشته جمع کردیم و من همش تو فکر بودم که الان خانم دکتر اینا رو ببینه سکتهه رو زده! ولی الحمدالله این ماجرا گذشت و خانم دکترم حداقل به من چیزی نگفت و فقط یکم سر بچه ها داد زده بود. البته من اصلا نگفته بودم که بچه ها کمک کردن چون می دونستم واسشون بد می شه. گفتم همه رو خودم جمع کردم.

خلاصه ما بعد از اون ماجرا همچنان می رفتیم سر کار که یه روز دیدم کرمای ضد آفتاب تاریخ گذشته که ما اون روز جمع کردیم دوباره تو قفسه است!! یعنی یکی از بچه ها بهم گفت. البته داروهای تاریخ گذشته رو ریخته بودن دور. منم اگه بگم به کار تو اونجا بد دل شده بودم دروغ نگفتم. یعنی خیلی عصبانی بودم. مگه من مسخره ام که این همه برم داروها رو جمع کنم بعد ایشون بره دوباره بچینه تو قفسه؟؟؟ نظر شخصی من اینه که وظیفه ی من به عنوان مسئول فنی یکم بیشتر از یه "هر 8 ساعت" پشت قرص نوشتن و دوتا ساختنی درست کردنه! نکته ی بعدی هم اینکه پول ساختنیا رو هم به من نمی داد! منم هیچی نمی گفتم!

بعد اینکه الان امور غذا داروی شهرستان با منه و مسئول رسیدگی به شکایات و گرانفروشی و تاریخ گذشته و اینا هم خودمم که همین خودم، خودمو تو داروخانه ای گیر انداختم که همه این کارا رو داره می کنه و چون همینجا شاغلم به دلیل مسائل اخلاقی نمی تونم اخطار چیزی بهشون بدم و اینا توقع همکاری دارن! از اینا گذشته من به عنوان مسئول فنی باید مطمئن باشم دارویی که می دم دست مردم سالمه یا نه؟! خلاصه اینکه دیشب زنگ زدم به موسس و گفتم من دیگه این داروخانه نمیام و دنبال مسئول فنی باشه. اگه بگم یک ساعت مغز منو خورد دروغ نگفتم! ولی حرفم همون بود که بود! گفتم من تا 4ام میام که شیفتم تموم بشه و دیگه نمیام. ایشونم واضحا نشون داد که بهش برخورده و یه جورایی بی منتشم کرد و خوب که اعصاب من خورد شد دیگه خدافظی کرد و قطع کرد. ولی من یه نفس راحتی کشیدم...

فقط به خودم قول دادم که دیگه هرگز هرگز هرگز خودمو در چنین وضعیت مسخره ای اونم  با چنین آدمای بی شعوری گیر نندازم! الان اون یکی داروخانه که دارم می رم انقدر ماهن! اینقدر خوبن! انقدر کاربلدن! انقدر رویایین! اینقدر موسس با شعور و پاک دسته... اینقدر همه چی رو نظمه...

چقدر احساس می کنم راحت شدم...

         آخییییییییییییییییییییش :))))

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۳
raha .

نظرات  (۲)

واااااااااقعا آخییییییییییش دل منم آشوب شد که فقط خوندم بابا!
خداروشکر
حالا قدر این همکارا و فضا رو میدونی!!
کاش کارای دنیا همش همینجوری بود و میشد رهاااااااااا کرد و رهااااااااااا شد ای رهااااااااا
پاسخ:

وااااقعا... من باید موسس این یکی داروخونهه رو طلا بگیرم! :)

سلام
گاهی لازمه تجربه کنیم، خدا رو شکر که تو رودروایسی موندن تو هزینه زیادی نداشته عزیزم
اینجور وقتا آدم تفاوت مسیولیت پذیری آدمها و اثرش روی اطرافیان رو متوجه میشه

موفق باشی رها جان
پاسخ:

سلام عزیزم. واقعا هم مسئولیت پذیری آدما با هم دیگه خیلی خیلی متفاوته.

مرسی. شما هم همین طور.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی