شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

روضه ی شب عاشورا

شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۴۱ ب.ظ

مرضیه مدت ها بود قصد داشت من و زهرا (دوست پروانه ایم) رو به خونه اش دعوت کنه. مرضیه از دوستای قدیمی زهرا بود. من ولی سالی که برای کنکور می خوندم تو کتابخونه باهاش آشنا شدم. اون موقع مرضیه واسه کنکور ارشد درس می خوند و از همون موقع دوستیمون شکل گرفت. برای کسانی که شاید داستان دوست پروانه ایم رو نمی دونند در همین حد بگیم که زهرا همکلاسی و رفیق فابریک من از دبستان تا پیش دانشگاهی بود. یعنی از همون دبستان که من رفتم خودم رو معرفی کردم و با لحن کودکانه ای ازش پرسیدم که "میای کنار هم بشینیم؟" تا خود پیش دانشگاهی کنار هم نشستیم و هوای همدیگرو داشتیم. شبی که نتایج دانشگاه اومد و من داروسازی قبول شدم و اونم پزشکی جفتمون تا صبح نخوابیدیم و به هم اس ام اس دادیم و ذوق کردیم. روزهای زیبایی که همیشه آرزویش را داشتیم شروع شدند بی خبر از این که ...

بعد از اتفاقات وحشتناکی که برای زهرا در شهر غریب رخ داده بود، هرگز زهرا رو تنها و بدون مادرش ندیده بودم. هر موقع رفتم خونشون مادرش کنارمون بود. هر موقع می اومد خونه ی ما هم همین طور. بیرون هم که تنهایی می رفتیم خیلی زمان زیادی کنار هم نبودیم که بشه درست و حسابی حرف زد. دیشب اما به یمن تنها بودن مرضیه و نبودن شوهرش من و زهرا شب را اونجا گذروندیم و تا ساعت 6 صبح بیدار موندیم! شب عاشورا بود. مامان هی زنگ می زد و یادآوری می کرد که قرار نبود شب اونجا بمونم و طبق رسم هر ساله امشبو باید برم منزل پدربزرگم و خونه رو برای عاشورا پارتی که اینا هر ساله برگزار می کنند آماده کنیم. من اما هیچ تمایلی به رفتن نداشتم و آخر دست هم نرفتم...

زهرا تا صبح حرف زد. از بیماری وگنرش گفت. از این که 1 ماه قبل از تشخیص قطعی و زمانی که فکر می کرده سرطان ریه دارد، پسرعموی پدرش خیلی ناگهانی در اثر همین بیماری (گرانولوماتوز وگنر) به رحمت خدا رفته بود و او (یک دانشجوی پزشکی ترم 3) وقتی فهمیده بیماری اش سرطان نیست و وگنره مردد بوده که الان باید خدا را شکر کنه که سرطان نداره یا به خاطر داشتن یک بیماری اتوایمیون کشنده آه و ناله سر بده. نکته ی غم انگیز داستان هم اینکه بخاطر شرایط خانواده و علی الخصوص مادرش قضیه ی بیماری رو با خانواده اش در میون نذاشته بود و به جز هم اتاقیای دانشگاهش فقط من می دونستم و خواهرش و یکی از اقوامشون در تهران. تا روزی که بالاخره سردردایی که یکی از بهترین پزشکای اصفهان تشخیص میگرن برایش گذاشته بود بالاخره کار دستش داد و یک سال بعد از جریان بیماری ریوی و سردردهای مکرری که مهمان هر روزش بودند با وضعیت اورژانسی به بیمارستان رسوندندش و بالاخره برای اولین بار یک شیر پاک خورده ای به عقلش رسید که از این بنده ی خدا یک ام آر آی بگیره! و اونجا بود که بعد از یکی دو روزی که فرصت دادند تا جراحش رو انتخاب کند، بالاخره توموری با قطر تقریبی 17 میلی متری که باعث و بانی تمام بی حواسی ها، عدم تمرکز، بی حافظگی بسیار شدید، افت تحصیلی و در نهایت افسردگی ماژوری که آن اواخر دچار شده بود خارج شد...

زهرا الان حال جسمانیش خوبه. فقط  روزی 28 تا قرص می خورد که 15 تایش قرص اعصابه. من مخصوصا زمانی که اصفهان بودم سعی می کردم زیاد دور و برش باشم. کاملا خودش رو باخته بود. تشخیص دادند که نمی تونه پزشکی رو ادامه بده و گفتند باید تغییر رشته بده. با تغییر رشته اش به دندانپزشکی موافقت شد. در گیر و دار همین جلسات بررسی امکان تغییر رشته و ... و در اثر استرس هایی که طی این ماجرا به زندگی پرتلاطمش اضافه شده بود کار به جایی کشید که دچار مشکل حرکتی شد و کاملا کندی حرکت و حرکات چرخ دنده ای در تغییر وضعیت هایش مشهود بود. افسردگی اش به جایی کشید که یک روز که به خواهرش زنگ زدم گقت در بیمارستان روان بستریه!! زهرا یک مدتی نیست و نابود بود. من از بین دوستانش تنها کسی بودم که کاملا در جریان بودم ولی احساس کردم خانواده اش خیلی تمایلی ندارند که کسی در این وضعیت ببیندش. هرچند یک بار که به دیدنش رفتم خواهرش با چشمان پراشک گفت که بعد از مدت ها دفعه ی اوله که زهرا می خنده و گفت که بازم بیام...

وضعیت کنونی زهرا به این شکل هست که الان کاملا می تونه طبیعی راه بره، کارهاش رو خودش انجام بده. دانشگاه می ره و به تازگی حتی رانندگی می کنه. منتها اخلاقی به شدت ستیزه جو و افراطی داره و نظر مخالف را اصلا تاب نمیاره. یک بند حرف می زنه. گاهی تو خیابون گم می شه ولی با پرسیدن از این و اون بالاخره راهش رو پیدا می کنه. خودش می گه که بالاخره بعد از 4 سالی که از عملش می گذره حافظه اش داره راه می افته و می تونه درس بخونه و بعد به یاد بیاره که اگر شما می دونستید درس خوندن برای چنین دختری چه معنا و مفهومی داره، متوجه می شدید که صرف همین یک موضوع در بهبود وضعیت روحی این دختر چیزی بهتر از فوق العاده است که هم ما و هم خودش هزاران بار خدا رو به خاطر همین موضوع شکر می کنیم.

اینها همه گذشت اما چیزی که من از همون روز اول - و منظورم از روز اول واقعا روز اوله- که بعد از عمل زهرا به دیدنش رفتم به خانواده و دوستان خودم گفتم این بود که این رفتار پدر و مادر و خانواده ی زهرا که با اون مثل طفل 3 ساله رفتار می کنند و این همه قربان صدقه رفتن و با لحن کودکانه باهاش صبحت کردن و بداخلاقی هاش رو به این شکل افراطی تاب آوردن و کارهاش را انجام دادن زندگی زهرا را نابود می کنه. اخلاق این دختر کاملا عوض شده. اصلا مبادی آداب نیست و عطشی سیری ناپذیر برای صحبت کردن داره. دیشب هی تحمل کردم، هی تحمل کردم... دیدم دیگه قابل تحمل نیست. کمی مقدمه چینی کردم و بعد خیلی ملایم شروع کردم که " زهرا جون... خانواده ی تو خیلی دارن با همه چی تو می سازن. ولی تو خودت فکر می کنی این روش زندگی تو درسته؟!" که دیدم این دختر انگار از قفس رها شده. اومد نشست و همان طور که هق هق گریه می کرد و اشک ما را هم در آورد شروع کرد که "رها قربون دهنت... گل گفتی. بیا اگه می تونی اینو حالی این زبون نفهما (خانوادش) بکن که دارن زندگی منو به گند می کشند." خلاصه شروع کرد. همون طور که زجه می زد گفت که چرا؟؟ چرا خانواده اش موضوع بیماریش را از همه پنهان کردند؟ چرا او که انقدر برونگرا بود، رو مجبور کردند که به کسی چیزی نگه؟ به پدرش فحش می ده. به مادرش ناسزا می گه و به تک تک اعضای خانواده اش که با محبت بی جاشون زندگیش رو فلج کرده اند بد و بیراه می گه.

  • دیشب کاری کردم که مامانم تو آشپزخونه گریه می کرد، بابام رو مبل  خودمم وسط هال زجه می زدم که من عمل مغز کرده بودم. پرده بکارتمو از دست نداده بودم که اینقدر مایه رسوایی شما بود! چرا مجبورم کردیم بار به این سنگینی رو یه تنه تحمل کنم؟ چرا وقتی حالم اینقدر بد بود و به زمین و زمان فحش می دادم منی که تو اون دوران خدا رو قبول نداشتم برداشتین بردین مشهد پابوس آقا؟ بعد نرسیده از مشهد منو بردین کربلا که چی؟ که نذرای آنو.رکتا/ل حاج خانم ادا شه؟! منو یه کیش می بردین حالم بهتر می شد. تو همین اصفهان منو می بردین بیرون بهتر می شدم. منو با دوست پسرم می فرستادین بیرون یه دور بزنم بهتر می شدم. به رها یا نفیسه زنگ می زدین بیان پیشم بهتر می شدم... اونوقت تمام چیزی که به مغز فندوقیتون رسید این بود که منو 20 روز تمام ببرین بیمارستان روان میون اون همه آدم خل و چل که پرستاره تو معرفی من به همکارش به خودش جرات بده بگه این خانم suicidal case هست! آخه مگه من چی کار کرده بودم که به من انگ suicidal زدین؟ می دونی این کلمه چقدر برا من سنگین بود؟ می دونی مامان وقتی زیر کتفمو می گرفتن می بردنم که بهم شوک الکتریکی بدن و من چشام به دست تو بود چی می کشیدم؟ تف به مادریت که جلو چشات این کارو با من کردن هیچی نگفتی. منو از اون خراب شده نیاوردی بیرون...

اینا فرازهایی از روضه شب عاشورای ما بود. با در نظر گرفتن این که زهرا ساعت 10 شروع کرد و یه ربع به 6 صبح حرفاش نه اینکه تموم بشه، دیگه نفس نداشت بگه! فکر می کنید من چقدر اشک ریخته باشم معقوله؟! بعد می گه می خوام کار کنم مستقل شم. کلی همفکری می کنیم که بره زبان یا نقاشی درس بده. (تو هر دوتاش استاده) یا تابلوهای نقاشیشو بفروشه. خلاصه مجمعی داشتیم دیشب. ولی خوشحال شدم. از این که داره احساساتشو می ریزه بیرون. این انفجاره رو دوست داشتم. برعکس مرضیه که سعی می کرد متقاعدش کنه که کارای خانوادش از سر محبت بوده، من تشویقش می کردم که حرف بزنه و خودشو خالی کنه. هر چند انگار حرفاش تمومی نداره.

من واقعا خدا رو شکر می کنم که دانشگاه می ره. به من می گه : "من می خوام از این خانواده بکنم. می خوام رو پا خودم بایستم. دیگه نمی ذارم با من این کارو بکنن." بعد من کلی تشویقش می کنم. خدایا... داره کم کم خودش می شه. بهم می گه: "بیا بیشتر بریم بیرون و خوش بگذرونیم." خوب حقیقتش من خیلی دلم می خواد کمکش کنم ولی وقت ندارم. فقط سه شنبه ها و جمعه ها اونم عصرش می تونم. ولی اینو درک نمی کنه و من خیلی عذاب وجدان می گیرم. خیلی طبیعی به من می گه: " فلان تاریخ تو آلمان یه نمایشگاه لوازم... هست. میای با هم بریم؟" خب من مطمئنم که خانوادش اجازه نمی دن و این رفیق ما داره همین جوری یه چیزی می گه. فرضا هم که بعد از اون گرد و خاکی که کرده خانوادش بذارن... من واقعا واسه چنین سفری پول ندارم. متاسفانه پدرم هم مثل پدرایشون حاجی پولدار نیست که این پولا واسش پولی نباشه و در ضمن حتی اگه هم بابام داشته باشه من خیلی وقته دیگه از بابام پول نمی گیرم و حساب کتابمون کاملا سواست! خب این دوست عزیز من اینا رو درک نمی کنه. می گه بیا دوتایی وام می گیریم! اصلا هم به این فکر نمی کنه که اونم تو این وضعیت الان که من اوضاع مالیم اینقدر خرابه که یه قرون دو زار دارم حساب می کنم، آخه 8 میلیون وام بگیرم برم آلمان نمایشگاه فلان که چی بشه آخه؟! بعدم واسه کمک به حل مشکل مالی من می گه  "تو که الان ماشین بابات دستته. الان ماشین نخر خب!"

عجب بدبختیه! پول خودمه خودم می خوام واسش نقشه بکشم! شرایط روحی این دختر هم اصلا جوری نیست که من بتونم منطقی باهاش حرف بزنم. می ترسم آخرش کار به جایی بکشه که از دست منم ناراحت بشه که واسه دوستیمون ارزش قائل نیستم و رابطش با منم شکرآب بشه. من خیلی دوست دارم کمکش کنم. خیلی بیشتر از دوست داشتن... ولی به خدا 8 تومن برا من خیلیه الان... فقط امیدوارم این مساله به زودی فراموشش بشه و قصد هم دارم که یه مدتی بپیچونم و تلفناشو جواب ندم تا انشاالله از سرش بیفته...

عجب بدبختی داریما...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۲
raha .

نظرات  (۵)

چه شرایط وحشتناکی داره این بینوا!
طفلی چقد تنها بوده و  با لوس بازی تلافی کرده!

من برام سوال پیش اومده که یعنی واقعا دوستت داره دندونپزشکی میخونه؟!!!
یعنی قرار فک و دندون ملت رو بدن دستش!؟؟؟؟؟؟
با وضعیت حافظه اش مشکلی پیش نیاد!
پاسخ:

این دختر هم باهوشه، هم خوشگله، هم خانواده داره، هم پولداره، هم... واقعا گناه داشت طفلی که این اتفاقات واسش افتاد.

بله داره دندون می خونه ولی قرار نیست کسی بهش الکی نمره بده و زوری دندونپزشکش کنند. اگه قراره فک ملت بره زیر دستش ایشون باید تو این 4-5 سال خودشو اثبات کنه و اگر انشاالله فارغ التحصیل بشه مطمئن باش نگرانی از این بابت نیست. ولی به هر حال علی رغم علاقه ی زیادی که به پزشکی داشت شورا تشخیص داد ایشون صلاحیت ادامه دادن رشته پزشکی رو نداره متاسفانه! :(((

بنظرم این ما هستیم که اجازه میدیم که دیگران چقدر تو کارهای ما دخالت کنند.

حال و احوال دیگران توجیه مناسبی برای این نیست که در برنامه های ما تغییر عمده بوجود بیاره اون هم بدون رضایت ما.

پاسخ:
کاملا موافقم. در مورد این رفیقمونم مطمئن باش تغییری تو زندگی من رخ نمی ده. یعنی این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست و من اگه بخوامم پول ندارم باهاش برم آلمان. فقط دوست ندارم کار به ناراحتی و دلخوری بکشه. چون متاسفانه شرایطش اصلا نرمال نیست :(
سلام
در اینجور شرایط متاسفانه هم همه حق دارن و هم همه حق ندارن.
خانواده دوستت با قصد حمایت رفتار اشتباهی کردن و خود دوستت هم در شرایط کاملا احساسی شاید این اخلاق رو پیدا کرده که دیگران رو بدون درک موقعیتشون کنترل کنه....
واقعا شرایط سختی رو گذروندن...امیدوارم به زندگی عادی برگردن و در کنار هم شاد باشید
پاسخ:

سلام دوست عزیز.

متاسفانه دوست من اصلا الان در موقعیتی نیست که بتونه درست تصمیم بگیره و همه ی تصمیم هاش هم عجولانه و بی منطقه. خیلی از قضاوت هاشم همین طور.

منم امیدوارم هر چی زودتر این خشم فرو خوردش تموم بشه و به زندگی عادی برگرده.

رها جان ببخشی ولی دوستت نیاز به مشاور داره . شاید خانواده اش در رابطه با بیماری ایشون خطاهایی کرده باشند ولی به نظرم  مشکل اصلی ایشون باید قبل از بیماری شکل گرفته باشه. بعید می دونم به زودی در مورد شما هم همین طور غیر عادلانه قضاوت نکنه . براش از خداوند آرامش می طلبم - البته خودمم هم لازم الآرامشم الان :<-
پاسخ:

می دونم فرزانه جون. حقیقتش پیش روانپزشک می ره. الانم واسش یه مشاور خوب پیدا کردم که اتفاق خود مشاوره هم سرطان داشته قبلا و خیلیا تعریفشو می کنند. متاسفانه اصلا شرایطش نرمال نیست و همین باعث می شه من ازش چیزی به دل نگیرم.

ممنون عزیزم. امیدوارم زندگی شما هم سرشار از آرامش باشه.

در مورد زهرا خوشحال شدم که حالش بهتر شده و خیلی خیلی خوشحالتر شدم وقتی شنیدم چند ساعتی پای درد دلش نشستی ...
خوشا بحالش که همچین دوستی داره که با تموم گرفتارباش براش وقت میذاره...چه شب عاشورای بامحتوایی...
دورا دور هواشو داشته باش ، گاهی خیلی زود دیر میشود...
گاهی منم دلم یه دوست خوب میخواد...
پاسخ:

الهی من فدای دل شما بشم خانم مهندس

امر بفرمایید بنده در خدمتم. البته اگه قابل بدونید :****

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی