شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

شیر خشک!

سه شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۰۲ ب.ظ

خب من فکر کنم کلا اسم این وبلاگو عوض کنم بذارم "ماجراهای خواستگاری" با مسمی تر باشه! خانمه اومده کلی وقت منو گرفته که اومدیم شیر خشک بگیریم واسه نوم. مادرش شیر نداره و واسه ما پرونده درست کن. هر چی می گم این مربوط به من نیست برید پیش همکارم راهنماییتون می کنه گیر داده که "نه! به ما گفتن بیایم پیش شما!" منم همون طور در شگفت بودم که اونی که اینا رو فرستاده پیش من، مگه چقدر قاطع تر از من در فرستادن اینا پیش یه همکار دیگه رفتار کرده که اینا منو جدی نمی گیرن؟! بعد منم که همه توضیحات ناقص! هی می گم تشریف ببرید اتاق روبرو پیش همکارم. ایشون کاملا براتون توضیح می دن. بعد اون همکار عزیز هم از شانس ... من نبودش. مادره هم هی گیر داده بود که شما فامیل فلانی هستید؟ بهش می گم نه! می گه پس چرا فامیلیاتون مثل همه؟ بهش می گم حاج خانم نصف این شهر فامیلیشون ص.... هست. دلیل نمی شه فامیل من باشند که! دیدم ول کن ماجرا نیستند گفتم صبر کنید بگم همکارمو پیج کنند که خودشون بیان جوابتونو بدن. بعد همکار محترم باز نیومد. بعد من به گوشیش زنگ زدم و تلفنی ازش پرسیدم قضیه این شیر خشک چیه و بالاخره جواب این مادر و پسرشون که من فکر می کردم پدر بچه هستند رو دادم که دیدم مادره یه اشاره به پسره کرد و شازده تو ایکی ثانیه غیب شد!

خلاصه مادره یکم این پا اون پا کرد و تهش گفت "حقیقتش شیر خشک بهانه بود! ما اومده بودیم خودتونو ببینیم! گفتم راستشو بهتون بگم که مدیون نشیم!!" منم اگه یه ذره جراتم بیشتر بود حتما بهش می گفتم که " زهرمار با این صداقتت!" بعد گفتش که "پسرمم شما رو ندیده بود. گفتم بیارمش که هم شما ببینیدش هم ایشون شما رو ببینه..." خب حافظه ی تصویری من در به خاطر سپردن قیافه ی افراد هم که معرف حضورتون هست! تنها چیزی که به خاطر دارم اینه که یک جنس مذکری همراه این خانمه بود که از دم درم جلوتر نیومد! خلاصه اینقدر از رفتارشون بدم اومد که به خانمه گفتم که "زحمت کشیدید تشریف آوردید ولی من قصد ازدواج ندارم و برنامه ام واسه زندگیم چیز دیگه ایه و انشاالله پسرتون خوشبخت بشن و خوش اومدید." بعد یارو گیر داده به برنامه ی من واسه زندگیم! هر چی می گم مسائل شخصیه... دوست ندارم راجع بهش صحبت کنم... باز یارو ول کن نیست می گه دخترا خجالتین... شما شماره مادرتونو بدید من با ایشون صحبت کنم. منم دیدم اعصابم بیشتر از این نمی کشه شماره رو رو یه تیکه کاغذ نوشتم دادم دستش و بهش گفتم چشم ... اگه شما ترجیحتون اینه که همینا رو از زبون مادرم بشنوید من حرفی ندارم!

عجب گیری کردیما...! من نمی فهمم یعنی چی؟ هر چی من سعی می کنم مودب باشم، رعایت کنم... اصلا نمی فهمن! کلی وقت منو گرفته سر قضیه شیر خشک بعدم انگار نه انگار اینجا محل کار منه... پا شده سر خود پسرشون برداشته آورده اینجا که چی مثلا؟ اونوقت نکنه انتظار جواب مثبتم داشته؟!

تو رو خدا ببنید ما با کیا اومدیم سینزده به در!


پ.ن: دوست دارم بگم سینزده... اصلا درستش سینزدهه! حرفی هست؟!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۲۸
raha .

نظرات  (۵)

شیرخشککککک؟!!!!!!!!!!
بهونه ی دیگه پیدا نکردن ؟!!!

در مورد کامنت پست قبل هم تجربه من این بود!
آخه تصویرسازی های ملت در مورد بچه خودشون هم یه وقتا کلا یه چیز دیگس!!
وقتی طرف رو می بینی صحبت میکنین کلا با یه چیز یعنی یه آدم دیگه طرفی انگار!!!
پاسخ:

بله!! :/

تصور پدر مادرا از بچه هاشون که دیگه هیچی! من دارم می گم صحبتای خود طرف هم قابل اعتماد نیست. پدر مادرشون که دیگه باید نشنیده بگیری کلا که به قول یه عزیزی سوسکه رو دیوار راه می ره ننش می گه قربون دست و پای بلوریت!

۲۸ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۴ یکی زیر اسمان شهر
خواستگاری های این سبکی هیچ وقت برای من قابل هضم نیست اخه مگه خوده طرف زبون نداره که خاله و عمه و مامان و خواهرو  یه ایلو بسیج میکنه،خب برادر من بیا جلو خودت چهارکلام حرف بزن،دخترا اونقدری باهوش هستن که تو همون برخوردم بفهمن طرف چه کارست،بهانشم که دیگه خیلی عجیب بوده،شیر خشکککککک؟are u Kidding me?:d
پاسخ:

آخه ایشون خودشون ندیده بودند منو... مامی واسشون پسندید کرده بود!

seriously!!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و نه هراس از دست دادن را،هرکسی من را میخواهد برای خودم بخواهد ، همین. تنها دلیل عشق ، فراموش کردن دنیاست ، وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست. باشد که دنیا را فراموش کنیم.
هر کس ما را میخواهد برای خودمان بخواهد ، همین.
پاسخ:
... همین :)

خیلی چیزا رو نمیشه از قبل مرور کرد. اما بنظر میرسه این مسئله زیاد برای شما پیش می اد. بنظرم لازمه شماره مادر رو هم ندهید. بجای اینکه قانع کنید. هرچه مختصر تر حرف بزنید و بجای اینکه شما توضیح بدهید توضیح بخواهید. بگذارید اونها دلیل بیاورند. حتی داشتن لحنی که قدری سرزنش امیز هم باشه میتونه مفید باشه. مثلا در همین مورد "انتظار میرود از مادری چون شما شرایط محل کار رو درک کنند و با اصرار بیجا و نامناسب کار رو برای شما دشوار نکنند" و انتظار داری از خانمی که جا افتاده ست و سرد و گرم چشیده قادر به درک تفاوت باشه بین کسی که داره مودبانه جواب رد میده و کسی که بهانه می اره.

پاسخ:

مشکل من اینه که بعضی وقتا زیادی می خوام مودب باشم. واسه همین ارجاع می دم به مادرم.

بابک جان این روزا همه طلبکارن از آدم. واسه جواب "نه" باید کلی دلیل آورد و متاسفانه اغلب افراد اونقدر شعور ندارند که بفهمند طرف خوشش نیومده و هی دنبال اینن که اثبات کنند عجب تیکه ای هستند و خیلی باحالن و من اگر جواب نه دادم به خاطر اینه که نشناختمشون و نمی دونم اینا چه لعبتی هستند!

مادراشون دیگه بدتر!

سلام زهرا خانم حالا چه ایرادی داشت با هم قرار خواستگاری میزاشتین شاید همسر مورد علاقه شما باشه چرا اخه خواتگارو زود رد میکنه ،باهم صحبت کنید شاید به درد زنگی خورد 
پاسخ:

سلام دوست عزیز. زهرا اسم دوستمه. معلومه اون پستو دقیق نخوندین.

ردش کردم چون از همین اول کار نه رفتار خودشو پسندیدم نه مخصوصا مادرشو! و البته من با این سبک خانواده ها آشنام و مطمئنم اینام منو نمی پسندن.

باور کن من بیشتر از شما خودمو می شناسم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی