شاید محال نیست!

Mon Journal Intime

Mon Journal Intime

شاید محال نیست!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست
ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.
ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد
و بوی دریا هوایی اش کرده است...

(عرفان نظر آهاری)

بایگانی

این روزا

شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۸ ب.ظ

اولین روز کاری بعد از مرخصی چند روزه منشی رئیس اداره زنگ زد به من که بیا آقای دکتر کارت داره. منم بلا استثنا هر موقع چنین شرایطی پیش میاد بدترین چیزا به ذهنم خطور می کنه. این دفعه هم از همون لحظه که گوشی رو قطع کردم تا لحظه ای که رفتم تو اتاق آقای رئیس قلبم عجیب خودشو به درو دیوار قفسه سینه ام می کوبید. یعنی دلم هزار راه رفت: نکنه می خواد بخاطر مرخصیا بهم ایراد بگیره... راستی هم دیروز هم امروز دیر رسیدم سر کار... وای بازرسی فلان جا رو که قرار بود با خانم پورفلان بریم نرفتیم هنوز. حتما واسه اون زنگ زده... پمفلمتی که واسه فرمانداری فرستادیم درست تا نمی خورد. حتما فرمانداری ایراد گرفته... شاید اینترنت اداره رو چک کردند دیدن من وبلاگ می خونم گندش در اومده! ... و کلی فکر دیگه که نتیجه ی کلی این افکار اینه که من هر دفعه تو اتاق ایشون احضار می شم تا برسم  تو اتاقشون کف دستام از استرس یخ کرده!

خدا رو شکر کار خاصی نداشت. می خواست یه نامه محرمانه رو خودش بده دستم. بعدم گفت چند روزه نیستی فکر کردیم عروس شدی و اینا و کلیم تیکه بهم انداخت که "دکتر پ خوب هواتو داره ها! هر دفعه ما گفتیم پس خانم دکتر کو؟ چرا اینقدر مرخصیش طولانی شد؟ هی واسه ما سرشو تکون داد که نه ما با هم هماهنگیم و تقسیم کار کردیم و من به جاش هستم و اینا... خلاصه این که هواتو داره ها!!!" ما هم هی لبخند ژوکوند تحویل دادیم و سر تکون دادیم که "بعله ایشون لطف دارند و من ازشون خواسته بودم که این چند روزی که من نیستم زحمت بکشند حواسشون به اینجا هم باشه." بعدم تو دلم هی به آقای رئیس فحش می دادم که " حالا هوامو داره یا نداره... به تو چه اصلا! همین مونده بود که تو هم متلک بار ما کنی."

بعدم که اومدم تو اتاق خود دکتر پ زنگ زد که هستی یا نه و بعدش اومد تو اتاق یه چاق سلامتی کرد و این که کجاهای دوبی رفتیم و بعدم اعلام آمادگی کرد که بازرسی مشترکا رو امروز بعد از ظهر بریم. اینقدرهم هزار ماشاالله جو این اداره سالم و سلامته که همه با ذره بین زوم کردن رو بنده و ایشون و با دقت تمام مکان ما رو رو نقشه تیک می زنند بعدم هی به رو میارن که ما رو چه ساعتی در چه بخشی دیدن!!! انگار مثلا چه کشف عجیبیه! یا چه اهمیتی می تونه داشته باشه. اصلا هم به این موضوع توجه نمی کنند که الان پست من و این آقای دکتر تو این اداره دقیقا یه چیزه و این که ما کارمون زیاد به هم میفته و زیاد با هم دیده می شیم خیلی خیلی طبیعیه و یه جورایی حتی مجبوریم. حتی اگه از هم خوشمون نیاد.

به یه همکارا می گم "ما داریم می ریم بازرسی. اگه ارباب رجوع اومد بگید برمی گردم." یه چشمکی بهم می زنه می گه:" باشه خیالت راحت... خوش بگذره!!" بعد من چشام چهارتا شد... یعنی چی؟ تو بازرسی خوش بگذره؟؟؟؟

آی دلم می خواد یکی از همین روزا نامزد کنم با حلقه برم اداره یه جاهای اینا بسوزه که اینقدر حرف مفت می زنن! اصلا من نمی فهمم آقا گیرم که این آقای دکتر پ دوست پسر بنده باشه. به اینا چه؟ خب... آفرین! فهمیدین! 20 امتیاز... تکراری نشد واستون؟! مگه چقدر می شه یه چیزیو کشش داد و باهاش تفریح کرد؟!

فعلا هم که یه قرار شامی دارم با یه بنده خدایی که تا حالا چند بار از طرف خانواده جواب منفی دادیم و هنوز با تمام توان پابرجاست! پدرش رفته به بابام گفته که دخترتون اگه پسرمو ببینه حتما نظرش عوض می شه و شما اگه ندیده و نشناخته بگید نه به این دوتا جوون ظلم کردید! :)))) یعنی اعتماد به نفسشون تو حلقم!!! البته من رو یه نفر شک دارم. یه پسره هست روزایی که من شیفت یکی از داروخانه های سطح شهرم هی میاد داروخانه. یه دفعه میاد یه ورق سرماخوردگی می گیره. میره میاد دیفن هیدرامین می خواد. دوباره میاد صابون می خواد. بعد میاد مشاوره پوست می گیره... یعنی اینقدر تابلوئه که کل بچه های داروخانه فهمیدن! منم دیگه لجم گرفته این میاد می رم اون پشت مشتا خودمو گم و گور می کنم...

حالا هنوز مطمئن نیستم که حتما همون باشه ولی هر کی که باشه فعلا قراره برم با اون یارو سمجه شام بخورم. بازم باید ببینیم چی پیش میاد. خلاصه این که اگه رفتم حتما اخبارشو اینجا می نویسم!

فعلا...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۰۴
raha .

نظرات  (۳)

سلام:)
من یه دوره ای بیمارستانی که می رفتم دقیقا رو به روی شرکت عمو کوچیکم! بود ناهار جای خوردن غذا نما های بدمزه می رفتم شرکت غذای خوشمزه عمو سفارش می داد باهم می خوردیم من و این عمو کوچیکه اختلاف سنیمون خیلی کمه بعدها فهمیدیم ملت یه قصه ساختن که من نامزدشم بعد پدر مادر من مخالف ازدواج ما هستن مهریه زیاد تعیین کردن و....
اونوقت ما انقدر شبیه هم هستیم هر بزی می تونه بفهمه ما فامیلیم، ملت دنبال سرگرمین خانم دکتر ایگنورشون کن کلا؛)
اون اقاهه که میاد داروخانه عاالی بود، طفل معصوم ورشکست نشه حالا ؛)
قرار شامی هم خوش بگذره ؛) جالبه باباهه نگفته به پسر من ظلم می کنین گفته به این دوتا جوون ظلم میشه، چه اعتماد به سقفی ؛))
پاسخ:

سلام عزیزم.

وای خدا خیلی خوب بود :)))) کلی خندیدم...

نمی دونم شاید من خیلی حساسم. خوشم نمیاد سرگرمی اینا بشم! عزیزم با دیفن هیدرامین ورشکست نمی شه کسی! P:

به به برگشتن به خیر و خوشی. ایشالا همیشه سفر باشی و همیشه دلت شاد باشه

متاسفانه من هم همینطور وقتی که رئیس کار داره (ماشاءالله کلی هم رئیس داریم) تا برسم تو راه هزار چیز رو مرور میکنم که الان میخواد چی بگه و چه ایرادی بگیره. اینقدر مسائل غامضی تو ذهنم نقش بسته که ابراز وجود و خرده فرمایشهاشون دیگه به چشم نمی اد. بنظر می اد این یه جور وسواس فکریه که خودمون رو دچار مشکل میکنیم.

در مورد خواستگاری، به خیر و خوشی این دوره می گذره و خودش میشه خاطره. فقط امیدوارم مراقب باشی که زیادی شام نری و پرخوری نکنی که بعد مجبور به رژیم نشی

پاسخ:

والله از قدیم گفتن طلا که پاکه چه منتش به خاکه!!! حالا من اگه به خودم شک دارم دیگه رئیسم مقصر نیست! :))))

خواستگاریا راستش بعدنش خاطره می شه ولی همون لحظه اصلا خوش نیست. حقیقتش من خیلی استرس می گیرم. شاید چون هیچ تمایلی به تاهل و تغییر سبک زندگی ندارم و هر خواستگاریو به چشم خطری برای زندگی قشنگم می بینم! :/

باز خوبه خانواده  اپن مایند!!  هستن و امکان معاشرت کوتاه  داری
من یه وقتا فکر میکنم شاید به این خاطر کسی به دلم نمیشینه که همه چی مثل ماقبل تاریخ برگزار میشه و اعصابم خورد میشه و با یه جور حس بد اغلب شروع میشه
واسه همین خیلی آرامش میگیرم وقتی تمومش میکنم!!!!!!!!!
گاهی میگم لابد آنرمالم  که از تموم شدن هر خواستگاریی انقده شارژ میشم!!!!
ولی خیلی خلاصه واقعا به دلم نمیشینن
فعلا بابا هوامو داره ولی مامان........
پاسخ:

صنم من یه دوستی داشتم خانوادش خیلی سخت گیر بودن بعد این دوست من طی ماجراهایی با یک آقایی آشنا شد و یکی دوسالی با هم دوست بودن خانوادشم نمی دونستن! بعدم یه جوری داستان سر هم کردن و پسره به شیوه ی بسیار سنتی انگار تازه این خانم رو دیدم مادرشو فرستاد خواستگاری هیچ کسیم نفهمید اینا دوساله با همن!

صرفا دارم واست خاطره تعریف می کنم. برداشت تو (اونم در سن نزدیک به سی سالگی اگه اشتباه نکنم که هزار ماشاالله دیگه خودت خانمی هستی و خیر و صلاح خودتو بهتر می دونی) کاملا به خودت بستگی داره!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی